آلوچه خانوم

 






Thursday, October 17, 2019

با دم برس رنگ مو، خط می‌اندازم کنار شقیقه‌ام یک دسته مو سوا می‌کنم. ریشه‌ی موها‌ی کنار شقیقه/ یادرست‌ترش نیمه‌ی جلویی کاسه‌ی سر،  بدون اغراق یک دانه موی غیر سفید ندارد. دست آخر نفهمیدم ارث بود یا زندگی یا هر دو. این اواخر کلافه‌ام کرده.

بعد از چیزی نزدیک شش سال می‌روم پیش پزشکی که باربد را دنیا آورد، پرسید این همه وقت کجا بودی؟ برایش تعریف کردم. مبهوت و ناباور نگاهم کرد. سر تا پای پرونده‌ام از سال ۸۱ تا ۵/۵ سال پیش را جورید. پرسید  واقعن؟ گفتم برای تو آقای دکتر عزیز،  پشت این میز قصه‌های این چنینی عجیب است؟ گفت راستش نه ! اما گاهی، مثل پرونده‌ی تو، بله عجیب است. خب گاهی انتظارش را ندارم. گفتم خبر خوب این است که من امروز حال‌م بهتر از آخرین‌باری‌ست که هم را دیدیم، آن پسر بچه‌ای هم که کمک کردی دنیا بیاورم از همه‌ی خیالبافی‌های من خواستنی‌تر و هم از آرزوهای محال‌م جلوتر است. گفت این بین زن‌ها عجیب نیست (سرش را تکان داد و اضافه کرد) یادشان می‌رود که این کافی نیست‌. زن‌ها عجیب‌اند گاهی. اما اگر مشخصا تو این‌طور می‌گویی، می‌خواهم ببینم‌ش. قول دادم ترتیب این ملاقات را بدهم. 

می‌پرسم، خب حالا آمده‌ام بدانم چه کنم؟ می‌پرسد چی را ؟ می‌گویم آمادگی و احتیاط‌های میانسالی در پیش را‌ ! با عطوفت غریبی نگاهم کرد، گفت منشی آزمایش‌ها را می‌نویسد. انجام بده، یک ماه دیگر این‌جا باش ببینم‌ت، گم نشوی باز! قول دادم.

شب توی دفترم نوشتم؛ گم نشوم باز!

 آلوچه خانوم | 8:47 PM 








Friday, October 11, 2019

سه شنبه اول وقت مریض احوال رفتم اورژانس بیمارستان به دکتر کشیک گفتم پس‌فردا می‌خوام برم استادیوم، خوب شم لطفن. خندید برام دو روز استعلاجی نوشت. بردم گواهی رو کارگزینی، با یک کیسه دارو برگشتم خونه _توی تختم _ دو روز تب کردم و عرق. صبح ۵ شنبه ملافه ها رو انداختم تو ماشین . پرچم و کلاه و پرینت بلیط رو با کارت ملی گذاشتم تو کوله‌ی باربد _یادم باشه برای خودم کوله بخرم _ رفتم سر کار. کلاس آمادگی زایمان مادرای باردار. آخر کلاس  به‌شون گفتم دارم می‌رم استادیوم، برای من تحقق آرزو‌یی بزرگ با تاخیری  با سی ساله‌ست، شاید که آینده مال دخترای تو دل‌تون. از ته دل خندیدند.
خودم رو به شین رسوندم همراه‌ شدیم با یک ون از رفقاش ، زنان زیبایی که اولین بار بود می‌دیدم‌شون. لباساشون هماهنگ بود، من با روپوش مشکی و شال طوسی و قیافه از سر کار برگشته حتی با اون رژ قرمز و ریمل، بین‌شون وصله ناجور بودم. آخرش اسماشون یادم نموند  نه نفر از یازده نفرشون مثل خودم فرفری بودن. همه‌مون استادیوم اولی، غریبی‌م نیومد بین‌شون. زودتر از همه‌ی کسانی می‌شناختیم رسیدیم آزادی.
هندونه پاره کرده بودن برامون، شربت پرتقال، دیس خرما، سردرشون زده بودن موکب امام رضا. مهربونی‌شون مثل وقتی بود که تو بچگی والدین‌ت بی دلیل بدخلقی کردن، حالا بی‌دلیل محبت می‌کنن. از دل‌ت دربیارن ، که درنمی‌آد. سه بار بلیطامون رو کنترل کردن. دستبند سبزمو وقت آخرین کنترل قایم کردم. گاهی‌ترسو‌ام.
از اون تونل لعنتی رد شدیم. یکی نوشته بود دل‌مون لرزید اما از خشم. راست می‌گفت. همین چند قدم لعنتی چه فاصله‌ی بعیدی بود وقتی سی سال کش اومد. من ، زنی بودم ۴۶ ساله آرزوی ۱۶ سالگی‌مو بغل کرده بودم،  تنها حس انسانی‌ام عصبانیت بود و افسوس. 
دو ساعت مونده بود به بازی صدای بوق‌ها کر‌کننده بود، کلافه بودم سعی کردم اما بی‌حوصلگی روکنار بذارم ثبت کنم برای خواهرام ، برای رفقای دور از خونه که به‌شون قول داده بودم‌. برای ترنج ! 
همهی عکاس‌ها رو به جایگاه، ما جایی دنج دور از دسترس لنزهاشون ، زن‌های زیبای اطراف‌مون رو تماشا کردیم. اون‌قدر همه چیز بدوی و نیاموخته بود که دوست داشتی همون‌طور بکر و سر به مهر بمونه. هیچ کادری روی هیچ کدوم از اون صورت‌های قشنگ نبستم. فقط چشم شدم روی اکانت ایستاگرامم دور و از پشت سر تا دنبال‌کننده‌های خیلی محدودم همراهی کنند. حساب گل‌ها از دست‌مون در رفت.  یک عالمه آشنا دیدم، یک عالمه‌شون رو هم ندیدم. امروز تو عکسا و استوریا جوریدم‌شون نفس راحت کشیدم پس رسیدن و به چشم خودشون دیدن اون بنا چه‌قدر محقرتر بود از اشتیاق ما. پس ماییم که حیثت می‌دیم به آرزوها‌مون با همه‌ی اون بیم‌ها و امیدها و حسرتای لعنتی.
شب ، همون زنان تازه آشنای امن و پذیرا پناهم دادن به خواهری و همدلی. نوشیدیم و گفتیم و خندیدیم و قدری همو شناختیم .
تمام امروز سابیدم و نوشتم و با خودم  قرار گذاشتم، رختای تابستون رو جمع کردم و لباسای گرم رو چیدم توی کمد، پارچه‌های ندوخته‌ی زمستونی رو گذاشتم کنار چرخ خیاطی و هی یادداشت کردم  و یاد خودم آوردم برس آنا، دنیایی هم بهت بدهکار موند تو هر جا دستت می‌رسه سر وقت برس. نباید این‌قدر دور و دیر شه. یادم باشه اینا رو برای باربد و ترنج تعریف کنم.




 آلوچه خانوم | 11:54 PM 








Wednesday, September 18, 2019

.
برای اولین بار با هم این‌طور قرار گذاشتیم که با تاکسی تکه تکه خودش را برساند به کافه‌ای نزدیک محل کارم. به نظر شاید خیلی دیر بیاید اما قواعد دنیا عوض شده. من خودم‌  ۱۰ ساله بودم خواهرم ۶ ساله. از ملاقات بابا برمی‌گشتیم توی پارک‌وی سوار اتوبوس شدیم. مامان گمانم توی توحید پیاده می‌شد که برگردد سرکار. بی‌مقدمه دوتا دانه بلیط گذاشت کف دستم و گفت ایستگاه بعد پیاده شویم با اتوبوس آزادی برویم تا ایستگاه بعد از نورگستر که می‌شد نزدیک دانشگاه صنعتی. بعد پیاده برویم تا خانه. از تلفن عمومی روبه‌روی بقالی حسین‌آقا زنگ بزنیم اداره خبر بدهیم که رسیده‌ایم.  هر وقت یادم می‌آید چه‌قدر ترسناک است که «مجبور» باشی روی توانایی امتحان‌پس‌نداده‌ی بچه‌ات برای اولین بار حساب کنی، قلب‌م فشرده می‌شود، برای ترکیب نکبت آن اجبار کوفتی و دل آویزان‌ش.
حالا اما وقتی بچه‌ات را تنها روانه‌ی خیابان می‌کنی نگران اشیا همراه‌ش هستی مبادا برایش خطر ایجاد کند. مثل همین گوشی موبایل که اتفاقن قرار‌است کمک کند همیشه در دسترس باشد، یا لپ‌تاپی که همیشه توی کوله همراه‌ش است، ساز حجیم‌ش اگر همراه‌ش باشد و همین چیزها‌ست که همه چیز را به تاخیر می‌اندازد یک‌هو به خودت می‌آیی که نکند دیر شده باشد؟
حالا در این چند روز باقی‌مانده تابستان خیلی کوتاه‌ش مشغول خیابان‌گردی و تمرین‌ایم، که مثلن اگر قرار باشد اسنپ در کار نباشد از هر میدان اصلی شهر خودت را با کدام تاکسی خطی به نزدیک‌ترین میدان به خانه و از آن‌جا به خانه برساند و چیزهایی شبیه به این. هرچی یادم می‌آید که بهتر است زودتر امتحان کند، یادداشت می‌کنم که از قلم نیفتد. با مترو تنهایی خودش را به فلان جا برساند طوری که مجبور باشد حتمن خط عوض کند. لیست بردارد چند تا لامپ از کدام مدل باید بگیریم لامپ‌های سوخته‌ی خانه را عوض کند. لوله دست‌شویی قدری گیر وگور دارد خیلی کم،  آن‌قدر که با این محلول‌های لوله‌بازکن باز می‌شود اما فکر می‌کنم بالاخره باید باز کردن و تمیز کردن آن کوفت را یاد بگیرد - من هم یاد بگیرم- پختن چند جور غذای کم دردسر، اطو کردن پیراهن، لیست برداشتن از  ملزومات خانه و خرید کردن ... بعد به خودم نهیب می‌زنم چه‌ت شده زن! چرا تندت گرفته؟   نمی‌دانم.

