آلوچه خانوم

 




دفترچه يادداشتهای آلوچه خانوم و همخونه اش



Saturday, January 30, 2010

توی دلمه هارا پر می کنم . بعد یاد رد طناب می افتم روی گردن . انگاری ته دلم نمک پاشیده اند . نمی توانم حواسم را پرت کنم . تکه های مرغ خام می اندازم توی روغن داغ کف ماهیتابه حلقه های پیاز را میچینم. باز یاد رد طناب می افتم روی گردن . همینطوری بیخودی عین دیوانه ها دور خودم میچرخم . می آیم پای اینترنت . برمی گردم مرغها را زیر و رو میکنم . روغن می پاشد به همه ی زندگی ام. با ابر و کف و دستمال می افتم به جان در و دیوار . باز رد طناب روی گردن همینطوری می آید جلو خودش را توی چشمم فرو میکند خیال رفتن ندارد . خبرهای تکمیلی می رسد . می گویند پسرک 19 ساله بود . سیزده سالی بزرگتر از پسرک من . اگر بعد دیپلم زائیده بودیم هر کداممان می شد مادر پسرک باشیم . نگاه کنیم به رد طناب روی گردن جگرگوشه مان .... یاد اولین زخم پسرکم می افتم. دوساله است, پشت پایش زخم شد رویش یک چسب رنگی زدم که پر از پروانه بود . با دوربین از اولین زخم چسب خورده اش عکس گرفتم برای یادگاری . اگر عکسی در کار نبود هم آن منظره یادم نمی رفت که زخمش را نشان همه می داد و با لحنی که انگاری دلش ریش شده می گفت " اوو شد " حالا مادری و پدری توی همین شهر مانده اند با تصویری از رد طناب روی گردن ...

 آلوچه خانوم | 6:59 AM 








Saturday, January 16, 2010

با تو روز عاشورا مجادله کردم در خیابان سردار. گفتم چه می کنید و گفتی مجبورمان می کنند. می خواهم این چند خط را لطفا بخوانی سردار.

روز قدس پیرمردی کنارمان راه می رفت و شعار می داد که مثل هر سال آخرین جمعه را آمده بود. این بار آمده بود این طرف و همراهش زن و دختری محجبه و خشمگین که سبز پوشیده بودند همراه چادرشان. آن طرف عده ای بلندگو دار و پلاکارد دار خشمگین رو به ما شعار می دادند . آن ها کاری به اسراییل نداشتند آن روز. مثل ما. ما خیلی بودیم و آنها کمی. من و پسرکم چشم در چشم جوانی پیراهن سفید و یقه بسته و ته ریش دار به هم شعار می دادیم و چشم غره می رفتیم با مشت گره کرده رو به هم. ناگهان دیدم سر چهار راه پرید جلو و پسرک را از بغل من گرفت و گفت بیا این ور! دارند می زنندتان. گفتم می مانیم. کشیدم که بیا! این ها را نمی شناسی. پسرک را در آغوش گرفت تا ما از نرده رد شویم و در بیاییم از آن شلوغی. در آن شلوغی که ما شروع نکرده بودیمش سردار.

برادر کوچکتری هست که پدرش را زندان دهه اول انقلاب گرفته. چنان بلند یا حسین میر حسین و الله اکبر می گفت که گفتمش از نفس نیافتی پسر. خندید که من فقط نگرانم جواب پدرم را چه بدهم. الله اکبر می گویم برای نخست وزیر دولتی که حکم جانش را داد. این جوان را شما نتوانسته بودی الله اکبر گو کنی سردار.

این ها را نگفتم برای جنگ و کینه. نگفتم برای خط کشی و تهییج و تحریک. این بازی دو طرف پیدا کرده. همان که می گویند. حکایت امروز ما شده مشت زنی یک حریف سنگین وزن کند و پر زور و مغرور با یک حریف چابک و سبک و پیچیده و پیگیر. نتیجه اش را نمی دانم. می دانم که مشت و مشت زنی را دوست ندارم. و خون را. و کشتن را . و نا امنی را. اما برای این ها هم نیست چیزی که می گویم. برای آرامشی است که ماه هاست نمی شود برقرارش کنی سردار.

می دانم سنگ پران و هرج و مرج طلب و تشنه درگیری همیشه و همه جا پیدا می شود سردار. اما ما برای جنگ نیامده ایم. برای انقلاب نیامده ایم یا برای محو و نابودی کسی. یا برای انتقام. من همانم که در هر تجمعی از کنارت که رد می شوم خسته نباشید می گویم. به هر طرف که هدایتم کنی می روم. هر تذکری که بدهی اجرا می کنم. من به رعایت قانون اساسی این مملکت نمی گویم عقب نشینی یا فتنه گری. این قانون حتما مقبول و مطلوب همه نیست. اما قانون است. قانونی که رعایتش می توانست این روزگار را تلخ و سخت نسازد برای این همه انسان. این که می گویم نظری شخصی است که می تواند درست نباشد. اما گمان می کنم ما از قانون گریزی بسیار بیشتر درد می کشیم تا محتوی قانون. من این میر سبز نجیب و پیگیر و شجاع را برای همین بسیار دوست دارم. او به قانون پایبند است. ما و شما ممکن است چند بیماری با هم داشته باشیم. اما کشنده ترینش بی قانونی است که شاید خود ما هم مبتلایش باشیم. باور کنیم رعایت قانون گاهی شجاعت بیشتری می خواهد از شکستنش سردار. شما که حافظ قانونی هم باور کن..

