آلوچه خانوم

 






Tuesday, December 16, 2014



درست‌ش این بود که من زودتر از همه می‌رسیدم، آن‌جا را سامان می‌دادم .  می‌نشستم سرِ جایم تا آدم‌ها برسند،  اما من قدری دیر رسیده بودم چند نفری زودتر از من آن‌جا بودند.  دیدم پیش از من در محل حاضر شده و جا گرفته. نه یک گوشه‌ی گم، مثل کسی که دل‌ش تاب نیاورده فاصله نگه‌دارد .  بلکه مثل یک تماشاگر حرفه‌ای تاتر،  مسلط‌ترین صندلی،  وسط سالن،  ردیف دوم یا سوم. برای زیر نظر گرفتن و ثبت. مثل همیشه، با دقتی میکرونی.  فکر کردم این دیگر چه رسمی‌ست؟  کجای منِ درهم شکسته دیدن دارد؟ چه‌چیز این تماشا لذت دارد؟  از جانِ من چه می‌خواهد؟
وقت رفتن آمد و زیر گوشم گفت ببخشم‌ش - که حالا زیرش می‌زند - یادم آمد پیش‌تر توی مستی هم خواسته بود ببخشم‌ش - که ‌آن دفعه هم زده بود زیرش، من‌هم گفته بودم که نمی‌بخشم، نبخشیده‌ام! - و من ، دخترِ بزرگ متوفی،  وسط آن شلوغی تنها توانستم هوار نزنم.

استدلال‌ش این‌ است که همه همین‌طورند!  می‌پرسم پس من چرا این‌طور نیستم و نتوانستم باشم ، نخواستم که بتوانم باشم حتی!  آن بخش از مغزم که قرار است فرمان بدهذ،  توی یک مناسباتی خاموش می‌شود. انگار از دایره‌ی سلسله‌ی اعصاب خارج می‌شود... آدم‌ها چه‌طور می‌توانند این‌همه بی‌قاعده باشند؟ این‌قدر بی‌همه‌چیز!  می‌گوید آدم خوب بودن بی‌فایده‌است، آدمِ خوب دست‌ش خالی می‌ماند و اصلن خوب بودن نسبی‌ست ... می‌گویم من تلاش نمی‌کنم خوب باشم. اصلن خوب کیلویی چند است؟ اما باید بتوانم خودم را تحمل کنم،  آدم‌ها چه‌طور خودشان را تحمل می‌کنند؟ سر رشته‌ی همه‌ی این‌ها را که می‌گیرم می‌رسم  به خاستگاه‌شان،  به یک چیز مهمی که  به هر دلیلی،  یک وقتِ مهمی سرجایش نبوده،  صرف‌شان نشده. ازشان دریغ شده. حالا می‌خواهند آن‌ را از حلقوم‌ دنیا بیرون بکشند  که هایلایت‌های محقرشان از گند زدن به اعتماد،  رفاقت و حرمت نان و نمک ارتزاق می‌کند . یکی می‌پرسید چرا  به چشم بیمار نگاهشان می‌کنی؟  گفتم چون دنبال درمان می‌گشتم.  با بلاهتی غریب، مسلح به رفاقت خواسته‌ بودم به جنگ خصومت بروم. مثل رسول نجفیان که توی سریال رعنا به بهزاد فراهانی می‌گفت " می‌خواستم جراحی کنم " .  وقتی می‌گذاری‌ا‌ش کنار واقعیتِ در جریان، همان‌قدر دردناک‌ست و شاید بیهوده ...  اما  کوتاه‌آمدن از آن برای من بی‌اعتبار شدن یک‌جور  ‌جهان‌بینی‌ست، اگر باور کنم مدارا کشک‌است و اصلاح امری نشدنی ، باید این دستبند سبز را هم از دستم باز کنم،  پذیرش این نتوانستن  و نمی‌شود برای من یعنی پذیرفتن  خیلی از چیزهایی که هنوز زیر بارشان نرفته‌ام. 