 آلوچه خانوم | 1:36 AM 








Thursday, August 22, 2019

.
پای بلندگو گفتند  دوش بگیرید بیایید توی آب برای ورزش در آب. منظورشان رقص است. معمولا از زومبا شروع می‌شود به لزگی ختم می‌‌شود. یک عده توی تخت‌هایشان جابه‌جا می‌شوند تا همان‌طور که تند تند آب را روی تن‌شان اسپری می‌کنند، روبه‌رو را بهتر ببینند. چند نفری می‌روند توی آب. مربی لبه استخر شروع می‌کند،  زن‌های آن پایین، توی قسمت کم عمق استخر بالا پایین می‌پرند و با سرخوشی جیغ می‌کشند. دختر تخت کناری  دوست‌ش را متقاعد می‌کند که بپیوندند. دوست‌ش می‌گوید حوصله‌ی شستن روغن روی تن‌ش را ندارد. 

یک دفعه  زنی با بیکینی نقش پرچم امریکا  بی مقدمه کنار مربی می‌ایستد، و کندتر از ریتم، سرخوش و فارغ از دنیا می‌رقصد. یک عده تشویقش می‌کنند چند نفری دست می‌گیرند که «های» است. گمانم راست می‌گویند.  مربی آشتی‌جویانه رو به او بدون کلام انگار دعوتش می‌کند ریتم‌شان را به هم نزدیک کنند که  نفر سوم خودش را به لبه‌ی استخر / استج‌ فرضی،  می‌رساند. میانسال است، خیلی باریک است گوش‌هایش از توی کلاه شنا بیرون زده. موهایش باید خیلی کوتاه باشد، صورتش استخوانی‌ست با ابروهای پر و تیره.  رقص‌ش شامل جست و خیزی  تر و فرز و خارج از ریتم آهنگی‌ست که پخش می‌شود، اما کلیتش یک ضرباهنگی برای خودش دارد. بپر بپرش را می‌گذاری کنار باریکی‌اش با گوش‌های بیرون زده از کلاه شنا، انگار همین الان دودسکادن‌گویان از فیلم کوروساوا بیرون آمده باشد. زن‌ها می‌خندند و تشویق‌ش می‌کنند. ذوق می‌کند، حالا رویش باز شده  درخواست موزیک تندتر دارد، زن‌ها بیش‌تر می‌خندند، نمی‌دانم تمسخر توی تشویق‌ها را می‌گیرد یا نه.  مربی وا می‌دهد، این دوتا کنار هم ریتم‌شان هیچ‌جوره هم‌فاز‌ نمی‌شود. زن‌های توی آب را از بیرون نگاه می‌کنی فرقی بین ورجه وورجه‌هایشان وقت زومبا و لزگی نمی‌بینی و حالا با ترکیب بی‌ربط لبه‌ی استخر آن‌قدر همه چیز در هم است که جرئت می‌کنم کلاهم را می‌کشم سرم می‌روم توی آب، شروع می‌کنم به بالا پایین پریدن.

 آلوچه خانوم | 12:22 AM 








Thursday, August 08, 2019

من خودم را یادم می‌آید توی حیاط مهد کودک دانشگاه صنعتی آریامهر ( شریف امروز) پای آن درخت‌های خرمالو، با خودم زمزمه می‌کردم :
اگه تو بیای تو شهر عشق
منو هر چی گل تو باغچه‌هاست
به هوای تو پر می‌گیریم*

اولین تصویر من از خود مستقل انتخابگر و دیوانه‌ام

*متاسفانه گویا؛  تلویزیون به وسعت خاطرات سایه روشن من ، متولد ۵۲ شمسی؛ شبکه صفر، رنگانگ، تلخ و شیرین و کارتون اسپید باگی فیلتر ندارد، مجری برنامه کودک هم احترام برومند بود راستی. تقصیر من نیست شهره صولتی آن روزها، تمام مختصات دختر مشرقی را حفظ کرده بود.
پ.ن۱: مرگ بر حافظه درازمدت واضح و روشن.
پ‌ن۲: پر حرفی دوره‌ای و فصلی‌ام به زودی دردسر خواهد شد، می‌دانم! تحمل کنید.

 آلوچه خانوم | 4:56 PM 







.
وقت‌هایی که بی‌خوابی به سرم می‌زند یا بی‌حوصله‌ام برای دنبال کردن خواندنی، یا توی ترافیک کلافه‌ام، ویدیوهای یک‌دقیقه‌ای فرندز را نگاه می‌کنم. یا گلدن بازرهای گات تلنت سال‌های پیش را. قبل‌تر  پادکست جلسه‌های تراپی استر پرل را گوش می‌کردم خودم را هم گول می‌زدم برای زبان‌م خوب است موضوع‌شان هم جالب است. پر از عناصر داستانی‌ست.  اما برای ترافیک سر صبح اصلن انتخاب خوبی نبود، بعد دیدم «این چه کاریه خب؟» شروع کردم به دیدن چیزهایی که گفتم یا ویدیوهای کوتاه  آشپزی، یا این‌هایی که به‌تو یک ترفندهایی یاد می‌دهند لکه‌ها را چه‌طور پاک کنی اگر پاک نشد با لباس بی‌مصرف چه‌کنی، روی کیک را چه‌طور تزئین کنی، با پیراهن دور انداختنی‌ات چطور لباس بچه درست کنی و ... از این کارهایی که هیچ‌گاه امتحان‌شان نخواهی کرد.  توی زندگی من کاربرد ندارند اما، اصلن کیک درست نمی‌کنم که بخواهم تزئین‌ش کنم، و یکی دو سالی‌ست لباس‌های باربد که به تن‌‌ش کوچک می‌شوند ممکن است به کار من ببایند. اما ویدیوها را نگاه می‌کنم چندتایی‌شان را بوک مارک هم کرده‌ام. هان یادم آمد،  پریروز از روی یکی از همین‌ها با بنفشه‌های آفریقایی‌‌ام یک کار ترسناکی کردم که توی ویدیو به‌ش می‌گفتند «جوان‌سازی».  من و باربد اسم این ویدیوها را گذاشته‌ایم مرواریدحکمت. قبل‌ترها که سرش خلوت‌تر بود می‌آمد توی تختم می‌پرسید «مروارید حکمت می‌بینی؟ چند دقیقه آشپزی ببینیم کله‌ام استراحت کند، بروم پی کارم» غر می‌زدم که همه‌ش پنیر و پاپریکا و پودر سوخاری‌ست . این سه قلم را ازشان بگیری احتمالن از گرسنگی هلاک می‌شوند. باربد مخالف است. جر و بحث می‌کنیم چرا هوس‌انگیزی غدا را در کش آمدن پنیر و چاقو زدن روی زرده‌ی شل تخم‌مرغ خلاصه کرده‌اند. چه‌طور ممکن است اشتهای کسی با تماشای منظره‌ی زرده‌ی نیمه خام و ولو شده روی برش‌های  آووکادو تحریک شود؟ من حتی دلم نمی‌آید اووکادوی نازنین را حرام امتحان کردن‌ش کنم. به این‌جا که می‌رسد برای این‌که تفاوت ذائقه را یادم بیاورد می‌گوید، آناجان شیرین روده، ( اگر نمی‌دانید چیست سرچ کنید آلوچه خانوم + شیرین روده )  طبعن تسلیم می‌شوم.

   چند وقتی‌ست کنار این مزخرفات اکانت یک برند محصولات ویژه‌ی موهای فر را هم  در اینستاگرام دنبال می‌کنم، در واقع از وقتی موهایم را کوتاه نکرده‌ام (هنوز عادت ندارم بگویم بلند کرده‌ام )، برای این‌که یادم بماند من در دنیا تنها نیستم  و  ما طفلکی‌ها بی‌شماریم. البته طبق آن تصاویر، ما (دارندگان موی با مقطع بیضوی) طفلکی نیستیم که هیچ،  به مدد محصول آن‌ها می‌توانیم خیلی هم خوش‌بخت و حتی حسادت‌برانگیز  باشیم، اما دقیقن لحظه‌ای که با اسکرول کردن و ورق زدن تصاویر به  این روشن بینی می‌رسی، اسم برند روی سرت آوار می‌شود controlled chaos،  واقعیت بی‌رحمانه‌ای‌ست، مثل سیلی بی‌خبر خسرو شکیبایی به بی‌تا فرهی. 