می دانی سردار. قانون شکن عمر خودش را کوتاه می کند. چون خودش را از سایه آن محروم می کند. اگر سبز پوشیدن قانونی را تاب نیاوری باید روزی خودت را با همان پوشه سبز از نگاه بیزار همان مانده اندک اطرافیانت پنهان کنی. ما آزار و تحقیر و خشونت دیدیم. ما چند وقتی پیش عده ای بودیم شبیه خودمان در خیابان های شهر و آن طرف عده ای شبیه خودشان. نمی دانم این که می گویند راست است یا نه که امروز از شبیه های ما بانوان اجاره ای و کرایه ای آمده اند به لشکر آن سمت. اما از آن طرف مردان و زنانی مومن و شجاع به ما اضافه شده اند. اما ما و آن طرف را امروز از نوع پوششمان دیگر نمی توان جدا کرد. ما رفتارهای متفاوت داریم. و ما می خواهیم آن قدر صبر کنیم تا همه شبیه ما شوند و ما هم شبیه خودمان بمانیم. شبیه نظم. شبیه آرامش. شبیه مهربانی با همه. نه فقط با شبیه های خودت سردار.نامش علی بود آن که اول بار این را آموختمان دیگر؟

راستی یک سوال دارم از تو سردار. من اگر ببینم سربازت از جماعتی در شلوغی خیابان کتک می خورد، بدون مکث خودم را و پسرکم را میانشان سپر می کنم تا سرباز تو ایمن بماند که می ماند. اما اگر مردمی از سربازان تو در همان خیابان کتک بخورند، فکر می کنی چه می شود اگر من و پسرکم بخواهیم سپر باشیم برایشان؟ ... حل بحران مدیریت و تدبیر می خواهد. نه قشون مسلحی که عادت کند با مردم بی دفاع و بی سلاح تمرین کند و با اولین واکنش جماعت کلاه خود و سپر جا بگذارد.

این رشته آرامش را دریاب سردار. تا از دست نرفته دریاب. تو می توانی. هنوز می توانی حافظ جان مردم باشی نه حافظ قدرتت. قدرت تو حاصل امنیت و آرامش مردم تو است. می دانم که می دانی و باور دارم که می توانی. من همانم که اگر روزی برای حفظ این خاک هل من ناصر گفتی قرار است پشت سرت باشم و به فرمانت. ما را به یک مشت قانون شکن تشنه کشتن و آشوب نفروش سردار.

 فرجام | 12:18 AM 








Sunday, January 10, 2010

...
صدای شیپور. چندین گناهکار را که دستشان با زنجیر به هم بسته است به دو می آورند . همهمه خوابیده است . سردمدار سعی دارد بازی را اداره کند , بازیگر دزد را به جلو هل می دهد , به دنبالش بازرگان .

دزد : ای میر , ای امیر نوروزی , شغل من دزدی است و به آن افتخار می کنم . بعضی روز میدزدند, ولی کار من بدبخت شب است . تاشب پیشین که بد آوردم . به خانه ی بازرگان رفتم , بر دیواره خانه اش میخی کوبیده بود و مرا که از دیوار بالا می رفتم از یک چشم ناامید کرد.
طلحک : عجب , دیگ غضبم به جوش آمده. ای مرد تو شکایت را شنیدی . چرا باید به دیوار خانه ات میخ کوبیده باشی تا چشم یکی از رعایای زحمتکش ما را ناقص کند ؟
بازرگان : ای میر, من شوریده بخت تقصیری ندارم . گریبان کسی را بگیرید که دیوار را ساخته . دیوار را معمولا بنا میسازد .
طلحک : پس اینطور, پس دیوار را بنا می سازد .
بنا : گفتید دیوار را بنا میسازد؟ نمی فهمم - به من چه ربطی دارد ؟
بازرگان : خودش است قربان , بنا همین است .
طلحک : خوب به تله افتادی مرد نادان , چرا میخ در دیوار بازرگان گذاشتی که این بینوا را از چشم خلاص کند ؟
بنا : قربان به شما دروغ نمیشود گفت , اصل حقیقت را بخواهید این تقصیر آهنگر است که میخ را برای چشم مردم ساخته .
بین جمعیت آهنگر فرار میکند .
دزد : فرار کرد بگیریدش .
آهنگر را میگیرند و پیش می آورند .
آهنگر : ( با خنده ی ساختگی ) من در نمیرفتم قربان , من هیچوقت فرار نمی کنم . من داشتم می رفتم نجار را بگیرم . چون میدانید میخ کوبیدن کار نجار است . تقصیر من نیست . من فقط میسازم . اوست که میکوبد
طلحک : پس اوست که میکوبد . نگاه کن ببین نجار را در این جمع می بینی ؟
آهنگر سرش را میچرخاند و بقیه هم با او . نجار که بالای نردبان مشغول کار است به التماس می افتد .
نجار: نه نه , من اینجا نیستم . من نبودم . من زن و بچه دارم .
طلحک : ای مومن بی ایمان از عدالت فرار میکنی ؟ میخ را میکوبی و بعد هم در نمیاوری که برود به چشم این دزد زحمتکش ؟
نجار را همچنان بر سر نردبان پیش می آوردند . نجار همان بالای نردبان در حال الحاح و زاری و توضیح است .
نجار : قربان به خدا من یادم بود که میخ را دربیاورم , ولی در آن لحظه ای که رفتم بالای نردبان چشمم به خانه ی همسایه افتاد , آنجا دو مرد را دیدم که بازنی به دادستد مشغول بودند. زن لعبتی ماهپاره بود , و من حواسم پرت شد و با نردبان هردو واژگون شدیم , و من دیگر صلاح ندیدم با چشم فضولی به خانه ی مردم نگاه کنم
نجار و نردبان واژگون می شوند .
طلحک : عجب عجب , آن زن و مرد را اینجا می بینی ؟
نجار : بله قربان , اینها هستند .
مرد پیر : چطور ؟ چی ؟زن من ؟
زن : ای میر , ای امیر , این دو جوانمرد که می بینی یکی دوزنده است و دیگری شاگردش . من و شوهرم وعده ی رفتن عروسی داشتیم . در آن وقت این دوزنده لباسی را که دوخته بود به تنم امتحان می کرد و چون اندازه نمی شد می شکافت و درمیاورد و اصلاح میکرد . و این شاگردش هم تنم را اندازه میگرفت که لباس قالب تن دربیاید . می بینی که تقصیر ما نیست. آنها کارشان را خوب انجام می دادند و مزد خوبی هم گرفتند. اصلا تقصیر مردم است که بیخودی عروسی می کنند و ما را به هوس می اندازند .
طلحک : حق با تست . واقعا مردم چه کارها میکنند . صاحب عروسی در این مجلس هست ؟
مرد مسن : بله قربان ماهستیم .
طلحک : تو به چه حقی برای عزیزانت عروسی راه انداختی که این زن هوس کند لباس بدوزد و نجار حواسش پرت شود و میخ روی دیوار بماند و برود به چشم دزد بیچاره ؟
مرد مسن : من عروسی راه انداختم که هم دو عاشق را بهم رسانده باشم و هم اطعام کنم , تا همانطور که خدا خواسته اقلا یک گرسنه از گرسنگان جهان کمتر شود
طلحک : مطمئنم در این مجلس کسی نست با اطعام تو سیر شده باشد
فقیر : چرا , من هستم .
طلحک : همه ی این اتفاقات تقصیر تست . ( به دزد ) من انتقام ترا از او می گیرم . او را بکشید تا همانطور که خدا خواسته یک گرسنه از گرسنگان جهان کمتر شود .
...

