آلوچه خانوم

 






Friday, March 22, 2019

چند ساعت مونده به تحویل سال خواهرم زنگ زد که؛ « اورژانس اومد، الان بیمارستانیم، مامان!» و من وسط سر خوشی سرسبزترین هفت‌سین‌م، روسری قرمز گذاشتم رو فرفریام، رژ قرمز زدم، یک بغلی هم پر کردم که خب تحویل سال بیمارستانیم و راه افتادم.
گویا اوضاع تحت کنترل بود و جای نگرانی نبود . همه تحویل سال سر از خونه مامان درآوردیم. اون‌قدر تلاش کردیم که کلن خودمون رو بزنیم به اون راه که فرداش له و لورده هر کدوم‌مون یه گوشه افتادیم .
اما اون چند ساعت چیزای مهمی حالی‌مون کرد... در درک فقدان، لمس مختصات‌ش به جایی رسیدیم که توش طمانینه و آرامشی هست. این‌جا، این نقطه، غنیمته... گفتن‌ ازش شاید درست نباشه اما تمام دغدغه‌ام این بود که آنا ... هانیه رو مراقبت کن، هانیه می‌گفت فکر کردم هانی، همینه دیگه! می‌ترسیدی پیش اومد. دیگه نترس. ریحانه شام پخت که یا بیاره بیمارسنان یا خونه مامان. هر سه، آرام و مسلط.
سال که تحویل شد همه از ته دل خندیدیم. می‌دونید!؟ گاهی همه چیز اون‌قدر واقعیه که جایی برای بازی با کلمه نمی‌مونه. شب وقت خواب فکر می‌کردم همینه!  همین‌قدر واقعیه. رک و پوست‌کنده و بی‌ملاحظه و سرزده... روئین‌تنی می‌طلبه... گمونم شدیم .

