آلوچه خانوم

 






Sunday, January 19, 2020

.
این‌که می‌دانی بدتر  از این روزها، بسیار محتمل است، اضطراب می‌آورد. این‌که نمی‌دانی حالا باید چه کار کنی اما، فلج‌ت می‌کند. این‌که سر در نمی‌آوری آخر چرا ؟ زمین‌ت می‌زند.  بی‌ربط‌ترین توصیه‌های این روزها می‌گوید رهاکن، دنبال نکن، عکس‌ها را  نگاه نکن، یادداشت‌های بازماندگان را نخوان،  کاری کن، غم بزرگ را به کار بزرگ تبدیل کن، به استقبال سیاهی نرو، خوب بخواه، دعوت به نیایش جمعی، مدیتیشین گروهی سر ساعت مشخص برای خواستن از کائنات برای کوفت برای درد... بله پیغام‌های مزخرف این ریختی به دست من هم می‌رسد. 
نمی‌دانم تخم لق این انرژی مثبت را کدام ملعون شکسته توی دهان ملت. خودمان را به چی نزدیک کنیم؟ از چی دور نگه داریم؟ آن هم وقتی هر کدام‌مان با دو تا سه واسطه به بخشی از بازماندگان متصل‌ایم.  کدام کار بزرگ؟ من حتی از روتین خودم جا مانده‌ام،  من توران میرهادی، پوری سلطانی یا شهین‌دخت سرلتی نیستم،  آن‌ها کمیاب‌اند، آن‌قدر که سرگذشت‌شان، فیلم می‌شود، من یک زن چهل و شش ساله‌ی معمولی‌ام با قصه‌ای محقر. کم از سر نگذرانده‌ام، کم ندیده‌ام، کم عجیب نگذشته، تمام هنرم این بود یاد بگیرم از دنیا نپرسم «چرا من؟ » اما حالا  «چرا ما؟» دست از سرم برنمی‌دارد
دل‌م هی مچاله می‌شود، وقتی بچه‌ام را تماشا می‌کنم، وقتی  با مادرم حرف می‌زنم، وقتی چیزی می‌پزم، وقتی عصر خوبی می‌گذرانم، وقت کوچک‌ترین رفتاری که نشانی از حیات دارد انگار کسی دل‌م را توی مشتش گرفته. از صبح با این «چه کار کنیم؟»  بیدار می‌شوم، زیر دوش می‌روم، کنار خیابان منتظر تاکسی می‌ایستم, پرتقال تو سرخ سوا می‌کنم و نمی‌فهمم باید «چه کار کنیم» نمی‌فهمم «چرا؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟»


#هواپیمای_اوکراینی


 آلوچه خانوم | 11:49 PM 








Sunday, January 12, 2020


پنهان‌کاری و دروغ، طوری عزت نفس‌ت را نشانه می‌رود که به خودت می‌آیی می‌بینی قدمی بیش‌تر با جنون فاصله نداری. در حالی که می‌دانی درست دیده‌ای، به فهم و ادراک انسانی‌ات شک می‌کنی، نکند دیوانه‌ام؟ نکند خیال می‌کنم؟  
تمام دیشب، دیروز،  پریشب و پریروز دل‌م می‌خواست من دیوانه باشم و دروغی درکار نباشد.  غروب شنبه اما فقط می‌خواستم شبیه یک شهروند رفتار کنم، دسته گلی بگذارم آن‌جا و شمعی روشن کنم، همین!  در حالی‌که می‌دانستم به چشم آن صف موتورسوار، رعیت را چه به ادای شهروندی‌. 
کاری که می‌خواستم را کردم، نه کم‌تر و نه بیش‌تر. جوانان را که تماشا می‌کردم و ترس و احتیاط خودم  بیش‌تر به چشمم آمد.  ترکیب دروغ و پنهان‌کاری و مصیبت پرواز 752  بعد از آن آبان، ته‌مانده‌ی ملاحظه‌ای را که این وسط وجود داشت،  از ببن برده. یک طرف جسورتر شده و طرف دیگر گستاخ‌تر. حالا   برخورد  طبعن ترسناک‌تر است.

  


 آلوچه خانوم | 2:55 AM 








Saturday, January 11, 2020




«گریه کن, 
ای ابر پیر
لاله‌ها 
مردن تو کویر
خسته‌ام 
از این شبا
 کی میاد 
فرداااااا » 

وسط اخبار این دو روز،  یک‌هو از هزار‌توی خاطره‌های خیلی خیلی خیلی دور  اومد بالا. بعد از ظهر تابستان ۱۲ سالگی، قاطی صفحه‌های سی‌وسه دور. چه‌قدر دوست‌ش داشتم. ترانه‌اش سادگی قشنگی داشت. بعدترها فهمیدم تلخی صریح‌ش رو دوست دارم، دوره به دوره می‌شد/ می‌شه به‌ش مراجعه و زمزمه‌اش کرد. 

«ستاره کوره
شب مثل گوره
شهر سپیده
از اینجا دوره»

انگار برای تلخی بی‌پایان‌ این روزهای ما نوشته شده.


* پ.ن: شب / اردلان سرفراز/ ابی/ سال ۱۳۵۲

** پ.ن: دل‌م خواست می‌تونستم بالاسر خود ۱۲ ساله‌ام باشم،  نذارم گوش بده جغد شب می‌خونه «خوبی می‌میره، اما زشتی می‌مونه». خیلی زود بود برای اون سن. برای اولین بار، عمیقن دل‌م خواست می‌شد خود ۱۲ ساله‌مو بغل کنم، براش مادری کنم. 



 آلوچه خانوم | 1:33 AM 








Wednesday, January 08, 2020


صبح چشم به حمله و وحشت باز کردم. دم آخر بیدارش کردم وقت نکنه اخبار حمله‌ی تلافی‌جویانه رو ببینه. روانه‌اش کردم رفت. توی آیفون تصویری نگاه‌ش کردم اون‌قدر خوابالو بود که مطمئن شدم توی سرویس همین‌ چند دقیقه رو هم  می‌خوابه. خبر بعدی  اما حقایقی درباره پرواز اکراین بود، تا پیش از ظهر اطلاعیه‌ی مدرسه‌شون روی کانال تلگرام  می‌گفت یکی از قربانیان حادثه از بچه‌های خیلی موفق ۸ سال پیش مدرسه بوده. اسم رو روی توییتر دنبال کردم، سه شب پیش جشن عروسی‌ش بوده با یکی از همکلاسی‌های هم‌سال دانشگاه. حساب‌کردم؛ احتمالن  ۲۴ ساله بودند.
.
ظهر سر کار چند خط کوتاه  روی  حساب‌کاربری رسانه‌ی بیمارستان گذاشتم که با بچه‌های کوچک‌تون در مواقع این چنینی چه کار کنید. همکارم گفت چه خوب و به موقع حواس‌ت به این چیزهاست. گفتم ولی من سر وقت‌ش نمی‌دونستم و حواس‌م نبود. بچه‌ی من تو جمله‌سازی کلاس اول اسفند ۸۹ با «خیابان» جمله ساخت «خیابان ونک امن نیست». با «روسری» نوشت «روسری مادرم سبز است» من بلد نبودم باید از خبر دور نگه‌ش دارم.

حالا در تدارک شام، مادر اون پسر رو مجسم کردم،. یه کم از ۸۸ گذشته بود  که شب‌ها مثل این روزهای من ظرف نهارش رو پر می‌کرده، براش خوراکی کم حجم مقوی کنار می‌ذاشته. لباس راحت برای ساعت‌های طولانی مدرسه رو روی بند رخت پهن می‌کرده. قد کشیدن‌ش رو نگاه می‌کرده و استخوان‌ ترکوندن‌ش رو. صورت زبرشو می‌بوسیده و  کیف می‌کرده به تلاش و پشتکارش... تلاشی که اگر نبود شاید بچه‌اش مسافر  اون پرواز لعنتی نبود. 

*پ.ن: به من خرده نگیرید که همه چیز رو شخصی می‌کنم.  از این حرف‌ها گذشته. رد این روزها که از شب سیاه‌ترند باید گاهی حتی همین‌قدر شتاب‌زده و سرسری این‌جا بمونند. این‌ها روضه نیست. واقعیت محتمل برای همه‌ی ماست.  می‌دونم از ترس مردن نباید مرد. اما باید از ترس‌ها از دل‌ترکیدگی‌ها  گفت. من فکر می‌کردم این صفحه شاهد منه برای یک وقتی، یک روزی. حالا  این صفحه‌ها شاهدهای  ما هستند. شاهد این مردن هر روزه، شاهد  شرم بی‌معنی اما واقعی زنده و سالم بودن بچه‌هامون، ترس از فربه کردن‌شون برای روزگار شوم پیش رو. 