صفحات 82 - 87 از فیلمنامه ی " آهو , سلندر , طلحک و دیگران " / نوشته ی بهرام بیضایی / انتشارات نگاه . چاپ اول : بهار 2536
در ابتدای چاپ دوم بتاریخ پائیز همان سال نوشته شده " این فیلم نامه چهارسال همه جا می گشت و کوشش برای ساختن آن بیهوده بود . "

 آلوچه خانوم | 1:04 AM 








Monday, December 21, 2009

عزیز آقا پیرمرد همسایه ما بود. ما دبستانی بودیم و جنگ بود. عزیز آقا بازنشسته عالیرتبه اداره قند فلان بخش بود. همان روزها هم کراواتی بود. به حکومت زیر لب فحش می داد و هر روز غروب رادیو تک موج می چسباند دم گوشش روی سکوی پست برق کوچه و اخبار رادیو اسراییل گوش می کرد و کینه توز و عمیق اخم می کرد یا لبخند می زد وقت شنیدن. همیشه ورد زبانش بود که امسال سال آخرشانه.

یک روز غروب فوتبال بازی می کردیم که دیدیم عزیز آقای بداخم و جدی، رادیو به گوش غش کرده از خنده. پرسیدیم عزیز آقا چه خبر شده؟ گفت سخنرانی گربه نره است. و ما مات بودیم که گربه نره کجا سخنرانی کرده؟ چند وقت بعد که تلویزیون چهره پیرمرد صورت گرد عمامه سفید را با آن عینک سیاه بزرگ را نشان می داد رمزی که عزیز آقا گفته بود را کشف کردم. شکایت و مخالفت تاوان سنگینی داشت آن روزها و بچه ها عاشق کار ممنوعند. جوک گربه نره که می گفتیم احساس بزرگ بودن و جسوربودن می کردیم. یک روز سه تایی دور حیاط ساختمان می چرخیدیم و داد می زدیم: به گفته گربه نره، صدام خره صدام خره... که عزیز آقا رسید. با طعنه نگاهمان کرد و گفت: یادتان نداده اند که از این جماعت بترسید، تقصیر خودتان نیست. ولی یادتان باشد! سرتان را به باد ندهند، داغ این کارتون را از این به بعد به دلتان می گذارند.

از آن روز من و آرش و رضا زبانمان کلید شده بود. هر جا جوک گربه نره می شنیدیم فرار می کردیم. از ترس به باد رفتن سرمان، یا از آن بدتر، قطع شدن کارتون پینوکیو. خواب می دیدیم عزیز آقا رفته گزارشمان را رد کرده که جوک را شنیده ایم و دیگر بقیه پینوکیو را نشانمان نمی دهند و هیچ وقت نمی فهمیم پینوکیو که در سرزمین بازی مانده بود و خر شده بود عاقبتش چه می شود.

گذشت. بزرگ شدیم . پینوکیو قطع که نشد هیچ آن قدر تکرارش کردند که حالمان را به هم می زد دیگر. دوره عوض شد. جوک های پیرمرد صورت گرد عمامه سفید فراموش شد. او همان شکلی بود هنوز. اما دیگر به قول عزیز آقا حکومتی نبود. چرایش را بعدها فهمیدیم. کم کم خودش هم فراموش شد، مثل جوک هایش.

امروز که این را می نویسم عزیز آقا سالهاست مرحوم شده. پیرمرد صورت گرد عمامه سفید عینکی چند روز است رفته و ما هم دیگر بچه نیستیم. خواستم از شما تشکر کنم آقای پیرمرد. تشکر کنم که دستور ندادی کارتون ما را قطع کنند و خودت هم با ما خندیدی به این شوخی. تشکر کنم که یادمان دادی انسان بودن یا نبودن ربطی به لقب و لباس ندارد. ببخشید که به شما خندیدیم. ببخشید که سازی که برایت کوک کرده بودند را کودکانه نواختیم. اما تو پیروز شدی. می دانستی که ما عاقبت می فهمیم تو بهای جان انسان و آزادی انسان را می دانی. می دانی که بهایی است بسیار بیشتر از عقیده راست یا کج انسان. ما فهمیدیم تو چرا کارتون ما را ندادی قطع کنند. تو می دانستی می توانی برای ما از گربه نره تبدیل شوی به پدر روحانی. می دانستی که می توانی. گذاشتی که ما کارتون پینوکیو را تا آخر ببینیم. ببینیم تا امروز بشناسیم پینوکیو و روباه مکار را. من از طرف همه بچه های دبستانی دهه شصت از بزرگی و بزرگواریت تشکر می کنم آقای آیت الله. شاید روزی متولیان کسوتت قدر بدانند عمری را که باختی برای حفظ حرمتشان. عزیز آقا اشتباه می کرد. عزیز آقا شما را از توی آن رادیو شناخته بود. روحت شاد

