Wednesday, December 24, 2025
از بیست و ششم شهریور چهار صد و یک میشمارم.
یکم، راهپیمایی برلین
دوم، روز آزادی نیلوفر حامدی و الهه محمدی
سوم، کنسرت فرضی کاروانسرا
و آخری، همین امشب، مستند ترانه، ساختهی پگاه آهنگرانی.من میدانم یک روزی برای جوانترها تعریف میکنیم که بخت یارمان بود و این رویدادها را به چشم خودمان دیدیم.
Tuesday, December 23, 2025
خودش رفته بود سراغ کارهای عقب مانده، اول بانک بعد خرید، گفت جوجه بخوریم. فکر میکردم تازه حقوق گرفته حتمن برنامه ماهی سفید است. که خب نبود، حقوق بازنشستگی به این ریخت و پاشها قد نمیدهد. برنج پیمانه کرد داد من بشورم آب را اندازه کنم، خودش میوه شست، نشست انار دان کرد. برایش نرگس گرفته بودم. محکم بغلم کرد. گفت؛ "تو الماس منی". بچهم در تلگرام برایم نوشت "یلدا مبارک مامانی". یادم نمیآید آخرین بار کی 《مامان 》خطابم کرده بود. من همیشه آنا هستم، فوقش آناهیتا. گمانم رقیق بود.
پدر کیان پیرفلک تصویر آن بچهی ماه را منتشر کرده بود، با پانوشت؛ نه میبخشیم، نه فراموش میکنیم. پدر یلدا آقافضلی گریه میکرد، والدین دادخواه تنها نگذاشته بودندش، یلدا روی کیک لبخند میزد و زنی با حزن میخواند "در جشن تولدت عزیزم ... "
داشتم خفه میشدم که خواهر کوچکم صدای موزیک را بلند کرد، سه تایی با هم مامان را دوره کردیم و برایش خواندیم؛ " اگه گل بو رو میخواد، اگه چشم نور رو میخواد، من که بیشتر میخوامت. والا بیشتر میخوامت " و تا جایی که جان داشتیم، ملنگ، رها، محزون، با پهنترین لبخند دنیا بغضمان را قورت دادیم و رقصیدیم.
یلدا بود.
Monday, December 01, 2025
پنجرهی آشپزخانهی من پرده ندارد، بعد از اینکه کارگرها پلاک روبرویی را کوبیدند و ساختند و تقریبن همزمان با میانهی کرونا، گذاشتند رفتند. ساکن جدیدی نیامده. رومیزی را که به قاب پنجره میخ کرده بودم، برداشتم و باز من ماندم و پنجره بیپرده. گمانم یک اتفاقی، اختلاف نظری، چیزی مانع واگذاری واحدهای نوساز به ساکنین جدید شد. و من بی همسایه روبرو بیپرده به زیستم در خانه ادامه دادم تا همین هفتههای اخیر که میآیند، میبینند، احتمالن به نتیجه میرسند، نظافت میکنند. هنوز ساکن نشدهاند.
آخر هفته گذشته آشپزخانه را سابیدم، شستن پنجره را گذاشتم برای بعد از باران. بارانی که چاهار هفتهاست قرار است از دوشنبهی بعد شروع شود و نشده. نگاه کردم و فکر کردم ماههاست پنجره را نشستهام و کثیف نیست. یادم آمد خب آسمان این شهر نفرین شده بیشتر از ۲۰۰ روز است که نباریده.
بعد از آبان ۹۸ فکر میکردم این شهر دیگر رنگ برف نخواهد دید. حالا باران آرزو شده. من یادم نمیآید آخرین بار کی بازدمم از سرما تبدیل به بخار میشد. حتی یادم نمیآید اخرین بار کی روی درخت پای پنجره، کلاغ دیدم. فقط یادم میآید یک بهار، شهر پر از پروانه شد و بعد از آن دیگر هیچ چیز عادی نبود.