از آن بدتر این است که این محصول/ ابزار کنترل، توی این مملکت پیدا نمی‌شود که دست کم یک‌بار امتحان کنی ببینی واقعا راست می‌گویند؟ اگر راست باشد شاید شبیه معجزه‌است، حتی ممکن‌است زرد‌ه‌ی شل تخم‌مرغ روی آووکادو هم چیز بدی نباشد.

 آلوچه خانوم | 10:32 AM 








Tuesday, August 06, 2019

.
صدای اره برقی قطع شد و بین همهمه‌ی چند مرد افتاد، چنار پای پنجره آشپزخانه بود. بالاخره آمدند انداختندش، هم خودش را هم آن دوتای دیگر را ، می‌گفتند چند باری آمده بودند، گویا ماشینی پای درخت‌ها پارک شده بود زنگ‌خانه‌های مجاور را زدند صاحب‌ش را پیدا نکردند و برای جلوگیری از خسارت احتمالی رفتند اما همه‌ش نگران بودند مبادا مصیبت درست کند، می‌گفتند به بادی بند بود دیگر، این‌ها ظهر  که می‌رفتم سرکار گفتند. می‌خواستم بدانم بالاخره چه‌شان شده بود که دیگر سبز نشدند، برگ ندادند تغییر فصل‌ها را ندید گرفتند، انگار نه انگار !
بالاخره امروز همه چیز جفت وجور شد.  صاحب ماشین پای درخت‌ها بود، اره آماد بود، من هم که این روزها گاهی از صبح سر کارم، خانه بودم. باربد هم بود حتی، رفتم پای پنجره افتادن‌ش را نگاه‌ش کردم انگار پای گوری ایستاده باشی به احترام ... یا حتی از سر شرمندگی، بابت حسادتی کور به آن حیات نباتی.
ظهر که می‌رفتم سر کار دیدم ریشه اش را درآورده‌اند خشک شده بود طوری که انگار هیچ‌وقت توی آوندهایش چیزی جریان نداشته، گفتند آن‌قدر خشک است که موریانه هم نمی‌زند. برش‌گرداندند، قشنگ بود. نمی‌دانم چه‌طور نگاه‌ می‌کردم یکی‌شان اره را روشن کرد، بیخ‌ تنه‌اش را صاف برید، برگرداندش روی تنه پرسید؛ می‌خواهی‌ش؟ می‌خواستم‌، آوردم‌ش خانه.  

 آلوچه خانوم | 6:55 PM 








Wednesday, July 31, 2019

حوصله بقیه سر می‌رود، بس که صبر من تمام نمی‌شود. این صبوری موروثی، که گمانم بهترین شکل‌ش  توی باربد راه می‌رود ... هر چه‌قدر من ساده‌ترین راه‌های سخت را رفته‌ام‌ او، سخت‌ترین راه‌های ساده‌ی دنیا را پیش گرفته، صبوری قابل محاسبه. با نتایج‌قابل لمس.

هر چه من نخواستم و کوتاه آمدم که صبر کنم، او می‌خواهد و صبر می‌کند که کوتاه نیاید. اصلا آن خط و ربط را نمی‌فهمد,  توی کت‌ش نمی‌رود. باجی که دنیا بالاخره یک وقتی از حلقوم‌ت می‌کشد بیرون را، همین حالا می‌فهمد و صبوری‌اش را خرج‌ش می‌کند. آن ودیعه را درست‌ترین جای عمر نوجوان‌ش سرمایه کرده ... من ؟ راست‌ش می‌بینم هیچ چیز بیهوده نبود، هیچ کدام از آن رنج‌ها امیدها، حسرت‌ها. چه فرقی می‌کند، شیوه‌ی برخورد شوی یا عبرت، حلقه‌ی معیوب نباید تکرار شود، بهایی بیش از پرداخته، نباید صرف‌ش شود  

 آلوچه خانوم | 8:27 PM 








Saturday, July 13, 2019


به پ می‌گویم غیر منصفانه‌ترین بخش بودن این است که همه چیز خیلی کوتاه‌است، از آن بدتر این است که وقتی از این واقعیت بدیهی بی‌خبریم و خیال می‌کنیم دنیا توی مشت‌مان است و تا قیام قیامت وقت داریم درست‌شان کنیم،  این قدر معصوم و ساده که حتی به ارزش‌های چیزهایی که دیگر اساس‌شان را قبول‌نداریم، پایبندیم، صادقانه‌اش این می‌شود که در نفهم‌ترین مقطع زندگی، داریم مهم‌ترین تصمیم‌های زندگی‌مان را می‌گیریم. تصمیم‌هایی که دنیا  تا قران آخر بهایش از ما پس می‌گیرد! از آن غیر منصفانه‌تر این است که فقط بهای تصمیم‌های خودمان را نمی‌دهیم, تاوان خرابکاری‌های والدین‌مان و شتابزدگی بچه‌هایمان را هم می‌دهیم ( توی دل‌م از خودم می‌پرسم چرا  این همه نسبت به والدین بی‌رحم و نسبت به بچه‌هایمان رئوفیم؟) بعد ما، همین من نوعی، فکر می‌کردم اگر در زندگی این بچه تاوان من یکی را ندهد خودم باشم و تاوان خودم و والدین‌م ، کلی پیش افتاده‌ام و او را جلو انداخته‌ام.  فکر می‌کردم جلوی این یک مصیبت را می‌شود گرفت. طفلک اما همین الان، یعنی از ده سالگی تا الان و احتمالا تا ابد،  گره‌هایی را باز می‌کند و باید باز کند که من هم یکی از نخ‌هایش را کشیده‌ام. کاش کور نشده باشد. گره‌ها را می‌گویم.

زندگی خیلی سخت، بخیل و بی‌ظرافت است. خیلی!

 آلوچه خانوم | 7:43 PM 








Saturday, June 22, 2019

.

جعبه‌ها رو آوردم پایین، کارنامه‌ها روزنامه‌های کنکور ، عکس‌های پرسنلی، زنده‌ها، مرده‌ها. به باربد می‌گم این عکس‌های بابا رو گمونم فقط من دارم. یا قصه‌هاشو فقط برای من تعریف کرده یا تصویر محو خاطره‌ها فقط تو ذهن من مونده . مثل عنایت با سبیل دسته موتوری، عنایت وقت پاسپورت هفده سالگی، عنایت وقت سربازی ( صدام می‌لرزه جمله‌هامو درز می‌گیریم . می‌فهمه طبعن) 

می‌پرسه من چه‌کار کنم ؟ 

می‌گم کاری نکن که من معذب شم و فکر کنم باید خودمو جمع کنم که‌ تو  نگران نشی.  پی اس فور بازی کن. 

می‌پرسه راحت‌تری؟ 

می‌گم آره 

گفت قول می‌دی تا آخر شب به من فکر نکنی ؟ راحت باشی؟

گفتم فکر نمی‌کنم اما بار از روی دوشم برداشتی

نگفتم پوست انداختم ، نگفتم این سی و یکم خرداد نقطه عطف بود، پنج ساله مطمئنم تنها مرگ نیست که چاره نداره . اما حالا  درمانده  از سنگ قبرت حذر می‌کنم . نگفتم عددهای رند چه عجیبن . نگفتم چه بیچاره‌ام جلوی حجم نبودن. نگفتم فکر می‌کردم چیزهای بدتری از مرگ داریم . اما گذر می‌کنی، دوام می‌آری، خلاص می‌شی، بار هستی تناسب پیدا می‌کنه، وزن بودنت تقسیم می‌شه، خودتو از نو تعریف می‌کنی، اما مرگ ... کریه و بی‌رحم حالی‌ت می‌کنه همینه که هست. «بابا مرد»  این تلخ‌ترین قصه‌ی دو کلمه‌ای دنیاست... با یک فاعل و یک فعل که نمی‌دونم این فعل لازم محسوب می‌شه یا متعدی،  اما بی‌ظرافت و صریح. خبر می‌ده از واقعیتی تلخ که قرار ما نبود.  قرار ما این نبود عنایت.



 آلوچه خانوم | 2:08 AM 








Wednesday, June 19, 2019

سال‌مرگ تو، 
تو
تو
تو

نزدیک‌تر از رگ گردن، سنگین‌تر از وزن بودن،

چه‌طور فکر کردی لو نمی‌روی؟ می‌دانی من, من بخت برگشته، چند بار به تلفن‌های بی‌وقت رزیدنت‌های احتمالن سال یک  قلب علوم پزشکی تهران جواب دادم؟ 

_خانم آناهیتا ظ چه نسبتی با آقای عنایت ظ دارید؟ 

+دخترش هستم ! 