 فرجام | 10:37 PM 








Monday, December 14, 2009

جمعه روزی است ... دوماهی از حالای باربد بزرگترم . بابا دارد حمامم میکند . قرار است بعد از حمام برویم مهمانی . حمام کردن بابا را دوست دارم . ملایم است . مثل مامان عجله ندارد ... غذا سر گاز ندارد . رخت شستنی ندارد . سرفرصت صابون می دهد دستم روی تنم بکشم ... از نرمی صابون خوشم می آید . گپ می زنیم ... شوخی می کنیم . از مدرسه می گویم . کلاس اولی هستم . اواخر پائیز 58 است ... جنگ شروع نشده ... حداقل ذهن کودکانه ام نشانی از روزهای گندی که در راه است نمی بیند .
صدای زنگ در را می شنویم ... همان صدای زنگ همیشگی است اما یک هجومی توی خودش دارد طوری که من و بابا با هم سرمان را سمت در حمام برمی گردانیم ... صدا ها نزدیک می شوند ... همهمه می شود ... صدای شیون بلند می شود . از بین صدا ها می فهمم میزبانمان آمده ! تعجب میکنیم . ما قرار بود برویم آنجا! بابا مرا میگیرد زیر دوش . صدا می زند حوله . طول می کشد تا حوله برسد ... صورت مامان را نمی بینم دستش حوله را میفرستد تو. حوله پیچ , منتظر لباسم ... یخ کرده ام . مامان با تاخیر می اید ... گریه می کند ... یک جمله ی دو کلمه می گوید ... عمو مرد !
عزا ... یک عالمه آدم مشکی پوش ... یک عالمه آدم مبهوت ... با نگاهی ناباورانه خیره به عکس جوانی سی و یک ساله که جایی دور از وطن از دست رفته بود ... انتظار برای رسیدن جنازه ! بچه های مفلوکی که ورودی بهشت زهرا خرما می فروختند با دستهای چرک پر از زگیل شان نایلون روز خرما را کنار می زدند و بزرگترهایی که حواسشان به این بود که دستهای کثیف آنها به خرما ها بر نخورد که بشود به مردم تعارف کرد.
حرفها ... تک جمله ها ! درس اش داشت تمام می شد ! ... دانشجوی ممتاز ... چرا ؟ ... چرا چی ؟ ما را فرستادند جشن تولد بچه های همسایه . بعد آمدند دنبالمان حالی مان کردند که مادرش تازه رسیده نمی داند, چیزی نگویی یکوقت خاله جان می میردها ! و من یادم نمی آمد از اولش چیزی گفته باشم ... نشسته ام از دور آدمهارا نگاه می کنم ... چیزی توی دلم آب می شود ... آب می رود ... گاهی نفسم بالا نمی آید ... باورم نمی شود ... یعنی چه ؟ یعنی چه ؟ یعنی دیگر نمی بینمش ... خب من که دلم برای کسی تنگ نمی شود ! گاهی که تابستانها چند هفته می رفتم خانه ی مادر بزرگم همش ازم می پرسیدند... دلت تنگ نشده آنا ؟ نه من دلم تنگ نمی شود ... اما به کسی نمی گفتم دلم برای عمو تنگ می شد ... می دانستم می رود یک جای دور که درس بخواند ... برایم سوغاتی می آورد ... مثل همان سارافون سرمه ای که یک جفت گیلاس درشت چهارخانه رویش داشت ... دلم برایش تنگ می شد . وقتی برمی گشت کلی از وقتم به خجالت کشیدن می گذشت . تا یخم آب شود ... یک عکس دارم بین آدمهایی که بهشان می گفتم عمو و هیچکدام عمویم نبودند و بابا, چسبیده ام به زانوی او ! دستش را کشیده پایئن نوک دو سه تا از انگشتهایش به بازویم می رسد . من این عمو را از همه ی دنیا بیشتر دوست دارم . می دانم که دوستم دارد . لوسم می کند . قول داده شنا یادم بدهد . تمام مسیر تهران تا چالوس به خودم می گویم یادم باشد که قرار است شنا یادم بدهد .به محض اینکه می رسم وسط آن تاریکی شب دنبال مایوام میگردم تمام لباس ها و وسائل خواهر کوچکترم را به هم ریخته ام مامان دعوایم می کند .
موهایم فرفری است.دوستشان ندارم . دلم میخواهد موهایم مثل موهای نیلوفر باشد . آنقدر لخت که هیچوقت فرق سرش را ندیده ایم . همیشه موهایش را گرد می زند چتری هایش تا روی ابروهایش را می پوشانند . عینکی هستم . بچه های مهد کودک گاهی بابت همین عینک مسخره ام میکنند . خیلی بلد نیستم باهاشان رفاقت کنم. ساکتم ... نمی رقصم ... اما همه چیز را زود یاد میگیرم , شاید حتی زودتر از همه شان . همیشه اولین کسی هستم که شعر جدید را بعد از شهلا جون بدون اشکال میخوانم. " گرگ بدجنسی در نیمه های شب ... " بچه ها چپ چپ نگاهم می کنند . بعضی هاشان شنا بلدند من بلد نیستم قرار است یکبار که رفتیم شمال عمو یادم بدهد ...
نشسته ام توی آبی که ارتفاعش به زانو ام نمی رسد و شلپ شلوپ می کنم ... می گوید باید از اینجا شروع کنم . درس بعدی سفر بعدی . پیشرفت خواهم کرد ... شنا یاد گرفتن من همانجا متوقف می شود . سفر بعدی در کار نیست ... می رود سر درس و مشقش بعد هم که آوردندش ... نشد که از مدرسه برایش بگویم . نشانش بدهم بلدم اسمم را همانطوری بنویسم که صدایم می زد "آنا" ! نشد که ببیند چشمهایم را عمل کرده ام به زودی لازم نیست عینک بزنم دیگر کسی بابت عینک سر به سرم نمی گذارد ... به اینها وقتی فکر میکردم که خواهر دو ساله و دو پسر خاله ی کوچکتر از خودم را می سپردند سرشان را گرم کنم, مزاحم عزاداری بزرگتر ها نشوند ... کنار در گوش میکردم ... خاله جان ( مادرش ) از وقتی بزرگتر ها یواش یواش حالی اش کردند چه اتفاقی افتاده لب به غذا نمی زد... می خواست بمیرد . همانجا فهمیدم که مردن آدم را به مرده ها می رساند . بعد فکر میکردم چطور است بمیرم؟ اما نمی دانستم چطوری ! فکر میکردم اگر ما بچه ها غذا نخوریم فقط بزرگ نمی شویم ...
