Saturday, August 26, 2023

.

 

من و خواهرانم نشسته بودیم، قدری ملنگ. گفتند نوبت توئه آنا. نوبت من بود گوشی‌ام را به اسپیکر وصل کنم. به انتخاب خودم. من اما می‌ترسیدم مشت‌م رو شود. سرچ کردم روی یوتیوب. «دلبر» ابی را پیدا کردم. گقتم این قبل‌ش بود. محتاج عاشقیت «اما تو رو ندارم وای به روزگارم». خود مشتاق و مهجورم یادم آمد. سرم را تکان دادم‌ سرچ کردم «راز همیشگی شدن»  گفتم این اول‌ش بود، یادم آمد  از کوه برمی‌گشتیم. من نابلد در اولین مواجهه با ارتفاعات تهران  بدون کفش مناسب تا پلنگ‌چال بالا کشیده بودم.  نوروز ۷۳ و پنج‌شنبه‌های مرتفع. وقت برگشتن توی رنو‌ی سفید خزیده بودم.  پخش صوت می‌خواند « اگه تو مهلتم بدی مهلت مرگ رو نمی‌خوام» و من باور کرده بودم سایه مرگ خودخواسته‌ی قریب‌الوقوع  را پس رانده‌ام. قلب‌‌م داشت منفجر می‌شد. این من بودم. مسئول و آگاه. دیوانه اما ! دیوانه بودم که  فکر می‌کردم من کافی‌ام، توانسته‌ام. کودک بودم/بودیم. فکر می‌کردم اگر بخواهم اگر کمی، فقط کمی به خودم سخت بگیرم (کمی؟) کافی‌ام. از رازهای درون از بحران‌های وقتی که اصلن نبودم خبر نداشتم. فکر می‌کردم دست او نباید عطرم را گم کند، عطرش را گم کنم. «عطر تو»  سومین ترک تایم‌لاین عاشقیت‌م بود. یک‌جایی از روزگارم  هم هست  که هیچ آهنگی ندارد  جایی که  میانه‌ی روزهای مسافر سرزمین‌های دور اسکاندیناوی، شروع می‌شود،  همان روزهایی که این وبلاگ را راه انداختم. آن روزها هر چه که بود هر چه که هست، یک چیزی را باور کردم، این‌که دارد با خودش با من با او بازی می‌کند... این شک  معقول من بود. نتوانستم پشت سر بگذارم‌ش،  این حال بد و روزهای بی‌آهنگ کش آمد و هی تغییر شکل داد ، بعدتر دیدم ترسو بودم، اما اشتباه نکردم، و آن انکارهای حق به‌جانب، ترسوترم هم کرده بود. ترس من از پدرم می‌آمد. می‌دانستم.  بعدترها!  خیلی بعد، وقتی زد زیر همه‌چیز، در آخرین ترک تایم لاین‌م،  ابی توی« سفر»  برای تنهای معصوم‌ش می‌خواند « تو ای با دشمن من دوست، صداقت را سپر کردی» سخت و طولانی بعد از سال‌ها گریه کردم. صدای توی اسپیکر می‌خواند «برای  مرگ این قصه، کسی گریه نخواهد کرد» و من واقعن داشتم جلوی روی خواهران‌م برای اولین بار گریه می‌کردم
معصومیت نسل ما ماهیت غریبی بود. من هیچ‌وقت نفهمیدم آدم‌ها چه‌طور با خودشان کنار می‌آیند. چه‌طور توی چشم‌ت نگاه می‌کنند و دروغ می‌گویند، چطور وانمود می‌کنند اشتباه می‌کنی در حالی که دقیق و درست دیده‌ای، شاید هم می‌دانند بیش‌تر از اتفاقی که دارد می‌افتد این « انکار » آن‌هاست که تو را در هم می‌شکند و توی در هم شکسته را،  می‌شود به دیگران نشان داد و گفت؛ ببینید! نمی‌شد دیگر...  آن وقت‌ها نمی‌دانستم، هنوز هم نمی‌دانم، اما طپش‌های قلب معیوب‌م را یادم می‌آید. بدون پشیمانی. من او را دوست داشتم، شریک زندگی‌ام را، بیش‌تر از بچه‌ای که زائیدم. اما زندگی مطابق خواسته‌ی تو پیش نمی‌رود.  من بابت این‌ها خجالت نمی‌کشم، حتی بابت  نوشتن‌ش این‌جا شرمی ندارم.  می‌دانم بچه و ساده بودم، فقط و فقط فکر کردم آدم‌های این قصه راست می‌گویند که خب, نمی‌گفتند

3 comments:

  1. مرجان9:42 PM

    چه دلتنگ نوشته هات بودم‌ آناهیتوی عزیزم. باور کردنی نیست که چقدر گذشته از اون روزها...

    ReplyDelete
  2. Anonymous11:28 AM

    آناهيتاي عزيزم❤️❤️

    ReplyDelete
  3. مرسی که می‌نویسی
    این نوشته‌ها طناب که نه، نخ اتصال من به دنیاییه که هنوز توش به قدرت خودمون امید داشتم.

    ReplyDelete