پرینت مکاتبات و مکالماتم ، کارت‌نوشته‌های دریافتیِ مناسبتی، تمام کاغذهای نیمه‌کاره‌ام ،  یادداشت‌های روزانه، درفت‌ها ،  همه و همه را یک جا جمع کرده‌ام و نگاه می‌کنم می‌بینم جایی ننوشته‌ام،  دیالوگ‌های فرساینده‌ی طولانی را مرور می‌کنم،  می‌بینم  چیزی  نگفته‌ام  که به آن باور نداشته‌ باشم.   مسیج‌های پر از ادله‌ام جواب‌هایی لبریز از انکار دریافت کرده‌اند.  محکوم به سیاه‌بینی و کینه‌ورزی شده‌ام و  جا به‌ جا اصرار فراوان به این‌که دست‌کم قدری، به آخر کار اعتماد کنم  - هنوز هم باید اعتماد کنم؟!  - و من همواره از خودم می‌پرسیدم چرا نمی‌توانم  اعتماد کنم.   جواب‌م را توی نوشته‌ها پیدا کردم... دیدم  آدم‌ها از این ناراحت نمی‌شوند که باورشان نداری،  عصبانی‌اند که چرا نمی‌توانند گول‌ت بزنند  و نمی‌فهمند چیزی را که باور ندارند طبعن نمی‌توانند به تو بباورانند.  
پرینت‌ها را نگاه می‌کردم،  یادم آمد به رفیقی می‌گفتم وسط عناصر داستان هستم انگاری.  گفت بنویس خب!  
فکر می‌کردم همین مکاتبات  و مکالماتِ مستند، بدون جرح و تعدیل حتی، می‌تواند یک داستان باشد.  داستانی که شاید هنوز کسی شبیه‌اش را ننوشته ! باید همه را کنار هم بگذارم.، بلکه  سر درآوردم  که گاهی آدمیزاد  را چه‌طور می‌کارند ، چه‌طور می‌زایند،  سر کدام سفره با چه نانی بزرگش می‌کنند که این‌همه درندگی و دریدگی را یک‌جا جمع می‌کند، این بی‌همه‌چیزی  از کجا می‌آید؟


 آلوچه خانوم | 12:59 AM 








Sunday, December 07, 2014

آدم‌هایی که من باهاشان معاشرت می‌کنم. آدم‌های مودبی‌اند، مسولیت‌پذیرند، قانون‌مدارند، وقت خرید کردن حواس‌شان است کیسه‌ی نایلونی نگیرند یا کم بگیرند، توی خیابان آشغال نمی‌ریزند، به بچه‌هایشان یاد می‌دهند که دروغ نگویند، وقت گرفتن پول از خودپرداز ممکن است رسید نگیرند چون مانده حساب‌شان را با اس‌ام‌اس دریافت می‌کنند. به هم‌نوعان‌شان کمک می‌کنند. اگر کسی دور و برشان برای بیماری، جهیزیه یا مثلن تحصیل کمک مالی لازم داشته باشد هر کدام‌شان یک گوشه‌ی کار را می‌گیرند . ختم بخواهند بروند هزینه‌ی گل را به خیریه‌ها کمک می‌کنند. چیزهایی که لازم ندارند را می‌بخشند ... همین آدم‌های نازنین، تقریبن همه‌شان مست پشت فرمان می‌نشینند (من هم اگر ننشسته‌ام به این خاطر است که کلن فقط گواهی‌نامه گرفته‌ام که گرفته باشم) .