_حال‌شان چه‌طور است ؟  

+فوت کرده‌اند. به تاریخ آخرین مراجعه, همان شب. سی و یکم خرداد.

_ می‌بخشید پس 

 آخرین بار جرئت کردم و پرسیدم؛

+تشخیص آخر چی بود؟ توصیه دکتر چی بود؟ توی پرونده باید نوشته شده باشد.

_بستری شود

اما تو به ما گفتی «اوضاع خوب است، تحت کنترل است و نیازی به بستری شدن نیست » بابای ‌ دروغ‌گو. تو به آن جان‌ترسی چه‌قدر به تنگ آمده بودی که  گوش نکردی به دکتر، قایم کردی از ما... از من. حتی از من. چه‌قدر ترسیده بودی که شب نرسیده تمام شدی. از  ظهر سی و یکم خرداد تا غروب‌ش چه‌طور گذشت؟ هزار بار مرور کردم، بستری نشدی، برگشتی خانه ، دو طبقه بالا و  پایین, چاهار طبقه بالا ، بوئیدن ترنج گرد و رسیده، برگشتن و چاهار طبقه پایین، دو طبقه بالا، شروع بازی ایران و آرژانتین ... دقیقه‌ی سی / نیمه اول. حال‌ت خراب شد. خودت آدرس دادی به اورژانس ، وقتی رسیدند، نبودی دیگر...  انگار هیچ‌وقت نبودی، تلاش کردند احیا نشدی، برنگشتی . ریحانه ، سیزده روزه زائو. هانیه وسط هیجان جاری، در  نمی‌دانم کدام کافه. من !  من عنایت ، وسط هضم آن بی‌همه‌چیزی مستند همانی که ضمانت می‌کردی  قاعده نگه می‌دارد!  تاریخ مصرف صداقت آن کتانی پاره و جوراب سوراخ را بلد نبودی که سر آمده. یادم هم ندادی. گول خوردی عنایت، گول خوردم به پشتی تو و دنیای تمیزی که نشانم دادی و باوراندی. هاه! 

چه‌طور دل‌ت آمد عنایت، خودت را نبینی کنار بودن نیم‌بند ما؟ اوج نبود‌نت، کنار بودن محقر ما. کدام قله کدام اوج؟

گناه داشتیم بابا، شبیه هیچ پدر مرده‌ای نشدیم دست آخر. آداب بی‌پدری می‌گوید کمرت خم می‌شود . ما اما دل‌مان شکست. طفلکی بودیم  و تسلیم، با سر خم... و دنیا هار بود و ما مبهوت!  دنیا هنوز هار است عنایت و ما مبهوت... زیر بار تمام چیزهایی که یادمان ندادی، دل‌مان شکست. 

خیلی گناه داریم عنایت،  قلب تو اما قلب پرنده بود و این تقصیر هیچ‌کس نبود... هیچ کس!

 آلوچه خانوم | 11:00 PM 








Tuesday, June 18, 2019

      
داستان فیلم در مورد «لیلین» است که به خواستهٔ یکی از عزیزترین دوستانش حاضر می‌شود محموله‌ای را به آلمان قاچاق کند…ا
این چند جمله، پای عنوان خلاصه‌ی داستان, در صفحه‌ی ویکی‌پدیای فارسی فیلم «جولیا» نوشته‌ شده است. احتمالن «جولیا» باید همان عزیزترین دوست «لیلین» باشد. 
یادم می‌آید حوالی اول یا دوم دبیرستان خیلی دل‌م می‌خواست این فیلم را ببینم اما پیدایش نمی‌کردم. یعنی ما اصلن ویدیو نداشتیم، از خاله‌ام خواسته بودم به آقای فیلمی‌شان بسپرد،  گمانم بی‌خود می‌گفت سپرده که من را از سرش باز کند و من هیچ وقت ندیدم‌ش. چرا آن‌قدر دل‌م می‌خواست این فیلم را ببینم؟ اصلن یادم نمی‌آید. حتی فیلم روز هم نبود، بیش‌تر از ده سال از ساخت‌ش می‌گذشت.  مطمئنم جایی درباره‌اش چیزی نخوانده بودم، اصلن هنوز خواندن مجله و کتاب سینمایی را شروع نکرده بودم . حالا که این‌ها را می‌گذارم کنار خلاصه فیلم ،  گیج‌تر می‌شوم. 

از چند روز پیش«فرانکو زیفرلی» مرد،  یادم آمد سی سال پیش می‌خواستم این فیلم را ازش ببینم. سرچ کردم دیدم  ربطی به او ندارد، فیلم «فرد زینمان» است اشتباهی به خاطر حروف ف و ز در ذهنم این‌طوری مانده. بعد یادم نیامد چرا می‌خواستم ببینم‌ش. چی فکر می‌کردم؟ چرا؟ به گنگ رفقای دبیرستانی‌ام ربط دارد؟ آن‌ها یادشان است چرا؟ بعدتر پیدایش کردند؟  مطمئنم آن وقت‌ها هیچ‌کدام‌مان ندیده بودیم اگر دیده بودیم حتما برای هم تعریف می‌کردیم. بالای لیست بلند بالایمان بود برای دیدن، بالاتر از آگراندیسمان،  هشت و نیم، سامورایی، چه کسی از ویرجینیا ولف می‌ترسد؟ سرگذشت آ.ه ... همه را یادم می‌آید چرا می‌خواستم ببینم غیر از همین یکی.  
  
  

 آلوچه خانوم | 12:05 AM 








Wednesday, June 05, 2019

تا جایی که بلد شده‌ایم سخت‌ترین‌ش این است

نه مجنونم که دل بردارم از دوست
مده گر عاقلی ببهوده پندم

 آلوچه خانوم | 12:55 AM 








Friday, May 17, 2019

آدم تقویم باشی یا نباشی، تاریخ مصرف کار خودش را می‌کند... بیست و پنجم اردی‌بهشت امسال، پنج‌سال بعد از آن سبوعیت عریان، آن بی‌آنی، بی‌همه‌چیزی مستند!  شروع کردم به جوریدن، تغییر پانوشت تقویم شخصی و چیزهای دیگر. در تقویم ملی این جغرافیا، بیست و پنجم اردی‌بهشت، روز فردوسی‌ست! کنار  ضلع پنجم آن پنج ضلعی و همه‌ی شنیده‌های تو، از آن بنیاد، نیمه‌ی اول دهه‌ی پنجاه شمسی و بازخوانی منش مدارا, با نمک است. اما در تقویم ملل متحد، بیست و پنج اردی‌بهشت، پانزدهم ماه می دقیقن هم‌زمان با  فروپاشی خانواده‌ام_ خانواده‌ای که از من شروع می‌شد_ روز جهانی خانواده است. تناقض و تصادف زیبایی‌ست! 

آدم تقویم که باشی، روز نکبت را هم مدل خودت سند می‌زنی ... پنج سال پیش همچین روزی، طولانی‌ترین خیابان شهر را پیاده رفتم با نفس بند آمده، حبس‌گریه، مبهوت! از میدان ولی‌عصر تا تجریش. یک اسپرسو دبل‌شات توی کافه‌ای در میدان تجریش سر کشیدم. اولین پاکت سیگار زندگی‌ام را خریدم. نخ  اول را وسط آن گیجی برعکس آتش زدم. پیرمردی رد شد، گفت نکش! پرسیدم می‌دانی من امروز صبح به چشم خودم چی دیدم؟ و گفتم، سرش را پایین انداخت و رفت، یکی دیگر روشن کردم‌. اولین سیگارم نبود، پیش‌تر پراکنده وقت مستی از این و آن می‌گرفتم، آن عصر بیست و پنجم ارد‌ی‌بهشت اولین بار بود که به قصد ایجاد عادت وحشیانه پک می‌زدم و با خودم تکرار کردم که آنا حواس‌ت باشد، داری عادتی را جانشین آن هم‌وابستگی غریب  می‌کنی. سررسیدش را یادت نرود. سر وقت‌ش فکری به حال این یکی کن، و کردم.‌ بالاخره کردم. پوست‌م کنده شد، اما شد. پنج سال طول کشید، اما شد. اصلن این‌طور نیست که خواستم و شد... صادقانه‌اش این‌است که جان کندم و شد. در یک‌سال گذشته بارها و بارها تلاش کردم و نشد، کوتاه نیامدم تا  این‌بار بالاخره توانستم. جایش را به چیز دیگری هم ندادم، تمام‌ش کردم، تمام شد! آفرین آنا!