Wednesday, November 26, 2025
یکی از دوستانم که سالهاست دور از اینجا در تبعید است، بعد از جنگ دوازده روزه جایی نوشته بود. که دلش میخواهد با مردم داخل ایران همسرنوشت باشد و در روزهای جنگ احساس عدم تعلق را بیشتر از هر وقت دیگری حس کرده. این چند کلمه کمک کرد من بالاخره بفهمم دوری، وقتی عزیزانت در تگنا هستند چهطور میتواند باشد. حالا نگرانیهای این روزهای دوستانم را زیر آسمانهای آبی و بیلک دور میفهمم. مگر میشود آدم دردش نیاید وقتی عزیزانش در اتاق گازی به وسعت یک شهر گیر افتادهاند. این را میگذارم کنار تویی که به آن خط سفید اعتماد کردی. اعتمادت را نمیفهمم. اینکه چهطور با خودت کنار آمدی به خودت ربط دارد. چهطور اعتماد کردی، ابزار ارتباط بیواسطه گرفتی. تویی که اینها را میشناسی. در جغرافیایی که همه بابت یک زیست به غایت معمولی، مجرمایم، چهطور نگران آدمهایت نشدی. یادم میآید ۲۳ سال پیش همین روزها من بین سرویسدهندههای موجود نتوانستم به پرشینبلاگ اعتماد کنم، در سرویسدهندههای آنور آب قالب، و امکاناتی برای فارسی نوشتن و فارسی خواندن تعبیه نشده بود. من برای ثبت همین زیست محقر و چسنالههای از سر شکمسیری نمیتوانستم به سرویسدهندهی بومی اعتماد کنم. من نابلد نشستم با بدبختی سر از html درآوردم تا بتوانم با وصله و پینه چیزی سر هم کنم، که بشود چاهار کلمه فارسی قابل رویت برای خوانندهی رندوم نوشت.
چهطور به این ابزار ارتباط اعتماد کردید؟
#خطسفید.
Tuesday, November 18, 2025
چند روز پیش به من تلفن زد. گفت خودم شمارهات را گرفتم بدون اینکه از کسی بپرسم. فردایش بعد از ماهها، موبایل دست گرفت و برایم در اینستاگرام کلیپی فرستاده بود، با این مضمون که خستهترین فرد هر خانواده فرزند ارشد دختر است. من را میگفت. شاید هم خودش را میگفت. خواهر کوچک میگفت همان روز، کلیپی با طرح مسئله دربارهی فرزند کوچک خانواده برایش فرستاده. مامان دارد برمیگردد. مامان ایز بک. دیروز از سر کار برگشتم دیدم اندازهی پختن یک ورقه بادمجان آشپزی کرده بود. با حوصله بادمجانهای حلقه شده را سرخ کرده بود. رویش تخم مرغ شکسته بود. بدون نمک و چاشنی دیگری. اما خوشمزه بود. بادمجان را غرق روغن ولی به قاعده، همانطوری که دوست داشت، سرخ کرده بود. این روزها هوس چیزهای عجیب و غریبی میکند، میل به زندگی دارد. این ورژن مامان با تمام حواسی که هنوز کاملن سرجایش برنگشته، از مامان قبل از عمل جراحی، سرزندهتر و امیدوارتراست و طبعن دلگرمکنندهتر.
چیزی که از مدتها پیش خودمان را کشتیم درش نگه داریم و داشت ذره ذره آب میشد، حالا ، چاهار ماه بعد از جراحی، میتوانم بگویم با قدرت برگشته. طوری که گاهی از جانش بیرون میزند. تماشای میل به بقا درمیانهی این زندگی سگی، وسط این خراب شده،ی بیباران، عجیب است.
ما؟ راستش این روزهایی که گذراندیم با تمام کندی پیشرفت درمان، با همهی سختی برآمده از بیکسیمان، با تمام آن دقایق پر از استیصال و ناامیدی، تجربهی بینظیری بود. همراهی و تلاش جمعی جمع کوچکمان را دوست دارم و گمانم تماشای این همکاری، چیزهایی را برای بچههایمان یادگار میگذارد، که با ساعتها سخنرانی و توضیح واضحات نمیشد یادشان داد. چیزهایی را که میخواستیم یادبگیرند، زندگی کردیم. مامان را مثل یک نوزاد آسیبپذیر با شرایط پرخطر، روی قلبمان نگهداشتیم و به جان گرفتیم. هر کداممان هر کاری که ازش برمیآمد انجام داد تا چیزی زمین نماند، از بردن برای یک ویزیت دکتر تا خالی نگه داشتن سینک ظرفشویی. و بردن کیسهی سطل آشغال.