 آلوچه خانوم | 1:35 PM 








Sunday, March 17, 2019

آن‌قدر آرام و یواش و شل خانه‌تکانی کردم که باورم نمی‌شد انجام شود، نمی‌دانم چه شد که خوب پیش رفت راستی راستی دارد تمام می‌شود. پنجره بی‌پرده آشپزخانه  تقریبا همیشه تمیز است . اپ هواشناسی می‌گفت جمعه و یک‌شنبه بارانی‌ست. گذاشتم‌ش برای روز آخر. باربد هم نیست که بترسد. همیشه می‌گوید وقتی من نیستم تمیزش کن. می‌ترسم وقتی روی لبه‌ی بیرونی باریک پشت پنجره می‌ایستی و تمیزش می‌کنی. مامان هم همین را می‌گوید. همه یادشان رفته همیشه خودم این‌کار را کرده‌ام. غیر از وقتی که برای اسباب‌کشی خانه را آماده می‌کردیم و آن دوسالی که در خانه کار می‌کردم و آقا مصطفی یک هفته درمیان همه‌جا را می‌سابید.
باید فکری به حال پرده‌ کنم. بعد از هفت سال و نیم مقاومت، بالاخره بازسازی (نوسازی) خانه‌ی روبرویی تسلیمم کرد. اما به‌ش که فکر می‌کنم حالم یک‌هو بد می‌شود. یعنی این چند روزه یک‌هو می‌بینم حال‌م بد است بعد فکر می‌کنم چی ناراحتم کرده و یادم آید پنجره‌ی نازنین‌م.  بعد فکر می‌کنم برای گرفتن انتقام، آن رومیزی عزیزم را تبدیل به پرده می‌کنم که ردی از تمردم در تن دادن به این اجبار باشد. بعد مچ خودم را می‌گیرم که؛ آنا فقط یک پرده‌است، بدیهی‌ترین چیزی که هر پنجره‌ای دارد. وا بده.
دیروز میل پرده خریدم گذاشتم پشت یخچال. قرار بود میم بیاید نصب‌ش کند. عمدا گیره نگرفتم. میله به دست توی کوچه مصمم‌تر شدم ایده تبدیل رومیزی را با قلاب کنفی و میخ، به پرده را عملی کنم. میم هم دریل یادش رفت. نفس راحتی کشیدم و یادم آمد وا نداده‌ام. وا نمی‌دهم. بعد از آن حیاط دو وجب در چهار وجب پناهنده شدم به این پنجره‌ی رو به جنوب. هر چند ساخت و ساز دیدش را به‌کل کور کرد هنوز اما پنجره‌ی من بود. همین عکس گوشه‌ی صفحه را می‌گویم  با چندتایی گلدان (یادم باشد خاک بگیرم).
باربد می‌گوید ذات وفاداری داری. پرسیدم چه‌طور؟ چندتایی مثال زد که هیچ‌وقت به‌شان این‌طور نگاه نکرده بودم. پرسیدم حالا این بد است یا خوب؟ گفت مهم این است این ویژگی تو را متحمل زحمت می‌کند. زحمتی که خیلی‌ها به خودشان نمی‌دهند و نتیجه‌ی نهایی دست کم به ظاهر فرق زیادی ندارد.
حرف زدن باهاش عجیب است. منطق قشنگی دارد که گاهی با بی‌رحمی نوجوانانه‌‌اش قاطی می‌شود. می‌دانی اشتباه نمی‌بیند اما خب همیشه این مواجهه آسان نیست. این روزها فکر می‌کنم خیلی چیزها مطابق خواسته‌ات پیش نمی‌رود اما عجیب‌ترین‌ش (دل‌م نمی‌خواهد بگویم سخت‌‌ترین‌ش چون عیش مدام است، اما خب توی این پرانتز گفتم یک‌جورهایی) تبدیل بچه‌ات به نوجوان است حتی وقتی دقیقا همانی است که می‌خواستی. این نوجوان دلبر و خوب و به‌جا!
این روزها خیلی فکر می‌کنم.  به خودم گیر داده‌ام برای زمین گذاشتن چیزی که آزارم می‌دهد و  هنوز نتوانسته‌ام حل‌ش کنم، مثل آخرین ماه‌‌هایی که اضافه وزن و احساس ناتوانی دربرابرش بیچاره‌ام کرده بود. دست آخر هم به روشی که هیچ اعتقادی به‌ش نداشتم حل شد. گاهی فکر می‌کنم شاید شیوه همین‌است. راهی که هیچ اعتقادی به‌ش نداری اما ممکن‌است برایت کار کند. مشاورم می‌گفت این حال، سر این گردنه‌ از زندگی چیز عجیبی نیست . گفتم می‌دانم. اما کنار آمدن با این‌قدر معمولی بودن، کار سختی بود، کار سختی‌است. یکی هستی مثل همه، کلیشه‌ای‌ترین اتفاقات دنیا برایت افتاده. دقیقا سر همان بزنگاه‌هایی که پیمانه‌ها پر می‌شوند، تقویم‌ها ورق می‌خورند،  ترکیب هورمون‌ها تغییر می‌کند. گفتم پدرم درآمد تا با همه‌چیز مدل خودم برخورد کنم. گفت می‌دانم مزدش را هم داری می‌بینی، این دستاورد است. اما شاید به این همه زحمت نه‌که نیارزد، بدون این متحمل شدن جایی دور از این‌جا نایستاده بودی. خسته‌ای‌... خسته بودم .
بی‌ربط شد این یادداشت (اگر آخرش زدم روی دگمه‌ی پابلیش برای این است سال دیگر، همین روز بیام به این پست لینک کنم و بگویم زمین گذاشتم آن چیزی را که مثل اضافه وزن دو سال پیش دارد مرا می‌خورد، آمین) نشسته‌ام توی کافه‌ موبایل‌م را درآورده‌ام این‌ها را روی اپ بلاگ‌اسپات می‌نویسم تا وقت بگذرد، بروم زیبا، زیر ابرویم را مرتب کند و مارال ناخنم را  ترمیم کند، (توی نوت انتهای لیست خرید، اضافه می‌کنم؛ رنگ‌مو). باربد به پیشنهاد خودش امشب از مدرسه یک راست رفته، یک دل سیر با مادرم وقت بگذراند، مامان صبح تلفن زد گفت؛ «مهمان دارم چه مهمانی!  چی بپزم؟» برای هزارمین بار فکر کردم؛ چرا بخش بزرگی از محبت‌های ما از جنس پخت و پز است روی سفره پهن می‌شود؟ یادم باشد قدری درباره‌اش بخوانم.  (انتهای لیست کارهایم توی نوت گوشی می‌نویسم، یادم باشد برای سین انارآویج/ما می‌گوییم فسنجان قلقلی، بپزم توی تعطیلات، فایل را می‌بندم بعد دوباره باز می‌کنم می‌نویسم بزقرمه هم بپزم برایش) و دل‌م پر از کیفی غریب می‌شود.

