آلوچه خانوم

 






Thursday, August 16, 2018

برایش تعریف می‌کنم تقصیر فیلم‌های غیر ژاپنی/سامورایی عصر جمعه و چهارشنبه شب‌ها بود . پرسوناژهای رنگ‌ پریده با صورت‌های استخوانی، موهای لَخت قشنگ و آشفته، یقه‌ی نقش مقابل را چنگ می‌زدند با صدای خسرو خسروشاهی یا محمد عبادی دل‌ت را ریش می‌کردند که " من نمی‌خوام‌ بمیرم" 

انگار رسالتی نانوشته را می‌سپردند به ببینده‌ی مشتاق و مهجور که مهر غریب و بی‌شکلی را دل حزین بافته بود بر قماش جان‌ش... کمدی احمقانه‌ای‌ست که واقعیت جدی در جریان بود . قبای گشاد را همان وقت دادیم برایمان بدوزند. نمی‌دانستیم به تن‌مان زار می‌زد. آن خستگی را بلد نبودیم، خستگی به دنبال آن شهوت مراقبت.

 آلوچه خانوم | 2:03 AM 








Monday, August 06, 2018

سه فریم ویران‌کننده از ۸۸ به این‌ور برایم مانده .  هاله سحابی که از زندان آمده بود بالای سر جنازه‌ی پدرش قرآن می‌خواند و نمی‌دانست فرداشب‌ش کنار او آرام می‌گیرد . یادداشت آزاده پورزند وقتی لحظاتی را مجسم کرده بود که پدرش خواسته خودش را پرت کند اما برای لحظاتی به نرده‌ی بالکن آویزان مانده ، نکند پشیمان شده بود ؟ حالا عبدالفتاح سلطانی و سوگندهایش وقتی دختر جوان‌ش را توی گور جا می‌داد. این آخری،  تصویر پررنگ ما ایرانی‌ها چه  محبوس توی این جغرافیا چه دور و یا حتی در تبعید ،  در بیست و چهارساعت منتهی به آغاز دور جدید تحریم‌ها . شب قبلش بغض نامجو ترکیده  وقت خواندن " گرچه ندارم ، خانه در این‌جا ... خانه در آن‌جا "  بغض ما هم ! در بیست و چهار ساعتی که روی این کره، شاید جالب‌ترین اخبار برای بخش بزرگی از  مردم دنیا این بود که در خیابان‌های لندن، ماری کبوتری را خورد و چهار خرس قهوه‌ای هشت‌هزار کیلومتر از جایی در شرق آسیا به اروپا سفر کردند ، دغدغه ؟ حفظ دما و خنک نگه‌داشتن‌شان  با کولرهایی در مجاورت قالب‌های یخ ! هاه
یک‌هو وسط پختن شام فکر کردم باید این‌ها را این‌جا بنویسم . باید یک‌جایی که بشود به آرشیو مراجعه کرد، بمانند . ثبت همه‌ی این‌ها در لحظاتی که حواسم بود همه‌ور بادمجان‌ها درست سرخ شوند ، غوره‌ها توی روغن داغ بترکند حتمن ، می‌دانم شب، چشمم آسمان را برای پیدا کردن  هلال ماه می‌جورد و صبح فردا ، چشم‌انداز شرق تهران را  برای پیدا کردن دماوند، که یک‌هو ناغافل قوز کمرم را صاف کنم و توی صندلی تاکسی خطی  راست بنشینم و  این‌جا برای بار هزارم بنویسم ؛ ایرانی بودن بدکوفتی‌ست ، که بردباری آدمیزاد هولناک‌ است ! هولناک ، از امید کشنده‌تر ...

 آلوچه خانوم | 8:45 PM 








Thursday, August 02, 2018

  تا جایی که من یادم می‌آید بیش‌تر از  بیست سالی می‌شود اردلان سرفراز این ترانه را نوشته ، کسی نتوانسته برایش ملودی بسازد

بی تو دنیا بر سرم آوار شد
بین ما هر پنجره دیوار  شد

آن‌که اول نوش‌دارو می‌نمود
برلب ما، زهر نیشِ مار شد

درد ما، در بودن ما ریشه داشت
رفتن و مردن، علاجِ  کار شد

عیب از ما بود، از یاران نبود
تا که یاری یار شد، بیزار شد

عاقبت با حیله‌ی سوداگران
عشق هم، کالای هر بازار شد

آب یک‌جا مانده‌ام، دریا کجاست؟
مردم از بس، زندگی تکرار شد

 آلوچه خانوم | 10:54 PM 








Tuesday, July 24, 2018

می‌ترسم ؟ می‌ترسم . ربطی هم ندارد به این‌که ادای نترسیده‌های خوش‌بین ، امیدوار، بد... بخت ، ناامید را درمی‌آورم یا نه .  یک‌هو وسط یک جماعتی قرار گرفته‌ام، شده‌ام آن آدم برنامه‌ریز برای خوشی‌های اندک، برای کنار هم نترسیدن، آن‌که اجاق‌ش همیشه گرم است. که نمی‌دانند این اجاق نیست ، دل‌ است، گرم به نفس‌های نوجوانی که صبح‌ها صدای آلارم موبایل‌ش را نمی‌شنود و عصرها دسته‌ی پی‌اس‌فور دست گرفته با عصبانیت از شلیک به هدف نرسیده  یا توپی که به تیر افقی دروازه خورده پشت خط روی زمین آمده ، با ضرب و عصبانیت از سینه بیرون  می‌دهد .
می‌ترسم . می‌ترسم ؟ زندگی خیلی از این ترسناک‌تر بوده . از چی می‌ترسی آنا؟  تازه دستی نامرئی آن یک مشت ماهیچه‌ی تپنده را تنگ نگرفته،  فقط باید بگردم پاکت‌م را پیدا کنم که یک روزی با خط خرچنگ قورباغه  دبستانی برایم لیست کرد و دست آخر چسب زد و گفت " یادت باشه آنا ... هر وقت لازم شد بازش کن" سه سال پیش همین‌روزها، هنوز صدایش دورگه نشده بود و من مات نگاه کردم که راستی راستی  خودم زاییدم‌ش ؟ ... به به،  چه قشنگ !  

 آلوچه خانوم | 9:02 PM 








Friday, July 06, 2018

اولین چیز از او که مرا میخکوب کرد یک جمله بود:  "می‌توانی نگاه نکنی!  می‌توانی مثل قاتل‌ها صورتت را بپوشانی، اما جلو حقیقت را نمی‌توانی بگیری! "

بودن با دوربین
کاوه گلستان: زندگی، آثار و مرگ
حبیبه جعفریان

 آلوچه خانوم | 2:05 AM 








Tuesday, June 19, 2018

یک عمر گفتیم عروسی‌هایمان گریه‌دار و عزاهایمان خنده‌دار است . مثل همین شب سال‌ت ، فرداشب ، شب سال توست. لعنتی بالابلندم! نمی‌دانی چه‌قدر کوفت است کبیسه‌ی عزا بیفتد به چیزی مثل جامِ جهانی و  یکی از معدود خوشی‌های بی‌منت دنیا این‌طور دل آدم را جمع کند، تو اما تویی و ما ... ما !  آن‌قدر بد مُردی که چاره‌ای جز لودگی با مُردن‌ت برایمان نمانده . فرداشب ، شب سال‌ت، ایران یک بازی مهم دیگر دارد. یادت هست حتمن ، انتهای آن بازی و نمایش خیره‌کننده‌ی ایران جلوی آرژانتین تلفن زدیم به مهشید ، ناهید، سهیلا و سلماز، گفتیم تمام کرده‌ای ... برای رسیدن به خیابان تقوی، پشت ترافیک جماعت قدردانِ بازیِ باخته، مانده بودند. عین ما، پشت سر زندگی پر از شکست و تلاش بیهوده‌ات. از فردای آن‌شب، هیچ‌وقت برای کسی نگفتم که چه‌قدر هولناک بود سراغ ریحانه‌ی دو هفته زائو رفتم و قایم باشک چندساعته  را تمام کردم . بابا مرد ،  همین ! و نگفتم  و اصلن کسی حواسش نبود و نمی‌دانست که سه روز بود، حلقه‌ی حرمت شکسته‌‌ را بعد از نوزده‌سال از دستم درآورده بودم. وقتی دیدم وسط آن حباب براق و درخشان ، وفاداری ، ماهیتِ کشکی‌ست که آدم از مد افتاده‌ای که من باشم، جدی گرفته‌ام و بس! یک عالمه چیز را بدون این‌که بدانی گذاشتی و رفتی .  
وقتی مُردی به خودم قول دادم مثل تو نمیرم. حالا اگر قصه‌ها و روایت‌ها و خیال‌ها راست‌اند، نخواه که مثل تو بمیرم . 