اما.. اما ! اگر دستم رسد روزی، دلم میخواهد یک حرکتی شروع کنم، نمیدانم از کجا و چه مسیری. در منشور حقوق بیمار در این مملکت حتی در بهترین حالت و منجر به بهترین نتیجه، چیزهای مهمی از قلم افتاده. قبلن هم گفتهام. بیمار و خانوادهاش با عملی کردن بهترین گزینهها وقت تصمیم گیری، نقشهی راه ندارند. نمیدانند این مسیر چهقدر ممکن است طول بکشد و با چه چیزهایی روبرو خواهند شد. در بهترین وضعیت فقط میدانند چه کاری باید صورت گیرد و اگر انجام نشود چه میشود. اما کسی نمیگوید اگر انجام دادی، قرار است در چه بازهی زمانی مفروضی، با چه چالشهایی روبرو شوی. این رویارویی سهمگین است. من خودم هفت سال است که در بیمارستان کار میکنم، جراحی مادرم به خاطر پزشکی که انتخاب کردیم در بیمارستان خودم انجام نشد. اما در تمام طول درمان این دسترسی را داشتم که سئوال بپرسم و هیچ چیز مشخصی دستگیرم نشد. فقط پیش رفتیم. کند و طاقتفرسا. جراح زبردست مامان اطمینان میداد که درست میشود و بله دارد درست میشود اما نقشه راه و پلن پیشبینی شدهای نداشتیم.
در این جغرافیا بر اساس قانون اساسی قرار بود درمان و آموزش با کیفیتی معقول در اختیار همگان باشد اما درمان و آموزش قابل قبول، هردو، جدای هزینهای بسیار سنگین، با اما و اگرهای فراوان و خون جگر، به ضرب و زور هوشیاری مداوم، ممکن است به نتیجهی مطلوب برسد. من در این سالها هر دوی اینها را از سر گذراندم. بحران کنکور یک دانشآموز المپیادی و بیماری مامان، جان آدم تراش میخورد. اینجا زندگی، یک زندگی کاملن معمولی، به طرز غیر منصفانهای طاقتفرساست. من جای دیگری زندگی نکردهام اما میدانم چیزی که اینجا از سرمیگذرانیم، نباید اینطور میگذشت.
کاش این وبلاگ ۲۳ ساله این بضاعت را داشت که حرکتی شروع کند، بلکه قدری، فقط قدری، تغییر ایجاد کند. برای دادن آگاهی بیشتر و نقشه راه به بیمار و خانوادهاش!
#تومورمغزی
Wednesday, October 29, 2025
هر یک ساعت مازاد ساعات کاری من ۱۲۰ تومان میارزد. صبحها که ماشین میگیرم دارم حساب میکنم مابهالتفاوت با همسفر تاکسی اینترنتی گرفتن و دیرتر رسیدن، میارزد یا نه؟ اگر بعد از هفت صبح برسم ماجرا پیچیدهتر هم میشود. وسوسه میشوم برای نشستن در کافهای بسیار نزدیک به محل کار که هفت صبح کرکرهاش را بالا میکشد. حساب میکنم زمانی که از کل حضورم سرکار کسر میشود + یک لیوان قهوه که خودش از یک ساعت اضافه کار من گرانتر است میارزد یا نه؟!
گاهی برایم به دهن کجیای که به کارمند بودنم میکنم میارزد، گاهی که دست دست میکنم یقهی خودم را میگیرم واقعن نمیارزی آنا؟ مگر در طول ماه جز این ترمیم ناخن برای شخص خودت چه کار میکنی؟ اصلن چه کار میشود کرد؟ این یک ساعت اضافه کار با حقوق یکسال اولین کارم در بهار۷۱ برابری میکند. فکر کردن به عددها آدم را دیوانه میکند. بهش فکر نمیکنم، اما دیوانه میشوم که چه سر پرشوری داشتم، چهقدر تمنای این را داشتم که عاشق باشم، مراقبت کنم. آن دختر بچهی ۱۸.۵ سالهای دست و پا میزد مستقل باشد را خوب یادم میآید، با کارمندی آن وقت کنار آمده بود اما به خودش قول داده بود کارمند نماند، کارمند نمیرد، حتمن خلق کند، ثبت کند، ثبت شود. همانی که دوست داشت گاهی عصرها ایستاده در قنادی فرانسه قهوه بگیرد با شیرینی گردویی و به پیادهروی سر وصال نگاه کند، آن راسته را تا میدان انقلاب برود کتاب بخرد. همهی جژئیات را خوب یادم میآید، حتی پوسترهای تاتر روی شیشهی کتابفروشیها را هم خوب یادم میآید آن آنا خواب این روزها را هم نمیدید.