 آلوچه خانوم | 7:28 PM 








Thursday, March 14, 2019

آ، برایم چندماه پیش، نوشت؛ این‌بار، همین یک‌بار، خودت را طور دیگری تعریف کن، جدای آن بیست سال، جدای پانزده سال مادرانگی، جدای دختر طلی و عنایت بودن و هر آ‌ن‌چه همراه‌ش است. گوش کردم، همه را تکاندم از خودم ... گمانم گم شدم قاطی ریخته‌ها‌. آنا کو؟!

 آلوچه خانوم | 3:32 PM 








Friday, March 08, 2019


همه چیز که منفجر شد، وقتی مادرم و مادرش جدا جدا پای حرفهایم نشستند، عکس‌العمل یکسانی داشتند؛ «این‌جور چیزها پیش می‌آید» از هر دوتایشان پرسیدم اگر همه چیز برعکس بود باز هم همین را می‌گفتید؟ باز واکنش جفت‌شان یکی بود. یکی لب‌ش را گاز گرفت، دیگری سر را تکان داد و هر دو، سکوت محض! 

#هشت_مارس

 آلوچه خانوم | 12:31 PM 








Sunday, March 03, 2019

.
در مواجهه‌ی اولیه‌، با دلی که انگار  توی مشت کسی بود می‌گفتی آااااخ . به فاصله‌ی چند دقیقه اما، همه جا پر شد از عکسی دونفره و یک تکه فیلم یک دقیقه‌ای از نمازی عزیز... عزیز اون‌هم برای ما بی‌نمازها.

 تک جمله‌ها و آااااخ‌های از عمق جان‌های مشتاق و مهجور همه جا رو پر کرد. باور کنی یا نه, پوزخند بزنی یا سر به تاسف تکون بدی یانه، ما  توی اون عکس با شونه‌های افتاده تن‌های تکیده اون دو جان‌ شریف، وفای به عهد رو می‌دیدیم. دوری و بی‌خبری رو دیدیم که چه‌طور روح آدم رو می‌خراشه، دوستان در تبعیدمون رو دیدیم که والدین‌شون خم شدند و نبودند و ندیدند، سر گور هم نرسیدند گاهی.  ما صبوری رو دیدیم، چه به انتخاب چه ناگزیر . صبری کشنده، که گاهی کار هر کسی نیست. شرح‌ش «ننشیند در سخن».
تکثیر اون تصویر یادمون آورد زیادیم هنوز.  وسط تمام اون تک جمله‌ها و تک‌خط شعر پانوشت عکس، وسط تمام اون چیزی که به احساسات زدگی‌ش خندیدی، گاهی حتی به خشم ، خودمون رو دیدیم.
بله ما دیشب خودمون رو دیدیم . گمونم اون دیگرانی که خط کش به دست, مختصات تصویر رو متر زدند هم، خودشون رو دیدند. 

