خیلی پیش از این که به دنیا بیایی، خیلی پیش از این که قرار باشد بیایی، تصمیم
گرفتم شاعر باشی پسرکم. اشتباه نکن! این که کلمات را با قافیه و وزن کنار هم
بنویسی اسمش نظم است. نخواستم ناظم باشی. گفتم شاعر. شاعر کسی است که شعر دارد. حس
دارد. میفهمد. و کسی که احساس میکند و میفهمد چارهای ندارد غیر از این که بیرون
بریزد گاهی. چارهای ندارد غیر شعر گفتن.
خواستم شاعر باشی. پس هر چه میدانستم به کار بردم برای این که بوسه و آغوش را
بفهمی و دوست داشته باشی. و تو اهل سرزمین بوسه و آغوش شدی. لمس کردن را دوست داری
و حتماً تو اهل این سرزمین بودی بیش و پیش از این که من بخواهم. دوست داشتن لذت بینظیری
دارد پسرکم. لذت بینظیری که خیلیها دریغ میکنند از خودشان و هیچ وقت نفهمیدم
چرا. تو ابزار دوست داشتن را میدانی و خوشحالم که میدانی. میدانم بسیار بزنگاهها
بوده و هست که پدر به جایی نبودم و نیستم. میدانم و شرمندهام. این را هم میفهمم
که آرزوهای پدرها میشود حق مسلم فرزندها و این خوب است. این خوب است که بتوانی
دوست داشتن بتابی و این حقت باشد. اما این برای من بس نبود.
میخواستم بلد باشی شعر را نفس بکشی. خیلی پیش از این سعی کردم و نشد. وقتش
نبود. برایت از وقتی در دل مادرت بودی شاهنامه خواندم. شاهنامه مثل طبل میکوبد در
سرت و نقاشی میکشد جنگ و عشق و شکوه را. وقتی عقل رس شدی ادامه دادم. نخواستی.
حوصلهات را سر میبرد. عین ماهیگیری که مجبور است به صبوری نخ دادم و رها کردم و
صبر کردم. کتاب مصور خواندی. کتاب طنز. کتاب. کتاب و کتاب. تا بالاخره به قلاب
افتادی. آمدی و گفتی شاهنامه بخوانیم. ده ساله بودی. ده ساله هستی. قند توی دلم آب
شد. شروع کردیم. مثنوی را برایت گفتم. فرق مثنوی معنوی و شاهنامه را گفتم. قصهی
طوطی و بازرگان خواندیم. بعد به نام خداوند جان و خرد. صبر نداشتی. منتظر رستم
بودی. منتظر پهلوانی و قهرمانی کردن. صبر کردم. تا تشنهتر باشی. شروع کردی از
پادشاهی کیومرث. روان میخوانی. شعر و وزن و معنی به جانت نشسته. میدانم چرا. چون
اهل سرزمین آغوش و بوسهای. روان میخوانی شاهنامه را پسرکم. میدانم شاعر شدهای.
من به آرزویم رسیدهام و گمان میکنم این نوشته روزی به کار میآید در قصهی
بودنت. تو دوست داشتن را حس میکنی و میفهمی و کمکم به ابزار بروزش دست مییابی.
تو دوست داستنی ترین داشتهی منی. داشتنیترین داشتهام. بعضی آرزوها زیاد طول میکشد
پسرک. بیش از یک عمر. بیش از یک نسل. آرزویم انگار سپرده است به دست تو. از پدرم.
ادامهاش میدهی. میدانم. میدانم و دوستت دارم.
پی نوشت: دوازده سال و بیشتر است که در این صفحهی صورتی نوشتهام. زحمت زیاد
دادم به همخانه و صاحبخانهام در این مدت. این آخرین نوشته است اینجا. وقت
خداحافظی است. خداحافظ!
نه چرا خداحافظي
ReplyDeleteچرا ديگه نمي نويسي
نه ترخدا
بنويس من مي خونمشون الان بيشتر از هفت ساله دارم مي خونم
هرچند نديدمتون ولي عجيب برام آشناييد
هم شما هم آلوچه خانوم هم باربد عزيز
ما يه جورايي مثل هم هستيم از يه طيف
احساس نزديكي مي كنم به خانواده دوست داشتني شما
منم دختري همسن باربد شما دارم
وقتي از دغدغهات مي گفتي انگار از ته ته دل من مي گفتي
وقتي آلوچه خانوم عزيز از احساسش مي گه انگار از ته دل من خبر داره
انقدر نزديكي با يه خانواده برام هم جالبه هم عجيب بيشتر از همه دوست داشتني ست اينكه تو اين دنيا آدمايي مثل خودت هستن
جالبه مگه نه
هميشه برقرار و پاينده باشيد
هر سه باهم
موفق باشيد
ولي ترخدا بازم بنويسيد نرو
نرو