|
|
Sunday, November 01, 2009
یکی از روزهای اول مهر است. خلقم سرجایش نیست, صبح وقت بیرون آمدن از خانه توی دلم می گویم "خدایا یک معجزه بفرست , شاید معجزه ی من یک حرکت کوچیک بیشتر نباشه !" چند ساعت بعد می بینم معجزه روی بساط روزنامه فروشی روبان بسته منتظر من است . شماره ی 400 مجله فیلم را میگویم ... با سر خوشی برش می دارم ... همینطور که توی پیاده رو راه می روم , ورق می زنم ... نایلون های خرید را در دستم جابجا می کنم ... به یکی تنه می زنم ... یکی دونفر هم به من تنه می زنند, حواسم نیست , سرم پائین است از هر سه تایشان عذر خواهی میکنم ... ورق می زنم ... ورق می زنم ... کم کم نگران می شوم مجله دارد تمام می شود باورم نمی شود 200 صفحه مجله فقط نظرسنجی! و نقد فیلم های برگزیده ی نظر سنجی ها ... همین ؟! که فیلم محبوب آقای فلانی و خانم بهمانی چیست ؟ ما به اندازه ی کافی رودرو برای آقای فلانی و خانم بهمانی بخاطر نظرات مشعشعشان دست می گیریم و سر به سرشان می گذاریم ... حالا دقیقا وقتی من دنبال معجزه می گردم باید آقای بهمانی با کجکی ترین نگاه ممکن که احتمالا یعنی من خیلی سرم می شود از توی صفحه ی مجله بالای اسمش به من نگاه کند و به ریشم بخندد ... دریغ از یک صفحه , یک مطلب خواندنی با حس و طعم شماره ی صد ...
یادش به خیر چقدر منتظرش بودیم. شماره ی صد را میگویم , در آن بحران کاغذ و محدودیت تیراژ مطبوعات ... چقدر کشیک کشیدیم تا برسد ... شماره های معمولی مجله سی فوقش سی پنج تومان بود ... شماره های ویژه پنجاه تومان. برای شماره ی صد, از آنجایی که می دانستم شماره وِیژه است پنجاه تومان توی جیب کوله پشتی ام کنار گذاشته بودم. اما شماره ی صد, هشتاد و پنج تومان بود. جدای آن پنجاه تومان بیست تومان دیگر داشتم . پانزده تومان به روزنامه فروشی تقاطع تخت جمشید - وصال شیرازی بدهکار شدم. چقدر دور از چشم دهباشی / ناظممان بین همکلاسی ها دست به دست گشت ... از ترس اینکه خراب نشود مثل کتاب درسی جلدش کردم انگار که گنجی گرانبها باشد . که بود با آن نوشته ی زیبا از آیدین آغذاشلو که نامش "دو عکس " بود, با نوشته ای از کیومرث پور احمد که از حال و هوای دبیرستانش میگفت و مجله های سینمایی در آن روزگار ... معجزه در میلان ... و ... و ... حتی نوشته های خواننده ها, آقایی که با کوپن سیگار خریده بود بعد برده بود روزنامه فروشی فروخته بود و با پولش به جایی چیزی برای شام شماره ویژه ی پائیز سال 69 مجله فیلم را خریده ... خانوم خانه داری که صف های تمام نشدنی اجناس کوپنی را با مجله ی فیلم سر کرده بود این جمله اش یادم می آید که نوشته بود " یک دفعه آسمان برلین برسرم خراب شد , قبل از اینکه نوبتم برسد مرغ تمام شد "
به خودم می آیم می بینم نفهمیده ام کی تاکسی گرفته ام ... کی پیاده شده ام کی سوار تاکسی دوم شده ام ... به ساعتم نگاه میکنم نفس راحتی میکشم به اندازه کافی فرصت دارم تا قبل از باربد برسم خانه ... بار دیگر به معجزه ی که برای چند دقیقه فکر میکردم انگار فقط برای من سر از بساط روزنامه فروشی در آورده نگاه میکنم ... هزار و پانصد تومان !
|
|