 آلوچه خانوم | 9:34 PM 








Wednesday, June 06, 2018

- چه می‌کنی آنا ؟
+ من؟ هیچی ، اما شما یادت باشد ، دنیا وفا ندارد، ای نور هر دو دیده. 
- بعد ؟
+ بعد از نهاد جمله ویرگول فراموش نشود !
- خب ! بعد .
+ همین‌ !

 آلوچه خانوم | 11:46 PM 








Friday, June 01, 2018

از این آدم‌هایی‌ست که پیِ مریضی را نمی‌گیرند . در واقع پی نشانه‌های هیچ اتفاق بدِ پیش‌رویی را نمی‌گیرد ؛ این اصلن از مثبت‌اندیشی نمی‌آید ،  بیش‌تر حذر از مواجهه است . یک‌هو وا می‌دهد . دقیقن جاهایی که باید پی‌بگیرد "ترسم بشم بیدینم ایچی ایسه ، تی‌ سرِ فیدا " گفتم  اعصاب ندارم بی‌خبر روبرو شوم . ترجیح می‌دهم آمادگی داشته باشم. می‌دانی که ! ما هیچ‌وقت آمادگی عزا ، عروسی ، عید ، محرم و خوشی و ناخوشی را نداریم .می‌توانی دست کم ما را در این موقعیت قرار ندهی ، گفت می‌داند ، بعد توضیح داد "دوست دَرَم زنده بمانم، باربد و ترنج جوانیه بیدینم . نخوایم بیمیرم . زندگی قشنگه  "
گفتم؛ می‌دانم . چند وقت پیش  برایش گفت‌م که چه‌طور می‌بینم‌ش ، بعد از مرگ بابا  ... گفت درست می‌گویم ، برایش گفتم آن‌چه که می‌بینم ،  چه تحسین‌برانگیزست! چه غریزی، بالغ رفتار می‌کند.  بعد گفتم ما سه تا خواهر و حتی باربدک  از فقدان بابا چی یادگرفتیم . این‌بار او گفت که می‌داند .
می‌دانم که می‌داند اما از آن آدم‌هایی‌ست که همه‌ی چیزهایی که می‌داند ، الزامن به وقت‌ش یادش نمی‌آید . باید یادآوری کنی.  دوست ندارم بگویم انگار که بچه ... والد ، بچه نمی‌شود . نباید باشد ، نیست ! شاید این من‌م که الان جایی قرار گرفته‌ام در میانه . در همین برهه‌ی حساس کنونی ، عزیزترینِ عزیزان‌م ، مامان شصت و هفت ساله و باربدک  بین چهارده و پانزده  ...  این وضعیت یک هوشیاری دائم می‌طلبد . همین وضعیتی که انگاری ابتدای میان‌سالی‌ست .  خیر‌ است لابد !

 آلوچه خانوم | 2:48 PM 








Wednesday, May 30, 2018

سال موشک‌باران مدرسه‌ها زود تعطیل شد بعدتر تابستان یک ماه رفتیم مدرسه . اول دبیرستان بودم . همان ساختمانی که حالا شده آموزشگاه علوی ، شمالِ پل سیدخندان، بین شقاقی و پیشداد، پلاک ۱۹  ، می‌نشستیم . یک اتاق خواب اطاق کار بابا بود . در و دیوار و دست و بال‌مان آبی بود . جین‌هایی که بابا می‌دوخت ، مثل کاربن رنگ پس می‌دادند . می‌گفتند بعد از سنگ‌شور درست می‌شود ، ولی من مطمئن بودم تن کسانی که می‌پوشیدندشان ، آبی می‌شد .  هیچ‌وقت هیچ‌کدام‌شان را برنداشتم دل‌م می‌خواست یک دانه زیکو  بخرم یا اِدوین با یک کتانی سرمه‌ای آدیداس ، که خب با اوضاع ما جور در نمی‌آمد ولی آن‌ها را هم نپوشیدم هیچ‌وقت .
یک روز توی بهار ۶۷ ، مامان مرخصی زایمان‌ش تمام شده بود برگشته بود سر کار، بابا با دست و بال آبی پشت چرخ ژوکی صنعتی رادیو گوش می‌کرد. بعد از این‌که دور جیب‌ها را اتو کردم ،  دست‌م را شستم ، جای بچه را عوض کردم سرهمی تن‌ش کردم . بغلش کردم، رفتم زیر پل. تاکسی گرفتم برای پاسداران . وقت واکسن‌ش بود .  آن وقت‌ها این‌قدر شبیه من بود که پرسیدند بچه‌ی خودم است ؟ گفتم نه خواهر کوچک است !  دست‌پاچه توضیح دادم ، ما همه‌ش سه‌تاییم . مادرم کارمند دانشگاه تهران است .  
دیروز بعد از یک ماه تلاش بی‌وقفه برای سر عقل آوردن‌م به‌ش تلفن زدم گفتم می‌آیم . ناخن‌ها ترمیم شده ولی ریشه‌ی سفید موها درآمده . گفت فقط بیا . رفتم با سر و شکلی که نهایت سعی‌م را کردم آراسته باشد ، اما خودم باشد ، آنا.  با نگرانی پاییدم‌ش . نگاهم کرد و گفت آفرین،  تند تند  از من تعریف کرد و از کسب و کارم گفت ،  قبل‌ش به باربد زنگ زده بودم . ازم خواهش کرده بود به خودم اعتماد کنم. قول داده بودم . چشم .
جلسه که تمام شد زدیم بیرون ، بغل‌م کرد گفت یک روزی امروز را یادت می‌آید می‌خندی چه‌قدر می‌ترسیدی. رویا نبافت ، من هم آن‌قدر بزرگ شده‌ام که کوزه‌ی روغن‌م را نشکنم .
فقط توانستم بگویم مرسی که از من نا امید نشدی .
نتوانستم بپرسم آخر چی توی من می‌بینی ؟ نتوانستم برایش از آن روز سی سال پیش بگویم که بغل‌ش کردم، سوار تاکسی شدم رفتم پاسداران . که امروز انگار تو بغل‌م کردی بردی واکسن بزنی. واکسنِ خیلی چیزها .


