آلوچه خانوم

 






Saturday, September 22, 2012


پسرک ما اولین روز کلاس سوم را امروز شروع کرد. مادری دارد عاشق روز اول مدرسه و پدری فراری از آن و پدر و مادری هر دو با ساعت خواب هم‌زمان با کوسه‌های اقیانوس آرام. یک هفته است که برنامه ترمیم ساعت خواب داریم و آماده شدن برای مدرسه. کم شدن بازی و هیجان و جمع و جور و خانه تکانی اتاق برای دوباره محصل شدن. رشته‌هایی که آلوچه خانوم معمول می‌ریسد و من معمول پنبه می‌کنم.

دیشب آخرین شب تعطیلات بود و میان شوخی و خنده‌ی من که آزادی تمام شد و مدرسه رسید به ساعت خواب رسیدیم. رفت که بخوابد و ناگهان برگشت با چشم‌های پر از اشک که من اول مهر و مدرسه نمی‌خواهم! این بغض آشنایی بود که سالها در من جرات بیرون ریختن نکرده بود و آخر در من مرده بود و از یاد رفته بود. شروع کردم که می‌خواهی جایش اول تیر برایت بخرم از سرکوچه؟ اشک‌هایش اما که می‌ریخت فهماند باز تند رفته‌ام. مرز باریکی دارد پرهیزهای ما در نگفتن و قیچی کردن پیش روی پسرک. او عضو سوم این خانه است و می‌دانم این خوب نیست که گاهی رعایت کوچکی و کودکیش نمی‌شود. حجم شوخی‌ها و یادآوری‌هایمان، بیشتر من،  از روز اول مدرسه زیاد بود و کاری بود که شده بود و اشکی بود که ریخته بود.

باید حرف می‌زدیم. نشستم و برایش از روز اول مدرسه‌ام گفتم. قصه‌ای که پیشتر هم این‌جا گمانم گفته‌ام. که با بچه‌های ساختمان راه افتادیم و رفتیم مدرسه. قرار بود بروم کلاس آقای کشاورز. نیمه‌ی دومی بودم و آن سال قرار بود بشود که برویم کلاس اول. سر صف اسمم را نخواندند و بچه‌ها رفتند و من ماندم. ناظم آمد و نامم را دید و لیست را چک کرد و دستم را گرفت و برد در کلاس آمادگی. بغض کرده بودم و نمی‌فهمیدم. از لای در کلاس بچه‌هایی که داشتند دایره و مثلث می‌خواندند را دزدکی نگاه می‌کردم و گریه می‌کردم. من که آن تابستان تا نیمِ کتاب اول را به عشق کتاب خواندن یاد گرفته بودم، نمی‌خواستم بروم آمادگی. نمی‌خواستم. با گریه برگشتم خانه و با مادر دوباره رفتیم و آمدیم و رفتیم و آمدیم تا معلوم شد باید آزمون بدهم و قبول شوم برای کلاس اول. روز بعد رفتیم دبستان دخترانه‌ای و خانم معلم مهربانی که خجالت من را میان خنده‌ها و نگاه‌های شیطان دختربچه‌ها می‌فهمید، آرام آرام راهم انداخت تا شکلها را بگویم و کوچکتر و بزرگترها را و جمع و تفریق‌ها را و چه چیز از چه چیز درست می‌شود را و موش را به پنیر برسانم و قبول شوم و سوم مهر بشود که اولین روز کلاس اولم باشد. نگفتم که اول مهر شاید برای من از همین است که همیشه پر است از اضطراب. اما گفتم از آن‌ها که روز اول می‌خواهند و مدرسه ندارند. بچه‌های خیابان که نمی‌شود بروند مدرسه. از بچه‌های ده که راه پیاده و طولانی دارند تا اولین مدرسه. از بچه‌های افغان که خجالت مدرسه نرفتن‌شان به گردن ماست در این سرزمین. از این که با سرویس تا در مدرسه رفتن و برگشتن و پنج نفر پشت یک میز ننشستن و مدرسه‌ی سه شیفته نداشتن فرصت‌هایی است که اگر داری باید قدرش را بدانی و خجالت آنها که ندارند را به دوش خودت نگذاری. گفتم و نمی‌دانستم فهمید یا نه. نگاه تیز و هشیارش و اشک‌هایی که خشک و فراموش شده بود می‌گفت انگار فهمیده.

گفت مشکلم می‌دانی چیست؟ خسته می‌شوم توی مدرسه و نوشتن سخت است. گفتم می‌دانم. یادم هست کلاس اول چه پدری درآوردی از ما. اما دیگر تو یک پسر نوجوان قوی و باهوشی به نظرم، نه یک بچه‌ی کم طاقت. همه‌ی وجودش ذوق کرد مثل همیشه که تعریفش را می‌کنی و خوددار لبش را جمع کرد که خنده‌‌ی صدادار معروفش را نکند از خوشی. کم کم داشت یخ مدرسه می‌شکست انگار.

