آلوچه خانوم

 






Friday, October 31, 2014

روزی روزگاری ، پدری برای مریم، برای  آن نیمه‌اش که تقصیر نداشت،  خطاب به اراذلِ فاضلِ شنگول نوشته بود:  " عیسی پدر نبود،  پسر بود!  "
من ؟ حالا می‌فهمم پدرانگی و قهرمان در سایه بودن چه غریب است. جشن گرفتن موفقیتی‌ست، که باید خودت را محو و ناپیدا کنی ،  همه‌جای دنیا کودک مانده باشی ، این‌جا و در این نسبت و رابطه،  باید اندازه‌ی نقشی ازلی و ابدی باشی و نمی‌دانی چه بزرگی بدون این‌که خودت بدانی.

برای پدرری که خودش می‌داند !

 آلوچه خانوم | 5:50 PM 








Wednesday, October 22, 2014

سخت‌ترین قسمت‌ش را گذاشتم برای چند روز آخر،  برای سخت‌ترین روزها .  ایستاده بودم روی نقطه‌ی صفر مرزی ، بدون نقشه.  این نقطه‌ی صفر مرزی که می‌گویم نه تاسف که یک دل‌گرمی خوبی توی خودش دارد.  داشته و دارایی‌ای محسوب می‌شود که با جان کندن به دست آمده. 
آدم‌است دیگر،  پیش می‌آید یک‌هو بفهمد " واسه پیدا شدن تو آینه " * هیچ جاده‌ی گم‌شدنِ حالا سبز هم نه،  راه‌راه یا چهارخانه‌ای جز خودش ندارد ، حتی برای پناهنده‌شدن .
سرک کشیدم،  به همه‌ی جاهایی که یادم آمد توی این  شهر خودم را نشانه‌گذاری کرده‌ام یک وقتی!  ...  سانتی‌متر به سانتی‌متر گشتم، وسط همه‌ی کارهای تلنبار شده، توی تمام این روزهایی که هنوز به تاریکی  زودهنگام‌ش عادت نکرده‌ ،  سرمای ناگهانی‌اش ممکن است غافلگیرت کند. می‌دانی!؟ حنی اگر تا جایی که امکان داشته روی جانت آفتاب ذخیره کرده باشی ، سرما  وقتی سرمی‌رسد تن‌پوش مناسب می‌خواهد. کاری به این ندارد که لباس‌های زمستانی و تابستانی را جابه‌جا کرده‌ای یا نه!  
حالا صبح‌ها توی آینه‌ی آسانسور زنی هست که خودش می‌داند چه‌چیزهایی را با خود حمل می‌کند،  چه چیزهایی را زمین گذاشته. گاهی لبخند می‌زند ، اما آن‌قدر بزرگ شده که نیاید این‌جا ننویسد "  اولین ‌پاییز از بقیه‌ی زندگی ... "  با احتیاط از صفت‌ تفضیلی استفاده می‌کند.  خیال‌بافی را کنار گذاشته هیچ حکمی درباره‌ی روزهای نیامده ندارد، این‌قدر می‌داند که عجالتن مهرش را پس گرفته ، با تمام افسوس ماندگاری که صبر و احتیاط بابت ملالت و ملامت برایش یادگاری گذاشته‌اند. دیگر نه نگفته‌هایش را با خود مرور می‌کند که سرش باد کند و نه شنیده‌هایش را واو به واو می‌جورد.  دیگر بس است.  می‌داند آن‌ها خودشان دست به یکی کرده‌اند که  وقت و بی‌وقت رد هجوم بی‌صدایشان می‌‌ماند  روی سرامیک سفید ... این‌که ماه‌ش را پس گرفته‌ یعنی بخش ِمهمی از مایملک‌اش را پس گرفته و این خبر خوبی‌ست.  دیروز برای خودش و فصل سرد در راه یک پالتوی قرمز دانه‌اناری خربد .


* از ترانه‌ی جشن دلتنگی  

پی‌نوشت:  کسی می‌داند ترانه‌سرا وقت نوشتن " جشن دلتنگی " کجای دنیا و روزگارش ایستاده بود؟  کسی می‌داند قبل و بعد از آن کدام کارهایش را نوشته؟  یادم باشد یک وقتی بنویسم این‌جا که بعد از گذر ازشبِ اردی‌جهنم می‌بینید چه نعل به نعل جور در می‌آید!