 آلوچه خانوم | 8:04 PM 








Thursday, January 02, 2020

.
فیروزه و هومن را از مهرآباد بدرقه کردیم. مسئول غرفه‌ی فروش محصولات فرهنگی ترمینال پروازهای خارجی فرودگاه، از روی نوار کاست موزیک مجاز پخش می‌کرد،  وقت آخرین اعلام هر پرواز رسول نجفیان ناله می‌کرد«می‌رن آدما،  از اونا فقط ... الی آخر» روضه بود رسمن. سر سخت‌ترین بغض‌ها وا می‌دادند، مثل بغض پدر فیروزه و هومن. می‌گفت مافقط دو بچه داریم. بچه ثروت است ما با فقط دو بچه، فقیریم، فقیر!  قبل‌ترش از همان‌جا نگار را روانه کرده بودیم، بعدتر سرور را. امید، شش‌ماه بعدش مریم را. هنوز می‌رفتیم که تا آخرین لحظه از پشت شیشه نگاه‌شان کنیم. بالا رفتن‌شان از آن پله‌ها را.  ما می‌ماندیم و اشک مادرپدرها... قول می‌دادیم کار کردن با کامپیوتر را یادشان بدهیم. سر این قول‌ها می‌ماندم، روز مادر دیدن‌شان می‌رفتم. من که زاییدم مادر پدر سرور آمدند بیمارستان دیدن‌م. پدر مریم که سکته کرد وب‌کم بردم مریم پدرش را ببیند. فیروزه که عروس شد مادر و پدرش یک توک پا آمدند پیش‌ما که عکس عروسی‌اش را ببینند. مهمان داشتیم، آن آدم‌های مبادی آداب و رودرواسی‌دار صبر نداشتند تا پست، عکس کاغذی عروس و داماد را برساند شهرک دانشگاه. خبر خوش این بود که  داشتند کارهایشان را می‌کردند بروند پیش پیش بچه‌ها ساکن شوند. ۶۰-۷۰ سال زندگی را توی چند چمدان جا دادند و رفتند. 
 یک روزی هم بود که همین چند سال پیش به مراسم خاکسپاری مادر رفیقی در تبعید، رفتم. یک مشت خاک از توی گور زن عزیزی برداشتم  که نمی‌شناختم‌ش، پیش از آن ندیده بودم‌ش، حتی نمی‌دانستم این‌کار درست است یا نه. انگار به فرمان خودم نبودم. عزا سخت و سنگین بود و رساندن آن یک مشت خاک شاید بیهوده و بازی با مصبیت، اما تنها کاری بود که از من برمی‌آمد.
 بعدترها رفقایمان را  از وسط بیابان پر دادند،  ما هم پوست‌مان کلفت شده بود. اینترنت هم دم دست‌تر شده بود. کم‌تر رفتیم بدرقه. از یک‌ جایی به بعد دیگر نرفتیم. برای رسیدن به آن بیابان, یک‌بار دیگر نوشته‌ام همین‌جا, کسی از کنار برج میدان آزادی نمی‌گذشت. نه مهری و نه آبادی.  ما راهی شدن خیلی‌هایشان را دیگر ندیدیم. از یک جایی به بعد هر که رفت توی دل‌مان گفتیم خوش به حال‌ش. حالا شما بیا با آن شوی مسخره‌ی خود‌جوش ! (واقعن خودجوش؟)  ممانعت از فرار قلب‌ها،  آن دم آخر را خراب‌تر هم کن.  از روضه‌ی رسول نجفیان هم گل‌درشت‌تر است. زندگی که برای ما در سخت گرفتن کم نگذاشت طوری که از صبوری‌مان متنفر شدیم، شما هم چنان کردید که رفتن از این‌جا  به دل‌تنگی که هیچ،  به پشت سر گذاشتن خیلی چیزها می‌ارزد... وقتی من این‌ها را این‌جا می‌نویسم یعنی از امیدواری‌ام هم  خجالت‌زده و بیزارم کرد‌ه‌ای مرز پرگهر. 
.
.
.
پ.ن: پدر فیروزه و هومن هفته‌ی پیش کنار خانواده‌اش از دنیا رفت. یادش گرامی.  

*

 آلوچه خانوم | 4:46 PM 








Wednesday, December 25, 2019

تند تند شاخص آلودگی هوا رو تو منطقه‌ی خودم و منطقه خونه مادرم چک می‌کنم، به هر کلکی بود به هوای یلدا دو سه روزی کشوندم‌ش این‌جا، موفق نشدم بیش‌تر نگه‌ش دارم. رفت. اون منطقه این روزها عموما در وضعیت قرمز به‌سر می‌بره این رو می‌ذارم کنار روزی ۳۰ نخ سیگاری که دود می‌کنه، دل‌م آویزون و معلق، خودم مستاصل.
باربدک طی دو هفته‌ی گذشته دو روز مدرسه رفته، کلافه‌است طبق برنامه پیش نمی‌ره. جلوی روش اخبار نمی‌بینم، آشپزی می‌کنم، ماجراهای چرند و پرند بیمارستان رو تعریف می‌کنم. بی‌فایده‌ست! به وضوح مضطربه، بابت عقب افتادن از برنامه‌ی درسی، یک‌نواختی روزها، بد بودن هواو خستگی مزمنی که به دنبال داره. 
هر چی به پنجم دی نزدیک‌تر می‌شیم اضطراب عمومی داره بیش‌تر می‌شه، . نگرانی جان‌هایی که هرکدوم عزیز کسی و کسانی‌اند و شاید روز ششم دی توی تقویم‌شون ورق نخوره. دوستان دور از خونه بابت تکرار کابوس قطع دسترسی به این‌جا دارن دیوونه می‌شن. تند تند اپلیکیشن‌های ارتباطی رو توصیه می‌کنن، آی‌دی‌هاشون رو یاد‌آوری می‌کنن. تقلای عجیبی برای حفظ اتصال در جریانه. 
اخبار رو از هر جا که دستم برسه روی گوشی دنبال می‌کنم، خبرها می‌گن؛ داغ کم بود؟ حالا خانواده داغ‌دار در بندند! که مبادا سوگ‌شون سد بشکنه. سوگی که اگر آقایان آدم بودند تا حالا باید از شرم‌ش توی زمین فرو می‌رفتند.  اپلیکیشن‌های هواشناسی می‌گویند خبری از بارش قابل توجه نیست، آسمان اگر آسمان بود خون می‌بارید. به آدما نگاه می‌کنم، به صورت‌های گرد و دلبر نوزادایی که میان بیمارستان، آلودگی هوا بچه‌ها رو کلافه کرده، زائوها کم‌خواب‌تر و خسته‌تر از همیشه. صورت مردم شهر رو ماسک پوشونده، بابت هزارتومن کرایه‌تاکسی بیش‌تر بعد از بنزین به هم می‌پرن. به خودم توی آینه نگاه می‌کنم، خط‌ عمیقی داره  ردی می‌اندازه که بعدترها یادم می‌مونه یادگار نودوهشته (کدوم بعدتر؟) 
این جان کندن هر روزه، این بی‌هوایی، این هم‌بی‌هوایی، هر یک روزش داره روزها از عمرمون کم می‌کنه. حالا هی غذای سالم بپزیم، فیلم‌های روز رو دانلود می‌کنیم وقت تماشاشون حواس‌مون جمع نمی‌شه، صبح به صبح روی وزنه‌ باشیم، ورزش بابت هوا تعطیله. کرم دور چشم بمالیم، با بچه‌هامون راجع به چرند‌ترین و جدی‌ترین موضاعات ساعت‌ها گپ بزنیم، یلدا بگیریم، ماه تموم می‌شه، فصل عوض شه، زمستان جای پائیز رو می‌گیره. نکبت جای نکبت رو. حتی اگر بدونی رسم روزگار همیشه همین بوده باز هم از سختی، سنگینی، خفگی مداوم و نا‌امیدی فرساینده‌ی این روزها چیزی کم نمی‌شه .


 آلوچه خانوم | 7:31 PM 








Sunday, December 15, 2019

فردا می‌شود یک ماهگی وقایع‌ آبان ۹۸. این‌جا همیشه همه‌چیز سخت بوده،  اما این یک‌ماه انگار مشغول هم‌زیستی با دیوانه‌سازهای آزکابان‌م،  درست‌ترش می‌شود مشغول‌ زندگی نکردن، نفس نکشیدن، خفگی، خشم و نا‌امیدی بی‌سابقه. 
بیست و پنجم آبان با برف شروع شد، آن‌قدر لحظات اولیه‌ی برف آن شنبه‌ی آخر  آبان، دور و بعید است که انگار برف پارسال بود. قدر هزار سال گذشت، هزار سال سیاه. 
می‌دانم می‌گذرد (می‌دانم؟ می‌گذرد واقعن؟) ‌و دوام می‌آوریم (می‌آوریم ؟)  اما دست آخر، جانی از ما باقی می‌ماند؟ 



 آلوچه خانوم | 10:12 PM 








Friday, December 06, 2019

.

پسرم ۵ روز دیگه ۱۶ ساله می‌شی، ۱۶ تا ۳۶۵ روز احتمالن ۴ تاش ۳۶۶ روز بودن به اضافه ۲۶۸ روز توی دل‌م و چیزی نزدیک یک سال آرزوی نشستنت توی دل‌م‌, روز قبل از اومدن‌ت شیرین عبادی جایزه نوبل صلح گرفت، کامکارها تو مراسم اجرا داشتن، دنیا یه طور دیگه بود  و من مطمئن بودم هر چی‌ش از دست بره دست‌ کم با تعاریف متعارف، خانواده خواهی داشت‌ که از نیمه ده سالگی نداری عزیزم. روزی که دنیا اومدی صدام فراری بود ، امریکا توی عراق بود، خاتمی رئیس جمهور و ما مشغول مشق الفبای جامعه‌ی مدنی. اولین اسکاری که تو بودی شهره آغداشلو کاندید بود و ما مشنگا عبارت هنرمند در تبعید و  و روایت اون فیلم پر از آب چشم رو نمی‌دیدیم ، دل دادیم به نماینده‌ی سرزمین کهن پر از خون دل!