بزرگترها وسط پچ پچ هایشان می گفتند انگاری صورتش تازه اصلاح شده بود ... تا مدتها فکر میکردم موهای مرده رشد میکند ... به تابوتی فکر می کردم که پر از مو شده با ید موها را بزنی کنار تا صورتش را پیدا کنی ... با چشمان بسته ...
بابا در معدود اوقاتی که خودمان تنها بودیم گلهای رنگارنگ برنامه ی شماره 266 عبدالوهاب شهیدی را گوش می کرد و مثل بچه کوچولو ها گریه می کرد. همانی که اولش روشنک می گفت " ... زمن هر دم برآید ناله و آه / چو یاد آید رخ ات هر دم, کجایی ؟"
بعد تر ها که بابا را گرفتند من خودم عصرهایی که خانه تنها بودم تا خواهر دبستانی ام برگردد یواشکی گوش می کردمش و فکر میکردم آخر چقدر من بدبختم ! با ذهن دوازده ساله ام نمی توانستم این جیره ی دلتنگی را حل و فصل کنم .
نمی دانم همه چیز از آنجا شروع شد یا من اینطور فکر میکردم, اما دنیا از آن روز طور دیگری شد ... جنگ شد ... سال تحصیلی جدید را با روسری شروع کردیم ... قیافه ی مردم عوض شد ...شیشه ها را با مقوای سیاه پوشانده بودند که بد جوری با سیاهی تن پوش اطرافیانم هماهنگی داشت ... بعد تر دستگیری ها ... اعدام ها ! نگاه وحشت زده ی مردم که باورشان نمی شد یعنی چه !؟ یک شب سرد زمستانی حالم بد شد طوری که سر از بیمارستان در آوردم ... همانجا بود که فهمیدم قلبم مشکلی مادرزادی دارد و تاحالا خودم نمی دانستم ... چیزی پس ذهنم جرقه زدم . من مریضم پس ممکن است بمیرم ! چقدر خوب. همیشه فکر میکردم شاید همین باعث می شد که نترسم ... از بمباران از رفتن به اتاق عمل ...از هر چیزی که می توانست به مردن ربط پیدا کند .
بعدتر ها همیشه فکر کردم زندگی من از روزی در انتهای پائیز سال 58 وقتی بابا حمامم میکرد با صدای پرهجوم زنگ در عوض شد . همیشه فکر کرده ام اگر بود همه چیز طور دیگری می شد ... مطمئنم من آدم دیگری می شدم ... خودم را بدون نبودنش آدم دیگری می شناسم ... آدمی خوشحال تر ... موفق تر ! مطمئنم زندگی اطرافم طور دیگری جریان پیدا می کرد . آن همه دل مردگی به سراغمان نمی آمد . و دلتنگی ... این دلتنگی بی پدر .
آدم شادی نیستم . از اول هم نبودم می دانم ! اما خیلی زود مجبور به کنار آمدن با چیزهایی شدم که فهمیدنشان سخت بود . دوری از عزیز ترین آدم زندگی ... انتظار ... مرگ ! این آخری پوستم را کند . کلک بچگی ام را کند . به عزا نشستم . بی صدا . بی هیچ حرف ... خبر بدون زمینه سازی طی دو کلمه خیلی سریع به من اعلام شد ... همین ! بقیه اش مثل پازلی بود که باید قطعاتش را از اینور آنور , از لابلای حرف های بزرگتر ها پیدا می کردم و کنار هم می چیدم . سخت بود ... سخت است . انگار تمام "کجایی" های دنیا را برای من خوانده اند ...هنوز خواب می بینم ... خواب هایم عجیب اند ... همیشه می دانم که مرده است همیشه خاله جان هم هست ...
یک عالمه تک لحظه که جایی پس ذهنم حک شده ... آخرین باری که دیدمش را به وضوح یادم می آید ... چند تایی عکس است توی آلبوم بابا ... چند تایی نامه که برای بابا نوشته بود وسط درس و هوای بارانی اسکاتلند . از من هم نوشته ... چند حلقه فیلم سوپر هشت صامت , حتما یک جایی دست کسی است یا توی یک انباری دارد خاک میخورد از یک تعطیلات پرتعداد تابستانی در شمال . نوار صدای بچگی های من هست که بابا ازم می پرسد" عمو کو آنا ؟!" من نشان می دهم حتما! اما صدایی از عمو نیست ... صدای او را یادم نمی آید ... هر کاری میکنم یادم نمی آید ... آن حلقه ها ی فیلم سوپر هشت حتی اگر پيدا و تبدیل هم بشوند بی صدایند . هیچ جای نوار صدای بچگی هایم وسط حرفهای منو و بابا چیزی نگفته ... تصاویر کاملی در ذهنم دارم یاد می آید کجا نشسته ام ... خاله جان دارد توی آشپزخانه برای قیمه ساطوری سیب زمینی سرخ میکند ... او جلوی آینه ریشش را می زند حتی بوی آن خمیر ریش را به وضوح به خاطر می آورم ... اما صدایش را نه. تنها صداست که در ذهن من نماند ...
آذر که از نیمه میگذرد دیوانه می شوم ... چند سالی است که این دیوانگی را با تدارک تولد پسرکم سر میکنم ... گاهی هذیان می گویم ... از تولد دو سالگی باربد می گویم بالاخره من از تو بزرگتر شدم ... سی یک ساله ماندی سی دو ساله شدم ... سی و سه ساله شدم .. یکی از همین روزها درست نمی دانم بیست آذر یا بیست و سه آذر یکی شان تاریخ باطل شدن شناسنامه است دیگری روی سنگ قبر حک شده انگاری ... شد سی سال تمام ... می دانی ؟ سی سال دلتنگی وقتی سی شش ساله ای زیاد است ... این اندوه با من بزرگ شده ... طوری که گاهی فکر میکنم دیگر تحمل این حجم دلتنگی را ندارم .