این روزهای دوره بهبود مامان خانهام را هفتهای یکبار میبینم، بچهام را خیلی کم میبینم. تلاش میکنم اوقات محدودمان با کیفیت بگذرد. میدانم این مرد جوان ۲۲ ساله دیگر بچهی خانه نیست. بیست و دوسالگی خودم همهاش جلوی چشمم است. اما پرتم ازش. این را به پدرش گفتم که در تمام مادرانگیام اینقدر از بچهای که زائیدم پرت نبودم. نگفتم از این روزها که دارم از دست میدهم دلم میگیرد اما چارهای ندارم. گمانم فهمید، اطمینان داد که متوجهاست، نگران نباشم.
جدای اینها بیقراری عجیبی پبدا کردهام. نه آخر هفتهها خانه خودم بند میشوم نه اینجا، خانهی مامان، خانهام نیست. تنها جایی که بیقرار نیستم اوقاتیست که پشت میز کارم میگذرد. چون تنها ساعاتیست که مثل قبل از جراحی مامان همین ریختی میگذشت. بعد این خیلی لجم را در میآورد. اینکه کارمندی اینطور به من نشسته، دلم میخواهد به این ماهیت دهن کجی کنم. پس آن قهوهی صبح فقط یک قهوه نیست، یک شیطنت خوبی توی خودش دارد. میبینی آنا؟ زندگی همینقدر محقر شده. کدام قله کدام اوج؟
Thursday, October 09, 2025
در انتهای هفتهای که گذشت میتوانم بگویم مامان خوب است، پیشرفتهای چشمگیری داشته. هنوز زمان و مکان به درستی دستش نیست. هنوز خیلی کار داریم، هنوز نمیدانم اصلن به وضعیتی میرسیم که بشود ساعاتی از روز را در خانه تنها بماند یا نه و اگر آن روز میرسد چهقدر دیر و دور خواهد بود، اما جزئیات مهمی دارند در ذهنش سرجایشان قرار میگیرند. خودمان نمیدیدیم، فقط انجامش دادیم، اما ظاهرن خواهرانگی خوبمان دارد جواب میدهد. از اول این جریان فهمیدیم جدای نگهداری از بیمار باید هم را نگه داریم. با حسن نیت همکاری کنیم. فکر نکنیم وظیفه کوچکترینمان است چون با او زندگی میکند یا وسطی که خانه دار است. از یک هفته قبل از جراحی و آن شب سیاه ام آر آی اول با همایم تا همین الان، دارد میشود سه ماه. هر کدام هر گوشهی این همزیستی را که دستش میرسد زمین نمیگذارد.
در هفتهای که گذشت ۵۲ ساله شدم. خواهر دومی با دو روز فاصله ۴۸ ساله. قرار گذاشته بودیم این هفته از مهر را امسال جدی نگیری اما نزدیک که شد دیدم این بهترین مهر است، میشد در غیاب مامان اگر از دستش داده بودیم سیاهترین مهر باشد. پس اتفاقن خیلی جدی گرفتیم، کیف کردیم، مست کردیم، رقصیدیم. خودمان بودیم؛ مامان، دو تا خواهر، باربد و ترنج دستم را گرفتند از شب آخر سال پنجاه دوم ردم کردند. هر بار به مامان و جمع کوچکمان نگاه کردم قلبم از خوشی آب شد. دوستانم، دوستان عزیزم، دوستان قدیمی و دوستان و همکاران جدیدم، هر کدام بهطریقی صدا و پیغامشان را بهم رساندند. خوب بود، به خودم اجازه دادم این خوشی به جانم بنشیند که خسته نباشی آنا، سال پنجاه و دوم جانفرسا بود، اما گذشت!