می‌دونی مامان؟ من از اومدنت می‌ترسیدم، تو رو بین خودم و پدرت نمی‌خواستم و می‌خواستم ، بس که دوست‌ش داشتم، بس که شکل آرزوهام با هم‌ زندگی نکرده بودیم و حالا که نگاه می‌کنم دست آخر هم اون کیفیتی که می‌خواستم جز چند پالس گذرا اتفاق نیفتاد. دوست داشتن من ترسناکه، دوست نداشتن‌م ترسناک‌تر ، غر نمی‌زنم اما سخت راضی می‌شم، کشتم خودمو که تو راضی کردن‌م احساس ناتوانی نکنی و شاید درست‌ترش اینه که زود فهمیدم تو خیلی به‌تر از خیال‌های من بودی ... اما این رو می‌دونم تو هم بدون شاید به کارت بیاد، قبل از سیزده‌بدر ۸۲ که برداشتم‌ت توی دل‌م، آماده بودم از همون لحظه، که مهم‌ترین اولویت بودن‌م باشی! حلال جان، شادی وجود، حقیقت موجود باربدک‌م، باربدک‌م. حالا تو داری  ۱۶ ساله‌ می‌شی، نوجوان بارسم شکل و مختصات! و مثل تمام بودن‌ت فراتر از تعریف‌ها، قرارها، بودن‌ها! آرزو کن مامان، آرزوهای محال و دور، یا می‌رسی یا نمی‌رسی ، من هم کنار‌ت نگاه می‌کنم, تماشا می‌کنم، نمره عینک‌م رو عوض می‌کنم با تو دور و دورتر رو نگاه می‌کنم. یا می‌رسی، یا نمی‌رسی کنارش چیزهایی یاد می‌گیری که تو هیچ داروخونه‌ای قرص‌ش رو نمی‌فروشن!

اشتباه کن مامان! خراب کن ، بساز... خراب کن رها کن نساز ، حالا وقت اشتباه کردنه. نمی‌بخشم خودمو روزگاری، که  شریک روزگارت تاوان اشتباه‌هایی رو بده که فرصت‌شو  بهت ندادم ، کنارت نبودم.  بودن یعنی مسئولیت باربدک‌م ، الان نترس که به وقت‌ش زمین زیر پات سفت باشه مامان! که بر بیای، کنارت‌م که نترسی از تنهایی روزای نیومده. دوست داشتن‌م به کارت نمی‍آد که فضیلتی برای هیچ مامانی تو دوست داشتن ننوشتن، که دلیل بودن‌شونه. کنارت‌م مامان، ته‌چاه باشی یاسلطان جهان, با هم یاد می‌گیریم درست‌ش می‌کنیم.

 آلوچه خانوم | 7:54 PM 








Sunday, November 24, 2019

کم آورده‌ام. عمیقن کم آورده‌ام. همه چیز جلوی این حجم سیاهی، مضحک و بی‌معنی‌ست. تمام جان‌م را جمع می‌کنم برای سه ساعت در شبانه روز، ۹شب تا ۱۲ که باربدک خانه است. هر شب تا ۹ کتابخانه‌ی مدرسه‌است. هول‌ هولکی به ضرب و زور زعفران و رب  شام رنگ و رخ‌دار می‌پزم. ظرف ناهارش را برای فردا پر می‌کنم . یک نارنگی یک سیب برایش کنار می‌گذارم که ببرد مدرسه. اگر به موقع برسم به نانوایی محل، شاید یک سیمیت ترد و تازه، به حرف‌هایش از مدرسه الکی می‌خندم. ماهواره یک مرگی‌اش شده که عمدا درست‌ش نمی‌کنم، اخبار حواسش را پرت می‌کند و اضطراب‌ش را خارج از تحمل. به اندازه‌ی کافی جان نوجوان‌ش دارد بی‌قاعدگی و بدعهدی روزگار را تحمل می‌کند. همش با خودم تکرار می‌کنم من مادرم، قرار گذاشته‌ام  در طول هفته تتهایی مادری کنم، بچه‌ای بزرگ کنم به درد این خاک بخورد، از خودم می‌پرسم کدام خاک؟ گاهی شب‌ها یک فیلم مفرح انتخاب می‌کنیم، خنده‌مان نمی‌گیرد... خودم را جمع می‌کنم، همان روز اول به‌ش اطمینان دادم  خیابان نخواهم رفت که ما همان عاشورای ۸۸ که با ماشین از روی مردم رد شدند،  تصمیم‌مان را گرفته‌ایم. هیچ چیزی ارزشش را ندارد که او بدون من بزرگ شود. سرم را می‌اندازم پایین از سر کار یک راست می‌آیم خانه. قول می‌دهم، قول دادم، قول‌م یادم هست. 
تکرار شده، همه چیز دوره به دوره تکرار شده از وقتی یادم می‌آید قبل‌ترش را قدری، فقط قدری خوانده‌ام. جز صبوری راهی سراغ ندارم، می‌دانم آن‌ها که توی خیابان‌اند، به استخوان‌شان رسیده. که این اولین بار نیست, با خودم تکرار می‌کنم یادم بماندچیزهایی دارم برای از دست ندادن، یا درست‌ترش، از دست نرفتن ! زائیده‌ام چشمم هشت‌تا. دوهفته‌ی دیگر می‌شود ۱۶ سال که زائیده‌ام، یک مادر ۶۸ ساله هم دارم که زندگی و خودش دست به یکی کرده‌اند، جانی برایش نمانده. این‌ها کافی‌ست. نمی‌گویم چه‌قدر تنهایم، نمی‌گویم ما ۸۰ میلیون خیلی تنهاییم... نمی‌گویم ۱۶ سال پیش این روزها که با شکم برآمده، پشت چرخ خیاطی جزئیات چاهارخانه زرد و سفید اتاق‌ش را آماده می‌کردم، نوار دور حوله‌ی نوزادی‌اش را می‌دوختم اصلا قرار نبود دنیا این ریختی شود. که من به تضمین روزگاری زائیدم‌ش که در جمیع جهات،  ذره ذره مثل شیشه‌ی عطری که درش باز مانده باشد پرید و گم شد، که من به اندازه‌ی کافی شرمساری این والدی که هستم را با خودم حمل می‌کنم، بیش‌تر از این را نیستم. خیال‌ش تخت!
.
.
.

و دلم پاره پاره‌ی مادرانی‌ست که هنوز عزیزشان را تحویل‌شان نداده‌اند، توی قبر بگذارند. چه‌طور از خشم و نفرین‌شان نمی‌ترسید؟ چه‌طور می‌توانید این‌قدر بی‌همه‌چیز باشید؟ 

#آبان_۹۸

 آلوچه خانوم | 9:26 PM 








Saturday, November 23, 2019


راهنمای مردن با گیاهان دارویی / عطیه عطارزاده رو تو همین روزها خوندم، زمین نذاشتم‌ش، یک نفس خوندم. انطباق بی‌رحمانه‌ای داشت با روزایی که داشتیم کورمال  کورمال می‌گذروندیم. آخر قصه زالوها انگار که امید ما باشن، همون‌قدر ویران‌گر و مکنده.

#آبان_۹۸
.
.
.


پ.ن: این پست رو اگر دیدید  یعنی که وبلاگ‌م با ایمیل آپدیت شده. دسترسی به ایمیل امروز دوم آذر امکان‌پذیر شده. کماکان فیلترشکن‌ها کار نمی‌کنند. 

 آلوچه خانوم | 7:01 PM 








Thursday, November 07, 2019

من، همان آدم عاشق نیم‌سال دوم، حساب‌ش از دست‌م در رفته چند سال است این شش ماه را، حتی مهر، ماه تولدم را، با بیزاری سر می‌کنم. کفش و لباس‌هایم برای این نیمه پر و پیمان‌تر است، اما می‌لرزم و جلوی پوشیدن‌شان مقاومت می‌کنم. اطلاع‌رسانی مسئول ساختمان مبنی بر راه‌اندازی شوفاژها را ندیده می‌گیرم که هیچ، تا آخرین لحظه دو پنجره روبه‌روی هم خانه را باز نگه می‌دارم. بهانه‌ام این‌است که تازگی هوا از دمایش مهم‌تر است، حتی روزهای هشدار آلودگی هوا. شاید هم می‌خواهم بگویم مغلوب نشده‌ام. برای من، سرما و اعتراف به آمدن‌ش  همه‌ی حس‌های بد را تشدید می‌کند. ترافیک، خستگی، گرسنگی، بی‌‌پدری، هفته‌های هورمونی، اضافه وزن، بی‌پولی ... همه چیز در سرما یک‌طور دیگر است.  سال‌ها بود می‌دانستم جان فصل سرد ندارم _ باید همین‌جا، اگر درست یادم مانده باشد، وقت دو یا سه سالگی باربد، نوشته باشم‌ش_ گمان‌م  اما همه‌چیز از شش هفته‌ی پایانی آن سال، طور دیگری شد. از  آن نیمه‌ی بهمن عجیب و آن روز برفی ترسناک وسط لاله‌زار.
سال‌هاست آفتاب‌گردان‌م، با همان سرگردانی! 




عکس: گوشی موبایل آن‌روزها ، سامسونگ‌ S4 مینی، چاهاردهم شاید هم پانزدهم  بهمن ۹۲/  لاله‌زار/ گیلانه‌ی دوم، در  تلاش برای نا‌امیدترین امید دنیا

 آلوچه خانوم | 1:49 PM 








Friday, November 01, 2019

یک‌جایی هست که کاش ببینی‌ش؛  فکر می‌کنی داری اوضاع رو مدیریت می‌کنی، عیبی نداره لابد، عجالتن به بقیه دروغ می‌گی، سر فرصت می‌تونی درست‌ش می‌کنی حتمن. نمی‌فهمی بیش‌تر از همه، داری به خودت دروغ می‌گی، خودت بیش‌تر از بقیه به باور کردن‌ این شمایل مقوایی احتیاج داری تا تصویر رقت‌انگیزت رو پس بزنی و نبینی همون‌چیزی هستی که یه عمر داد زدی، ازش متنفری.  