وقتی شرب خمر کرده باشی، فعل حرام مرتکب شده‌ای. یعنی بر اساس قانون مملکت گناه کرده‌ای. گناهی که دوازده‌سال توی مدارس ما را از جهنمِ به دنبال آن ترسانده‌اند. وقتی جهنم تورا نترسانده ، وقتی آموزه‌هایشان را نپذیرفته‌ای، منطق‌شان تو را مجاب نکرده تو همواره گناه‌کاری هستی که خطر کرده و مجازات نشده . اگر گیر بیفتی ظاهرن دو بار اول شلاق و بار سوم حکم‌ش اعدام است و تو همواره یک اعدامی گریخته از مجازاتی ... تو وقتی از گناه‌کار بودن نترسی از مجرم بودن ابایی نداری. مستی گناه‌ است و گناه بی‌معنی و اعتبار، اما رانندگی هنگام مستی جرم است. خودت و سرنشینان ماشین‌ت را در خطر قرار داده‌ای. باعث ناامنی خیابان شده‌ای. این اخلاقن درست نیست. اما این‌جا انگاری گریزی نیست. تذکردادن و رعایت‌کردن‌ش خنده‌دار است. می‌دانید چه‌قدر از تصادفات منجر به فوت بر اثر مست بودن راننده اتفاق می‌افتد؟

***

وسط یک بحث جدی در یک حیاط خلوت خودمانی، رفیقِ اکسپرتی ، ساکن آن‌ور آب می‌گفت نمایه‌ی بیرونی رابطه‌ی آدم‌های این‌جا نگران‌ش می‌کند . می‌گفت این را با تقریب خوبی توی عکس‌های دست‌جمعی دورهمی‌های داخل در فیس‌بوک می‌تواند ببیند که چیزهای مهمی سرجایش نیست و وقتی این را می‌گذارد کنار خبرهای گسستن رابطه‌ها ، رفتارهای خارج از قاعده و موازی‌بازی‌های پنهانی و علنی، به نتایج خوبی راجع به مرزهای اخلاقی نمی‌رسد. می‌‌گفت این بی‌قاعدگی‌های روتین نوبر است و با محاسبات او داخل خیلی خارج و خارج خیلی داخل است.
در جامعه‌ای که تو را با متر و معیار شریعت پرورش داده ، تحذیر کرده و آن را بر اخلاق مقدم دانسته، فاجعه وقتی رخ می‌دهد که حنای این متر و معیار دیگر رنگ نداشته باشد. اخلاق قربانی می‌شود و قربانی می‌گیرد ... حتمن دلایل و عوامل متعددی دخیل‌اند از جداسازی جنسیتی در ابتدای کودکی تا هزار و یک عامل دیگر که اتفاقن آن‌ها هم برآمده از آموزه‌های شرع و تا حدی عرف است، اما همین رانندگی و مستی را شاید می‌توان ( حالا نه دقیقن به همان فراوانی) تعمیم داد به رابطه‌ها و پا از خط بیرون گذاشتن‌ها، به ندیده گرفتن تعهدات اخلاقی خود و دیگران و به دنبال همه‌ی این‌ها فراوانیِ شکست‌ها و گسست‌ها.

 آلوچه خانوم | 10:36 PM 








دفترچه‌ی یادداشت‌های آلوچه خانوم و همخانه‌اش



فید برای افزودن به ریدر


آلوچه‌خانوم روی وردپرس برای روز مبادا


عکس‌بازی


کتاب آلوچه‌خانوم


فرجام




آرشیو

October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 20009
September 2009
October 2009
November 2009
December 2009
January 2010
February 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
November 2010
December 2010
January 2011
February 2011
March 2011
April 2011
May 2011
June 2011
July 2011
August 20011
September 2011
October 2011
November 2011
December 2011
January 2012
February 2012
March 2012
April 2012
May 2012
June 2012
July 2012
August 20012
September 2012
October 2012
November 2012
December 2012
January 2013
February 2013
March 2013
April 2013
May 2013
June 2013
July 2013
August 2013
September 2013
October 2013
November 2013
December 2013
January 2014
February 2014
March 2014
April 2014
May 2014
June 2014
July 2014
August 20014
September 2014
October 2014
November 2014
December 2014
January 2015
February 2015




Subscribe to
Posts [Atom]






This page is powered by Blogger. Isn't yours?