Saturday, September 27, 2025
مامان خونه بند نمیشه، روزی چند بار از خونه میزنه بیرون _ و طبعن یکی از ماها همراهش _ فکر میکنه این خونه جدیده و براش جالبه که همسایهها و بچههایی که توی محوطه ساختمون بازی میکردند، و همینطور کاسبهای محل، همه باهاش جابهجا شدن به محله جدید. آدما براش آشنا هستند، مکان نه! همهش فکر میکنه باید جمع کنه برگرده، از اینجا به جایی که نمیدونه کجاست ما هم نتونستیم بفهمیم هنوز، سراغ کسانی رو ازمون میگیره که سالهاست مردن و الان انگار داره دوباره از نو، از دستشون میده. ساعتهای زیادی از روز هم ماها خودمون نیستیم. من ناهیدم، ریحانه مهشیده، خواهر کوچک همیشه خودشه و با کسی اشتباه گرفته نمیشه. دیروز به خواهرانم میگفتم شاید بهتره ناهید و مهشید ( نزدیکترین بستگان پدریام که در حال حاضر هیچ کدوم ایران زندگی نمیکنند ) باشیم بلکه قدری باهامون رودرواسی داشته باشه و توی موقعیتهای ناگهانی قرارمون نده.
پزشکا میگن درست میشه و این وضعیت طبیعیه، میگن با اون تومور حجیمی که از سرش خارج شده و همینطور سن و سالش، زمان میبره تا این روند سینوسی به جای درستی برسه و یک روز صبح بیدار میشه و میبینید کاملن خودشه. من؟ باور به اتفاقای خوب و خوشبینیمو از دست دادم. مثل اینه که یه روز صبح بیدار شیم ببینیم اینا رفتن. مگه میشه؟
.
.
.
تمام دیروز آماده بودم که هر وقت خواست بره بیرون همراهش برم و روز رو به معاشرتی با کیفیت براش تبدیل کنم، تصویرمون توی شیشهی بانک غمانگیز بود، فکر کردم دیگران زن میانسال مستاصلی رو میبینند، با موهای وز کردهی سفید که همراه مادر سالمندشه. مادری با موهایی که به تازگی بابت جراحی تراشیده شده و به نظر میاد حواس درست درمونی نداره، زن میانسال با حوصله چیزی رو برای مادرش توضیح میده و به خودشون توی شیشه بانک نگاه میکنه و فکر میکنه؛ واقعن زندگی همین بود؟!
Wednesday, September 17, 2025
مامان رسیده به جایی که زغوغای جهان فارغ است. فراغت مامان آن جاییست که ما در غوغای ترسناکی مدفون شدهایم. روند تغییراتش آنقدر سریع است و آنقدر در حال "شدن" است که میدانیم اینطور نمیماند. فقط نمیدانیم آن نقطهای که به سکون میرسد کجای دنیاست؟ کیفیت زندگی مادری که خواهیم داشت، تا وقتی خواهیم داشتش، ماهیت انسانی بودنش، چهطور خواهد بود. از آن نقطه تا وقتی که داریمش زندگی ما سه تاخواهر چه ریختیست؟
اجتماع همهی چیزهایی که میدانیم و نمیدانیم، ترسناک است. نمیدانم در آن نقطهی سکون جانی میماند یا نه!
هیچ مرجعی اینجا برایتان توضیح نمیدهد بابت انتخابتان برای عزیز بیمارتان قرار است در چه محدودهی مفروض زمانی، با چه چیزهایی سر و کله بزنید. منظور از بهبودی چیست؟ کیفیت زندگی انسانی بیمارتان بعد از پذیرش خطرات و مخاطرات و ریسکهای معقول، چهطور خواهد بود؟
خوشبینم، امیدوارم، ناامیدم، بدبختم، میترسم. مثل سگ میترسم.
Wednesday, August 27, 2025
اون جای زندگیام که فکر میکنم دیگه هیچی هیچوقت درست نمیشه؛ مامان به قبل از عمل بر نمیگرده، اینا نمیرن، این فشار کشنده تموم نمیشه، خستگی، فرسودگی روانی، بلاتکلیفی، این درد موذی تن که نمیشه براش وقت پیدا کرد و وقتی فرصتش پیدا میشه جونی نیست، کارهای تلنبار شده روی میزم، فکر کردن مداوم به پول (بی پولی در واقع) ، بزرگ شدن لیست بدیهیترین چیزهایی که دیگه نشدنی به نظر میرسن، حتی این اضافه وزن همه چیز یه طور در هم پیچیدهست که انگار تو یه روز برفی بدون وسیله کنار خیابون باشی و فکر کنی هیچ وقت به خونه نمیرسی.