پرسیدم مگر نمی‌خواستی مخترع شوی؟ گفت چرا؟ گفتم این که می‌گویی یک شوخی بچگانه است یا یک هدف واقعی؟ چپ چپ نگاهم کرد که یعنی مگر سر این شوخی داریم؟ می‌خواهد مخترع شود. به قول خودش می‌خواهد شغلش "مخترگی"باشد و شوخی هم ندارد. می‌بینم چه کارها که می‌کند در دنیای کوچک خودش برای مخترع شدن. پرسیدم مگر نباید زیاد بدانی؟ بیشتر از معمول؟ گفت چرا! گفتم همه می‌شود که مخترع شوند؟ خندید که نه! گفتم چرا؟ ...گفت فهمیدم! گفتم پس کلاس سوم نباید زیاد سخت باشد برای کسی که می‌خواهد این قدر سختی بکشد تا مخترع شود. کشف کرده خندید و گفت آره! گفتم فردا کار زیاد داری، نمی‌خوابی؟ گفت چرا.

این‌ها را باید می‌گفتم و گفتم. اما دلم داشت می‌ترکید برای گفتن حرفی که همیشه می‌ترسیدم از گفتنش. پرسیدم یک خواهش کنم؟ چسبید به صورتم و گفت بله. گفتم می‌دانم من حق ندارم بخواهم تو بهترین باشی و واقعن هم نمی‌خواهم . همین دوست دارم که بشود تو آرام و خوشبخت و موفق باشی. اما دوست دارم تلاش کنی. دوست دارم وا ندهی. به من قول می‌دهی تلاش کنی برای بهترین بودن؟ خندید و محکم بوسیدم و گفت قول! تکرار کردم این قول معنیش این نیست که باید شاگرد اول و بهترین باشی. هر رتبه‌ای می‌خواهی داشته باش. فقط قول بده بهترین تلاشت را کرده باشی... حرفم را برید و گفت فهمیدم. نیم ساعت بعد خوابیده بود. فهمیدمش داشت مرا می‌کشت. اگر می‌گفت قول می‌دهم کمتر دردم می‌آمد. تا صبح با خودم کلنجار رفتم از حرفی که شاید نباید می‌زدم و باری که حق نداشتم بارش کنم. اگر اشتباه فهمیده باشد؟

صبح پیش از آفتاب من از شهر زده بودم بیرون برای رسیدن به کار و او پس از آفتاب برخاسته بود برای اولین روز کلاس سوم. ظهر آلوچه خانوم پیغام داد که پسرک برای بابایی این عکس را فرستاده. حرف دیشب من و پسرک خصوصی بود. اما انگار باز هم‌خانه‌ی قدیمی فهمیده بود چه آتشی روشن است در من و چه لازم است برای مهارش. حالا فقط این نگاهش دارد آتشم می‌زند. خودش می‌داند و خودم که چه دارد می‌گوید این نگاه مصممش  و من چاره‌ای نداشتم از جایی داد زدن این راز و این بغض. چاره‌ای نداشتم جز این‌جا نوشتن. شاید درست نبود اینجا نوشتنش. اما حیفم آمد از شریک نکردن راز پشت این نگاه با آن‌ها که با ما آمده‌اند از پیش از آمدن این پسرک که دنیای من است. ببخشید این از خود نوشتن را به من که سرشارم از خوشی بودن کودکی که بزرگوارانه می‌فهمد؛ و می‌فهماند که می‌فهمد. از فردای فهمیده‌تری که در راه است. از نسل بهتری که می‌آید.
این روزهای سخت را با بهتر از این امید مگر می‌شود سر کرد؟










 Farjam ‌ | 7:40 PM 








Friday, September 21, 2012

 آلوچه خانوم  گاهی عکس‌بازی می‌کند .

 آلوچه خانوم | 2:17 AM 








دفترچه‌ی یادداشت‌های آلوچه خانوم و همخانه‌اش



فید برای افزودن به ریدر


آلوچه‌خانوم روی وردپرس برای روز مبادا


عکس‌بازی


کتاب آلوچه‌خانوم


فرجام




آرشیو

October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 20009
September 2009
October 2009
November 2009
December 2009
January 2010
February 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
November 2010
December 2010
January 2011
February 2011
March 2011
April 2011
May 2011
June 2011
July 2011
August 20011
September 2011
October 2011
November 2011
December 2011
January 2012
February 2012
March 2012
April 2012
May 2012
June 2012
July 2012
August 20012
September 2012
October 2012
November 2012
December 2012
January 2013
February 2013
March 2013
April 2013
May 2013
June 2013
July 2013
August 2013
September 2013
October 2013
November 2013
December 2013
January 2014
February 2014
March 2014
April 2014
May 2014
June 2014
July 2014
August 20014
September 2014
October 2014
November 2014
December 2014
January 2015
February 2015




Subscribe to
Posts [Atom]






This page is powered by Blogger. Isn't yours?