آدم تقویم که باشی برای روزهایت دنبال عنوان جدید می‌گردی پشت مناسبت‌ها قایم می‌شوی. نمی‌دانم از بخت‌یاری من بود که آن صبوری مورثی به‌کارم آمد یا غریزه‌ی مادرانه‌ام، به جای این‌که هوار بزنم و رخت و لباس آن دو نفر را مثل فیلم‌های هالیوودی پنج صبح، از پنجره پرت کنم وسط حیاط، فقط به این فکر می‌کردم تقویم من ورق خورد و تمام شد اما سر رسید این بچه چاهارطاق باز است روی میز،  بار بودن‌ش را سنگین‌‌تر نکنم بابت چیزهایی که به او هیچ ربطی ندارد، به تلخی واقعیت تلخ موجود زندکی‌اش اضافه نکنم. تصویر‌ی نسازم که در میان‌سالی دربه‌در رهایی ازش روی کاناپه‌ی اتاق مشاوره از شرمی بگوید که مال او نیست. تاوان این چیزها را بعدتر شریک زندگی‌اش ندهد. هنوز نمی‌دانم چه‌طوری توانستم اما پنج صبح بیست‌وپنج اردی‌بهشت پنج سال پیش واقعن وقتی بچه‌ام توی اتاقش خواب بود به همه‌ی این‌ها فکر کردم.  هیچ وقت این‌جا  ننوشتم بابت فهمیدن مختصات آن صبح و نقش خودم، بابت همه‌ی آن کارهایی که نکردم و  آن چیزهایی که از پس انجام ندادن‌شان برآمدم، چه‌قددددر  به خودم افتخار می‌کنم. این روز را نشانه گذاشتم بابت همه‌ی توانستن‌هایم، که حالا می‌دانم کار هرکسی نبود و نیست،  آفرین آنا!

پنج بزرگترین  عدد دنیا بود وقتی پنج‌تا دوست داشتنی ته ته‌ش پنج‌بار پنج‌تا و دیگر بس بود‌. حالا هم بس است، پنج‌سال گذشته، سوغاتی‌های آن پیاده‌روی طولانی را کنار گذاشتم‌ بالاخره مثل آن اضافه وزن، مثل آن بار اضافی، مانده بر دوش خود، رد خون روی سرامیک سفید حتی!  سبکی‌ای که بر خلاف عنوان آن قصه،  بودن‌م وزن گرفت،جان‌م  اما سبک شد و  بار هستی را قابل تحمل‌‌تر، آفرین آنا!

یک هفته‌ است دنبال چیزی می‌گردم که امشب روی میز تحریر بچه‌ام است  با پانوشت ه‍پی فمیلی دی! یعنی که من و تو یک خانواده‌ایم، از آن فروپاشی جان به‌در بردیم، آفرین به ما! این‌ها را خودم می‌دانم و این صفحه، به‌خودش نمی‌گویم. مثل همه‌ی آخر هفته‌ها گلدان روی میز تحریرش را شستم، شاخه‌ی گل این هفته را _میخک صورتی بود_ توی گلدان روی میز تحریرش گذاشتم و زدم بیرون. زنگ زد و پرسید هستی آنا؟ برگردم اشکالی ندارد؟ گفتم خودم را می‌رسانم بچه‌جان‌م، هر وقت خواستی برگرد. توی دل‌م گفتم این‌جا خانه‌ی توست. یک‌جایی باید خانه‌ی آدمیزاد باشد. جایی که آدم بابت زدن درش بابت برگشتن بی‌وقت‌ش خجالت نمی‌کشد، توضیح نمی‌دهد، این‌جا همان‌جاست که مال توست. 

لعنت به ما و همه‌ی چیزهایی که به تو تحمیل شد.

 آلوچه خانوم | 12:20 AM 








Thursday, April 25, 2019

دستبند سبزم پاره شد. دوم خرداد ۸۸ توی دوازده‌هزارنفری آزادی گرفته بودم‌ش، با یک شال سبز. یک دستبد یک شال برای هر کدام‌‌مان. من ر و سین .
ر دستبند را دم دست گذاشت، چند ماهی بود یک سبز روشن‌تر داشتم. روی‌ش حک شده بود Imagine

من اما از ۸۸ به این خو گرفته‌ام :
آسایش دو گیتی
تفسیر این دو حرف است
با دوستان مروت
بادشمنان مدارا

 آلوچه خانوم | 12:17 AM 








Thursday, April 11, 2019

هفته‌ی اول بعد از تعطیلات طولانی گذشت، اما به‌طرز غریبی ماندگارشد بابت کارهایی که نکردم... ثبت شد با عقربه‌ها و اعداد و واقعیتی بی‌نام و تصویر محو و دور.
آدمیزاد خیلی می‌تواند، دقیقا وقتی نمی‌تواند.

 آلوچه خانوم | 10:27 PM 








Friday, March 22, 2019

چند ساعت مونده به تحویل سال خواهرم زنگ زد که؛ « اورژانس اومد، الان بیمارستانیم، مامان!» و من وسط سر خوشی سرسبزترین هفت‌سین‌م، روسری قرمز گذاشتم رو فرفریام، رژ قرمز زدم، یک بغلی هم پر کردم که خب تحویل سال بیمارستانیم و راه افتادم.
گویا اوضاع تحت کنترل بود و جای نگرانی نبود . همه تحویل سال سر از خونه مامان درآوردیم. اون‌قدر تلاش کردیم که کلن خودمون رو بزنیم به اون راه که فرداش له و لورده هر کدوم‌مون یه گوشه افتادیم .
اما اون چند ساعت چیزای مهمی حالی‌مون کرد... در درک فقدان، لمس مختصات‌ش به جایی رسیدیم که توش طمانینه و آرامشی هست. این‌جا، این نقطه، غنیمته... گفتن‌ ازش شاید درست نباشه اما تمام دغدغه‌ام این بود که آنا ... هانیه رو مراقبت کن، هانیه می‌گفت فکر کردم هانی، همینه دیگه! می‌ترسیدی پیش اومد. دیگه نترس. ریحانه شام پخت که یا بیاره بیمارسنان یا خونه مامان. هر سه، آرام و مسلط.
سال که تحویل شد همه از ته دل خندیدیم. می‌دونید!؟ گاهی همه چیز اون‌قدر واقعیه که جایی برای بازی با کلمه نمی‌مونه. شب وقت خواب فکر می‌کردم همینه!  همین‌قدر واقعیه. رک و پوست‌کنده و بی‌ملاحظه و سرزده... روئین‌تنی می‌طلبه... گمونم شدیم .