Monday, August 04, 2025
تازه جنگ دوازده روزه تموم شده بود. همون وقتی که نمیدونستیم چرا هرچی میخوابیم، خستگی تموم نمیشه و دریا دریا مطلب درباره اضطراب پس از حادثه دست به دست میشد، همون دوشنبهای که صبحش رفتم روی وزنه و با دلخوشی اینکه عدد ترازو بعد از جنگ، گرمی تغییر نکرده، دفترم رو باز کردم برای خودم روتین شخصی بنویسم تا یک خاک مرغوب برای رام کردم این تن سرکش میانسال به سرم بریزم، تنی که انگار تمام ساعتهای بیولوژیکش با هم دارند اعلام خطر میکنند، دقیقن چاهار هفته پیش همین ساعات، متوجه شدیم بزرگترین تومور خوشخیم دنیا پشت سمت راست پیشونی مامان جا خوش کرده. ماراتن شروع شد. ما سه تا خواهر با هم بودیم، با هم جلو بردیم، همه چیز به بهترین شکل با بهترین پزشک انجام شد و حالا بعد از هفتهی سوم بعد از جراحیای که به خوبی و با کمترین غافلگیری پیش رفت، ظاهرن در ابتدای مسیر کند و طولانی قرار داریم. خیلی غریزی مثل نوزاد زودرسی که باید با تماس پوست به پوست جرئت پا گذاشتن به دنیا رو بهش داد، مامان رو در بر گرفتیم. اون زن چموش و خود رای با گاردی باز توی بغلمون آروم میگیره، خیلی عجیبه. خیلی! این گوشهی فرزند بودگی رو نمیشناختم.
این وسط هزار و یک اتفاق محیطی و محاطی دیگه هم افتاد که گفتن نداره یک بار دیگه خورد تو صورتم که ته تهش بیکسیم، با همایم اما بیکسیم، بیبزرگتریم برای پیشآمدهای اینچنینی. قضایایی که باید به سامون برسونیم از بضاعت نحیف ما بزرگتره، شاید هم واقعیت اینه که نمیخوام بفهمم؛ کدوم بزرگتر ؟ من خودم بزرگترم.، فرزند ارشدم قرار نیست از این بزرگتر شم، قله و اوجی منتظر من نیست، زندگی همین بود، همینه که هست.
بسیار خستهام، نمیفهمم صبح به صبح قبل از هفت، چهطور پشت میزم میشینم، چهطور اون کار کشندهی حجیم و پر مسئولیت رو پیش میبرم. چهطور برمیگردم خونه، چهطور سرو کله میزنم/میزنیم تا این جان هفتاد و چاهار سالهی خواب زده رو به بیداری قابل قبولی برگردونیم.
امشب باهاش از یک تا بیست شمردم اما موفق نشدیم از بیست تا یک، برعکس بشمریم. خیلی کار داریم... خیلی!
Sunday, June 29, 2025
جنگ قبلی بچه بودیم، اصلن اینقدر خبر و تفسیر و تصویر منتشر نمیشد، عمدهی تصاویر جنگ رو مردانی پر میکردند که برای دفاع از ما لباس جنگ پوشیده بودن و زنانی که مردان را راهی جنگ میکردن. با خیلیها حرف زدم و دیدم این تقریبن بین همسالان ما مشترکه. ما نوجوانان مقیم مرکز که ازجنگ، بمب و موشکش رو دیدهبودیم و مجبور به ترک شهر ویرون نشده بودیم، خیلی هم نمیترسیدیم، بچه بودیم خب! دغدغهی مراقبت از دیگران بود، اما خیلی کمتر از بزرگسالی در جنگ. رابطهی ما با جنگ طور دیگهای شکل گرفت. این روزها میبینم ما بچههای جنگ قبلی، بزرگسالان امروزی، شاید نگاه منصفانهای به جوانان بیست و چند ساله تا سی و چند سالهی امروز در میانهی جنگ، آنهم با مختصاتی به مراتب متفاوت با اون هشت سال نداریم. همکاران جوان من ترسیدهاند، وزن کم کردهاند. آدمهای معمولی با دغدغههای معمولی. همهی بحرانهای جمعی که تا امروز دیدهاند، اینطور بوده که با حذر از رفتن در مرکز بحران، با کنار ایستادن، میتونن از خودشون محافظت کنن. اما اینبار فرق داره، هیچ نقطهی امنی پیدا نمیکنن و این خیلی بههمشون ریخته. و متاسفانه جنس آشفتگیشون، درک نمیشه، ترسشون، شاید حتی از جانب والدینی به سن و سال ما به رسمیت شناخته نمیشه. ماهایی که اتفاقن خودمون طوری بزرگشون کردیم بلد باشن به خودشون و نیازهاشون حق بدن، نامرئی نباشن.