 آلوچه خانوم | 10:31 PM 








Friday, December 11, 2009

پسرکم و مادرانگی ام ... باهم شش ساله شدیم .

 آلوچه خانوم | 11:59 PM 








Thursday, December 03, 2009

نه که بخواهم خودم را چشم بزنم ها فقط فکر کردم باید بیایم اینجا بگویم هنوز نمی دانم چه اتفاقی افتاده ولی حال من واقعا خوب است ... شاید درست ترش این باشد که حال من مدتی است که بد نیست .
نه که تغییر خاصی رخ داده باشد . من همانم با همان احساس بیهودگی که گاهی به سراغم می آید ... با همان نا امیدی ها ی گاه و بیگاه ... با همان اضافه وزن چند کیلویی که یکی دو کیلویی هم بیشتر شده و بیشتر از یکی دو کیلو توی چشم می زند . هنوز نتوانستم استفاده مرتب از چهار تا کرم دست و پا را سرو سامان بدهم . هنوز گاه گاهی که بی خبر ببینی ام انگاری صاعقه بهم زده اگر این دیدار بی خبر در خانه ام باشد فکر میکنی به خانه ام صاعقه زده بس که از پس مرتب نگه داشتن این شصت و خرده ای متر بر نمی آیم . اما مدتی است یک چیزی درون من تغییر کرده . یک تغییر خوب . انگاری ته دلم نمک نپاشیده اند دیگر ... دیروز بعد از مدتها خودم را در آینه سیر نگاه کردم , تازه فهمیدم چه کرده ام با خودم ! ... اما آنقدر خوبم که افسوسی نیست ... باید می گذشت و گویا گذشت بالاخره .... قضا دور ! بلا دور .

 آلوچه خانوم | 10:11 AM 








Tuesday, November 17, 2009

بره کوچک سفید اسمش برفک بود. از کادو که در آمد چشم به چشم شدیم. کلاه توری سرش بود، کج. خود خود من بود. بریده بودم از این که مرا چقدر و چطور شناخته و به رویم می آورد با این بازی. گرفتمش بغل که دیدم صدا می دهد. خودش هم ماتش برد. نمی دانست این صدا می دهد. برداشتمش و بردمش توی بالکن. در خانه ای که مهمانشان بودم ، رسمی و با رودربایستی و می خواستم بغضم را جایی بشکنم. فکر نمی کردم کسی حتی تو آن لحظه به او فکر می کرده در آغوش من.

این که کسی تو را بفهمد، بو بکشد، حس کند، همیشه و همه جا اتفاق نمی افتد. که لازم نباشد حرف بزنی، جمله جمع کنی، نقش بازی کنی، سکوت کنی، دروغ بگویی، توضیح بدهی، مثال بزنی، سرت را به دیوار بکوبی. فقط کافی است فکر کنی تا بفهمد... یادت هست شبها پیله می کردم تشنه ام. کلافه می شدی و همانطور که یک ریز جفنگ می گفتم با حرص می خندیدی که این زورگویی است. گفتی آب شب و آب صبح داریم و نوبتی است. چه بلبشویی می کردم هر شب که نوبت را به هم بزنم و می زدم. یادت هست اعتراف کتبی گرفتم از تو یک شب که نمی خواهی نوبت دیگر به من بیافتد. می دانی آن خنده های از سرناچاری چه مزه ای داشت؟

این که نوشتی بوی آشنا داشت. بوی گرم حریم و امنیت و یقین و شکستن ترس. بوی ای تکیه گاه و پناه. قشنگ و عاشقانه بودنش را نمی گویم. این بو دیوانه ام کرد. فقط یک کلام و خلاص. وسط اجاره خانه و مهد کودک و خرید تره بار و شب کاری و دعوا و دلخوری و خستگی و دود و فامیل دسته دیزی و زخم عمیق چند ساله و رفیق بی کلک و با کلک و جمعه دسته جمعی و قحطی تنها شدن و ویزیت دکتر و قسط و شهریه... حواست به من باشد. دیدی که مواظب نباشی بادم به فوتی در می رود. سند دارم که نوشته ای تکیه گاه و پناه. یادت که نرفته رفیق جان؟

ما سالهاست به خوشی و بی خیالی ساعتی با هم تنها نبوده ایم. شاید مرگمان همین است. پایه ای برای قرار هفتگی؟ بی بهانه و استثنا؟این را بلند بلند می گویم چون انگار خیلی هایمان همین مرگمان است توی دو نفری های گم شده قدیمی مان. بلند می گویم شاید جای دیگری قرار بی خیال دونفره دیگری منتظر است تا دردی را درمان کند مثل درد ما را.

مرسی که یخ را آب کردی و طلسم را شکستی. این کار من نبود. کار خودت بود. کمک کن نمیرم رفیق. کمک کن نمیرم. مرسی از این بوی آشنا که دوباره دادی به سینه مان