 آلوچه خانوم | 2:54 PM 








Sunday, October 05, 2014




مهسا بعد از زیر پوست شهر می‌گفت: " این‌همه سیاهی!  مثل روکو و برادرنش.  آدم باورش نمی‌شود این همه پیش‌آمد ترسناک،  پشت سر هم! "  من باورم می‌شد. روکو و برادرانش را ندیده بودم - هنوز هم ندیده‌ام -  اما زندگی‌ای که من شناخته‌بودم  آن‌قدر سخت و غریب و بی‌رحم بود  که تویش همه چیز ممکن بود،  ولی ...  - این سه نقطه را وقتی دارم این‌جا می‌گذارم یعنی آه بی‌هوایی یک‌طوری کش‌دار از عمق جان‌ت می‌زند بیرون، که باید در این چند خط لحاظ شود - بعد از این سی‌صد و شصت و پنج روز از نیمه‌ی مهر گذشته تا امسال حتی می‌توانم بزنم پشت شانه‌‌ی مهسا و بگویم این‌ها برای تو فیلم است،  برای من اما، خاطره!  کسی آنا و خواهرانش را ننوشته و نساخته.  مثل طوبا  که می‌زد تخت سینه‌ی خودش که باید بیایی از این ‌تو فیلم بگیری... تازه هنوز عید نشده بود،  هنوز سبزه‌ام کپک نزده بود که هول بیاندازد به جان‌م.
نمی‌دانم دنیا شوخی‌اش گرفته بود یا  روزگار می‌خواست بضاعت من را تخمین بزند. یک چیزهایی هستند ترسِ از دست دادن‌شان از حقیقت آن‌چه وقتِ از دست رفتن‌شان از سرمی‌گذرانی، ترسنا‌ک‌تر است ...  اما رعب‌انگیزتر اتفاقی‌ست که توی تو می‌افتد  وقتی که همه‌ی این‌ها را دوام می‌آوری . نشانه را از خودت جدا می‌کنی به ردش روی جان‌ت نگاه می‌کنی و ساکت و آرام  دل‌ترکیدگی را چله می‌نشینی. وقتی چله سر می‌آید ، می‌بینی نشسته‌ای رو به جماعت سیاه پوش ،  چله به چله.  داغ به داغ!  
.
.
.
آدمیزاد اما، دوام می‌آورد ... آنا هم دوام آورد . فردا که بیاید چهل و یک‌ساله می‌شود. 

 آلوچه خانوم | 9:17 AM 








Wednesday, October 01, 2014


هانی زنگ زد،  می‌دونستم چه کارم داره.  جواب ندادم.  مشخصاتت رو با همون یک خط شعر که پیش‌تر خواسته‌بودی،  اس ام اس زد کنترل‌ش کنم.  فینگلیش بود،  فارسی زدم‌ش و دوباره براش فرستادم تا فوروارد کنه برای آقای سنگ‌تراش. 
موفق شدی.  نمی‌دونم چرا فکر می‌کردی دل‌مون به اندازه‌ی کافی ریش نیست که همچین سفارشی به اون بچه کردی .  همه‌ی عمر فکر کردی فقط خودتی که زندگی نمی‌کنی.  نخواستی بدونی و ببینی کنار زندگی نکردن‌ت،  بچگی نکردیم،  جوانی‌نکردیم. زندگی نکردیم .  نمی‌دونی این‌که همه‌ی عمر دل‌ت آویزون باشه برای ماهیتی که قاعدتن می‌باست به‌ش گرم باشه،  چه‌قدر بد کوفتیه! 
یه خط شعر لعنتی‌ رو نوشتم روی یک تیکه کاغد،  چسبوندم‌ش به شیشه‌ی مات جلوی روم تا به‌ش عادت کنم . نمی‌خوام گذرم افتاد اون‌ورا ، دل‌م هُری بریزه ، باید بتونم به لودگی ادامه بدم  ... کنار یه عالمه چیز دیگه که دارم به‌شون عادت می‌کنم. 
.
.
.
شیشم مهر امسال رو به کل یادم رفت.  معذرت می‌خوام!





 آلوچه خانوم | 2:48 PM 












فید برای افزودن به ریدر


آلوچه‌خانوم روی وردپرس برای روز مبادا


عکس‌بازی


کتاب آلوچه‌خانوم


فرجام




آرشیو

October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 20009
September 2009
October 2009
November 2009
December 2009
January 2010
February 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
November 2010
December 2010
January 2011
February 2011
March 2011
April 2011
May 2011
June 2011
July 2011
August 20011
September 2011
October 2011
November 2011
December 2011
January 2012
February 2012
March 2012
April 2012
May 2012
June 2012
July 2012
August 20012
September 2012
October 2012
November 2012
December 2012
January 2013
February 2013
March 2013
April 2013
May 2013
June 2013
July 2013
August 2013
September 2013
October 2013
November 2013
December 2013
January 2014
February 2014
March 2014
April 2014
May 2014
June 2014
July 2014
August 2014
September 2014
October 2014
November 2014
December 2014
January 2015
February 2015
March 2015
April 2015
May 2015
June 2015
July 2015
August 2015
September 2015
October 2015
November 2015
December 2015
January 2016
February 2016
March 2016
April 2016
May 2016
June 2016
July 2016
August 2016
September 2016
October 2016
November 2016
December 2016
January 2017
February 2017
March 2017
April 2017
May 2017
June 2017
July 2017
August 2017
September 2017
October 2017
November 2017
December 2017
January 2018
February 2018
March 2018
April 2018
May 2018
June 2018
July 2018
August 2018
September 2018
October 2018
November 2018
December 2018
January 2019
February 2019
March 2019
April 2019
May 2019
June 2019
July 2019
August 2019
September 2019
October 2019
November 2019
December 2010
January 2020
February 2020
March 2020
April 2020
May 2020
June 2020
July 2020
August 2020
September 2020
October 2020
November 2020
December 2020
January 2021
February 2021
March 2021
April 2021
May 2021
June 2021
July 2021
August 2021
September 2021
October 2021
November 2021
December 2021
January 2022
February 2022
March 2022
April 2022
May 2022
June 2022




Subscribe to
Posts [Atom]






This page is powered by Blogger. Isn't yours?