 آلوچه خانوم | 1:35 PM 








Sunday, March 17, 2019

آن‌قدر آرام و یواش و شل خانه‌تکانی کردم که باورم نمی‌شد انجام شود، نمی‌دانم چه شد که خوب پیش رفت راستی راستی دارد تمام می‌شود. پنجره بی‌پرده آشپزخانه  تقریبا همیشه تمیز است . اپ هواشناسی می‌گفت جمعه و یک‌شنبه بارانی‌ست. گذاشتم‌ش برای روز آخر. باربد هم نیست که بترسد. همیشه می‌گوید وقتی من نیستم تمیزش کن. می‌ترسم وقتی روی لبه‌ی بیرونی باریک پشت پنجره می‌ایستی و تمیزش می‌کنی. مامان هم همین را می‌گوید. همه یادشان رفته همیشه خودم این‌کار را کرده‌ام. غیر از وقتی که برای اسباب‌کشی خانه را آماده می‌کردیم و آن دوسالی که در خانه کار می‌کردم و آقا مصطفی یک هفته درمیان همه‌جا را می‌سابید.
باید فکری به حال پرده‌ کنم. بعد از هفت سال و نیم مقاومت، بالاخره بازسازی (نوسازی) خانه‌ی روبرویی تسلیمم کرد. اما به‌ش که فکر می‌کنم حالم یک‌هو بد می‌شود. یعنی این چند روزه یک‌هو می‌بینم حال‌م بد است بعد فکر می‌کنم چی ناراحتم کرده و یادم آید پنجره‌ی نازنین‌م.  بعد فکر می‌کنم برای گرفتن انتقام، آن رومیزی عزیزم را تبدیل به پرده می‌کنم که ردی از تمردم در تن دادن به این اجبار باشد. بعد مچ خودم را می‌گیرم که؛ آنا فقط یک پرده‌است، بدیهی‌ترین چیزی که هر پنجره‌ای دارد. وا بده.
دیروز میل پرده خریدم گذاشتم پشت یخچال. قرار بود میم بیاید نصب‌ش کند. عمدا گیره نگرفتم. میله به دست توی کوچه مصمم‌تر شدم ایده تبدیل رومیزی را با قلاب کنفی و میخ، به پرده را عملی کنم. میم هم دریل یادش رفت. نفس راحتی کشیدم و یادم آمد وا نداده‌ام. وا نمی‌دهم. بعد از آن حیاط دو وجب در چهار وجب پناهنده شدم به این پنجره‌ی رو به جنوب. هر چند ساخت و ساز دیدش را به‌کل کور کرد هنوز اما پنجره‌ی من بود. همین عکس گوشه‌ی صفحه را می‌گویم  با چندتایی گلدان (یادم باشد خاک بگیرم).
باربد می‌گوید ذات وفاداری داری. پرسیدم چه‌طور؟ چندتایی مثال زد که هیچ‌وقت به‌شان این‌طور نگاه نکرده بودم. پرسیدم حالا این بد است یا خوب؟ گفت مهم این است این ویژگی تو را متحمل زحمت می‌کند. زحمتی که خیلی‌ها به خودشان نمی‌دهند و نتیجه‌ی نهایی دست کم به ظاهر فرق زیادی ندارد.
حرف زدن باهاش عجیب است. منطق قشنگی دارد که گاهی با بی‌رحمی نوجوانانه‌‌اش قاطی می‌شود. می‌دانی اشتباه نمی‌بیند اما خب همیشه این مواجهه آسان نیست. این روزها فکر می‌کنم خیلی چیزها مطابق خواسته‌ات پیش نمی‌رود اما عجیب‌ترین‌ش (دل‌م نمی‌خواهد بگویم سخت‌‌ترین‌ش چون عیش مدام است، اما خب توی این پرانتز گفتم یک‌جورهایی) تبدیل بچه‌ات به نوجوان است حتی وقتی دقیقا همانی است که می‌خواستی. این نوجوان دلبر و خوب و به‌جا!
این روزها خیلی فکر می‌کنم.  به خودم گیر داده‌ام برای زمین گذاشتن چیزی که آزارم می‌دهد و  هنوز نتوانسته‌ام حل‌ش کنم، مثل آخرین ماه‌‌هایی که اضافه وزن و احساس ناتوانی دربرابرش بیچاره‌ام کرده بود. دست آخر هم به روشی که هیچ اعتقادی به‌ش نداشتم حل شد. گاهی فکر می‌کنم شاید شیوه همین‌است. راهی که هیچ اعتقادی به‌ش نداری اما ممکن‌است برایت کار کند. مشاورم می‌گفت این حال، سر این گردنه‌ از زندگی چیز عجیبی نیست . گفتم می‌دانم. اما کنار آمدن با این‌قدر معمولی بودن، کار سختی بود، کار سختی‌است. یکی هستی مثل همه، کلیشه‌ای‌ترین اتفاقات دنیا برایت افتاده. دقیقا سر همان بزنگاه‌هایی که پیمانه‌ها پر می‌شوند، تقویم‌ها ورق می‌خورند،  ترکیب هورمون‌ها تغییر می‌کند. گفتم پدرم درآمد تا با همه‌چیز مدل خودم برخورد کنم. گفت می‌دانم مزدش را هم داری می‌بینی، این دستاورد است. اما شاید به این همه زحمت نه‌که نیارزد، بدون این متحمل شدن جایی دور از این‌جا نایستاده بودی. خسته‌ای‌... خسته بودم .
بی‌ربط شد این یادداشت (اگر آخرش زدم روی دگمه‌ی پابلیش برای این است سال دیگر، همین روز بیام به این پست لینک کنم و بگویم زمین گذاشتم آن چیزی را که مثل اضافه وزن دو سال پیش دارد مرا می‌خورد، آمین) نشسته‌ام توی کافه‌ موبایل‌م را درآورده‌ام این‌ها را روی اپ بلاگ‌اسپات می‌نویسم تا وقت بگذرد، بروم زیبا، زیر ابرویم را مرتب کند و مارال ناخنم را  ترمیم کند، (توی نوت انتهای لیست خرید، اضافه می‌کنم؛ رنگ‌مو). باربد به پیشنهاد خودش امشب از مدرسه یک راست رفته، یک دل سیر با مادرم وقت بگذراند، مامان صبح تلفن زد گفت؛ «مهمان دارم چه مهمانی!  چی بپزم؟» برای هزارمین بار فکر کردم؛ چرا بخش بزرگی از محبت‌های ما از جنس پخت و پز است روی سفره پهن می‌شود؟ یادم باشد قدری درباره‌اش بخوانم.  (انتهای لیست کارهایم توی نوت گوشی می‌نویسم، یادم باشد برای سین انارآویج/ما می‌گوییم فسنجان قلقلی، بپزم توی تعطیلات، فایل را می‌بندم بعد دوباره باز می‌کنم می‌نویسم بزقرمه هم بپزم برایش) و دل‌م پر از کیفی غریب می‌شود.

 آلوچه خانوم | 7:28 PM 








Thursday, March 14, 2019

آ، برایم چندماه پیش، نوشت؛ این‌بار، همین یک‌بار، خودت را طور دیگری تعریف کن، جدای آن بیست سال، جدای پانزده سال مادرانگی، جدای دختر طلی و عنایت بودن و هر آ‌ن‌چه همراه‌ش است. گوش کردم، همه را تکاندم از خودم ... گمانم گم شدم قاطی ریخته‌ها‌. آنا کو؟!

 آلوچه خانوم | 3:32 PM 








Friday, March 08, 2019


همه چیز که منفجر شد، وقتی مادرم و مادرش جدا جدا پای حرفهایم نشستند، عکس‌العمل یکسانی داشتند؛ «این‌جور چیزها پیش می‌آید» از هر دوتایشان پرسیدم اگر همه چیز برعکس بود باز هم همین را می‌گفتید؟ باز واکنش جفت‌شان یکی بود. یکی لب‌ش را گاز گرفت، دیگری سر را تکان داد و هر دو، سکوت محض! 

#هشت_مارس

 آلوچه خانوم | 12:31 PM 








Sunday, March 03, 2019

.
در مواجهه‌ی اولیه‌، با دلی که انگار  توی مشت کسی بود می‌گفتی آااااخ . به فاصله‌ی چند دقیقه اما، همه جا پر شد از عکسی دونفره و یک تکه فیلم یک دقیقه‌ای از نمازی عزیز... عزیز اون‌هم برای ما بی‌نمازها.

 تک جمله‌ها و آااااخ‌های از عمق جان‌های مشتاق و مهجور همه جا رو پر کرد. باور کنی یا نه, پوزخند بزنی یا سر به تاسف تکون بدی یانه، ما  توی اون عکس با شونه‌های افتاده تن‌های تکیده اون دو جان‌ شریف، وفای به عهد رو می‌دیدیم. دوری و بی‌خبری رو دیدیم که چه‌طور روح آدم رو می‌خراشه، دوستان در تبعیدمون رو دیدیم که والدین‌شون خم شدند و نبودند و ندیدند، سر گور هم نرسیدند گاهی.  ما صبوری رو دیدیم، چه به انتخاب چه ناگزیر . صبری کشنده، که گاهی کار هر کسی نیست. شرح‌ش «ننشیند در سخن».
تکثیر اون تصویر یادمون آورد زیادیم هنوز.  وسط تمام اون تک جمله‌ها و تک‌خط شعر پانوشت عکس، وسط تمام اون چیزی که به احساسات زدگی‌ش خندیدی، گاهی حتی به خشم ، خودمون رو دیدیم.
بله ما دیشب خودمون رو دیدیم . گمونم اون دیگرانی که خط کش به دست, مختصات تصویر رو متر زدند هم، خودشون رو دیدند. 

.
.
.
#هشت‌سال‌حصر 

 آلوچه خانوم | 10:22 PM 








Thursday, February 28, 2019

رسیده به سنی که به تناوب نزدیک و دور می‌شود. نزدیک می‌شود یادداشت برمی‌دارد, دور می‌شود خودش را غرق می‌کند. انگار قلمرو تعریف می‌کند که حواس‌ت باشد آناجان, ( مامان به کل از دایره لغات‌ش رفته، همیشه  آناصدایم می‌زند, هنوز از شنیدن این آنا کیفور می‌شوم)  یافته‌های خودم، نوجوانی‌ام را می‌سازد حالا گیرم تو چاهارتا اشاره کرده باشی. گاهی  می‌گوید وقت نکرده چیزهایی که براش می‌فرستم را گوش کند، اما می‌بینم همان حوالی جستجو می‌کند دانلود می‌کند, و، به ندرت البته, سوال می‌کند.
برایش تعریف می‌کنم من توی خانه‌ی بی‌کتابخانه بزرگ شدم. کتابهای موجود یک شبی سال شصت و یک، قیچی و ریز ریز شد و جایی دور تر از خانه رفت قاطی زباله‌ها. اما این شانس را داشتم  چیزهای خوب بشنوم. شوهرخاله‌ی همیشه مغضوب، همان آفت همه‌ی خوشی‌های ناچیز ما، کنار آن  دست بزن، آرشیو قابل توجهی داشت. از پل ماریوت، ریچارد کلایدرمن گرفته تا مت مونرو، جو داسین و یک  سیستم صوتی حسادت برانگیز کامل و چند تکه، دگمه پاور را که می‌زدی شیشه‌های قدی پنجره هر دو طبقه خانه‌ی  انتهای نورگستر, کوچه نورافشان ، می‌لرزید، عین وقت‌هایی که یک جای تهران بمب می‌افتاد. با همان روی نوارهای سرود و سخنرانی برایمان قصه‌های سوپر اسکوپ را ضبط کرد.  بابا بین اولد سانگ‌های دلبر، گل‌های رنگارنگ بی‌تکرارش و یک مدل پاپ وزین در تردد بود. خاله‌ی جوان و قشنگ  متولد ۴۲ , واقعن چهل و دو, نشسته میان گوگوش،  فرامرز اصلانی، گلوریا گینور و الویس پریسلی کتاب  منطق سال چاهارم فرهنگ و ادب، می‌خواند برای امتحان نهایی. دایی معتاد و بی‌خبر از همه جا با داریوش نئشگی می‌کرد و خماری می‌کشید ... فرهاد و فریدون فروغی را خودم لابلای صفحه‌های سی‌وسه دور بابا پیدا کردم یازده ساله بودم ، هنوز گرامافون بابا سوزن داشت.
متقاعد می‌شود و نمی‌شود . حرف می‌زند و نمی‌زند. این‌ها مهم نیست. دائما دارد به چیزی گوش می‌کند. این مهم‌است . بچه‌ام جادو شده.  وسط عدد و رقم و فرض و احتمال و ترکیبیات و جبر، جادو شده. بیش باد!