.
.
.
#هشت‌سال‌حصر 

 آلوچه خانوم | 10:22 PM 








Thursday, February 28, 2019

رسیده به سنی که به تناوب نزدیک و دور می‌شود. نزدیک می‌شود یادداشت برمی‌دارد, دور می‌شود خودش را غرق می‌کند. انگار قلمرو تعریف می‌کند که حواس‌ت باشد آناجان, ( مامان به کل از دایره لغات‌ش رفته، همیشه  آناصدایم می‌زند, هنوز از شنیدن این آنا کیفور می‌شوم)  یافته‌های خودم، نوجوانی‌ام را می‌سازد حالا گیرم تو چاهارتا اشاره کرده باشی. گاهی  می‌گوید وقت نکرده چیزهایی که براش می‌فرستم را گوش کند، اما می‌بینم همان حوالی جستجو می‌کند دانلود می‌کند, و، به ندرت البته, سوال می‌کند.
برایش تعریف می‌کنم من توی خانه‌ی بی‌کتابخانه بزرگ شدم. کتابهای موجود یک شبی سال شصت و یک، قیچی و ریز ریز شد و جایی دور تر از خانه رفت قاطی زباله‌ها. اما این شانس را داشتم  چیزهای خوب بشنوم. شوهرخاله‌ی همیشه مغضوب، همان آفت همه‌ی خوشی‌های ناچیز ما، کنار آن  دست بزن، آرشیو قابل توجهی داشت. از پل ماریوت، ریچارد کلایدرمن گرفته تا مت مونرو، جو داسین و یک  سیستم صوتی حسادت برانگیز کامل و چند تکه، دگمه پاور را که می‌زدی شیشه‌های قدی پنجره هر دو طبقه خانه‌ی  انتهای نورگستر, کوچه نورافشان ، می‌لرزید، عین وقت‌هایی که یک جای تهران بمب می‌افتاد. با همان روی نوارهای سرود و سخنرانی برایمان قصه‌های سوپر اسکوپ را ضبط کرد.  بابا بین اولد سانگ‌های دلبر، گل‌های رنگارنگ بی‌تکرارش و یک مدل پاپ وزین در تردد بود. خاله‌ی جوان و قشنگ  متولد ۴۲ , واقعن چهل و دو, نشسته میان گوگوش،  فرامرز اصلانی، گلوریا گینور و الویس پریسلی کتاب  منطق سال چاهارم فرهنگ و ادب، می‌خواند برای امتحان نهایی. دایی معتاد و بی‌خبر از همه جا با داریوش نئشگی می‌کرد و خماری می‌کشید ... فرهاد و فریدون فروغی را خودم لابلای صفحه‌های سی‌وسه دور بابا پیدا کردم یازده ساله بودم ، هنوز گرامافون بابا سوزن داشت.
متقاعد می‌شود و نمی‌شود . حرف می‌زند و نمی‌زند. این‌ها مهم نیست. دائما دارد به چیزی گوش می‌کند. این مهم‌است . بچه‌ام جادو شده.  وسط عدد و رقم و فرض و احتمال و ترکیبیات و جبر، جادو شده. بیش باد!

 آلوچه خانوم | 4:40 PM 








Wednesday, February 20, 2019

برای مامان تعریف کردم که چه کار کردم. از ته دل خندید. گفت «مار تی بی‌عرضه جان ر بیمیره»
ما رشتی‌ها یک جمله داریم که ترجمه‌اش این می‌شود که؛ «زبان لال را مادرش می‌فهمد.» لال‌م . مامان می‌فهمد اما، این دورترین گزاره بود,  بیست و خرده‌ای سال پیش همین روزها. همان مامان که یک روز دست‌نوشته‌ی من را در دفتر صد برگ جلد سرمه‌ای نفهمیده بود. مدعی‌العموم و شاکی خصوصی بود . یکجا!
گفت بیا ببرم‌ت نیکو‌صفت, دوتایی. یک عالمه حرف دارم. بیا بگو کی دنیا این ریختی شد؟ گفتم تا آخر هفته‌ی اول اسفند به من وقت بده. می‌آیم برای پناهندگی. گفت منتظرم.  گفتم دعوایم نکنی یک وقت؟! گفت توهر کاری بکنی درست است. 

دارد می‌شود پنج سال که گاه بی گاه همین را می‌گوید. اما من, حالا به شنیدن‌ش بیش‌تر از هر وقت دیگری احتیاج دارم. قبل از گذاشتن گوشی گفت: یک زندگی داری آنا , نترس !
گفتم نمی‌ترسم مامان!  یک چیزی رگ کرده، که ترس‌م را ریخته.
دوباره گفت: مار تی بی‌عرضه جان ر بیمیره! درد و بلا،  مار دیل! من تی امره بوزرگ بوستم . تی امره مادر بوزرگ بوستم.  ننی یعنی چی. 

توی دلم گفتم ؛ گمانم می‌دانم !

 آلوچه خانوم | 7:43 PM 








Friday, February 15, 2019

اپیزودهای اخیر پادکست رادیو دست‌نوشته‌ها انگار جیره‌ی پرپر زدن هفتگی‌اند.  ربطی به خاطره بازی ندارد. گمانم از ماها گذشته که از بوی نا، خوش‌مان بیاید، آن‌قدر زندگی‌هامان سخت بوده و هست که می‌دانیم در غم گذشته فضیلت و در تاسیان، لذتی نیست.  این اپیزودها برای من مروراند. مرور جان کندن و دوام آوردن. یادآوری سخت‌جانی، حتی امید، به این‌که چنان نماند و چنین نیز، نخواهد ماند.