#جهت‌ثبت‌درتقویم‌شخصی

 آلوچه خانوم | 2:52 PM 








Tuesday, May 01, 2018

چهل و دو روز از بهار گذشته ، دو تا چنار سمت راست ، یک دانه سمت چپ هم امسال خشکیده‌اند. تنها وسطی، سمت راست، یک‌طور گَر و بی‌قاعده‌ای نزدیک به ساقه‌ی اصلی، چندتایی برگ سبز داده . همین! هر چه دورتر از قلب ، خشک‌تر . (قلب ؟) گفته بودم حرمت نگه می‌دارند ، که  سرشاخه‌های مماس، بهار را به روی خودشان نیاورده‌اند .  اما  خرابی ، بی‌خبر و هیاهو ، از حد گذشت . باغبان پیر و سمج باغِ دماوندِ قصه‌ی درختِ گلابی، راست می‌گفت. درخت‌ها از هم یاد می‌گیرند. ساده بودم، یک وقتی مطمئن بودم چیزی در عمق خاک، می‌تپد که جلوی پائیز خواهد ایستاد . حالا اما ، من و این چاهارتا چنار پای پنجره، باهم ، اوجِ محقرِ پروازِ کرکس را نگاه می‌کنیم و از هم می‌پرسیم ؛ همین بود؟

 آلوچه خانوم | 8:41 PM 








Saturday, February 17, 2018


پرسید تو دوست داری هنر بخونم ؟ گفتم دوست دارم ،هر چی انتخاب می‌کنی ، تا جایی که امکان داره، بدونی چرا انتخاب می‌کنی . همین ! گفت به خاطر کلاسایی که فرستادی می‌پرسم به خاطر اصرارت به دیدن خیلی چیزا  به‌خاطر صحبت‌های طولانی راجع به فلان فیلم و کتاب . گفتم خودت چی فکر می‌کنی ؟ گفت فکر می‌کنم برای آرتیست شدن بیش‌تر از این‌که چی بخونم مهم اینه که چی می‌دونم . چی می‌خوام بگم ، چه‌قدر می‌فهمم . شاید برای کار هنر، اول‌ش فلسفه خوندن کار درست‌تری باشه حتی. نفس راحت کشیدم صاف نشستم و بالاخره براش توضیح دادم ؛ مامان‌م ، من فقط خواستم خیلی چیزها برات کشف شخصی نباشه.کشف شخصی شیفتگی می‌آره . شیفتگی آدمو سردرگم می‌کنه. آشنا کردن با خیلی چیزا و درست کردن فضاش کار و وظیفه‌ی ما بود  که حتمن یه چیزایی رو جا انداختیم . یه محدوده‌هایی هم فقط به خودت مربوطه.
پرسید تو سر درگم شده بودی؟ قبل از این‌که جواب بدم چیزی که قبلن به‌م گفته بود رو تکرار کرد . 《آنا ، تو نمی‌خواستی هنر بخونی ، می‌خواستی رشته‌ی خودت رو نخونی》 درست‌ترین تشخیص بود راجع به من. گفتم الآن فکر می‌کنم همین بود . شیفتگی  در مقابل یک کشف شخصی. با خیلی چیزا خودم، خودمو آشنا کرده بودم . گفت زیرساخت‌هاش رو نمی‌شناختی . بعد پرسید زیر ساخت کلمه‌ی مناسبیه ؟ گفتم من هم الان چیز دیگه به ذهنم نمی‌رسه .
گفت اصلن فکر می ‌کردی می‌خوای چه کاره بشی؟  گفتم گمونم نه !  از استغنای بی‌خود و بی‌معنی که یک وقتی برام اصالت داشت گفتم ، توضیح دادم که پشت‌ش قایم شدم و تلاش نکردم . 
گفت چرا به خودت و قابلیت‌هات  اعتماد نداشتی؟ وقت‌ش بود بحث رو عوض کنم . گفتم سریال ببینیم ؟  گفت دوست دارم با هم گپ می‌زنیم . از سریال دیدن بیش‌تر خوش می‌گذره .
پرسیدم گل اول کوتینیو چه‌طور بود؟  تا ۴۵ دقیقه بعد داشت راجع به بارسا و خریدهای نیم‌فصل، مسی ، منچستر سیتی ، گواردیولا، نگرانی‌ش از قدرت گرفتن تیم‌های سری آ ، بازی سخت سه‌شنبه با چلسی و ... و ... و ... حرف می‌زد و من گوش می‌کردم به صدایی که به زحمت می‌شه ته مونده‌ صدای قبل از دو ماه پیش رو توش پیدا کرد.

 آلوچه خانوم | 4:40 PM 








Sunday, December 17, 2017

مامان بزرگ‌م می‌گفت 《 ئَه پِلِکی مردک، تنها گفتی پوم 》* لام پلکی را دو ثانیه‌ای می‌کشید که بار تحقیری بیش‌تری به جمله‌ش می‌داد . ما می‌خندیدیم . بابا اما دوست‌ش داشت. خانه‌ی خاله‌ی جوان‌م روی نوار ویدیوهای بتاماکس رنگارنگ بی‌کیفیت می‌دیدیم ،  به "خانوم گل" یا "شکار" که می‌رسید صدایش می‌کرد ، 《عنایت‌خان! بَئید،  ابی بَمو 》مامان بزرگ‌م می‌گفت 《 داد زَنه 》
بعدترها خیلی بعدتر نفهمیدم چه‌طور شد یک‌هو یکی از بزرگ‌ترین آرزوهایم این شد یکی از آن اجراهای دهه‌ی نود میلادی را از نزدیک ببینم . همان‌هایی که با "کلبه" شروع می‌شد و با "پیچک" تمام . مخصوصن آن میکس محشر که شهرام آذر تنظیم کرده بود . با "شب" شروع می‌شد و با "خاتون" تمام‌ش می‌کرد ، آن‌جایی که " باغ بلور " را به " خاکستری " می‌چسباند ، آن هق هق بی‌وقفففففففففففففففففففففففففففففه‌ی وسط ترانه‌ی " خاتون " هنوز موهایش سفید نشده بود ، هنوز لاغر و لق‌لقو بود و کت‌وشلوارهای بدرنگ‌ش به تن‌ش زار می‌زد . دهه‌ی نود و آن شکل کنسرت‌ها با آرزوی غیر ممکن من تمام شد.
اوایل اسفند گذشته عصر همان روزی که رفتم توی دفتر خانه و امضا کردم،  خودم را رساندم به آژانس مسافرتی آن سر شهر برای گرفتن تور به نزدیک‌ترین شهری که کنسرت داشت فکر کردم کاش بخواند " برای مرگ این قصه ، کسی گریه نخواهد کرد " 
آن سه ساعت آخر شب پنجم فروردین را هیچ جوری نمی‌توانم تعریف کنم چه‌طور گذشت ، هر چند که نه "شب‌زده" را خواند و  نه " سفر " را . جای آن میکس محشر و طولانی  چند تایی از کارهایش را دوتا دوتا ، خودش می‌گفت بک تو بک اجرا کرد، برای این‌که ملت سرجایشان برقصند. تقریبن هیچی را تنها نخواند و بدون اغراق هر چه می‌خواند را مردم واو به واو همراهی کردند . دو سه باری روی صندلی نشست و خواند وسط "غربت " مفصل حرف زد و گیلاس شراب‌ش را به سلامتی حاضرین بالا رفت. با طمانینه و به چشم منِ مشتاق، قشنگ و نجیب و با ناز رقصید با سرخوشی و احتیاط کسی که انگار تازه رویش باز شده جلوی دیگران قدری خودش را تکان دهد. ملت برایش مردند و تشویق‌ش کردند می‌دیدی قند توی دل‌ش آب می‌شود. شب بی‌نظیری بود ، حال‌من و دوستان‌م چیزی شبیه وصال بود ، بعد از عمری مشتاقی و مهجوری، هرچند دور و دیر ، بالاخره خودمان را رسانده بودیم .
توی سریال رعنا گلچهره سجادیه وقت عروسی دخترش می‌گفت هر عروسی‌ای به ظاهر یک عروس دارد اما همه‌ی زن‌های مجلس توی دل‌شان عروس‌ند ... حالا حکایت من است با ادامه‌ی اجراهای تور ۵۰ . برنامه را چک می‌کنم توی هر شهری که ممکن است رفیقی خودش را رسانده باشد لایواستوری‌های اینستاگرام را چک می‌کنم انگار خودم یک‌بار دیگر آن‌جایم . قربان صدقه‌ی کیفوری و جیغ‌های غیرارادی دوستان‌م می‌روم، ته دل‌م می‌گویم آخیش فلانی هم خودش را رساند. دیشب دوتا از دوستان‌ ساکن ملبورن‌م توی سالن بودند. ترسیدم . خسته‌تر از همیشه بود ، اضافه وزن به مراتب بیش‌تر از فروردین ، بیش‌تر روی صندلی می‌نشست وقت خواندن . از دیشب با نگرانی اجراهای باقی‌مانده‌ی تور ۵۰ را می‌شمرم، کاش زودتر تمام شوند و  بازنشستگی موعودش را شروع کند.


