|
|
|
Monday, May 04, 2009
فکر میکنم یک سیزده تایی بنویسم . سیزده تایی ام از یک تا دوازده ندارد . همان سیزدهمی را دارم فقط ... همان چیزی که نحسی عدد سیزده را بهش می دهیم . متوجه می شوم دارم به خودم فشار می آوردم دوازده شماره چرند بنویسم که ته اش اینها گفته شود . اه ...
از این روزگار بدم می آید . بعد می بینم چیزهایی که ازشان بدم می آید به این روزگار محدود نمی شود . همیشه بوده اما بروزش مدل دیگری است .
آدمها حالشان بد می شود . آدم ها با بد حالیشان خودشان را معرفی می کنند . گاهی آدمها حالشان بد نمی شود اما اگر خودشان را بد حال معرفی نکنند چیزی برای گفتن ندارند و سوژه نمی شوند تا خودشان را به فکر و ذهن دیگرانی که صاف صاف راهشان را می روند تحمیل کنند . این آدمها اصلا نمی خواهند حالشان خوب شود . یا اگر حالشان خوب باشد صدایش را در نمی آورند .
آدم هایی هستند که تمام دغدغه شان نمایش بیرونی شان است . هیچ مرگی شان نیست ها . ولی خب هر طور که حسابش را بکنی منظره آدمی که یک مرگ اساسی اش است آنقدر جذاب است که دست از سرش برنمی دارند . اینها با آن اولی ها فرق دارند ها . اینها فکر میکنند اینکه یک مرگ اساسی شان باشد خیلی کول است . شاید هم این مدل "کول " بودن , یک جورهایی "هات" است .
آدمهایی هم هستند که تمام دغدغه شان این است که بی دغدغه دیده شوند . تمام خیالشان این است که وقتی مبینی شان فکر کنی بی خیالند .مهمترین باور زندگی شان این است که چیزی برایشان مهم نباشد . نه اینکه خود به خود مهم نباشد ها. مجذوب منظره ی آن آدم رهایند شاید . و یک جورایی در بند آن ماهیت به ظاهر رها .
بعضی ها مرحله ی دغدغه را پشت سر گذاشته اند . مجذوب و شیفته ی منظره ی بیرونی خودشانند . فرقی نمی کند . حال خراب , باحال , سوپر من , کول , نایس , دیوانه , درگیر , عاشق هر چه که هست . حاضرند همه ی هست و نیستشان را خراب کنند اما آن منظره خراب نشود. خودشان هم شاید ندانند اما معتادند به حضور قوی نمای بیرونی شان و چیزهایی که آن نمای بیرونی اطراف خودش جمع و جذب میکند. این دسته آخر را هیچوقت نفهمیدم با این دورویی چطور زندگی می کنند.
هان راستی ! از فیس بوک هم بدم می آید . اصلا از اینترنت بدم می آید . از وبلاگ هم بدم می آید ... همه اش در خدمت این نمایش است. از مسخره بازی ها تا جدی ترین هایش . هیچ کار به درد بخوری هم ازش بر نمی آید . نه جلوی اعدام دل آرا را می گیرد . نه کمک میکند معین رئیس جمهور شود .
نه می توانی روی گم وگور شدن خودت حساب کنی نه روی گم کردن دیگرانی که فکر میکردی دیدارشان به قیامت است. پیدایت میکنند, پیدا می شوند. ایجاد می شوند. تا نمایش هرکدام چه باشد .
.
.
.
من کدامم؟ نمی دانم درست . ترکیبی از همه ... هر کدام در یک مقطع ... هیچکدام ... می دانید ؟ دلم میخواهد به چیزی اعتراف کنم اما فکر میکنم نکند این اعتراف هم نوعی نمایش است که به منظره ی بیرونی خودم اضافه می کنم . نمایش آدمی که چه می دانم بلند , بلند فکر میکند تا همه بدانند به چه فکر میکند .
جمعه شب جایی مهمان بودیم , شاید چند تایی آدم که برای اولین بار می دیدمشان مجذوب منظره ی مادری شدند که با پسر 5 ساله اش می رقصید. و نمی دانند آن مادر و پسر شنبه بعد از ظهر دعوایشان شد . پسرک رفتار اشتباهی را تکرار کرد , مادر نه که از کوره در رفته باشد اما پسرک را تهدید کرد- تهدیدی هم که چندان هم کارساز نبود- می دانید گاهی آدم مجبور می شود . گاهی چیزی که به آنی به ذهن آدم می رسد شاید درست ترین برخورد با بچه نباشد . از همه مهتر این پسر "همش" 5 سالش است هر چند که گاهی بهش میگوئیم تو "دیگر" 5 ساله ای ... وقتی دعوایش می کردم یاد منظره مادر و پسر شب قبل افتادم خودمان را می دیدم وسط یک دایره ی روشن روی یک صحنه ی تاریک . خواستم از ذهنم دور کنم اما یادم افتاد پسر بیست و هشت ساله ای به پسرک گفت "کاش ما هم این طور بچگی میکردیم" ... یادم افتاد آن دیگری گفت " از تماشای این رابطه خوشآیند است " در حالی که از بالا دست ترین پوزیشن ممکن برای پسرک پنج ساله ام خط و نشان می کشم خجالت زده می شوم . این حال با آن منظره هماهنگی ندارد . بیشتر از آن ترس از روزی به دلم چنگ می زند که نکند به چشم پسرک چیزی که در خانه می گذشته یا اصلا چیزی که بین من و اون وقتی تنهاییم میگذرد با نمایی که دیگران می بینند هم خوانی نداشته باشد . از روزی می ترسم که منظره را بیشتر باور کرده باشم وبه پشتی آن روزگار جوانیش دیگران واسطه شوند که به راه من برود یا یقه اش را بگیرند که قدر ناشناس است. عیار آن چیزی که برچسب قدر ناشناسی اش را می خورد چقدر است ؟ چطور می شود عواقب اوضاعی را جمع و جور کرد که نمایش از واقعیت جلوتر می رود .
|
|
|
|