کاوه گلستان گفته‌بود؛ می‌تونی صورتت رو مثل قاتل‌ها بپوشونی, اما جلوی حقیقت رو نمی‌تونی بگیری.


 آلوچه خانوم | 1:18 PM 








Tuesday, October 29, 2019

 همیشه از این‌جا شروع می‌شود که شروع می‌کنم به نوشتن دخل و خرج، بعد  کرم مرطوب کننده‌ و کرم دور چشم، اسکراب کف پا را می‌گذارم دم دست، فیلم‌های روی هارد را می‌جورم لیست برمی‌دارم، سه تا کتاب با سه جان متفاوت می‌گذارم دم دست  پارچه‌های منتظر دوختن را بالا پایین می‌کنم (که نمی‌دوزم) نخ دندان یادم نرود. لیست خرید بر اساس صورت وضعیت پخت و پز احتمالی  هفته آینده برمی‌دارم، دست آخر می‌روم روی وزنه ... این تعیین کننده‌ترین عنصر برای عزم جزم است اگر حتی دویست گرم به خط قرمز مانده باشد دنیا درخشان می‌شود. فشنگ جوهر خودنویس قرمز لامی قشنگ‌م را عوض می‌کنم. سه سال پیش باربد تولدم برایم گرفته با دفتر دلبری که می‌دانست سر شوق‌م می‌آورد . اول‌ش نوشت تقدیم به نویسنده‌ی عزیزم آنا، توی گوش‌م گفت آن‌قدر یادت مئ‌آورم تا یادت بماند باید بنویسی، چند روز پیش می‌گفت قدر دغدغه‌هایت را بدان... عصر همان روزی که توی حیاط مدرسه منتظر مانده بود  تا پدرش از جلسه مدرسه برگردد. گویا دل توی دل‌ش نبود. به‌م گفته بود ترجیح می‌دهم تو بیایی، گفتم تو یک وضعیت با پدرت لازم داری که برای تامین‌ش پدرت باید به آن جلسه برود و نگرانی‌هایش(نگرانی‌های درست‌ش را) کنار بگذارد به سیستم و تو اعتماد کند. فکر کن داری کمک‌ش می‌کنی تا کمک‌ت کند. آدم‌ها لازم دارند خلاصی از نگرانی‌های فرساینده را. وقتی برگشت خانه بغل‌م کرد گفت تو نابغه‌ای آنا، از کجا می‌دانستی بهتر است او بیاید جلسه؟ گفتم چون خودم  پارسال همین نگرانی‌ها را آن‌جا زمین گذاشتم. ما (والدین) هم مثل تو اولین بار است در این موقعیتیم. کمک لازم داریم تا درست کنارت باشیم. شاید پد‌ر و مادرها بهش اعتراف نکنند اما از بچه‌هایشان همچین مواقعی بیش‌تر دل‌گرمی لازم دارند. ترس از اشتباه کشنده است و ترس از غلط رفتن وقتی والد هستی کشنده‌تر. اولین بار است در این موقعیتیم و باید بهترین خودمان باشیم، این منصفانه نیست اما همین است که هست.  و سخت است. حالا برو، داریم‌ت مثل کوه... محکم‌تر بغل‌م کرد. گفت حال‌م خوب‌است حالا می‌فهمم چرا شما دوتا مثل این راه را نرفتید. مثل خودتان نداشتید... قلب‌م محکم کوبید که می‌فهمد. این آخری را به‌ش نگفتم.

آن‌شب سبک خوابید. تماشایش  کردم ، دفتر و خودنویس را درآوردم یادداشت کردم. همه چیز را .  با تمام جزئیات.
آخرش نوشتم یادم باشد دوچرخه را بدهم‌ سرویس. (هنوز نداده‌ام) باید با کیفیت قابل قبولی زنده بمانم، حال‌ش را ببرم، حال این عیش بی‌منت را!


پ.ن ۱: چند روز بعد, باز هم وقت صبح بیدار  و راهی کردن‌ش دعوایمان شد.

پ.ن۲: این‌ها را این‌جا نوشتم چون این صفحه (صفحه‌‌ای که حالا ۱۷ ساله است) شاهد من است.

 

 آلوچه خانوم | 6:52 PM 








Thursday, October 17, 2019

با دم برس رنگ مو، خط می‌اندازم کنار شقیقه‌ام یک دسته مو سوا می‌کنم. ریشه‌ی موها‌ی کنار شقیقه/ یادرست‌ترش نیمه‌ی جلویی کاسه‌ی سر،  بدون اغراق یک دانه موی غیر سفید ندارد. دست آخر نفهمیدم ارث بود یا زندگی یا هر دو. این اواخر کلافه‌ام کرده.
بعد از چیزی نزدیک شش سال می‌روم پیش پزشکی که باربد را دنیا آورد، پرسید این همه وقت کجا بودی؟ برایش تعریف کردم. مبهوت و ناباور نگاهم کرد. سر تا پای پرونده‌ام از سال ۸۱ تا ۵/۵ سال پیش را جورید. پرسید  واقعن؟ گفتم برای تو آقای دکتر عزیز،  پشت این میز قصه‌های این چنینی عجیب است؟ گفت راستش نه ! اما گاهی، مثل پرونده‌ی تو، بله عجیب است. خب گاهی انتظارش را ندارم. گفتم خبر خوب این است که من امروز حال‌م بهتر از آخرین‌باری‌ست که هم را دیدیم، آن پسر بچه‌ای هم که کمک کردی دنیا بیاورم از همه‌ی خیالبافی‌های من خواستنی‌تر و هم از آرزوهای محال‌م جلوتر است. گفت این بین زن‌ها عجیب نیست (سرش را تکان داد و اضافه کرد) یادشان می‌رود که این کافی نیست‌. زن‌ها عجیب‌اند گاهی. اما اگر مشخصا تو این‌طور می‌گویی، می‌خواهم ببینم‌ش. قول دادم ترتیب این ملاقات را بدهم. 
می‌پرسم، خب حالا آمده‌ام بدانم چه کنم؟ می‌پرسد چی را ؟ می‌گویم آمادگی و احتیاط‌های میانسالی در پیش را‌ ! با عطوفت غریبی نگاهم کرد، گفت منشی آزمایش‌ها را می‌نویسد. انجام بده، یک ماه دیگر این‌جا باش ببینم‌ت، گم نشوی باز! قول دادم.
شب توی دفترم نوشتم؛ گم نشوم باز!

 آلوچه خانوم | 8:47 PM 








Friday, October 11, 2019

سه شنبه اول وقت مریض احوال رفتم اورژانس بیمارستان به دکتر کشیک گفتم پس‌فردا می‌خوام برم استادیوم، خوب شم لطفن. خندید برام دو روز استعلاجی نوشت. بردم گواهی رو کارگزینی، با یک کیسه دارو برگشتم خونه _توی تختم _ دو روز تب کردم و عرق. صبح ۵ شنبه ملافه ها رو انداختم تو ماشین . پرچم و کلاه و پرینت بلیط رو با کارت ملی گذاشتم تو کوله‌ی باربد _یادم باشه برای خودم کوله بخرم _ رفتم سر کار. کلاس آمادگی زایمان مادرای باردار. آخر کلاس  به‌شون گفتم دارم می‌رم استادیوم، برای من تحقق آرزو‌یی بزرگ با تاخیری  با سی ساله‌ست، شاید که آینده مال دخترای تو دل‌تون. از ته دل خندیدند.
خودم رو به شین رسوندم همراه‌ شدیم با یک ون از رفقاش ، زنان زیبایی که اولین بار بود می‌دیدم‌شون. لباساشون هماهنگ بود، من با روپوش مشکی و شال طوسی و قیافه از سر کار برگشته حتی با اون رژ قرمز و ریمل، بین‌شون وصله ناجور بودم. آخرش اسماشون یادم نموند  نه نفر از یازده نفرشون مثل خودم فرفری بودن. همه‌مون استادیوم اولی، غریبی‌م نیومد بین‌شون. زودتر از همه‌ی کسانی می‌شناختیم رسیدیم آزادی.
هندونه پاره کرده بودن برامون، شربت پرتقال، دیس خرما، سردرشون زده بودن موکب امام رضا. مهربونی‌شون مثل وقتی بود که تو بچگی والدین‌ت بی دلیل بدخلقی کردن، حالا بی‌دلیل محبت می‌کنن. از دل‌ت دربیارن ، که درنمی‌آد. سه بار بلیطامون رو کنترل کردن. دستبند سبزمو وقت آخرین کنترل قایم کردم. گاهی‌ترسو‌ام.
از اون تونل لعنتی رد شدیم. یکی نوشته بود دل‌مون لرزید اما از خشم. راست می‌گفت. همین چند قدم لعنتی چه فاصله‌ی بعیدی بود وقتی سی سال کش اومد. من ، زنی بودم ۴۶ ساله آرزوی ۱۶ سالگی‌مو بغل کرده بودم،  تنها حس انسانی‌ام عصبانیت بود و افسوس. 
دو ساعت مونده بود به بازی صدای بوق‌ها کر‌کننده بود، کلافه بودم سعی کردم اما بی‌حوصلگی روکنار بذارم ثبت کنم برای خواهرام ، برای رفقای دور از خونه که به‌شون قول داده بودم‌. برای ترنج ! 
همهی عکاس‌ها رو به جایگاه، ما جایی دنج دور از دسترس لنزهاشون ، زن‌های زیبای اطراف‌مون رو تماشا کردیم. اون‌قدر همه چیز بدوی و نیاموخته بود که دوست داشتی همون‌طور بکر و سر به مهر بمونه. هیچ کادری روی هیچ کدوم از اون صورت‌های قشنگ نبستم. فقط چشم شدم روی اکانت ایستاگرامم دور و از پشت سر تا دنبال‌کننده‌های خیلی محدودم همراهی کنند. حساب گل‌ها از دست‌مون در رفت.  یک عالمه آشنا دیدم، یک عالمه‌شون رو هم ندیدم. امروز تو عکسا و استوریا جوریدم‌شون نفس راحت کشیدم پس رسیدن و به چشم خودشون دیدن اون بنا چه‌قدر محقرتر بود از اشتیاق ما. پس ماییم که حیثت می‌دیم به آرزوها‌مون با همه‌ی اون بیم‌ها و امیدها و حسرتای لعنتی.
شب ، همون زنان تازه آشنای امن و پذیرا پناهم دادن به خواهری و همدلی. نوشیدیم و گفتیم و خندیدیم و قدری همو شناختیم .
تمام امروز سابیدم و نوشتم و با خودم  قرار گذاشتم، رختای تابستون رو جمع کردم و لباسای گرم رو چیدم توی کمد، پارچه‌های ندوخته‌ی زمستونی رو گذاشتم کنار چرخ خیاطی و هی یادداشت کردم  و یاد خودم آوردم برس آنا، دنیایی هم بهت بدهکار موند تو هر جا دستت می‌رسه سر وقت برس. نباید این‌قدر دور و دیر شه. یادم باشه اینا رو برای باربد و ترنج تعریف کنم.