* مرد به این گندگی ، فقط می‌گفت پوم .
اشاره به چیلی پوم که با شهرام شب‌پره خوانده بود

 آلوچه خانوم | 7:47 PM 








Friday, November 24, 2017


به مامان می‌گویم جمع شماره تلفن‌هایی که حفظم به جمع انگشت‌های  دو دست نمی‌رسد ، اولین‌ش اتاق ته راهرو طبقه‌ی دوم سازمان مرکزی دانشگاه تهران ؛ هفت رقمی، ۶۱۱۳۲۸۳ . با دوزاری‌هایی که از حسین آقا می‌گرفتیم زنگ می‌زدیم . " مامان مشقامون رو نوشتیم . مامان ریحانه ناهار نخورده . مامان بخاری خاموش شده . مامان .... مامان ... مامان !" تازه بابا را گرفته بودند ۳۵ سال پیش همین روزها . "مامان از زندان نامه آمده باز کنیم ؟" روی کاغذ دفتر مشق از وسط نصف شده . بابا ریز ریز نوشته بود که حال‌ش خوب است ، که  نگران ماست . که قلب آنا چه‌طور است ؟ دکتر بردی طلی ؟ چه می‌کنی طلی ؟ زندگی سخت است طلی !
کپسول‌های گاز کوپنی ما پاسارگاز بود ؛ زرد روشن . فرت و فرت پرسی گاز ، بوتان و ایران‌گاز می‌آمد توی کوچه . پاسار گاز دق می‌داد . دو تاکپسول داشتیم یکی برای اجاق خوراک‌پزی یکی برای آب‌گرم‌کن گازی . که مامان خودش حمام‌مان کند ، که آب گرم را هدر ندهیم ، رخت‌ها را بریزد توی تشت با تاید چنگ بزند . بابا را که گرفتند مامان وادار شد به انجام کارهای نکرده . اعتماد به قابلیت دو کودک ۹ و ۵ ساله برای نه فقط ، تنها گذاشتن تو خانه ، بلکه گرفتن گاز و نفت کوپنی ، مراقبت از هم و هزار چیز دیگر . پاسار گاز نمی‌آمد یا دست کم وقتی ما خانه بودیم نمی‌آمد ، کپسول‌ها خالی شد . هوا سرد بود . مامان روی علاالدین خورش بار می‌گذاشت ، برنج را توی پلوپز پیمانه می‌کرد ، جمعه‌ها می‌بردمان حمام طرشت  . شب‌ها سه‌تایی کنار هم می‌خوابیدیم به هم می‌چسبیدیم  تا آن روز دل‌انگیز رسید که وقتی ما مدرسه نبودیم و ماشین پاسارگاز آمد توی کوچه . همسایه‌ها کمک کردند دوتا کپسول پر را گذاشتیم توی راه‌‌پله دم در . کوپن‌ها را تحویل دادیم ، بقیه پول را شمردیم . یک دوزاری از حسین آقا گرفتیم زنگ زدیم به مامان،  ۶۱۱۳۲۸۳  ،  مامان گاز گرفتیم .
مامان غروب آمد خانه .  دوتا سیگار پشت هم کشید یک‌هو پاشد کپسول‌ها را دو طبقه بالا کشید توی پلکان ،  رگلاتور را به کپسو‌ل‌ها وصل کرد ، با آچار محکم‌شان کرد ، با دستی لرزان کبریت کشید اول آب‌گرم‌کن ، بعد گاز آشپزخانه ... خیلی دیر فهمیدم این‌ها اولین چالش مامان بود در انجام کارهای مردانه‌ی خانه . که می‌ترسید . که دست‌هایش می‌لرزید ..‌ مثل خودم همین دوتابستان پیش وقتی کولر گازی صدا می‌داد و خنک نمی‌کرد ،یک‌هو پاشدم دریچه‌اش را باز کردم فیلترهایش را درآوردم شستم  و جا زدم  ،  مثل اولین باری که چیزی غیر ضروری برای باربد خریدم حتی اولین باری که شراب قرمز کردستان‌م را صاف کردم ... مامان را می‌دیدم وقتی کارنامه‌هایمان را کپی گرفته بود و تا می‌کرد بگذارد توی پاکت نامه به مقصد اوین  ، وقتی  یک ماه مانده به نوزوز رخت عید ما را خریده بود ،  حتمن برق چشم‌هایمان یک‌جور بود . مثل اقبال‌مان .

 آلوچه خانوم | 7:18 PM 








Friday, November 17, 2017


برای‌ش تعریف کردم ، ن ده روزی سگ رفیق‌شان را نگه می‌داشت ، رفته بودند مکزیک . سگ با ادب و نزاکت ، گاهی توی خانه می‌شاشید . حتی بلافاصله بعد از گردش بیرون از خانه . دست آخر ن رفته پت شاپ، پرسیده؛ چه‌کند ؟ برایش توضیح دادند خانه‌ات را دوست دارد ، می‌شاشد تا قلمرو را نشانه‌گزاری کند . شاشیدنی از سر دوست داشتن.
این‌ها را وقتی گفتم که م تعریف می‌کرد وقتی زاییده ، آن روزهای عجیب و پر مشغله‌ی شش هفته‌ی اول گذشته ، وقتی تمام روز تک و تنها مشغول شیر دادن و عوض کردن جای بچه بوده ، به خود از ریخت افتاده‌اش توی آینه در تنهایی نگاه کرده می‌پرسیده ، کجا بودم وقتی دوستانم همین روزها را می‌گذراندند؟
برایش گفتم ما خیلی آگاهانه در مرزهای رفاقت شاشیده‌ایم . ماجرای سگ دوست ن را تعریف کردم تا بگویم ما از سر دوست داشتن ، فهم و شعور اجتماعی ، برای جلوگیری از ایجاد مزاحمت ، برای حفظ مرزها و مناسبات ، اشتباهی رفته‌ایم و گند زده‌ایم . آدمیزاد گاهی خیلی جدی هم‌دلی لازم دارد و ما پشت حفظ حریم شخصی ، قایم شدیم . خومان هم ندیدیم چه بی‌ابتکار عمل‌ایم . ته ظرافت رفتارمان خودداری و سکوت بود وقتی که باید دست کم برای هم چایی می‌ریختیم یا دوتا گیلاس پر می‌کردیم ، حتی بدون گفتگو ، فقط برای این‌که تاکید کنیم ، هستیم ! موجودیم و قابل لمس .
خیلی گذشت از آن روزها ... یک روزی غر می‌زدم برای‌ش از روزگار غریب‌م . گفت عامدانه خودم را دور نگه داشتم ، برایش تصویر کتاب‌نوشته‌های تاریخ‌دار را فرستاده بودم، شوهرم / ناتالیا گینزبورگ ... تقارن تلخ و مضحکی بود . مات مانده بود که حقیقت دارد ؟ گفتم بله ، همین‌قدر گل‌درشت و بی‌ظرافت!
می‌گفت باز هم خودم را دور نگه داشتم . گفتم من هم دور ماندن‌ت را احترام گذاشتم ، خندیدیم هر دو ، اقرار کردیم هردو شاشیده‌ایم ... می‌دانستیم چه می‌گوییم.
آمد پیش‌م . همین چند روز پیش ، یک جمعه‌ی دلپذیر ... سه تا گلدان بی‌ربط و رابطه‌ی پای پنجره را نشان‌ش‌ دادم . بن‌سای را خودش آورده بود چند هفته پیش ، بنفشه‌ی آفریقایی قدیمی به گل نشسته و سیکلمه‌ی سال قبل رفیقی  . سرحال و سرزنده . گفتم؛ می‌دانی؟ سه روش نگهداری متفاوت دارند ، اما پای این پنجره‌ی رو به جنوب ،  یک‌جور و  بی‌هیچ آداب و ترتیبی آب‌شان می‌دهم . مثل گاو آب می‌خورند مثل نگاتیو نور می‌بلعند . حالا فهمیده‌ام  باز هم گند زدیم وقت محاسبه . سگ دوست ن یادت می‌آید ؟ ... یادش بود ! بقیه‌اش را خودش گفت ؛ چه‌قدر تلاش کردیم تفاوت‌ها را بفهمیم و مطابق‌ش رفتار کنیم . که کلیشه‌ها بی‌رحمانه‌ترین واقعیت‌های روزگارند .  همان کلیشه‌هایی که بیش‌ترین تلاش را کردیم تا ازشان فاصله بگیریم . تلاشی بیهوده .
هر دو بسیار خسته بودیم ... بسیار !