این گروه سنی از همهی توصیههایی که این روزا دست به دست میشه، جا موندن!
هشتگشاید دارم چرند میگم
هشتگپراکنده
Monday, June 23, 2025
.
از آغاز هفتهی دوم جنگ، خیلیها تصمیم به برگشتن داشتند، بین امروز و فردا مردد بودند که همه چیز شدت گرفته.
حملههای دیشب و امروز به تهران سنگینتر از باقی شبها و روزها بود. ما خوبیم، آمادهایم . من و خواهرم و سگ کوچک خواهرم ، تهرانیم. خواهر وسطی ، دخترش و مادرم از تهران رفتند، باربد تهران و پیش پدرشه، جمعه قدر یک نهار بچهمو دیدم . حالش خوب بود. خوش گذشت.
دیروز به بیمارستان سر زدم ، دیتاهای لازم برای شروع کار ماهی که گذشت کامل نیست . امروز خونه موندم و چه خوب شد که موندم . به مکانهایی نزدیک بیمارستان حمله شده .
نمیدونم چرا اینا رو اینجا مینویسم، اصلن نمیدونم آپلود میشه یا نه.
هشتگ روز یازدهم جنگ
Sunday, June 22, 2025
روز چهارم جنگ، همون وقتی که همه داشتند جمع میکردند و از شهر میرفتند با دو نفر قرداد بستیم، یک کارشناس مامایی و یک کارگر خدمات با آدرس خونههایی بسیار دور از بیمارستان. روز جمعه که پرنده پر نمیزد، مرد جوانی تو خیابون بهار، بساط پهن کرده بود تیشرت بچگانه میفروخت که البته کسی نبود بخره، یه کم جلوتر زنی دستمال آشپزخانه میفروخت، دیروز پیرزنی چاهار جفت جوراب دستش بود و اصرار که بخرید. امروز مرد سالمند رانندهی تاکسی تلفنی، با این وضعیت اینترنت و مسیریابهای خارج از دسترس، آدرس مبدا منو پیدا نمیکرد نگران بود لغو کنم. بهش اطمینان دادم منتظرش میمونم و آدرس پستی براش فرستادم و تلفنی بالاخره فهمیدم کجاست، تونستم راهنماییش کنم بعد از ۱۳ دقیقه پیدام کنه.
بخش بزرگی از مردم این شهر صبح به صبح نونشونو باید از کف این خیابونای خلوت و داغ دربیارن. ترسناکه. متولی وضعیت جنگی رو به رسمیت نمیشناسه، هیچ بستهی حمایتیای در کار نیست. پناهگاهی پیشبینی نشده، رها شدیم به حال خودمون، اخبار چک میکنیم، با فیلترشکنها کلنجار میریم. همین یک فقره که میتونه آسودگی خیال بیاره هم دریغ شده. مثل اعضای یک خانوادهی بدسرپرست، میدونیم برای بقا باید خودمون یه خاکی به سر خودمون بریزیم. حواسمون به ریزترین جزئیات احتمالی باشه. کولهام شده مثل کیف هرمیون اول کتاب هفت هریپاتر. غضهی مردمان بیپناه این شهر داره نصفم میکنه، زورم فقط میرسه برای گربههای کوچه غذا بپزم. خواهرم قدری آرامبخش حیوانات بهش اضافه میکنه بلکه کمتر از سر و صدا بترسن. شبها دیگه رد میدیم میزنیم به بیخیالی. تا کی؟ تا کجا؟
Tuesday, June 17, 2025
کولهام رو که جمع میکردم، توی خونه گشتم ببینیم اگه جدای مدارک و دارو و ... فقط یه چیز بخوام بردارم همراهم باشه، چیه؟
کوچیکه، تقریبن توی مشت من جا میشه. ن از دوبی براش آورده بود، کوچولو بود ۴ ساله گمونم، شاید هنوز عینکی نشده بود، حتی هنوز اسپایدرمن رو نمیشناخت، میتونست هزاران بار Cars رو ببینه و هر بار مثل دفعهی اول وقت مسابقه روی پاهاش بند نباشه. نگاهش میکردم و یادمه در بدترین کابوسهام هم این ناامنی رو برای بهار بیست و دو سالگیش تصور نمیکردم.
پ.ن: عکس رو دوشنبه، روز چهارم جنگ، سر کار گرفتم.