 آلوچه خانوم | 11:54 PM 








Wednesday, September 18, 2019

.
برای اولین بار با هم این‌طور قرار گذاشتیم که با تاکسی تکه تکه خودش را برساند به کافه‌ای نزدیک محل کارم. به نظر شاید خیلی دیر بیاید اما قواعد دنیا عوض شده. من خودم‌  ۱۰ ساله بودم خواهرم ۶ ساله. از ملاقات بابا برمی‌گشتیم توی پارک‌وی سوار اتوبوس شدیم. مامان گمانم توی توحید پیاده می‌شد که برگردد سرکار. بی‌مقدمه دوتا دانه بلیط گذاشت کف دستم و گفت ایستگاه بعد پیاده شویم با اتوبوس آزادی برویم تا ایستگاه بعد از نورگستر که می‌شد نزدیک دانشگاه صنعتی. بعد پیاده برویم تا خانه. از تلفن عمومی روبه‌روی بقالی حسین‌آقا زنگ بزنیم اداره خبر بدهیم که رسیده‌ایم.  هر وقت یادم می‌آید چه‌قدر ترسناک است که «مجبور» باشی روی توانایی امتحان‌پس‌نداده‌ی بچه‌ات برای اولین بار حساب کنی، قلب‌م فشرده می‌شود، برای ترکیب نکبت آن اجبار کوفتی و دل آویزان‌ش.
حالا اما وقتی بچه‌ات را تنها روانه‌ی خیابان می‌کنی نگران اشیا همراه‌ش هستی مبادا برایش خطر ایجاد کند. مثل همین گوشی موبایل که اتفاقن قرار‌است کمک کند همیشه در دسترس باشد، یا لپ‌تاپی که همیشه توی کوله همراه‌ش است، ساز حجیم‌ش اگر همراه‌ش باشد و همین چیزها‌ست که همه چیز را به تاخیر می‌اندازد یک‌هو به خودت می‌آیی که نکند دیر شده باشد؟
حالا در این چند روز باقی‌مانده تابستان خیلی کوتاه‌ش مشغول خیابان‌گردی و تمرین‌ایم، که مثلن اگر قرار باشد اسنپ در کار نباشد از هر میدان اصلی شهر خودت را با کدام تاکسی خطی به نزدیک‌ترین میدان به خانه و از آن‌جا به خانه برساند و چیزهایی شبیه به این. هرچی یادم می‌آید که بهتر است زودتر امتحان کند، یادداشت می‌کنم که از قلم نیفتد. با مترو تنهایی خودش را به فلان جا برساند طوری که مجبور باشد حتمن خط عوض کند. لیست بردارد چند تا لامپ از کدام مدل باید بگیریم لامپ‌های سوخته‌ی خانه را عوض کند. لوله دست‌شویی قدری گیر وگور دارد خیلی کم،  آن‌قدر که با این محلول‌های لوله‌بازکن باز می‌شود اما فکر می‌کنم بالاخره باید باز کردن و تمیز کردن آن کوفت را یاد بگیرد - من هم یاد بگیرم- پختن چند جور غذای کم دردسر، اطو کردن پیراهن، لیست برداشتن از  ملزومات خانه و خرید کردن ... بعد به خودم نهیب می‌زنم چه‌ت شده زن! چرا تندت گرفته؟   نمی‌دانم.

 آلوچه خانوم | 1:36 AM 








Thursday, August 22, 2019

.
پای بلندگو گفتند  دوش بگیرید بیایید توی آب برای ورزش در آب. منظورشان رقص است. معمولا از زومبا شروع می‌شود به لزگی ختم می‌‌شود. یک عده توی تخت‌هایشان جابه‌جا می‌شوند تا همان‌طور که تند تند آب را روی تن‌شان اسپری می‌کنند، روبه‌رو را بهتر ببینند. چند نفری می‌روند توی آب. مربی لبه استخر شروع می‌کند،  زن‌های آن پایین، توی قسمت کم عمق استخر بالا پایین می‌پرند و با سرخوشی جیغ می‌کشند. دختر تخت کناری  دوست‌ش را متقاعد می‌کند که بپیوندند. دوست‌ش می‌گوید حوصله‌ی شستن روغن روی تن‌ش را ندارد. 

یک دفعه  زنی با بیکینی نقش پرچم امریکا  بی مقدمه کنار مربی می‌ایستد، و کندتر از ریتم، سرخوش و فارغ از دنیا می‌رقصد. یک عده تشویقش می‌کنند چند نفری دست می‌گیرند که «های» است. گمانم راست می‌گویند.  مربی آشتی‌جویانه رو به او بدون کلام انگار دعوتش می‌کند ریتم‌شان را به هم نزدیک کنند که  نفر سوم خودش را به لبه‌ی استخر / استج‌ فرضی،  می‌رساند. میانسال است، خیلی باریک است گوش‌هایش از توی کلاه شنا بیرون زده. موهایش باید خیلی کوتاه باشد، صورتش استخوانی‌ست با ابروهای پر و تیره.  رقص‌ش شامل جست و خیزی  تر و فرز و خارج از ریتم آهنگی‌ست که پخش می‌شود، اما کلیتش یک ضرباهنگی برای خودش دارد. بپر بپرش را می‌گذاری کنار باریکی‌اش با گوش‌های بیرون زده از کلاه شنا، انگار همین الان دودسکادن‌گویان از فیلم کوروساوا بیرون آمده باشد. زن‌ها می‌خندند و تشویق‌ش می‌کنند. ذوق می‌کند، حالا رویش باز شده  درخواست موزیک تندتر دارد، زن‌ها بیش‌تر می‌خندند، نمی‌دانم تمسخر توی تشویق‌ها را می‌گیرد یا نه.  مربی وا می‌دهد، این دوتا کنار هم ریتم‌شان هیچ‌جوره هم‌فاز‌ نمی‌شود. زن‌های توی آب را از بیرون نگاه می‌کنی فرقی بین ورجه وورجه‌هایشان وقت زومبا و لزگی نمی‌بینی و حالا با ترکیب بی‌ربط لبه‌ی استخر آن‌قدر همه چیز در هم است که جرئت می‌کنم کلاهم را می‌کشم سرم می‌روم توی آب، شروع می‌کنم به بالا پایین پریدن.

 آلوچه خانوم | 12:22 AM 








Thursday, August 08, 2019

من خودم را یادم می‌آید توی حیاط مهد کودک دانشگاه صنعتی آریامهر ( شریف امروز) پای آن درخت‌های خرمالو، با خودم زمزمه می‌کردم :
اگه تو بیای تو شهر عشق
منو هر چی گل تو باغچه‌هاست
به هوای تو پر می‌گیریم*

اولین تصویر من از خود مستقل انتخابگر و دیوانه‌ام

*متاسفانه گویا؛  تلویزیون به وسعت خاطرات سایه روشن من ، متولد ۵۲ شمسی؛ شبکه صفر، رنگانگ، تلخ و شیرین و کارتون اسپید باگی فیلتر ندارد، مجری برنامه کودک هم احترام برومند بود راستی. تقصیر من نیست شهره صولتی آن روزها، تمام مختصات دختر مشرقی را حفظ کرده بود.
پ.ن۱: مرگ بر حافظه درازمدت واضح و روشن.
پ‌ن۲: پر حرفی دوره‌ای و فصلی‌ام به زودی دردسر خواهد شد، می‌دانم! تحمل کنید.