 آلوچه خانوم | 4:16 PM 








Monday, November 13, 2017

بردباری آدمیزاد هولناک‌ست. از استیصال‌ش بزرگ‌تر ، فراگیرتر، ترسناک‌تر. از امیدش جان‌فرساتر.
خیلی وقت بود فکر می‌کردم از امید فرساینده‌تر داریم ؟ امروز پیدایش کردم . بردباری ... صبرِ کشنده. این تاب آوردن لعنتی !

 آلوچه خانوم | 8:09 PM 








Sunday, October 29, 2017

من، وبلاگ آلوچه‌خانوم،‌ به همین اسم و رسم و آدرس، پانزده سال دارم. گیرم پراکنده و چند خط درمیان. به‌هر حال گاهی چیزکی هست ، که از فیلتر درفت‌های بی‌پایان مکتوب و غیرمکتوب، مست و هوشیارم بگذرد و این‌جا سنجاق شود.  همین‌جایی که  ناخشنودی‌ام را بابت بروز و ظهورش قایم نکرده‌ام . حالا گمانم دوست‌ش دارم. این‌جا شاهدِ من‌ است.

 آلوچه خانوم | 11:38 PM 








Friday, September 22, 2017

اگر دستم می‌رسید همه‌ی مردم شهر را می‌‌بردم مستند بزمِ ‌رزم را  ببیند. شریف و نجیب! سخت‌جانی تحسین برانگیز  آدم‌های جلوی دوربین اصرارشان برای ماندن، بودن و ادامه‌دادن یادتان می‌آورد؛ ما را به سخت‌جانی خود... در جمیع جهات! و یک عالمه واقعیت درجریان دیگر.
آب دست‌تان است  زمین بگذارید و به تماشای بزم رزم بروید. به تماشای خودتان بنشینید، دل به دل خودتان بدهید. 


 آلوچه خانوم | 12:14 AM 








Wednesday, August 16, 2017


ما از استیصال می‌میریم. توی کتاب‌ها بعدتر درباره‌ی ما این‌طور می‌نویسند؛ گونه‌ای از حیات، که استیصالی کشنده منقرض‌ش کرد‌. بس که مستاصل، امید را پایید .  

#فرزنداحمد

 آلوچه خانوم | 10:07 PM 








Friday, August 04, 2017

عکس گلدان‌م را برایش فرستادم‌ ، سرحال و سرزنده . گفت حتمن خودت همین‌طوری، باید گلدان‌هایم را ببینی مثل حال این روزهایم . رفتم نشان‌م داد ، پژمرده و رنجور! مثل خودش . دست کشید به پیچک گفت فقط بی‌عارها همان فرمان پیش می‌روند. وزن کم کرده. ما رشتی‌ها می‌گوییم رنجِ باریکی . یعنی از رنج باریک شدن .
رنج قرابت می‌آورد، اخوتی نانوشته. به‌طرز غریبی در گوشه‌های ناپیدای رنجی که جنس یک‌سانی دارد، شریکیم. رنجی که سخت است و حمل مدوام‌ش ، آن رنجوری ، حق هیچ‌کسی نیست. هیچ‌کس! 

 آلوچه خانوم | 4:01 PM 








Sunday, July 23, 2017

چند بار زنگ زده بودم، سعی کرده بودم آرامش را توی صدایم تقلید کنم که می‌آیم مامی،کارم گیر کرده، ترافیک است، همچین چرندی! وسط کلافگی بی‌فایده‌ترین گفتگوی دنیا ... وقتی رسیدم بی‌بی‌سی تصاویر ایمی‌ واینهاوس را پخش می‌کرد، همان روز تمام شده بود یا تمام‌ش کرده بود، هنوز معلوم نبود! در پس‌زمینه بک تو بلک، پخش می‌شد. گوینده‌ی خبر از آلبوم آخر می‌گفت که ترکانده بود و من فکر می‌کردم  چه‌قدر پر از خشم بوده وقتِ نوشتن که آن‌قدر صریح regret را با آن wet هم‌قافیه گرفته و حتی آن bet. بعد یک‌هو یاد تمام انکارهای آن گفتگوی بیهوده و فرساینده‌ی عصر افتادم، از هر طرف نگاه می‌کردی به ‌نظر مضحک می‌آمد، هم تلاش من برای پیدا کردن راهی در سنگ برای میخ آهنین، هم آن ادله و انکار دروغ و بی‌پایه‌ی جلوی روی‌م. اما می‌دانستم ادامه می‌دهم هم آن تلاش و گفتگو را، هم یک عالمه چیز دیگر را، می‌دانستم صدبار مرده‌ام، صد بار دیگر هم می‌میرم ، آن‌قدر که از مردن نمی‌ترسم، یادم آمد همان‌وقت که صندل‌م گلی شده بود، وقت تمیز کردن‌ش این را هم گفته بودم. راست می‌گفتم.
گوینده از جوایز گرمی می‌گفت روی تصاویر موزیک ویدیو، دخترک با آن آرایش موی عجیب و خط چشم پهن و سیاه، با آن عمد غریب در حفظ آن سر و شکل می‌خواند که به سیاهی برمی‌گردد. نه دخترک، که مثل زنی که همه چیز را می‌دانست. ترانه نسخه‌های متعددی فروخته بود، کلی جایزه برده‌بود وقتی خواننده برای گرفتن‌شان روی پا بند نبود با آن همه مخدر و کسی گوش نکرده بود که می‌گوید به سیاهی برمی‌گردد. برای من اما، همه چیز تقارن غریبی داشت، مثل یک پیش‌آگاهی!
همان‌جا ، همان‌لحظه به خودم قول دادم. می‌دانستم صد بار مرده‌ام و احتمالن صد بار دیگر هم خواهم مرد، اما نمیرم. قول دادم که نمیرم. دقیقن شش سال پیش به همین وقت و ساعت.

 آلوچه خانوم | 9:39 PM 








Tuesday, May 23, 2017

ای صبح روشن
چشم و دل من
روی خوش‌ت را
آئینه‌داران *

*فریدون مشیری

 آلوچه خانوم | 10:41 PM 








Wednesday, May 17, 2017


حال من ؟ حال ما ؟ حال این‌روزها ؟ چیزی شیبه به بیم هشتاد و هشت و هم‌زمان امید هفتاد و شش .
می‌دانی ؟ هر جور در این‌ بزنگاه‌ها فکر کرده باشی ، هر تصمیمی گرفته‌‌باشی، همراه بوده باشی یا به هر دلیلی نشد دل‌ت را راضی کنی به مهر روی شناسنامه! سی اردی‌بهشت میوه و یا هزینه‌اش، هر دو مال همه‌ی ماست، ما هم‌دردیم! کاش همراه شوی عزیز بلکه برسد آن لحظه‌ای که پنجره، بغض دیوار را می‌شکند ...

