آلوچه خانوم

 




دفترچه يادداشتهای آلوچه خانوم و همخونه اش



Tuesday, June 09, 2009

اگر رای می دهید لطفا نخوانید
فرزند یک خانواده سیاست کشیده ام. شش ماهه بوده ام انگار که یک نصفه روز بی سیم ساواک را قرق کرده ام تا شیر و پوشکم را ردیف کنند و مادرم را پیدا کنند و تحویلم بدهند. همراه پدرم بوده ام وقت دستگیری. و پدر سالهاست به هر شور و شورش اجتماعی و سیاسی با پوزخند نگاه می کند.
پدر به انقلابیون می گفت نمی دانید چه می کنید. شناسنامه پدر سفید است. بی مهر و نشانی از رای دادن و بازی خوردن. پیش و پس از 57.
من مثل پدر نشدم. می خواستم رای بدهم. داد بزنم. دنیا را تکان بدهم. اصلاحات کنم. رای می دادم و پدر نهیب می زد. نهیب می زد که ساختار قدرت، که مفهوم دموکراسی، مفهوم انتخابات. پدر می گفت این بازی از اساس غلط است. می گفت این انتخاب بد و بدتر نیست. این گشتن در یک حلقه باطل است . می گفت سر رشته را گم کرده اند برایتان تا از دویدنتان استفاده کنند. استفاده ابزاری، ناجوانمردانه.
می گفتم آزادی گام به گام است و آهسته. این هم یک گام. پدر می گفت این گام به جلو نیست. محکم کردن زنجیر است. پذیرفتن قیدی که مال تو نیست. تایید اصلی که اصل تو نیست. می گفتم چه کنیم اگر این کار را هم نکنیم. پدر می گفت چه می کنی مگر وقتی این کار را می کنی؟ چند سال بیشتر گشتن است دور خود. من و پدر دیگر مثل هم نشدیم.
راستش بعد از این همه زد و خورد و افت و خیز، هر بار اسم انتخابات می آید صدای پدر زنگ می زند در گوشم. شده ام دو آدم در دو سر یک عقیده. گاهی می دوم و بوق می زنم و تبلیغ می کنم. گاهی فکر می کنم و پیله می تنم و دور می شوم از این جمع همیشه هیجان زده و بی هوده.
این بار اما نیامده بودم برای هیجان و گام به گام جلو رفتن.نوشتم از جنگ آخر. از حفظ صندوق رای شکسته وسوراخی که بودنش با نبودنش فرق دارد. سایه دروغ و ابتذال که سرما می زند. صدای چکمه استبداد که محکم تر می آید در زرورقی از ریا و تخدیر. دوست داشتم پدر باورم می کرد که این همان اختلاف همیشگی نیست. یک گام به جلو من و دور خود گشتن او. دوست داشتم داد بزنم برای پدر که وقتی سیل می آید فرقی نمی کند دست به دست که گذاشته ای. می خواستم پدر باور کند من سر این گردنه عاشق خرافات رنگ سبز و تغییر رنگ مهره های 20 سال پیش نیستم. فریفته اسم اصلاحات در قالبی نشدنی دیگر نیستم.
می خواستم پدر باورم کند. لبخند تمسخر آمیز نزند به رویم. 50 سال تلخی مبارزه سوخته را، عمر سوخته را، ایمان سوخته را به رویم نیاورد. می خواستم مرا باز بازی خورده یک بازی از پایه غلط نداند. می خواستم پدر باور کند من سبز نشده ام برای شاخه کردن و میوده دادن. سبز شده ام برای به هم پیچیدن با هر سبزه ای. سبز شده ام برای ریشه کن نشدن. برای ریشه کن نشدن.
فکر می کردم به همه هم وطن هایم که روبرویم می ایستند در این جنگ. به پیرزنی که سهام گرفته . به راننده تاکسی عشق فردینی که دنبال مرد می گردد برای خشکاندن فساد. به متعصب جوانی که دلش قنج می زند با نام طالبان. به نوجوانی که حاج آقای محل گفته چه کند. می خواستم به پدر بگویم پیدا کرده ام شباهت همه هم وطن های روبرویم را. همه کتاب کم می خوانند. همه زور و ظلم بیش از من کشیده اند. همه موسیقی گوش نمی دهند. همه دستشان نمی رسد به دنیای اطلاعات. می خواستم به پدر بگویم چرا این بار رای می دهم، شاید باورم کند. اما گفتم به تو بگویم. می دانم که مرغ هر دوی مان یک پا دارد. می دانم که نمی توانم اعتقادت را تغییر دهم و راستش نمی خواهم. همه جنگهایمان جای خود. اما طوفانی میآید بزرگ تر آن چه خیالش را می کنیم. یک کار ازما بر می آید با تضمینی کمتر از آن چه که بتوانیم رویش حساب کنیم. لکه ای می خورد روی شناسنامه مان تیره تر از آنچه لیاقت دانستنمان است. اما این سنگر شاید نماند برایمان بعد از این. من با امید کامل می جنگم این روزها. اما اگر پیام پیروزی ابتذال را بشنوم فردای این بازی، تنها حسی که ندارم تعجب است. مگر این که با هم باشیم. هر چه بیشتر با هم.
این طوفان اگر ببرد همه را می برد. نه فقط من را و تو را و معتقد را. نمی خواهم دعوا کنم. زور بگویم. می خواهم فکر کنی. بیشتر و بیشتر. از تو با همه داشته ام درخواست می کنم. خواهش می کنم. فکر کن. این شاید رویارویی همه خوانده ها باشد روبروی همه نخوانده ها. همه شنیده ها روبروی کمتر شنیده ها. این جنگ نیست. جنگ با هم وطن نیست. اما طوفان است. ریشه کن شدن اندیشه است و ریاست جمهوری مادام العمر ابتذال و دروغ . من از تو درخواست می کنم و اگر نپذیری محترمت می دانم.
اگر با ما شدی قدمت روی چشم. اگر هم نشدی فقط خوستم بگویم پدر امروز شناسنامه اش را درآورد. می گفت این جنگ آخر است. نمی گذارم 50 سال نوشتن و خواندن و اندیشه و معلمی کردنم ریشه کن شود. پدر می گوید یقین ندارد به نتیجه اش. اما نفس این مبارزه می ارزد به لکه دار شدن شناسنامه اش. طوفان که می آید ریسمان را بگیر. ریسمان از رنگ ریسمان مهم تر است وقت ریشه کن شدن

 فرجام | 12:22 PM 















فرستادن نظرات


کتاب آلوچه خانوم







لیست وبلاگهای به روز شده
خانه هنرمندان ايران
عکاسی دات کام
سينمای ما
کودکان ايران
مجله زنان
زنستان
روز


روی پیشخوان

شهروند امروز
اعتماد ملی
کارگزران
اعتماد
چلچراغ






آهنگ هایی که دوست دارم

Kitaro - Agreement

Nat King Cole - Nature Boy

Roy Clark - Yesterday, when ...

Damien Rice - The Blower's Daughter

Jennifer Hudson - One Night Only




Google



Archive

October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 20089/a>
September 2009
October 2009




Subscribe to
Posts [Atom]






This page is powered by Blogger. Isn't yours?