 آلوچه خانوم | 4:56 PM 







.
وقت‌هایی که بی‌خوابی به سرم می‌زند یا بی‌حوصله‌ام برای دنبال کردن خواندنی، یا توی ترافیک کلافه‌ام، ویدیوهای یک‌دقیقه‌ای فرندز را نگاه می‌کنم. یا گلدن بازرهای گات تلنت سال‌های پیش را. قبل‌تر  پادکست جلسه‌های تراپی استر پرل را گوش می‌کردم خودم را هم گول می‌زدم برای زبان‌م خوب است موضوع‌شان هم جالب است. پر از عناصر داستانی‌ست.  اما برای ترافیک سر صبح اصلن انتخاب خوبی نبود، بعد دیدم «این چه کاریه خب؟» شروع کردم به دیدن چیزهایی که گفتم یا ویدیوهای کوتاه  آشپزی، یا این‌هایی که به‌تو یک ترفندهایی یاد می‌دهند لکه‌ها را چه‌طور پاک کنی اگر پاک نشد با لباس بی‌مصرف چه‌کنی، روی کیک را چه‌طور تزئین کنی، با پیراهن دور انداختنی‌ات چطور لباس بچه درست کنی و ... از این کارهایی که هیچ‌گاه امتحان‌شان نخواهی کرد.  توی زندگی من کاربرد ندارند اما، اصلن کیک درست نمی‌کنم که بخواهم تزئین‌ش کنم، و یکی دو سالی‌ست لباس‌های باربد که به تن‌‌ش کوچک می‌شوند ممکن است به کار من ببایند. اما ویدیوها را نگاه می‌کنم چندتایی‌شان را بوک مارک هم کرده‌ام. هان یادم آمد،  پریروز از روی یکی از همین‌ها با بنفشه‌های آفریقایی‌‌ام یک کار ترسناکی کردم که توی ویدیو به‌ش می‌گفتند «جوان‌سازی».  من و باربد اسم این ویدیوها را گذاشته‌ایم مرواریدحکمت. قبل‌ترها که سرش خلوت‌تر بود می‌آمد توی تختم می‌پرسید «مروارید حکمت می‌بینی؟ چند دقیقه آشپزی ببینیم کله‌ام استراحت کند، بروم پی کارم» غر می‌زدم که همه‌ش پنیر و پاپریکا و پودر سوخاری‌ست . این سه قلم را ازشان بگیری احتمالن از گرسنگی هلاک می‌شوند. باربد مخالف است. جر و بحث می‌کنیم چرا هوس‌انگیزی غدا را در کش آمدن پنیر و چاقو زدن روی زرده‌ی شل تخم‌مرغ خلاصه کرده‌اند. چه‌طور ممکن است اشتهای کسی با تماشای منظره‌ی زرده‌ی نیمه خام و ولو شده روی برش‌های  آووکادو تحریک شود؟ من حتی دلم نمی‌آید اووکادوی نازنین را حرام امتحان کردن‌ش کنم. به این‌جا که می‌رسد برای این‌که تفاوت ذائقه را یادم بیاورد می‌گوید، آناجان شیرین روده، ( اگر نمی‌دانید چیست سرچ کنید آلوچه خانوم + شیرین روده )  طبعن تسلیم می‌شوم.

   چند وقتی‌ست کنار این مزخرفات اکانت یک برند محصولات ویژه‌ی موهای فر را هم  در اینستاگرام دنبال می‌کنم، در واقع از وقتی موهایم را کوتاه نکرده‌ام (هنوز عادت ندارم بگویم بلند کرده‌ام )، برای این‌که یادم بماند من در دنیا تنها نیستم  و  ما طفلکی‌ها بی‌شماریم. البته طبق آن تصاویر، ما (دارندگان موی با مقطع بیضوی) طفلکی نیستیم که هیچ،  به مدد محصول آن‌ها می‌توانیم خیلی هم خوش‌بخت و حتی حسادت‌برانگیز  باشیم، اما دقیقن لحظه‌ای که با اسکرول کردن و ورق زدن تصاویر به  این روشن بینی می‌رسی، اسم برند روی سرت آوار می‌شود controlled chaos،  واقعیت بی‌رحمانه‌ای‌ست، مثل سیلی بی‌خبر خسرو شکیبایی به بی‌تا فرهی. 

از آن بدتر این است که این محصول/ ابزار کنترل، توی این مملکت پیدا نمی‌شود که دست کم یک‌بار امتحان کنی ببینی واقعا راست می‌گویند؟ اگر راست باشد شاید شبیه معجزه‌است، حتی ممکن‌است زرد‌ه‌ی شل تخم‌مرغ روی آووکادو هم چیز بدی نباشد.

 آلوچه خانوم | 10:32 AM 








Tuesday, August 06, 2019

.
صدای اره برقی قطع شد و بین همهمه‌ی چند مرد افتاد، چنار پای پنجره آشپزخانه بود. بالاخره آمدند انداختندش، هم خودش را هم آن دوتای دیگر را ، می‌گفتند چند باری آمده بودند، گویا ماشینی پای درخت‌ها پارک شده بود زنگ‌خانه‌های مجاور را زدند صاحب‌ش را پیدا نکردند و برای جلوگیری از خسارت احتمالی رفتند اما همه‌ش نگران بودند مبادا مصیبت درست کند، می‌گفتند به بادی بند بود دیگر، این‌ها ظهر  که می‌رفتم سرکار گفتند. می‌خواستم بدانم بالاخره چه‌شان شده بود که دیگر سبز نشدند، برگ ندادند تغییر فصل‌ها را ندید گرفتند، انگار نه انگار !
بالاخره امروز همه چیز جفت وجور شد.  صاحب ماشین پای درخت‌ها بود، اره آماد بود، من هم که این روزها گاهی از صبح سر کارم، خانه بودم. باربد هم بود حتی، رفتم پای پنجره افتادن‌ش را نگاه‌ش کردم انگار پای گوری ایستاده باشی به احترام ... یا حتی از سر شرمندگی، بابت حسادتی کور به آن حیات نباتی.
ظهر که می‌رفتم سر کار دیدم ریشه اش را درآورده‌اند خشک شده بود طوری که انگار هیچ‌وقت توی آوندهایش چیزی جریان نداشته، گفتند آن‌قدر خشک است که موریانه هم نمی‌زند. برش‌گرداندند، قشنگ بود. نمی‌دانم چه‌طور نگاه‌ می‌کردم یکی‌شان اره را روشن کرد، بیخ‌ تنه‌اش را صاف برید، برگرداندش روی تنه پرسید؛ می‌خواهی‌ش؟ می‌خواستم‌، آوردم‌ش خانه.  

 آلوچه خانوم | 6:55 PM 








Wednesday, July 31, 2019

حوصله بقیه سر می‌رود، بس که صبر من تمام نمی‌شود. این صبوری موروثی، که گمانم بهترین شکل‌ش  توی باربد راه می‌رود ... هر چه‌قدر من ساده‌ترین راه‌های سخت را رفته‌ام‌ او، سخت‌ترین راه‌های ساده‌ی دنیا را پیش گرفته، صبوری قابل محاسبه. با نتایج‌قابل لمس.

هر چه من نخواستم و کوتاه آمدم که صبر کنم، او می‌خواهد و صبر می‌کند که کوتاه نیاید. اصلا آن خط و ربط را نمی‌فهمد,  توی کت‌ش نمی‌رود. باجی که دنیا بالاخره یک وقتی از حلقوم‌ت می‌کشد بیرون را، همین حالا می‌فهمد و صبوری‌اش را خرج‌ش می‌کند. آن ودیعه را درست‌ترین جای عمر نوجوان‌ش سرمایه کرده ... من ؟ راست‌ش می‌بینم هیچ چیز بیهوده نبود، هیچ کدام از آن رنج‌ها امیدها، حسرت‌ها. چه فرقی می‌کند، شیوه‌ی برخورد شوی یا عبرت، حلقه‌ی معیوب نباید تکرار شود، بهایی بیش از پرداخته، نباید صرف‌ش شود  

 آلوچه خانوم | 8:27 PM 








Saturday, July 13, 2019


به پ می‌گویم غیر منصفانه‌ترین بخش بودن این است که همه چیز خیلی کوتاه‌است، از آن بدتر این است که وقتی از این واقعیت بدیهی بی‌خبریم و خیال می‌کنیم دنیا توی مشت‌مان است و تا قیام قیامت وقت داریم درست‌شان کنیم،  این قدر معصوم و ساده که حتی به ارزش‌های چیزهایی که دیگر اساس‌شان را قبول‌نداریم، پایبندیم، صادقانه‌اش این می‌شود که در نفهم‌ترین مقطع زندگی، داریم مهم‌ترین تصمیم‌های زندگی‌مان را می‌گیریم. تصمیم‌هایی که دنیا  تا قران آخر بهایش از ما پس می‌گیرد! از آن غیر منصفانه‌تر این است که فقط بهای تصمیم‌های خودمان را نمی‌دهیم, تاوان خرابکاری‌های والدین‌مان و شتابزدگی بچه‌هایمان را هم می‌دهیم ( توی دل‌م از خودم می‌پرسم چرا  این همه نسبت به والدین بی‌رحم و نسبت به بچه‌هایمان رئوفیم؟) بعد ما، همین من نوعی، فکر می‌کردم اگر در زندگی این بچه تاوان من یکی را ندهد خودم باشم و تاوان خودم و والدین‌م ، کلی پیش افتاده‌ام و او را جلو انداخته‌ام.  فکر می‌کردم جلوی این یک مصیبت را می‌شود گرفت. طفلک اما همین الان، یعنی از ده سالگی تا الان و احتمالا تا ابد،  گره‌هایی را باز می‌کند و باید باز کند که من هم یکی از نخ‌هایش را کشیده‌ام. کاش کور نشده باشد. گره‌ها را می‌گویم.

زندگی خیلی سخت، بخیل و بی‌ظرافت است. خیلی!

 آلوچه خانوم | 7:43 PM 








Saturday, June 22, 2019

.