 آلوچه خانوم | 3:06 PM 








Sunday, May 14, 2017

میرحسین موسوی در بیانیه‌ی سیزدهم نوشته بود ؛ روز تولد اینجانب روز آشنایی با شماست ... ما را می‌گفت. کرامت‌مان را یادمان آورد ، هشدار داد حرکت پویای‌مان به کیش شخصیت آلوده نشود۰ تمام این هشت سال دنبال روز آشنایی ما با خودمان گشتم. این روزها بین اخبار انتخابات پیدایش کردم .
چهار روز مانده به بیست سالگی دوم خرداد پای صندوق می‌رویم . چهار روز مانده به بیست سالگی آشنایی ما با خودمان. می‌دانم تاریخ از جایی که من یادم می‌آید شروع نمی‌شود. می‌دانم پیش‌تر اتفاقات زیادی افتاده، بهای سنگینی پرداخته شده ، بهایی بسیار سنگین و به ناحق ... ولی ما هم‌دیگر را پای صندوق پیداکرده‌بودیم. فهمیدم ما ، مائیم و بعدترش بالاخره آن تغییر بزرگ اتفاق افتاد، ما شبیه سیاست‌مداران‌مان نشدیم . آن‌ها را شبیه خودمان کردیم. هر که می‌خواهد بشنویم‌ش به زبان مشترک دوم خرداد با ما حرف می‌زند.
می‌گفتند ، می‌گویند مگر خاتمی چه‌کرد؟ کاری از این بزرگ‌تر، ماندگارتر سراغ دارید ؟ در حالی که ما را برای‌مان شمرد و نشان‌مان داد چه‌قدر زیادیم ، مدارا و حوصله را یادمان داد . همان صبر و حوصله‌ای که میرحسین موسوی جابه‌جا در بیانیه‌هایش یادمان آورد .

من چهار روز مانده به بیست‌سالگی تولد مشترک‌مان به حسن روحانی رای می‌دهم . کلیشه‌ی انتخاب بین بد و بدتر جواب نمی‌دهد ، این‌قدر چماق اخوت سگ زرد و شغال را توی سرمان نزنید.من بین راه و بی‌راهه، راه را انتخاب می‌کنم، با درصد رضایتی قابل قبول از عملکرد چهار‌ساله‌ی دولت‌ش. کاش شما هم رای بدهید، کاش چهار روز بعدش بیست‌سالگی آشنایی‌مان را با خوشی جشن بگیریم .

 آلوچه خانوم | 8:48 AM 








Saturday, April 29, 2017

Helen : At first, Noah seems like the greatest guy on earth. He's, there for you, and he wants you, and he's romantic and passionate and understanding. But then you start to really get to know each other, and he feels safe enough to let you see who he really is. And then he takes all of his fears, all of his failure, all of his petty bullshit, all of his fucking headaches in the morning, and he makes all of that your fault. And then you become the enemy just because you know who he is. And then one day, somebody's going to show up at your house, thinking they fell in love with the greatest guy on earth ...

The Affair , Season 2 / Episode  5


 آلوچه خانوم | 2:47 PM 








Friday, April 21, 2017

 عکسی که توی آن رو به دوربین نگاه نمی‌کند، دست به دست می‌شود با پانوشت "نوش‌دارو بعد از مرگ سهراب". فکر می‌کنی تلوزیون خانه‌ی بن‌بست اختر روشن بوده این وقت شب؟
بیستم خرداد هشتاد و هشت خیابان آزادی دریای آدمیزاد بود، یک عده روبروی شریف فریاد می‌زدند"جوونی‌مون حروم شد ، چارسال تو تموم شد " تمام نشده بود اما، چیزهای بیش‌تری حیف و حرام شد. هنوز هم تمام نشده. این میان فقط پرهزینه‌ترین تاخیر هشت ساله‌ی دنیا گذشت. خب ما هم همین را می‌گفتیم . نوشتیم روی برگه انداختیم توی صندوق. آن‌هایی که یک شبه اسم مهاجرت‌شان شد تبعید، بهای نشمردن برگه‌ها را خوب می‌دانند. سالن‌های ملاقات شاهدند. سنگ آن چند گور یک‌طوری سنگینی می‌کند که بابت نوشتن این چند خط این وقت شب از خودت بدت می‌آید ، مچ خودت را می‌گیری که، اَه، چه وقت بازی با کلمه است؟ ... یک حال غریبی نیش می‌زند اما . نمی‌شود ردش این‌جا نماند. از آن شب‌ها‌ست که سبکیِ غریبی سنگینی می‌کند، طوری که له می‌شوی.

.

.

.

.

۰

.

.

.

#یادآر




 آلوچه خانوم | 3:42 AM 








Thursday, March 30, 2017

سال‌ها پیش خطاب به اراذل فاضل و شنگول، از خودش این‌طور نوشته بود " گناه پدر بر دوش و فرجامِ کار در آغوش "  آخرش را هم این‌طور تمام کرده بود  "باید صبور بود ، که هستیم "  ... که بود ! زیااااد . با همه‌ی آن سنگینی بار بر دوش و در آغوش !

هم‌بازی و هم‌راز بچگی‌هایش چند وقت پیش می‌گفت  "فصلِ دروی ما رسیده" ... به همین صراحت و تلخی که لرزه به تن‌ت می‌انداخت . بخیل‌تر از زندگی سراغ دارید؟ آن صدای رسا  که به وقتش با ناز و رندی برایمان می‌خواند را  چه‌طور پس‌گرفت؟ چه‌طور هر بار بهار، گوشه‌های ترسناکی  از فقدان را شیرفهم‌مان می‌کند ... شاید بزرگ‌ترین گردنکشی امروز این باشد که به سوگ و سوگ‌واری تن نداد، به جایش زندگی پرتلاش و ثمرش را جشن گرفت  و یادمان بماند " باید صبور بود ... که هستیم ".
فقط هنوز نمی‌دانم/نمی‌دانیم، چه‌طور! 

چه‌وقت رفتن بود، آقا مستفا ؟

 آلوچه خانوم | 2:15 PM 








Thursday, March 02, 2017


یک چیزی که نمی‌دانم چیست ، به من می‌گوید موظفم به نوشتن این خطوط . برای همان چاهارتا و نصفی خواننده‌ی قدیمی که مثل خودم به این‌جا وفادار مانده‌اند، دست کم یک‌بار برای همیشه .  موظفم به ثبتِ آخرِ قصه و بگویم این‌جا هیچ‌وقت کسی دروغ ننوشته ، چیزهایی که ثبت شده حقیقت داشت، اما گاهی، همه‌ی واقعیت نبود. همین! به‌تر که نگاه کردم دیدم واقعیت همیشه و همواره بین خطوط این‌جا، به وضوح خودش را نشان داده. پنهان‌کاری‌ نکرده‌ام . علی‌رغم این‌که از پنهان‌کاری و انکاری غریب، رنجِ دوران برده‌ام.
موظفم  به نوشتن این چند خط ، شاید برای  پسرکی که‌ امروز سیزده‌ساله‌ است، برای آن مبادایی که این‌جا سرک خواهد کشید، یک وقتی !