 آلوچه خانوم | 4:40 PM 








Wednesday, February 20, 2019

برای مامان تعریف کردم که چه کار کردم. از ته دل خندید. گفت «مار تی بی‌عرضه جان ر بیمیره»
ما رشتی‌ها یک جمله داریم که ترجمه‌اش این می‌شود که؛ «زبان لال را مادرش می‌فهمد.» لال‌م . مامان می‌فهمد اما، این دورترین گزاره بود,  بیست و خرده‌ای سال پیش همین روزها. همان مامان که یک روز دست‌نوشته‌ی من را در دفتر صد برگ جلد سرمه‌ای نفهمیده بود. مدعی‌العموم و شاکی خصوصی بود . یکجا!
گفت بیا ببرم‌ت نیکو‌صفت, دوتایی. یک عالمه حرف دارم. بیا بگو کی دنیا این ریختی شد؟ گفتم تا آخر هفته‌ی اول اسفند به من وقت بده. می‌آیم برای پناهندگی. گفت منتظرم.  گفتم دعوایم نکنی یک وقت؟! گفت توهر کاری بکنی درست است. 

دارد می‌شود پنج سال که گاه بی گاه همین را می‌گوید. اما من, حالا به شنیدن‌ش بیش‌تر از هر وقت دیگری احتیاج دارم. قبل از گذاشتن گوشی گفت: یک زندگی داری آنا , نترس !
گفتم نمی‌ترسم مامان!  یک چیزی رگ کرده، که ترس‌م را ریخته.
دوباره گفت: مار تی بی‌عرضه جان ر بیمیره! درد و بلا،  مار دیل! من تی امره بوزرگ بوستم . تی امره مادر بوزرگ بوستم.  ننی یعنی چی. 

توی دلم گفتم ؛ گمانم می‌دانم !

 آلوچه خانوم | 7:43 PM 








Friday, February 15, 2019

اپیزودهای اخیر پادکست رادیو دست‌نوشته‌ها انگار جیره‌ی پرپر زدن هفتگی‌اند.  ربطی به خاطره بازی ندارد. گمانم از ماها گذشته که از بوی نا، خوش‌مان بیاید، آن‌قدر زندگی‌هامان سخت بوده و هست که می‌دانیم در غم گذشته فضیلت و در تاسیان، لذتی نیست.  این اپیزودها برای من مروراند. مرور جان کندن و دوام آوردن. یادآوری سخت‌جانی، حتی امید، به این‌که چنان نماند و چنین نیز، نخواهد ماند.

 تک جمله‌های خودمانی، ارجاعات یواشکی‌اش را دوست دارم , مثل همین هفته «چگونه می‌خواهی از عشق  بخوانی شاه‌ماهی؟»
آن قدر به همین قالب با همین راوی در ابتدا نامانوس خو گرفته‌ام که نمی‌روم جلو جلو بخوانم، ببینم روح زمانه‌ در کدام سال به انتخاب سحر سخایی، کدام قطعه بوده. ترجیح می‌دهم هفته به هفته منتظر بمانم، بشنوم آماده شوم  برای ضربه‌ی آخر، که سخت‌ترین‌ش تا این‌جا، سکوت گرد انتهای سال هزار و سی‌صد و شصت و هفت لعنتی‌ست.

پ.ن:  نه در مرور  وحید حسینی/مستند بزم رزم  و نه در یادداشت‌های سحرسخایی، سرود برگشتن اسرا  جایی نداشته. نشنیده بودند، خاطره‌ای نداشتند ، آن روز تابستانی کم‌سال بودند هر چه بود جایش خیلی خالی‌ست!

 آلوچه خانوم | 8:40 PM 








Wednesday, February 13, 2019

 آلوچه خانوم | 10:22 PM 








Friday, February 08, 2019

چهل سال ؟
پنج سال و چهار ماه و‌هشت روزم بود انقلاب پیروز شد. تظاهرات یادمه . الله اکبر روی پشت بام یادمه. رفتن شاه یادمه. دوازده بهمن خیابان آزادی حوالی دانشگاه صنعتی بودیم. اون موقع دانشگاه صنعتی آریامهر بود. بابا کارمندش بود . مهد دانشگاه می‌رفتم. یادمه قبل از بهمن عکس صمد بهرنگی رو به دیوار ورودی مهد زدن . یادمه،  وقت خواب ظهر شهلا جون ماهی سیاه کوچولو رو برامون خوند. یادمه. بعدتر خواهرم همون مهد می‌رفت عکس بهرنگی رو برداشتن. یادمه. سال اول مدرسه بی‌حجاب یادمه. معلم با موی براشینگ شده , دستمال گردن، بوی خوب یادمه. لرزیدن تهران بابت بمباران یادمه ارتفاع کم هواپیمای عراقی یادمه. من و سهیلا خالجون جلوی بقالی حسین‌آقا روی زمین دراز کشیدیم دستامونو حائل کردیم روی سر و گردن‌مون. به‌وضوح یادمه. روسری ژرژت کثافت یادمه. ۱۱ اردی‌بهشت سال شصت یادمه.لیست اعدامی‌های استان توی اخبار قبل از برنامه کودک یادمه. اعدام پسرخاله‌ی نازنین مامان یادمه.  شب‌ش مهمان همکار بابا بودیم. با رخت سیاه نشستیم سر سفره, برای اولین بار رشته‌پلو خوردم روی بزرگ‌ترین بغض دنیا قورت دادیم، با لیوان لیوان آب پائین نمی‌رفت لعنتی. پارازیت روی رادیو مجاهد یادمه. میتینگ‌های شبانه و سخنرانی‌های دانشگاه تهران یادمه, مرگ پدر طالقانی یادمه. رفتن بنی‌صدر و رجوی یادمه. دور انداختن و قیچی کردن کتابا یادمه. کندن برچسب روی نوارهای سخنرانی و سرود و پر کردن دوباره‌شون با قصه‌های سوپراسکوپ/چهل و هشت داستان, یادمه. جرم ومامان و بابا یادمه. درز ماشین شده‌ی روسریای مدرسه یادمه. دستگیری بابا ، بی‌خبری، سفید شدن موهای مامان , اولین نامه‌ از اوین روی کاغذ دفترچه‌ی مشق نصف شده، یک خط درمیون ، ریز ریز  یادمه. سالن‌ملاقات , اون شیشه‌ی چرک و گوشی‌های سبز یادمه,  پدری که نمی‌شناختم، کابین کناری,  صورتش رو گذاشت روی شیشه پسرش اون ور شیشه گونه به گونه پدر, پدر گفت گرماتو می‌خوام حس کنم, یادمه. توی نامه‌های ریز ریز نوشته‌شده، با تمبر آبی سفید نواب صفوی، بابا نوشته بود ؛ زندگی سخته طلی , چه‌کار می‌کنی‌طلی؟ قلب آنا.. طلی!  یادمه, بیمارستان قلب از دوازدهم شهریور ۶۲ تا سی مهر همون سال, یادمه، حکم انفصال دائم از خدمات دولتی, سرخود، صادر شده از کمیته‌ی بازسازی دانشگاه صنعتی شریف یادمه. همون شب از بیمارستان مرخص شده بودم. مامان سلطان جهان بود به پشتی من! در هم شکسته و رنجور...  اون رنجوری کثافت یادمه, اون زود بزرگ شدن, بچگی نکردن. مقنعه‌های کلاه‌دار, بعدتر چونه‌دار یادمه.  بافتن یاد گرفتم ، ضد انقلاب کوچولویی بودم که برای رزمندگان اسلام کلاه سبز می‌بافتم. یکی از زیر یکی از رو ، کش‌بافت.  به وضوح یادمه. یک سه‌شنبه درمیون لوناپارک بودیم , بعد از کارای اداری با مینی‌بوس‌هایی که شیشه‌هاشون رو رنگ کرده بودن سرازیری اوین رو پایین می‌رفتیم برای ده دقیقه پشت اون شیشه‌های نکبت ... جز به جز یادمه، اردی‌بهشت  65 آزادی بابای دگرگون شده‌ی بی‌کار یادمه, دیگه جلوی باباش سیگار می‌کشید، در هم شکسته با ناراحتی معده, یادمه. قتل عام ۶۷ یادمه، جنگ یادمه، صلح یادمه، سازندگی یادمه ، عاشقی یادمه, اصلاحات، دوم خرداد، یادمه. هشت آذر هفتاد و شش یادمه، صبح سیاه چهار تیر هشتادو چهار یادمه . بیست و سه‌ی خرداد هشتادو هشت یادمه، بیم یادمه امید یادمه... چنگ انداختن به همه‌چی و مشت خالی یادمه .. یادمه ... همه چی یادمه!
ما نسل سوخته نبودیم اما. یکی‌مون یک‌بار نوشت ما نسل بی‌حماسه‌ایم، من می‌گم  ترس‌خورده‌ایم و بی‌اثر و محتاط، وسط این روزگار نیم‌بند قسطی.