جعبه‌ها رو آوردم پایین، کارنامه‌ها روزنامه‌های کنکور ، عکس‌های پرسنلی، زنده‌ها، مرده‌ها. به باربد می‌گم این عکس‌های بابا رو گمونم فقط من دارم. یا قصه‌هاشو فقط برای من تعریف کرده یا تصویر محو خاطره‌ها فقط تو ذهن من مونده . مثل عنایت با سبیل دسته موتوری، عنایت وقت پاسپورت هفده سالگی، عنایت وقت سربازی ( صدام می‌لرزه جمله‌هامو درز می‌گیریم . می‌فهمه طبعن) 

می‌پرسه من چه‌کار کنم ؟ 

می‌گم کاری نکن که من معذب شم و فکر کنم باید خودمو جمع کنم که‌ تو  نگران نشی.  پی اس فور بازی کن. 

می‌پرسه راحت‌تری؟ 

می‌گم آره 

گفت قول می‌دی تا آخر شب به من فکر نکنی ؟ راحت باشی؟

گفتم فکر نمی‌کنم اما بار از روی دوشم برداشتی

نگفتم پوست انداختم ، نگفتم این سی و یکم خرداد نقطه عطف بود، پنج ساله مطمئنم تنها مرگ نیست که چاره نداره . اما حالا  درمانده  از سنگ قبرت حذر می‌کنم . نگفتم عددهای رند چه عجیبن . نگفتم چه بیچاره‌ام جلوی حجم نبودن. نگفتم فکر می‌کردم چیزهای بدتری از مرگ داریم . اما گذر می‌کنی، دوام می‌آری، خلاص می‌شی، بار هستی تناسب پیدا می‌کنه، وزن بودنت تقسیم می‌شه، خودتو از نو تعریف می‌کنی، اما مرگ ... کریه و بی‌رحم حالی‌ت می‌کنه همینه که هست. «بابا مرد»  این تلخ‌ترین قصه‌ی دو کلمه‌ای دنیاست... با یک فاعل و یک فعل که نمی‌دونم این فعل لازم محسوب می‌شه یا متعدی،  اما بی‌ظرافت و صریح. خبر می‌ده از واقعیتی تلخ که قرار ما نبود.  قرار ما این نبود عنایت.



 آلوچه خانوم | 2:08 AM 








Wednesday, June 19, 2019

سال‌مرگ تو، 
تو
تو
تو

نزدیک‌تر از رگ گردن، سنگین‌تر از وزن بودن،

چه‌طور فکر کردی لو نمی‌روی؟ می‌دانی من, من بخت برگشته، چند بار به تلفن‌های بی‌وقت رزیدنت‌های احتمالن سال یک  قلب علوم پزشکی تهران جواب دادم؟ 

_خانم آناهیتا ظ چه نسبتی با آقای عنایت ظ دارید؟ 

+دخترش هستم ! 

_حال‌شان چه‌طور است ؟  

+فوت کرده‌اند. به تاریخ آخرین مراجعه, همان شب. سی و یکم خرداد.

_ می‌بخشید پس 

 آخرین بار جرئت کردم و پرسیدم؛

+تشخیص آخر چی بود؟ توصیه دکتر چی بود؟ توی پرونده باید نوشته شده باشد.

_بستری شود

اما تو به ما گفتی «اوضاع خوب است، تحت کنترل است و نیازی به بستری شدن نیست » بابای ‌ دروغ‌گو. تو به آن جان‌ترسی چه‌قدر به تنگ آمده بودی که  گوش نکردی به دکتر، قایم کردی از ما... از من. حتی از من. چه‌قدر ترسیده بودی که شب نرسیده تمام شدی. از  ظهر سی و یکم خرداد تا غروب‌ش چه‌طور گذشت؟ هزار بار مرور کردم، بستری نشدی، برگشتی خانه ، دو طبقه بالا و  پایین, چاهار طبقه بالا ، بوئیدن ترنج گرد و رسیده، برگشتن و چاهار طبقه پایین، دو طبقه بالا، شروع بازی ایران و آرژانتین ... دقیقه‌ی سی / نیمه اول. حال‌ت خراب شد. خودت آدرس دادی به اورژانس ، وقتی رسیدند، نبودی دیگر...  انگار هیچ‌وقت نبودی، تلاش کردند احیا نشدی، برنگشتی . ریحانه ، سیزده روزه زائو. هانیه وسط هیجان جاری، در  نمی‌دانم کدام کافه. من !  من عنایت ، وسط هضم آن بی‌همه‌چیزی مستند همانی که ضمانت می‌کردی  قاعده نگه می‌دارد!  تاریخ مصرف صداقت آن کتانی پاره و جوراب سوراخ را بلد نبودی که سر آمده. یادم هم ندادی. گول خوردی عنایت، گول خوردم به پشتی تو و دنیای تمیزی که نشانم دادی و باوراندی. هاه! 

چه‌طور دل‌ت آمد عنایت، خودت را نبینی کنار بودن نیم‌بند ما؟ اوج نبود‌نت، کنار بودن محقر ما. کدام قله کدام اوج؟

گناه داشتیم بابا، شبیه هیچ پدر مرده‌ای نشدیم دست آخر. آداب بی‌پدری می‌گوید کمرت خم می‌شود . ما اما دل‌مان شکست. طفلکی بودیم  و تسلیم، با سر خم... و دنیا هار بود و ما مبهوت!  دنیا هنوز هار است عنایت و ما مبهوت... زیر بار تمام چیزهایی که یادمان ندادی، دل‌مان شکست. 

خیلی گناه داریم عنایت،  قلب تو اما قلب پرنده بود و این تقصیر هیچ‌کس نبود... هیچ کس!

 آلوچه خانوم | 11:00 PM 








Tuesday, June 18, 2019

      
داستان فیلم در مورد «لیلین» است که به خواستهٔ یکی از عزیزترین دوستانش حاضر می‌شود محموله‌ای را به آلمان قاچاق کند…ا
این چند جمله، پای عنوان خلاصه‌ی داستان, در صفحه‌ی ویکی‌پدیای فارسی فیلم «جولیا» نوشته‌ شده است. احتمالن «جولیا» باید همان عزیزترین دوست «لیلین» باشد. 
یادم می‌آید حوالی اول یا دوم دبیرستان خیلی دل‌م می‌خواست این فیلم را ببینم اما پیدایش نمی‌کردم. یعنی ما اصلن ویدیو نداشتیم، از خاله‌ام خواسته بودم به آقای فیلمی‌شان بسپرد،  گمانم بی‌خود می‌گفت سپرده که من را از سرش باز کند و من هیچ وقت ندیدم‌ش. چرا آن‌قدر دل‌م می‌خواست این فیلم را ببینم؟ اصلن یادم نمی‌آید. حتی فیلم روز هم نبود، بیش‌تر از ده سال از ساخت‌ش می‌گذشت.  مطمئنم جایی درباره‌اش چیزی نخوانده بودم، اصلن هنوز خواندن مجله و کتاب سینمایی را شروع نکرده بودم . حالا که این‌ها را می‌گذارم کنار خلاصه فیلم ،  گیج‌تر می‌شوم. 

از چند روز پیش«فرانکو زیفرلی» مرد،  یادم آمد سی سال پیش می‌خواستم این فیلم را ازش ببینم. سرچ کردم دیدم  ربطی به او ندارد، فیلم «فرد زینمان» است اشتباهی به خاطر حروف ف و ز در ذهنم این‌طوری مانده. بعد یادم نیامد چرا می‌خواستم ببینم‌ش. چی فکر می‌کردم؟ چرا؟ به گنگ رفقای دبیرستانی‌ام ربط دارد؟ آن‌ها یادشان است چرا؟ بعدتر پیدایش کردند؟  مطمئنم آن وقت‌ها هیچ‌کدام‌مان ندیده بودیم اگر دیده بودیم حتما برای هم تعریف می‌کردیم. بالای لیست بلند بالایمان بود برای دیدن، بالاتر از آگراندیسمان،  هشت و نیم، سامورایی، چه کسی از ویرجینیا ولف می‌ترسد؟ سرگذشت آ.ه ... همه را یادم می‌آید چرا می‌خواستم ببینم غیر از همین یکی.  
  
  

 آلوچه خانوم | 12:05 AM 








Wednesday, June 05, 2019

تا جایی که بلد شده‌ایم سخت‌ترین‌ش این است

نه مجنونم که دل بردارم از دوست
مده گر عاقلی ببهوده پندم

 آلوچه خانوم | 12:55 AM 








Friday, May 17, 2019

آدم تقویم باشی یا نباشی، تاریخ مصرف کار خودش را می‌کند... بیست و پنجم اردی‌بهشت امسال، پنج‌سال بعد از آن سبوعیت عریان، آن بی‌آنی، بی‌همه‌چیزی مستند!  شروع کردم به جوریدن، تغییر پانوشت تقویم شخصی و چیزهای دیگر. در تقویم ملی این جغرافیا، بیست و پنجم اردی‌بهشت، روز فردوسی‌ست! کنار  ضلع پنجم آن پنج ضلعی و همه‌ی شنیده‌های تو، از آن بنیاد، نیمه‌ی اول دهه‌ی پنجاه شمسی و بازخوانی منش مدارا, با نمک است. اما در تقویم ملل متحد، بیست و پنج اردی‌بهشت، پانزدهم ماه می دقیقن هم‌زمان با  فروپاشی خانواده‌ام_ خانواده‌ای که از من شروع می‌شد_ روز جهانی خانواده است. تناقض و تصادف زیبایی‌ست! 