تمام شد ؟ بلی !  تمام شدن علی‌رغم همه‌ی خلاصی‌ای که توی دل‌ش دارد، تلخ‌ است.  هم تلخی‌اش واقعی‌ست هم خلاصی‌اش. آدم‌هایی که عزیزشان فراموشی گرفته، می‌گویند؛ پروسه‌ی از دست دادن را پیش از وقوع مرگ  از سرمی‌گذرانی . وقتی ماهیت انسانی ذره ذره تغییر می‌کند . شاید تک لحظه‌ای در میانه‌ی بی‌خبری، نگاه‌ش به نگاه‌ت گره بخورد ، لبخند بزند . اما می‌دانی " او " این‌جا نیست و "لبخندش" اکنون نقش نبسته   ...  کجاست ؟  نمی‌دانی ! حالا هی خودِ حالایت را به یادش بیاور و خودِ حالایش را! تلاشی‌ست بیهوده که حاصلش تنها فرسودگی و بی‌اعتباری‌ست . ترک شدن شبیه به همین است. اما همه‌اش همین نیست .  ترک شدن پر از ناکامی‌ست . ناکامی‌ای که می‌تواند اما، خالی از شرم باشد! اگر  اتفاق شرم‌آور را،  تو رقم نزده باشی . لحظه‌ی بزرگی‌ست وقتی باور می‌کنی، می‌شود ، حتی اگر  همه‌ی پیامدهای سهمگین و غریب‌ش سهم تو باشد و شرم‌ش مال تو نباشد. خلاصی غریبی داشت این لحظه‌ی پریدن و رها شدن، با همه‌ی بیم وامیدهایش.

تمام شد ؟ نه !  در عزیزترین داشته‌ی دنیا شریک‌ایم . جان زیبای سیزده‌ساله‌ای که تا دنیا دنیاست باید کنارش باشیم، رفاقت‌مان ، هم‌دلی و هماهنگی‌مان را لازم دارد تا پایش را روی شانه‌هایمان بگذارد بالا برود و چرخه‌ی باطل موعود را بشکند ... شاید که آینده از آن او !
 

 آلوچه خانوم | 1:11 AM 








Sunday, October 23, 2016

خواهرم دخترش را بغل کرد دراز کشید وسط اتاق که یعنی وقت خواب است.  مامان نور را کم کرد طرف دیگر بچه دراز کشید گفت بخوابیم.  من،  نیمه ملنگ، یک‌هو چپیدم بین مامان و بچه، چسبیدم به مامان.  مامان گفت بچه‌ی من خوابید . بییش‌تر چسبیدم به مامان. خواهرهایم خندیدند. مامان و خودم اما،  خودمان می‌دانستیم.  مامان دست کشید به شانه‌ام.  به موهای کوتا‌هم.  به دست‌هایم.  گفت،  مار تی خسته جانه ره بیمیره.  من؟  نه دلم خواست پرت شوم به دورترها، نه بترسم از فردای نیامده. آرام خوبی گرفت جانم. 



می‌گوید بنویس.  می‌گویم چی؟  می‌گوید بنویس ، شروع کنی راه می‌افتی. فکر می‌کنم منظورش این‌ست که خودش می‌آید.  می‌گویم خودش هست.  ساری و جاری. حال‌م را می‌گویم. بگذار سر و شکل‌ش ندهم ،  کلمه خطرناک‌ست گاهی،  حقیرست گاهی،  کم و بی‌وزن.  بگذار همین‌طور بی‌نشان و نشانی برای خودش بپلکد این حال غریب . نه که عین این کلمات را بگویم اما همین‌ها را توضیح می‌دهم. می‌گوید حیف‌ست ، راست می‌گوید،  گاهی می‌ترسم جزئیات یادم برود بعد فکر می‌کنم  چه اهمیت دارد؟ حافظه‌ی من پر از جزئیاتی بی‌مصرف‌ست که هیچ‌گاه به کار نیامده.  نمی‌گویم مهم این‌ست که تو به من می‌گویی بنویسم.  بعد از همه‌ی چیزهایی که برایت تعریف کردم.  همه‌ی چیزهایی که یک عمر قایم‌شان کرده بودم. سر بی‌رازم را گذاشتم زمین،  گفت مار تی چشم ره بیمیره.  داشتم گریه می‌کردم.  خسته بودم.  دنیا روی دلم بود،  گفتم دیگر نمی‌شود.  دنیا روی دل‌م سنگینی می‌کند،  گفت مار تی او دیل ره بیمیره. پرسیدم باید چه کنم.  گفت  تو هر کاری بکني درست‌ست. نفس راحت کشیدم.  خوابم برد. همین دوتا پائیز پیش. یک روز جمعه.  وقتی برمی‌گشتم گفت ما خیلی کم‌ایم،  مراقب خودت باش.  قول دادم مراقب خودم باشم و بودم. 
حالا این‌جاست. سرم شلوغ‌‌ست. کمک‌ لازم دارم، سه ماه‌ست همه چیز را رها کرده تمام‌وقت هوایم را دارد. وسط‌هایش در هر فرصت خالی به دوتای دیگر رسیدگی می‌کند،  هر پنج‌تایمان را،  سه دختر و دو نوه را داشت و دارایی می‌کند. با هر کدام به زبانی متفاوت،  آرام‌ست،  صبور‌ست، انگار نه انگار همان زن  سرسختی‌ست که حرف، حرف خودش بود. که هیچ‌وقت واقعیت را نمی‌پذیرفت،  هی دوید دنیایش را شبیه رویاهایش کند و هی بیش‌تر از دست داد .ما هم،  همراه‌ش از دست دادیم.  مرور نمی‌کند،  مرور نمی‌کنم.  گنج‌ش را کشف کرده بی دریغ تقسیم می‌کند،  جنس خاصی از عطوفت مادرانه/پدرانه وجود دارد که  معجزه می‌کند.  عطوفتی سرشار از تایید و تحسینی بلندنظرانه. مامان معجزه‌ی ما شد در روزگار بی‌پدری و بی‌کسی.  با دست خالی  با قلب بزرگ.