 تک جمله‌های خودمانی، ارجاعات یواشکی‌اش را دوست دارم , مثل همین هفته «چگونه می‌خواهی از عشق  بخوانی شاه‌ماهی؟»
آن قدر به همین قالب با همین راوی در ابتدا نامانوس خو گرفته‌ام که نمی‌روم جلو جلو بخوانم، ببینم روح زمانه‌ در کدام سال به انتخاب سحر سخایی، کدام قطعه بوده. ترجیح می‌دهم هفته به هفته منتظر بمانم، بشنوم آماده شوم  برای ضربه‌ی آخر، که سخت‌ترین‌ش تا این‌جا، سکوت گرد انتهای سال هزار و سی‌صد و شصت و هفت لعنتی‌ست.

پ.ن:  نه در مرور  وحید حسینی/مستند بزم رزم  و نه در یادداشت‌های سحرسخایی، سرود برگشتن اسرا  جایی نداشته. نشنیده بودند، خاطره‌ای نداشتند ، آن روز تابستانی کم‌سال بودند هر چه بود جایش خیلی خالی‌ست!

 آلوچه خانوم | 8:40 PM 








Wednesday, February 13, 2019

 آلوچه خانوم | 10:22 PM 








Friday, February 08, 2019

چهل سال ؟
پنج سال و چهار ماه و‌هشت روزم بود انقلاب پیروز شد. تظاهرات یادمه . الله اکبر روی پشت بام یادمه. رفتن شاه یادمه. دوازده بهمن خیابان آزادی حوالی دانشگاه صنعتی بودیم. اون موقع دانشگاه صنعتی آریامهر بود. بابا کارمندش بود . مهد دانشگاه می‌رفتم. یادمه قبل از بهمن عکس صمد بهرنگی رو به دیوار ورودی مهد زدن . یادمه،  وقت خواب ظهر شهلا جون ماهی سیاه کوچولو رو برامون خوند. یادمه. بعدتر خواهرم همون مهد می‌رفت عکس بهرنگی رو برداشتن. یادمه. سال اول مدرسه بی‌حجاب یادمه. معلم با موی براشینگ شده , دستمال گردن، بوی خوب یادمه. لرزیدن تهران بابت بمباران یادمه ارتفاع کم هواپیمای عراقی یادمه. من و سهیلا خالجون جلوی بقالی حسین‌آقا روی زمین دراز کشیدیم دستامونو حائل کردیم روی سر و گردن‌مون. به‌وضوح یادمه. روسری ژرژت کثافت یادمه. ۱۱ اردی‌بهشت سال شصت یادمه.لیست اعدامی‌های استان توی اخبار قبل از برنامه کودک یادمه. اعدام پسرخاله‌ی نازنین مامان یادمه.  شب‌ش مهمان همکار بابا بودیم. با رخت سیاه نشستیم سر سفره, برای اولین بار رشته‌پلو خوردم روی بزرگ‌ترین بغض دنیا قورت دادیم، با لیوان لیوان آب پائین نمی‌رفت لعنتی. پارازیت روی رادیو مجاهد یادمه. میتینگ‌های شبانه و سخنرانی‌های دانشگاه تهران یادمه, مرگ پدر طالقانی یادمه. رفتن بنی‌صدر و رجوی یادمه. دور انداختن و قیچی کردن کتابا یادمه. کندن برچسب روی نوارهای سخنرانی و سرود و پر کردن دوباره‌شون با قصه‌های سوپراسکوپ/چهل و هشت داستان, یادمه. جرم ومامان و بابا یادمه. درز ماشین شده‌ی روسریای مدرسه یادمه. دستگیری بابا ، بی‌خبری، سفید شدن موهای مامان , اولین نامه‌ از اوین روی کاغذ دفترچه‌ی مشق نصف شده، یک خط درمیون ، ریز ریز  یادمه. سالن‌ملاقات , اون شیشه‌ی چرک و گوشی‌های سبز یادمه,  پدری که نمی‌شناختم، کابین کناری,  صورتش رو گذاشت روی شیشه پسرش اون ور شیشه گونه به گونه پدر, پدر گفت گرماتو می‌خوام حس کنم, یادمه. توی نامه‌های ریز ریز نوشته‌شده، با تمبر آبی سفید نواب صفوی، بابا نوشته بود ؛ زندگی سخته طلی , چه‌کار می‌کنی‌طلی؟ قلب آنا.. طلی!  یادمه, بیمارستان قلب از دوازدهم شهریور ۶۲ تا سی مهر همون سال, یادمه، حکم انفصال دائم از خدمات دولتی, سرخود، صادر شده از کمیته‌ی بازسازی دانشگاه صنعتی شریف یادمه. همون شب از بیمارستان مرخص شده بودم. مامان سلطان جهان بود به پشتی من! در هم شکسته و رنجور...  اون رنجوری کثافت یادمه, اون زود بزرگ شدن, بچگی نکردن. مقنعه‌های کلاه‌دار, بعدتر چونه‌دار یادمه.  بافتن یاد گرفتم ، ضد انقلاب کوچولویی بودم که برای رزمندگان اسلام کلاه سبز می‌بافتم. یکی از زیر یکی از رو ، کش‌بافت.  به وضوح یادمه. یک سه‌شنبه درمیون لوناپارک بودیم , بعد از کارای اداری با مینی‌بوس‌هایی که شیشه‌هاشون رو رنگ کرده بودن سرازیری اوین رو پایین می‌رفتیم برای ده دقیقه پشت اون شیشه‌های نکبت ... جز به جز یادمه، اردی‌بهشت  65 آزادی بابای دگرگون شده‌ی بی‌کار یادمه, دیگه جلوی باباش سیگار می‌کشید، در هم شکسته با ناراحتی معده, یادمه. قتل عام ۶۷ یادمه، جنگ یادمه، صلح یادمه، سازندگی یادمه ، عاشقی یادمه, اصلاحات، دوم خرداد، یادمه. هشت آذر هفتاد و شش یادمه، صبح سیاه چهار تیر هشتادو چهار یادمه . بیست و سه‌ی خرداد هشتادو هشت یادمه، بیم یادمه امید یادمه... چنگ انداختن به همه‌چی و مشت خالی یادمه .. یادمه ... همه چی یادمه!
ما نسل سوخته نبودیم اما. یکی‌مون یک‌بار نوشت ما نسل بی‌حماسه‌ایم، من می‌گم  ترس‌خورده‌ایم و بی‌اثر و محتاط، وسط این روزگار نیم‌بند قسطی.