 فرجام | 11:10 PM 








Monday, November 16, 2009

پسرک سرتق آبی پوشی بود . اولین چیزی که ازش می فهمیدی این بود عاشق فیلم هامون است . وقتی میدیدیش فکر میکردی از مدرسه فرار کرده آمده سینما . محال بود حدس بزنی دانشجوست! بهمن 71 را می گویم ...
پسرک سرتق آبی پوش دوست خوبی شده بود . نزدیک ! می فهمید و می فهماند که می فهمد . اینش را دوست داشتم ... حالا می دانستی که اهل شعر است عاشق حافظ و اخوان است و البته فوتبال و پیتزا. نگران تعهدات اجتماعی اش بود . سعی میکرد وانمود کند درسی که نمیخواند برایش اصلا مهم نیست . نیمه دوم سال 72 را می گویم همان موقع را که گاهی با خودم فکر میکردم یادم باشد بپرسم کی بدنیا آمده . بعد به خودم اخم میکردم که به تو چه؟ و با لحن دلگرم کننده ای به خودم جواب می دادم خب چه اشکالی دارد ؟
شب تولد بیست و یک سالگی عروسکی شب را در آغوشش به صبج رساند . شب تولد سال بعد همسریم و کلی تا همخانگی مانده , بافتنی بد ترکیبی یواشکی بافته ام ... می دانم قشنگ نیست فقط بافتنش سخت است یعنی کار "مهمی" است و میخواهم کار "مهمی" کرده باشم . به رویم نمی آورد تا همین سه چهار سال پیش . شب تولد بعدی ... شب تولد بعدتر. شاید بازی ایران و ژاپن است و ما در تدارک همخانگی! کاری سخت تر از رسیدن ایران به جام جهانی . بزرگترهایمان از استرالیا بدقلق ترند اما زورشان به آرزوی بزرگ ما نمی چربد ... طولانی ترین شب آن سال را قصد کرده ایم زیر سقف خودمان باشیم به هر قیمتی.
26 آبان بعدی اولین بیست و شش آبان همخانگی است . سوت و کوریم . همانجاست که می فهمم گاهی از آرامش و سکوت می ترسد . 26 آبان بعدی را در کوران رفیق بازی هایمان جشن می گیریم . تماشای عکسهای آن حشن تولد کماکان سرگرمی بزرگی است ... یک بیست و شش آبان هم هست که باز سوت و کور است . برایش چندتایی نمایشنامه گرفته ام از بهرام بیضایی و اکبر رادی ! که حالش را دگرگون می کند بعدتر ها می فهمم که این تکرار کادوی نوجوانی است . بدون قرار قبلی بدون قصد قبلی فقط اتفاقی تکرار شده در همان روز از تقویم چند سالی جلوتر با چیدمانی متفاوت . یک بیست و شش آبان هم هست که دوستش ندارم. وسط آن شلوغی یک عالمه هم را بوسیده ایم به هوای تکرار طعم بوسه های همیشگی ... حسی که تک لحظه هایی گذرا می آیند و به آنی گم می شوند . می گردم ... می گردیم ... پیدایش نمی کنم ... پیدایش نمی کنیم! در هیاهو گم می شوند . کجایی ؟ کجایم ؟ چه شد ؟ ...
شکمم دو قدمی از خودم جلوتر است ... تولدی خلوت با شوقی زائد الوصف که این روز هم بگذرد و فاصله ی ما را یک روز با " حادثه " کم کند ... دستش را می گیرم روی شکمم . پسرک چرخی می زند . قند توی دلمان آب می شوند . هر چیزی مقابل شوق دیدنش رنگ می بازد حتی سی ساله شدنمان .
پسرک توی آغوشی است با هم ویترین کفاشی های ولی عصر را نگاه میکنیم . اولین بار است که باهم آمده ایم خرید. توی گوشش زمزمه می کنم که این اولین خرید ما با هم برای مهمترین آدم زندگیمان است.
یک تولد هم هست ... سایه ی شومی رویش افتاده اما نمی تواند تاریکش کند. فردایش بستری می شود. نمی خواهم به هیچ چیز بدی فکر کنم ... تمام فکر و ذکرم این است که که خوش بگذرد آنقدر که سایه ی شوم رنگ ببازد. نترسیده ام! هنوز هم باورم نمی شود که نترسیده بودم. یک ندایی از درون به من میگفت اگر قرار نبود این هیولا در نطفه خفه شود از وجودش باخبر نمی شدیم ... که باید سرزندگی را حفظ کرد و تسلیم آفت نشد. چیزی درونم رگ می کند. سی و چهارسالگی را باید زندگی کرد با تمام رازهایش ...
برنج پیمانه میکنم . مایه ی لوبیا پلو را هم می زنم ... لیوان ها را می چینم روی میز . هیچ وقت نمی دانم چند نفریم... دوستان زیادی رفته اند. آنقدر رفیق باز هستیم که شب تولدمان تنها نمانیم... تولدها تکرار می شوند , مهم این است که هستند ... روی ظرف سالاد سلیفون می کشم . فکر میکنم امشب که صبح بشود باز دوباره همسن می شویم ... گیریم کماکان من 6 هفته بزرگتر باشم . عددی که مقابل سن می نویسند یکی می شود . بعد یادم می آید که 5 بزرگترین عدد است ... یادم می آید 5 تا 5 تا دوستت دارم . لبخند پت و پهنی روی لبم می نشیند . بعد یاد یک عالمه چیز می افتم ... یاد وقتی که عروسک سفید پشمالو را برداشتی و رفتی توی بالکن خانه در را بستی و سفت بغلش کردی و من فکر میکردم خوش به حالش ! عروسک سفید پشمالو را میگویم . یاد لب و لوچه ی آویزانی که نفهمیدم چطوری توانستی جمع و جورش کنی بعد از اینکه آن پلنگ بد ترکیب به رویت غرید !!! می توانم قیافه ات را بعد از تماشای کادوهای امسالت مجسم کنم ... از اینکه می شود باهاشان حسابی سر به سرت گذاشت ذوق زده می شوم و از همین حالا می دانم عمرا دلم نمی آید تا آخر تولد نایلون مشکی سه خط را, رو نکنم . بعد یادم می آید وقتی پای تو در میان است هیچ رازی را نمی توانم توی دلم نگه دارم ... بعد یادم آمد از همان اولش نتوانستم دوست داشتنت را ازت قایم کنم ... اگر آن راز سر به مهر می ماند ؟ سعی میکنم خودم را بدون تو مجسم کنم ... نمی توانم ... باز هم تلاش میکنم ... نمی توانم ... نمی شود! من برای همین هستم ... این تقدیر نیست . این علت بودن است . می دانم او دلیل بودن من است. من حتما برای این آمده ام که این عشق را با تمام وسعتش تجربه کنم, این مهمترین کار من در این دنیا بود ... کاری که تمام نمی شود, عشقی که بزرگ می شود, قد می کشد ... بالغ می شود ... تکثیر می شود .
از 26 آبان بیست و یک سالگی تا همین امشب هر 26 آبان فکر میکنم اگر به دنیا نیامده بود ... اگر به دنیا نیامده بودی , بی فرجام می شدم بی فرجام می ماندم ...
پسرک سرتق آبی پوش , فرجامم . تولدت مبارک