آدم تقویم که باشی، روز نکبت را هم مدل خودت سند می‌زنی ... پنج سال پیش همچین روزی، طولانی‌ترین خیابان شهر را پیاده رفتم با نفس بند آمده، حبس‌گریه، مبهوت! از میدان ولی‌عصر تا تجریش. یک اسپرسو دبل‌شات توی کافه‌ای در میدان تجریش سر کشیدم. اولین پاکت سیگار زندگی‌ام را خریدم. نخ  اول را وسط آن گیجی برعکس آتش زدم. پیرمردی رد شد، گفت نکش! پرسیدم می‌دانی من امروز صبح به چشم خودم چی دیدم؟ و گفتم، سرش را پایین انداخت و رفت، یکی دیگر روشن کردم‌. اولین سیگارم نبود، پیش‌تر پراکنده وقت مستی از این و آن می‌گرفتم، آن عصر بیست و پنجم ارد‌ی‌بهشت اولین بار بود که به قصد ایجاد عادت وحشیانه پک می‌زدم و با خودم تکرار کردم که آنا حواس‌ت باشد، داری عادتی را جانشین آن هم‌وابستگی غریب  می‌کنی. سررسیدش را یادت نرود. سر وقت‌ش فکری به حال این یکی کن، و کردم.‌ بالاخره کردم. پوست‌م کنده شد، اما شد. پنج سال طول کشید، اما شد. اصلن این‌طور نیست که خواستم و شد... صادقانه‌اش این‌است که جان کندم و شد. در یک‌سال گذشته بارها و بارها تلاش کردم و نشد، کوتاه نیامدم تا  این‌بار بالاخره توانستم. جایش را به چیز دیگری هم ندادم، تمام‌ش کردم، تمام شد! آفرین آنا!

آدم تقویم که باشی برای روزهایت دنبال عنوان جدید می‌گردی پشت مناسبت‌ها قایم می‌شوی. نمی‌دانم از بخت‌یاری من بود که آن صبوری مورثی به‌کارم آمد یا غریزه‌ی مادرانه‌ام، به جای این‌که هوار بزنم و رخت و لباس آن دو نفر را مثل فیلم‌های هالیوودی پنج صبح، از پنجره پرت کنم وسط حیاط، فقط به این فکر می‌کردم تقویم من ورق خورد و تمام شد اما سر رسید این بچه چاهارطاق باز است روی میز،  بار بودن‌ش را سنگین‌‌تر نکنم بابت چیزهایی که به او هیچ ربطی ندارد، به تلخی واقعیت تلخ موجود زندکی‌اش اضافه نکنم. تصویر‌ی نسازم که در میان‌سالی دربه‌در رهایی ازش روی کاناپه‌ی اتاق مشاوره از شرمی بگوید که مال او نیست. تاوان این چیزها را بعدتر شریک زندگی‌اش ندهد. هنوز نمی‌دانم چه‌طوری توانستم اما پنج صبح بیست‌وپنج اردی‌بهشت پنج سال پیش واقعن وقتی بچه‌ام توی اتاقش خواب بود به همه‌ی این‌ها فکر کردم.  هیچ وقت این‌جا  ننوشتم بابت فهمیدن مختصات آن صبح و نقش خودم، بابت همه‌ی آن کارهایی که نکردم و  آن چیزهایی که از پس انجام ندادن‌شان برآمدم، چه‌قددددر  به خودم افتخار می‌کنم. این روز را نشانه گذاشتم بابت همه‌ی توانستن‌هایم، که حالا می‌دانم کار هرکسی نبود و نیست،  آفرین آنا!

پنج بزرگترین  عدد دنیا بود وقتی پنج‌تا دوست داشتنی ته ته‌ش پنج‌بار پنج‌تا و دیگر بس بود‌. حالا هم بس است، پنج‌سال گذشته، سوغاتی‌های آن پیاده‌روی طولانی را کنار گذاشتم‌ بالاخره مثل آن اضافه وزن، مثل آن بار اضافی، مانده بر دوش خود، رد خون روی سرامیک سفید حتی!  سبکی‌ای که بر خلاف عنوان آن قصه،  بودن‌م وزن گرفت،جان‌م  اما سبک شد و  بار هستی را قابل تحمل‌‌تر، آفرین آنا!

یک هفته‌ است دنبال چیزی می‌گردم که امشب روی میز تحریر بچه‌ام است  با پانوشت ه‍پی فمیلی دی! یعنی که من و تو یک خانواده‌ایم، از آن فروپاشی جان به‌در بردیم، آفرین به ما! این‌ها را خودم می‌دانم و این صفحه، به‌خودش نمی‌گویم. مثل همه‌ی آخر هفته‌ها گلدان روی میز تحریرش را شستم، شاخه‌ی گل این هفته را _میخک صورتی بود_ توی گلدان روی میز تحریرش گذاشتم و زدم بیرون. زنگ زد و پرسید هستی آنا؟ برگردم اشکالی ندارد؟ گفتم خودم را می‌رسانم بچه‌جان‌م، هر وقت خواستی برگرد. توی دل‌م گفتم این‌جا خانه‌ی توست. یک‌جایی باید خانه‌ی آدمیزاد باشد. جایی که آدم بابت زدن درش بابت برگشتن بی‌وقت‌ش خجالت نمی‌کشد، توضیح نمی‌دهد، این‌جا همان‌جاست که مال توست. 

لعنت به ما و همه‌ی چیزهایی که به تو تحمیل شد.

 آلوچه خانوم | 12:20 AM 








Thursday, April 25, 2019

دستبند سبزم پاره شد. دوم خرداد ۸۸ توی دوازده‌هزارنفری آزادی گرفته بودم‌ش، با یک شال سبز. یک دستبد یک شال برای هر کدام‌‌مان. من ر و سین .
ر دستبند را دم دست گذاشت، چند ماهی بود یک سبز روشن‌تر داشتم. روی‌ش حک شده بود Imagine

من اما از ۸۸ به این خو گرفته‌ام :
آسایش دو گیتی
تفسیر این دو حرف است
با دوستان مروت
بادشمنان مدارا

 آلوچه خانوم | 12:17 AM 








Thursday, April 11, 2019

هفته‌ی اول بعد از تعطیلات طولانی گذشت، اما به‌طرز غریبی ماندگارشد بابت کارهایی که نکردم... ثبت شد با عقربه‌ها و اعداد و واقعیتی بی‌نام و تصویر محو و دور.
آدمیزاد خیلی می‌تواند، دقیقا وقتی نمی‌تواند.

 آلوچه خانوم | 10:27 PM 








Friday, March 22, 2019

چند ساعت مونده به تحویل سال خواهرم زنگ زد که؛ « اورژانس اومد، الان بیمارستانیم، مامان!» و من وسط سر خوشی سرسبزترین هفت‌سین‌م، روسری قرمز گذاشتم رو فرفریام، رژ قرمز زدم، یک بغلی هم پر کردم که خب تحویل سال بیمارستانیم و راه افتادم.
گویا اوضاع تحت کنترل بود و جای نگرانی نبود . همه تحویل سال سر از خونه مامان درآوردیم. اون‌قدر تلاش کردیم که کلن خودمون رو بزنیم به اون راه که فرداش له و لورده هر کدوم‌مون یه گوشه افتادیم .
اما اون چند ساعت چیزای مهمی حالی‌مون کرد... در درک فقدان، لمس مختصات‌ش به جایی رسیدیم که توش طمانینه و آرامشی هست. این‌جا، این نقطه، غنیمته... گفتن‌ ازش شاید درست نباشه اما تمام دغدغه‌ام این بود که آنا ... هانیه رو مراقبت کن، هانیه می‌گفت فکر کردم هانی، همینه دیگه! می‌ترسیدی پیش اومد. دیگه نترس. ریحانه شام پخت که یا بیاره بیمارسنان یا خونه مامان. هر سه، آرام و مسلط.
سال که تحویل شد همه از ته دل خندیدیم. می‌دونید!؟ گاهی همه چیز اون‌قدر واقعیه که جایی برای بازی با کلمه نمی‌مونه. شب وقت خواب فکر می‌کردم همینه!  همین‌قدر واقعیه. رک و پوست‌کنده و بی‌ملاحظه و سرزده... روئین‌تنی می‌طلبه... گمونم شدیم .

 آلوچه خانوم | 1:35 PM 












فید برای افزودن به ریدر


آلوچه‌خانوم روی وردپرس برای روز مبادا


عکس‌بازی


کتاب آلوچه‌خانوم


فرجام




آرشیو

October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 20009
September 2009
October 2009
November 2009
December 2009
January 2010
February 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
November 2010
December 2010
January 2011
February 2011
March 2011
April 2011
May 2011
June 2011
July 2011
August 20011
September 2011
October 2011
November 2011
December 2011
January 2012
February 2012
March 2012
April 2012
May 2012
June 2012
July 2012
August 20012
September 2012
October 2012
November 2012
December 2012
January 2013
February 2013
March 2013
April 2013
May 2013
June 2013
July 2013
August 2013
September 2013
October 2013
November 2013
December 2013
January 2014
February 2014
March 2014
April 2014
May 2014
June 2014
July 2014
August 2014
September 2014
October 2014
November 2014
December 2014
January 2015
February 2015
http://aloochehkhanoom.blogspot.com/2015_03_01_aloochehkhanoom_archive.html>March 2015
April 2015
May 2015
June 2015
July 2015
August 2015
September 2015
October 2015
November 2015
December 2015
January 2016
February 2016
http://aloochehkhanoom.blogspot.com/2016_03_01_aloochehkhanoom_archive.html>March 2016
April 2016
May 2016
June 2016
July 2016
August 2016
September 2016
October 2016
November 2016
December 2016
January 2017
February 2017




Subscribe to
Posts [Atom]






This page is powered by Blogger. Isn't yours?