کاش متولدین نیمه‌ی دوم دهه‌ی سی نیمه‌ی اول دهه چهل از خودشون می‌نوشتن. جوانانی که انگار قایق‌شون منفجر شد، شانس اگر داشتن تخته‌پاره‌ای پیدا کردن به ساحل ناکجا‌آباد رسیدن، بازی از اول, با دل مجروح. رفقاشون زندانی, اسیر، اعدام, تواب، پناهنده، شهید یا جانباز جنگ  شدن. با پدرسالاری بزرگ شدن وقت فرزند سالاری بچه‌داری کردن. با بچه‌هاشون ۸۸ گذراندن بازخم باز ۶۷. هم‌دلی و همراهی کردن اما ... بزرگوارانه با دل دریایی، یادمونه!
چهل سال غریبی گذشت. بچه‌ی نحسی بودی ج.ا

 آلوچه خانوم | 12:43 PM 








Thursday, February 07, 2019

بچه که بودم عموما ریش و سیبیل نداشت. بیست‌سال آخر گاهی سیبیل ، گاهی سیبیل و مختصری ریش و گاهی مثل قدیم‌ها بود. موهایش در زندان سفید شد بعد از زندان ریخت, در عکس‌های جوانی گاهی خط ریش چکمه‌ای داشت با آن موهای سرکش هیپی‌وار.
یک هفته‌است هر چه فکر می‌کنم یادم نمی‌آید آخرین بار در کدام وضعیت بود. روز دفن رویش را که باز کردند از گور فاصله گرفتم. نگاه نکردم . گمانم دوشنبه روزی بود, شنبه‌اش تمام کرده بود پنج‌شنبه برای آخرین بار دیده بودم‌ش. تنها شعف چشم‌هایش یادم مانده بابت تولد ترنج. بابای دختردوست‌ ما دوباره دختردار شده بود, آن هم آن بچه‌ی گرد و درشت و رسیده. رفته بودم تا کادوی زایمان ریحانه را بگذارم پیش‌شان. گفت همیشه حواس‌ت هست. گفتم حالا نوه دختر هم داری, از ته جان‌ش گفت آاااخ . مالش دل‌ش توی صدایش دوید. می‌دانستم دارد مجسم می‌کند چند وقت بعد , چند ماه بعد یا شاید حتی دورتر را.  ناهار را پیش‌شان ماندم. دست‌م را قایم کردم. ندید حلقه را  درآورده‌ام. راستش بهتر ! 
صورت‌ش را آخرین بار یادم نمی‌آید، نمی‌توانم از ریحانه و هانیه بپرسم, به هم می‌ریزند. این‌جا را هم نمی‌خوانند.
چند روز پیش یک عکس بریده تمام قد ازش پیدا کردم لای کاغذ پاره‌هایم. عکس روی آینه‌ی هفت‌سین پایان سال باد, سال بد... سبزه دستش بود. سیزده‌بدر ۸۶ شاید هم ۸۵ . بی ریش و سیبیل. از آن روز دارم خل می‌شوم وقتی مرد چه ریختی بود؟ یادم نمی‌آید!