 آلوچه خانوم | 6:58 PM 








Tuesday, November 10, 2009

یک وقتهایی که یاد مرگ میافتی یا مرگ یاد تو، همان وقتهایی که تلنگری می خوری و تکانی، فیلسوف می شوی و پوچی زندگی را با حرص جار می زنی، خودت را به زور در آغوش خدا می چپانی با منت که ببین خدا! یادت نرود چقدر به یادتم! همان وقتها را می گویم که سر و ته خط زندگی لمست می کنند و یخ می کنی. همان وقتها که می فهمی و می لرزی که همه این دم و دستگاه برای تو و من تا چند وقت دیگر سر پاست و بعد از آن، سر پاست.. بی من و تو...

فرق نمی کند، یک ترمز یک چشم به هم زدن زودتر. چند ثانیه دیرتر رسیدن. حادثه ای را به چشم دیدن. بهشت زهرا و هر قبرستان دیگری رفتن یا هر تماس نزدیک دیگری با دستان سرد مرگ داشتن. دو روز پیش بود برای من آخریش. سه نفر آدم، کارگر آواره از وطنشان که دنبال هم رفته بودند در مخزنی سوزان از حرارت و اسید و پر از گاز. صدای خر خر کردنشان هنوز می پیچد توی گوشم. امداد در راه بود و راه دور و اجل نزدیک. چوبی که دستم بود می خورد به تنشان و دستم نمی رسید. سرم را بردم توی مخزن به وسوسه پایین رفتن و بیرون کشیدن لااقل یکی شان. یک ثانیه کافی بود تا مرگ گلویم را بگیرد. نرفتم و نمردم و سه آدم جلوی چشممان مردند.

امداد که رسید و تن های سوخته و خشک شده شان را بیرون کشید به زحمت، نمی شد باور کنی چند دقیقه قبل این ها هم مثل تو صبح را آغاز کرده بودند برای بقیه زندگی. نمی شد باور کنی که فقط یک ماسک اکسیژن اگر در دسترس بود شاید بیرون می کشیدیمشان. اگر یک شیر را بسته بودند الان این همه آژیر و فریاد و خشم اینجا را برنداشته بود.

نمی دانم می ترسی از مردن یا نه. آرزوی مردن را داری یا نه. مردن را آغاز می دانی یا پایان یا یک پله. اما اگر آرزوی مرگ داری می خواهم یادت بیاندازم سه نفر کارگر افغانی دو روز پیش مردند اینجا. یکی انگار بچه یک ساله داشت و زنی و مادر و پدر علیلی. اگر هیچ دلیلی برای ادامه دادن نداری بد نیست بگردی و این خانواده را پیدا کنی و جای آدمی که مجبور بود زنده بماند برای تیمار این آدمها، زندگی کنی و تیمار کنی این چهار آدم بی سرپرست را. زندگی به این مفتی ها که ما حسابش می کنیم و جمع می زنیم و به خود کشی می رسیم نیست رفیق من. زندگی یک جنگ کامل است برای کسی که برای خودش نمی جنگد. خودکشی مال کسی است که فقط مال خودش است و خدا از این شانس ها به هر کسی نداده که فقط مال خودش نباشد تا زهر و طعم زندگی را با هم بچشد.

اما اگر از مرگ می ترسیم چه؟ نمی دانم. من واعظ و خطیب و قاضی نیستم. بهشت و دوزخ کسی را هم پای کسی بلد نیستم بنویسم. وقتی ترس و سرمای مرگ زیاد می شود اما به یک چیز فکر می کنم. این که روزی هست که روز و شب می گذرد بدون ما. درست که تلخ است. اما واقعی است. مثل صد سال پیش از این. آن قدر واقعی است که نمی شود انکار یا فراموشش کرد. اما گمانم نمی ارزد همه لحظه ها و روزهای مانده را بلرزی و ببازی از ترس چشم به هم زدنی که عاقبت می رسد و می گذرد و می گذریم. شاید حتی آن یک لحظه را هم بشود پر کرد با همه خاطره های خوش طعم گذشته، اگر داشته باشیم.

سرم را که کرده بودم توی مخزن به خیلی چیزها فکر می کردم. مثل نوشتن در این صفحه صورتی. مثل صدای شیطان پسرکی که پیله می کند با هم بازی کنیم. مثل آغوشی که هر صبح بدون استثناء در چارچوب در نگهت می دارد و صدایی که می لرزد زمزمه می کند: رسیدی زنگ بزن! و دو ساعت بعد زنگ می زند که بگویی رسیدم، یادم رفت زنگ بزنم... زندگی از مرگ واقعی تر است و بسیار بسیار طولانی تر. مثل یک نقطه پیش یک خط.

 فرجام | 10:53 PM 















فرستادن نظرات


کتاب آلوچه خانوم







لیست وبلاگهای به روز شده
خانه هنرمندان ايران
عکاسی دات کام
سينمای ما
کودکان ايران
مجله زنان
زنستان
روز


روی پیشخوان

شهروند امروز
اعتماد ملی
کارگزران
اعتماد
چلچراغ






آهنگ هایی که دوست دارم

Kitaro - Agreement

Nat King Cole - Nature Boy

Roy Clark - Yesterday, when ...

Damien Rice - The Blower's Daughter

Jennifer Hudson - One Night Only




Google



Archive

October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 20089/a>
September 2009
October 2009
November 2009
December 2009
January 2010




Subscribe to
Posts [Atom]






This page is powered by Blogger. Isn't yours?