آلوچه خانوم

 






Friday, July 24, 2009

اینجا می نویسم چون جای دیگری نمی توانم بنویسم. ممنوع است. بسته است. وحشیانه محدودمان کرده اند و وحشتزده محدود کرده ایم خودمان را... چرا وحشتزده؟ چرا محدود کرده ایم خودمان را؟ بیایید زندگی کنیم. مثل قبل و شاد تر از قبل. ما تکان خورده ایم. ما داغ دیده ایم و داغ شده ایم. اما بیشتر شده ایم. این بزرگترین فرق با چند وقت پیش است.

نمی نویسم. دلم نمی رود به نوشتن دیگر. به نوشتن ایمان ندارم. به گلوله خوردن وسیلی خوردن هم. معتقدم باید در خیابان که هم را می بینیم به پهنای صورت به هم لبخند بزنیم. حتی دست هم را بگیریم و آرام فشار بدهیم . که هستیم . که زنده ایم. که زنده مانده ایم. که سبزیم. به با هم ماندنمان و دلگرم بودنمان به هم معتقدم. فکر کنید به این جواهر که بعد سالها که نصیبمان شده تا از دستمان نرود.

روزها و ساعتهای زیاد میروم و می رانم تا کار و تا خانه. در جاده ای قدیمی شده و صاف و خسته کننده. آغاز صبح و آغاز شب. برای این که خوابم نبرد می شنوم. موسیقی و خبر. بعد این روزها ضبط را خاموش کردم. اما خاموش نرفتم. پدر همیشه خوب می خواند. مرضیه می خواند. این روزها خاموش بودم وقت رفتن اما خاموش نرفتم. پدر می خواند درگوشم. پدر مرضیه می خواند. دو ساعت کامل در سکوت کامل پدر مرضیه می خواند و من می راندم و زار می زدم. برای پدری که هست و می ترسم زبانم لال نباشد. تنها بودم و می راندم و پدر مرضیه می خواند. از کودکی تا امروز.

امشب خودم نبودم و گیج بودم. بخوان دچار فرمایشات دوباره. زد به سرم و آخر شب رفتم سراغ پدر. زنگ زدم که نخواب . می آیم ببینمت. چند دقیقه ای نشستم کنارش. دستش را سفت گرفتم و نبضش را نوشیدم و نبضم نشست. گفتم دو هفته است در گوشم می خوانی و نابودم کرده ای لعنتی. گفت پنج سالم بود که پدر در شیراز روزی می رساندم به جایی. نشانده بودم جلوی دوچرخه و می بردم و می خواند. هنوز نوایش می آید به لبم و رهایم نمی کند. گفت پسر! تا پنجاه سال می آموزی و از آن به بعد دوره می کنی. من فقط دارم دوره می کنم. و باربد است که می آموزد. گرفتمش. بوسیدمش. یواشکی بوییدمش و برگشتم تا اشکم را نبیند و آمدم خانه. تولدش بود امشب. شصت و چهار سال تمام. من بغض دارم. بغض بی مروتی که از هزار جا جمع شده. از خون روی آسفالت. از سیلی وسط خیابان. از گیجی. از توهین. از هزار چیز بی ربط و زده بیرون در تولد پدری که شصت و چهار ساله شده و قلبم می زند و نمی زند وقتی در طلوع میرانم و می خواند در گوشم در تنهایی راندن در جاده.

من خورده ام به دیوار. به دیوار آخر کوچه. آخر کوچه ای که انگار دررو ندارد. اما نمی خواهم کوتاه بیایم. به لبخندی. به رویایی. به نوایی، دوباره عاشقی می زند به سرم و می خواهم دوباره شوم. می خواهم فرار کنم از بن بست ته کوچه. خیالم می رسد سوراخی، آجری، ترکی هست که خواهم خزید میانش و میزنم به دشت و بیابان بی کوچه و بی بن بست دوباره. لحظه هایی هست که نه کوچه ای هست و نه بن بستی. تو کجایی که مرا ببری به آخر شکستن و اول شکفتن؟ مرا یادت نرود نامرد.

انگار قرار است بروم به دیدن خواندن آن که می خواند مرا آتش زدی ای عشق. دارند می برندم. دارند برای اولین بار از این خاک به بهانه ای می کنندم. آیا می روم؟ آیا می شود؟ اگر بشود یعنی چه؟.. راستی هنوز کسی اینجا را می خواند؟

 Farjam ‌ | 12:49 AM 








دفترچه‌ی یادداشت‌های آلوچه خانوم و همخانه‌اش



فید برای افزودن به ریدر


آلوچه‌خانوم روی وردپرس برای روز مبادا


عکس‌بازی


کتاب آلوچه‌خانوم


فرجام




آرشیو

October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 20009
September 2009
October 2009
November 2009
December 2009
January 2010
February 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
November 2010
December 2010
January 2011
February 2011
March 2011
April 2011
May 2011
June 2011
July 2011
August 20011
September 2011
October 2011
November 2011
December 2011
January 2012
February 2012
March 2012
April 2012
May 2012
June 2012
July 2012
August 20012
September 2012
October 2012
November 2012
December 2012
January 2013
February 2013
March 2013
April 2013
May 2013
June 2013
July 2013
August 2013
September 2013
October 2013
November 2013
December 2013
January 2014
February 2014
March 2014
April 2014
May 2014
June 2014
July 2014
August 20014
September 2014
October 2014
November 2014
December 2014
January 2015
February 2015




Subscribe to
Posts [Atom]






This page is powered by Blogger. Isn't yours?