 آلوچه خانوم | 8:46 PM 








Friday, December 28, 2018

کابوس ابدی و ازلی‌م تغییر کرده. به جای خواب امتحان مثلثات و یا فیزیک‌ چاهارم دبیرستان، خواب دیدم تعطیلات تمام شده، باید برگردم به آن نشر کذا و کذا!
هم کابوس‌م عوض شده، هم رویای مبهمم. برای  آ نوشتم نترسم؟ نوشت نه!
اما من ، چله نشسته، مثل سگ می‌لرزم،  
خبر خوب این‌ست که عمق جان‌م، نبضی خفیف و غیر قابل اغماض دارد، دوام‌آورده‌ی نامیرا، من‌م!

 آلوچه خانوم | 12:04 AM 








Wednesday, December 19, 2018

وسط شلوغی ورودی  بخش‌جراحی با چشمای ترسیده، نگاه‌ش دنبال کسی می‌گشت که ببیندش، دید دارم نگاه‌ش می‌کنم، اول لبخند زد بعد سری به تاسف تکون داد، بغض کرد سرشو انداخت پایین. ده دقیقه بعد وقتی روی برانکارد منتظر بود ببرندش اتاق عمل رفتم پیشش ، گفتم نگران نباشه. اینجا همه مراقب‌ش هستند و دکترش کارشو خیلی خوب بلده.  جراحی سنگینی بود اما عالی تموم شد. صبح رفتم توی آی سی یو پیداش کردم، گفت؛ خیالم رو راحت کردی قبل از عمل. هم‌سن مامان بود. حرف می‌زد دیدم مثل مامان می‌ترسه از دوا درمون، با همون افسوس بابت این‌که مراقب خودش نبوده.  می‌ترسیدم این نزدیک‌ شدنم حرفه‌ای نباشه. غلط باشه. اما نتونستم نرم نبینم‌ش.
از اون شب، یکم مهرماه، فکر می‌کنم یکی باید تو بیمارستان‌ها کارش این باشه، نگاه‌های نگران رو ببینه چند دقیقه‌ای وقت بذاره، دستی به شانه‌ای بکشه. ترسی رو سبک و دلی رو گرم کنه.
حالا این بخشی از شرح وظایف کار جدیدمه و ازش لذت می‌برم. دیروز مترون بیمارستان دنبال‌م می‌گشت که بگه زائوی اتاق ۲۰۶ اشک‌ش بند نمی‌آد، به‌ش سربزن. رفتم بچه رو داد بغلم. دلش می‌خواست بره خونه‌ی خودش، اما قرار بود بره خونه مادرش، جماعتی از شهرستان برای دیدن‌ش اومده بودند. حوصله شلوغی نداشت از تنهایی با بچه، از این‌که خوب شیر نخوره قندش بیفته، می‌ترسید. آینه‌ی تمام‌نمای تداخلِ  هجوم عطوفتی ناشناخته و درک تازه‌ی مسئولیتی بزرگ. مستاصل بود. اشک‌ش بند نمی‌اومد. براش از چیزهایی گفتم که آدما برای بقیه تعریف نمی‌کنن اما واقعیت داره و همه‌ی مادر پدرا یاد می‌گیرن باهاش چه‌کار کنن. براش چندتا خاطره از خرابکاریام تعریف کردم. اشک‌ش بند اومد. بچه رو دادم بغل‌ش. هنوز هم نمی‌دونم حرفام درست بود یا نه. این‌جور وقتا دل‌م می‌خواد سواد درست درمون داشتم. حالا هی می‌گردم، هی می‌خونم، هی می‌ترسم  و هی کیف می‌کنم از این بخش از شرح وظایف‌م تو کار جدید. اون‌قدر همه چیز نیاموخته پیش می‌ره که حتی توی انشای این خطوط هم اومده. نمی‌تونم اینا رو با غیر از این لحن تعریف کنم. بعد از بیست و چاهار سال برگشتم بیمارستان. هیچ‌وقت فکرشو نمی‌کردم.