کاش متولدین نیمه‌ی دوم دهه‌ی سی نیمه‌ی اول دهه چهل از خودشون می‌نوشتن. جوانانی که انگار قایق‌شون منفجر شد، شانس اگر داشتن تخته‌پاره‌ای پیدا کردن به ساحل ناکجا‌آباد رسیدن، بازی از اول, با دل مجروح. رفقاشون زندانی, اسیر، اعدام, تواب، پناهنده، شهید یا جانباز جنگ  شدن. با پدرسالاری بزرگ شدن وقت فرزند سالاری بچه‌داری کردن. با بچه‌هاشون ۸۸ گذراندن بازخم باز ۶۷. هم‌دلی و همراهی کردن اما ... بزرگوارانه با دل دریایی، یادمونه!
چهل سال غریبی گذشت. بچه‌ی نحسی بودی ج.ا

 آلوچه خانوم | 12:43 PM 








Thursday, February 07, 2019

بچه که بودم عموما ریش و سیبیل نداشت. بیست‌سال آخر گاهی سیبیل ، گاهی سیبیل و مختصری ریش و گاهی مثل قدیم‌ها بود. موهایش در زندان سفید شد بعد از زندان ریخت, در عکس‌های جوانی گاهی خط ریش چکمه‌ای داشت با آن موهای سرکش هیپی‌وار.
یک هفته‌است هر چه فکر می‌کنم یادم نمی‌آید آخرین بار در کدام وضعیت بود. روز دفن رویش را که باز کردند از گور فاصله گرفتم. نگاه نکردم . گمانم دوشنبه روزی بود, شنبه‌اش تمام کرده بود پنج‌شنبه برای آخرین بار دیده بودم‌ش. تنها شعف چشم‌هایش یادم مانده بابت تولد ترنج. بابای دختردوست‌ ما دوباره دختردار شده بود, آن هم آن بچه‌ی گرد و درشت و رسیده. رفته بودم تا کادوی زایمان ریحانه را بگذارم پیش‌شان. گفت همیشه حواس‌ت هست. گفتم حالا نوه دختر هم داری, از ته جان‌ش گفت آاااخ . مالش دل‌ش توی صدایش دوید. می‌دانستم دارد مجسم می‌کند چند وقت بعد , چند ماه بعد یا شاید حتی دورتر را.  ناهار را پیش‌شان ماندم. دست‌م را قایم کردم. ندید حلقه را  درآورده‌ام. راستش بهتر ! 
صورت‌ش را آخرین بار یادم نمی‌آید، نمی‌توانم از ریحانه و هانیه بپرسم, به هم می‌ریزند. این‌جا را هم نمی‌خوانند.
چند روز پیش یک عکس بریده تمام قد ازش پیدا کردم لای کاغذ پاره‌هایم. عکس روی آینه‌ی هفت‌سین پایان سال باد, سال بد... سبزه دستش بود. سیزده‌بدر ۸۶ شاید هم ۸۵ . بی ریش و سیبیل. از آن روز دارم خل می‌شوم وقتی مرد چه ریختی بود؟ یادم نمی‌آید!

 آلوچه خانوم | 8:46 PM 








Friday, December 28, 2018

کابوس ابدی و ازلی‌م تغییر کرده. به جای خواب امتحان مثلثات و یا فیزیک‌ چاهارم دبیرستان، خواب دیدم تعطیلات تمام شده، باید برگردم به آن نشر کذا و کذا!
هم کابوس‌م عوض شده، هم رویای مبهمم. برای  آ نوشتم نترسم؟ نوشت نه!
اما من ، چله نشسته، مثل سگ می‌لرزم،  
خبر خوب این‌ست که عمق جان‌م، نبضی خفیف و غیر قابل اغماض دارد، دوام‌آورده‌ی نامیرا، من‌م!

 آلوچه خانوم | 12:04 AM 








Wednesday, December 19, 2018

وسط شلوغی ورودی  بخش‌جراحی با چشمای ترسیده، نگاه‌ش دنبال کسی می‌گشت که ببیندش، دید دارم نگاه‌ش می‌کنم، اول لبخند زد بعد سری به تاسف تکون داد، بغض کرد سرشو انداخت پایین. ده دقیقه بعد وقتی روی برانکارد منتظر بود ببرندش اتاق عمل رفتم پیشش ، گفتم نگران نباشه. اینجا همه مراقب‌ش هستند و دکترش کارشو خیلی خوب بلده.  جراحی سنگینی بود اما عالی تموم شد. صبح رفتم توی آی سی یو پیداش کردم، گفت؛ خیالم رو راحت کردی قبل از عمل. هم‌سن مامان بود. حرف می‌زد دیدم مثل مامان می‌ترسه از دوا درمون، با همون افسوس بابت این‌که مراقب خودش نبوده.  می‌ترسیدم این نزدیک‌ شدنم حرفه‌ای نباشه. غلط باشه. اما نتونستم نرم نبینم‌ش.
از اون شب، یکم مهرماه، فکر می‌کنم یکی باید تو بیمارستان‌ها کارش این باشه، نگاه‌های نگران رو ببینه چند دقیقه‌ای وقت بذاره، دستی به شانه‌ای بکشه. ترسی رو سبک و دلی رو گرم کنه.
حالا این بخشی از شرح وظایف کار جدیدمه و ازش لذت می‌برم. دیروز مترون بیمارستان دنبال‌م می‌گشت که بگه زائوی اتاق ۲۰۶ اشک‌ش بند نمی‌آد، به‌ش سربزن. رفتم بچه رو داد بغلم. دلش می‌خواست بره خونه‌ی خودش، اما قرار بود بره خونه مادرش، جماعتی از شهرستان برای دیدن‌ش اومده بودند. حوصله شلوغی نداشت از تنهایی با بچه، از این‌که خوب شیر نخوره قندش بیفته، می‌ترسید. آینه‌ی تمام‌نمای تداخلِ  هجوم عطوفتی ناشناخته و درک تازه‌ی مسئولیتی بزرگ. مستاصل بود. اشک‌ش بند نمی‌اومد. براش از چیزهایی گفتم که آدما برای بقیه تعریف نمی‌کنن اما واقعیت داره و همه‌ی مادر پدرا یاد می‌گیرن باهاش چه‌کار کنن. براش چندتا خاطره از خرابکاریام تعریف کردم. اشک‌ش بند اومد. بچه رو دادم بغل‌ش. هنوز هم نمی‌دونم حرفام درست بود یا نه. این‌جور وقتا دل‌م می‌خواد سواد درست درمون داشتم. حالا هی می‌گردم، هی می‌خونم، هی می‌ترسم  و هی کیف می‌کنم از این بخش از شرح وظایف‌م تو کار جدید. اون‌قدر همه چیز نیاموخته پیش می‌ره که حتی توی انشای این خطوط هم اومده. نمی‌تونم اینا رو با غیر از این لحن تعریف کنم. بعد از بیست و چاهار سال برگشتم بیمارستان. هیچ‌وقت فکرشو نمی‌کردم.

 آلوچه خانوم | 11:26 PM 








Tuesday, November 27, 2018

این‌طور بود که ایرج راد، در رخت ناصرالدین‌شاه، مستاصل و درمانده، فردای عزل امیر اکبیر، با آن صدایِ قشنگ‌ش، به سعید نیک‌پور می‌گفت:
امیر !  نیشتر به قلب ما می‌زنید.

 آلوچه خانوم | 10:44 PM 












فید برای افزودن به ریدر


آلوچه‌خانوم روی وردپرس برای روز مبادا


عکس‌بازی


کتاب آلوچه‌خانوم


فرجام




آرشیو

October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 20009
September 2009
October 2009
November 2009
December 2009
January 2010
February 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
November 2010
December 2010
January 2011
February 2011
March 2011
April 2011
May 2011
June 2011
July 2011
August 20011
September 2011
October 2011
November 2011
December 2011
January 2012
February 2012
March 2012
April 2012
May 2012
June 2012
July 2012
August 20012
September 2012
October 2012
November 2012
December 2012
January 2013
February 2013
March 2013
April 2013
May 2013
June 2013
July 2013
August 2013
September 2013
October 2013
November 2013
December 2013
January 2014
February 2014
March 2014
April 2014
May 2014
June 2014
July 2014
August 20014
September 2014
October 2014
November 2014
December 2014
January 2015
February 2015




Subscribe to
Posts [Atom]






This page is powered by Blogger. Isn't yours?