 آلوچه خانوم | 12:44 PM 








Thursday, June 23, 2016

کاش بودی این قیمه را با هم می‌پختم.  اگر بودی اصلن امروز قیمه نمی‌پختم.  تلفن می‌زدم می‌گفتم  امشب بساط الغوث الغوث به راه است ؟ خلصنا از کدام نار ؟ ماها که مرگ برایمان عروسی‌ست!  به من می‌خندیدی. من می‌گفتم یک روزی هدایت می‌شوی عنایت، یادت می‌آوردم شب‌های چاهارشنبه سی سال پیش ما می‌خواستیم «بو ژست» ببینیم تو از شبکه‌ی دو سخنرانی جوادی آملی.  چه‌قدر به خودت بیش‌تر خوش گذشت به نفع ما کوتاه آمدی؟ حالا حیفِ شبِ تعطیل نیست؟ پاشو بیا این‌جا، شاید من هم مثل آن دوسال که نوجوان و نادان بودم  باهات الغوث الغوث خواندم، بعد از مناسک خودم اما.  فردایش دوتایمان هنگ‌اور می‌خوابیم. خواب روزه‌دار عبادت است.  تو می‌خندیدی و می‌گفتی خیلی حیوانی آناهیتا. من می‌پرسیدم؛ پس بروم خانه‌ی خودم؟  این را مثل روح‌الله مفیدی توی دایی‌جان ناپلئون می‌گفتم، تو هم ریسه می‌رفتی از خنده. و من ذوق می‌کردم که خنداندم‌ت.  شاید هم دست‌آخر می‌گفتم برایم دعا کن عنایت.  اگر بودی حالا دیگر دستم برایت رو شده بود، نقابی در کار نیست دیگر،  می‌دانستی چرا می‌گویم  دعا کن. 
می‌دانی اما؟  من از دعا کردن تو می‌ترسم. مامان می‌گوید پدر مادرها حتی از آن دنیا (کدام دنیا؟) دعایشان حافظ‌ بچه‌هایشان است. یک عمر از ته دل خواستی و خدا روبرگرداند. « من می‌دانم و او »  همیشه همین را گفتی.  نمی‌دانم داشتی‌ش یا نه!  اما مطمئنم او تو را داشت .  همیشه فکر می‌کنم خوش‌به حال خدای عنایت،  که عنایت و ایمان‌ش را داشت.  
من هم مثل تو بودم عنایت.  آن صبر غریب و ترسناک، آن ایمان!  اما یک طور دیگرش.  گاهی مثل حمید هامون فکر می‌کردم این ضعف من از تو می‌آید؟ الآن اما فکر می‌کنم ضعف؟ حالا می‌فهمم صبر تو داشته‌ی اصیلی بود بابا. هر کسی ندارد. دادی‌اش به من. حالا همان صبر نفرت‌انگیز  که ازش بدم می‌آمد را، توی خودم دوست دارم، خیلی زیاد .  حالا می‌فهمم آن «من می‌دانم و او»، عشقی بی‌پایان اما ترس‌خورده بود.  حتی آن را هم به من دادی.  گیرم شکل دیگری از آن را.  بعدترش نبودی تا برایت بگویم « در دهر چو من یکی ... » آن‌قدر قایم‌ش کردم تا دست آخر ندیدی و از خودم چیزی نشنیدی. 
دارم برایت قیمه می‌پزم، خوش‌آب و رنگ درآمد، با دو بند انگشت روغن. همان‌طوری که دوست داشتی،  زعفران نیم‌کوب ریختم روی یخ رنگ بیندازد.  صبح بادمجان‌ها را دست‌چین کردم، با حوصله سرخ‌شان کردم. برنج پیمانه کردم تا افطار وقت دارم  دم کنم ته‌دیگ سیب‌زمینی خوش‌رنگ بگیرم.  شب سال‌ت نبودم، آداب بی‌پدری را با فاصله در اولین فرصت به جا می‌آورم.  مامان  صبح پای تلفن می‌گفت، شب خوبی‌ست،  هم  نزدیک شب قدر است هم پنجشنبه است و من از شنیدن این جمله‌ها بیزارم.  کدام قدر؟  کدام تقدیر؟ چرا روزگار قدر تو را ندانست.  قدر شرافتت را !  آن همه الغوث الغوث،  از کدام آتش؟ تو که سهم‌ت از روزگار جز سردی نبود! 

 آلوچه خانوم | 6:27 PM 








Wednesday, May 04, 2016

سه‌تایی نشسته‌ایم روی جدول چشم‌مان به سرازیری  کنار هتل آن‌ور چاهارراه‌ست.  مامان دسته‌گل‌ها را خوابانده توی جوی خشک کنار جدول روی‌شان را با پر چادر مشکی‌اش پوشانده.  این‌جا تنها جایی‌ست که مثل باقیِ زن‌ها چادر سرش می‌کند. صبح بردمان گل فروشی سرخیابان.  گل خریدن بلد نیستم. چها رنگ میخک برمی‌دارم،  سفید، سرخ ، صورتی و زرد . گل فروش می‌چپاندشان بین یک کپه عروس صورتیِ ریز،  پائین‌‌ش را فویل می‌پیچد، با روبان زرد باریک  پاپیون بی‌ریخت کوچکی پایش می‌بندد، می‌دهد دست‌م.  دسته گل ریحانه هم همین ریختی‌ست با همین جزئیات. به چشم‌مان خوشگل‌ند اما. با افتخار دست‌مان گرفته‌ایم تا همین سربالایی. اما حالا مامان قایم‌شان کرده.  شب قبل پاچ باقلا پوست گرفته،  چند حبه سیر،  یک مشت شوید خشک،  زردچوبه ، فلفل سیاه. روغن حتی،  همان‌طور خام در قابلمه را بسته گذاشته توی یخچال. توی چشم‌هایش با مداد بِل سیاه خط باریکی کشیده که تا صبح هاله‌ای ازش باقی بماند.  ابروهایش هنوز پر است،  همین‌طور صورتش.  سه سال هفت ماه و پنج روز است دست به ترکیب‌ش نزده. حتی دو هفته  پیش‌ ، برای عقدکنان خواهرش.  قرار است شنبه برود اُبری. گل‌ها را قایم کرده،  قایمکی سیگار می‌کشد،  قایمکی داریم از خوشی بال درمی‌آوریم. دو روز پیش، آخرین سه‌شنبه  نگذاشت  از مدرسه غیبت کنیم،  آخرین ملاقات را خودش تنها رفت،  گفت عوض‌ش پنج‌شنبه  ما را مدرسه نمی‌فرستد. سه‌تایی با هم می‌رویم. صبح برایمان دوتا دسته گل یک شکل گرفته که حالا دارند زیر چادرش کف جوی خشک کنار جدول پائین لوناپارک می‌پلاسند. حساب‌ش از دستمان در رفته  مینی‌بوس باشیشه‌های رنگ شده چند بار سر پائینی بغل هتل را  پائین رفته خانواده‌ها را به سالن ملاقات برده و برگردانده.  نمی‌شناسیم‌شان، ما سه‌شنبه‌ای‌ها را  می‌شناسیم. اما همه‌ی ما، آن مالش دل را می‌شناسیم. وقت تماشای خانواده‌‌هایی که با دسته‌گل  چشم‌شان به سرازیری آن‌ور خیابان است.  به‌خاطر همین گل‌ها را قایم کرده. طرف‌های ظهر بالاخره بابا نمی‌دانم از کدام  مینی‌بوس پیاده می‌شود.  من و ریحانه گل‌ها را از زیر چادر می‌قاپیم سمت‌ش می‌دویم. میخک قرمز دسته‌ای که دست من است خم برداشته. ته‌مانده‌ی خط باریک توی چشم‌های مامان شره کرده روی صورتش.  دوربینی این لحظه - ظهر هجدهم اردی‌بهشت شصت و پنج - را ثبت نکرده که شادترین تصویر روزگار چاهار نفره‌ی ماست.  بابا اما پشت شیشه‌ی سالن ملاقات شفاف‌تر بود انگاری . حالا به چشم من خاکستری‌تر از همیشه است. روزه است. حواسمان نبود  دو سال اخیر همه‌ی دوشنبه‌ها و پنج‌شنبه‌ها روزه بوده. باقالی قاتق می‌ماند برای شام.

سالگرد آزادی‌اش از آن مناسبت‌هایی بود که دوتایی با هم حسابش را داشتیم و به‌ش تبریک می‌گفتم.  اگر بود و این روزها با هم تلفنی حرف می‌زدیم یا هم را می‌دیدیم ،  یادش می‌آوردم که هجدهم اردی‌بهشت همین روزهاست،  می‌گفتم؛ امسال  می‌شود سی‌سال. حتمن می‌گفت: « ما را به سخت‌جانی خود ...»

 

 آلوچه خانوم | 2:54 PM 








دفترچه‌ی یادداشت‌های آلوچه خانوم و همخانه‌اش



فید برای افزودن به ریدر


آلوچه‌خانوم روی وردپرس برای روز مبادا


عکس‌بازی


کتاب آلوچه‌خانوم


فرجام




آرشیو

October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 20009
September 2009
October 2009
November 2009
December 2009
January 2010
February 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
November 2010
December 2010
January 2011
February 2011
March 2011
April 2011
May 2011
June 2011
July 2011
August 20011
September 2011
October 2011
November 2011
December 2011
January 2012
February 2012
March 2012
April 2012
May 2012
June 2012
July 2012
August 20012
September 2012
October 2012
November 2012
December 2012
January 2013
February 2013
March 2013
April 2013
May 2013
June 2013
July 2013
August 2013
September 2013
October 2013
November 2013
December 2013
January 2014
February 2014
March 2014
April 2014
May 2014
June 2014
July 2014
August 20014
September 2014
October 2014
November 2014
December 2014
January 2015
February 2015




Subscribe to
Posts [Atom]






This page is powered by Blogger. Isn't yours?