 آلوچه خانوم | 11:26 PM 








Tuesday, November 27, 2018

این‌طور بود که ایرج راد، در رخت ناصرالدین‌شاه، مستاصل و درمانده، فردای عزل امیر اکبیر، با آن صدایِ قشنگ‌ش، به سعید نیک‌پور می‌گفت:
امیر !  نیشتر به قلب ما می‌زنید.

 آلوچه خانوم | 10:44 PM 








Sunday, November 11, 2018

.
قبل از رفتن به مدرسه، مامان زودتر از ما رفته بود، مثل همیشه. بابا بیدار بود، هنوز چراغ اتاق خیاطی خاموش بود اما رادیوی ضبط استریوی بنیتون دکل‌ش روشن بود، قبل از ساعت هفت صبح. قبل از در اومدن از خونه و سوار اتوبوس شدن،خط هفت یا چهارده. زیر پل سید خندان، هر کدوم که بود. من یه ایستگاه بعد پیاده می‌شدم، تقریبن روبروی ناتلی. می‌رفتم هاجر، روبروی آپادانا، تو سهروردی. تو فاصله‌ی بین تقویم تاریخ و اخبار ساعت هفت رادیو پخش‌ش می‌کرد. بیش‌تر بیست ساله دنبالش می‌گردم، چند تا آلبومشو گرفتم حتی، نبود. بعد که اینترنت همه‌گیر شد،گوگل‌ کردم، تمام‌آرشیو مرکز سرود و آهنگای انقلابی رو جوریدم. اسم ترانه رو نمی‌دونستم . یه بار تو فیس‌بوک حرفش شد بهارک فرستاد با صدای یکی دیگه، اون‌جا فهمیدم باید دنبال موعود بگردم، بازم سرچ کردم، موعود با صدای اسفندیار قره‌باغی. پیدا نشد که نشد، هر زمستون یاد ترانه برف‌ش افتادم، دوباره گشتم. یه بار دلم واسه بابا تیکه‌پاره بود. بازگشت/ویگن رو گوش کردم. یاد اون روزای آخر فروش مجاز کاست افتادم که هی با کاست ویگن می‌اومد اسم ترانه رو نمی‌دونست هی ویگن می‌خرید. پیدا شد آخر... یاد گشتن خودم افتادم،گشتم بازم نبود. اگه بود هم، بابا نبود براش بفرستم.
هفته‌ی پیش خونه‌ی سلماز یادم نیست حرف چی شد به دوست این‌کاره گفتم اینو می‌خوام . گفتم خیلی می‌گردم نیست، گفتم فقط دوجمله‌اش یادمه. یک‌هو سلماز رو‌گوشی‌اش پخشش کرد. مات موندم . نمی‌دونم از رو کدوم بات تلگرام‌ جوریده بود. دستپاچه برای امید فرستادم‌ش . گفت " بعضی آدمها جای اشتباهی به دنیا میان یا شاید وقت اشتباهی " ... راست می‌گفت بعد گفت شعرش باید مال میرشکاک باشه.
از اون چاهارشنبه شب باهامه روی لوپ، به‌ش که گوش می‌دم‌ فکر می‌کنم چیزی که روایت می‌کنه مثل من و قصه‌ی گشتن دنبال خودشه.  امروز توی آینه‌ی بغل ماشین خطی نگاه کردم. داشتم گوش می‌دادم‌ش.  مثل همون وقتا موهای فرمو سفت با کش بسته بودم، با رد سی‌سالی که گذشته روی صورت‌م. خیلی گذشته، خیلی اتفاقا افتاده، یک چیزی اما، توی من مثل همون وقتاست اینو باهاش تو این چند روز فهمیدم. جرئت باور کردن‌شو ندارم. ولی هست.
.
.
.

گذاشتم‌ش رو ساند کلاود اگه کسی مثل من دنبال‌ش می‌گشت، پیداش کنه. جای بابا رو هم خالی کنه.
موعود/اسفندیار قره‌باغی

 آلوچه خانوم | 3:23 PM 








Tuesday, October 16, 2018

اول راهنمایی که رفتم شیفت مدرسه‌مان متفاوت شد. من صبحی بودم، ریحانه بعدازظهری. مامان همه‌ش سر کار بود و بابا که کلن دو سال بود نبود و قرار بود تا دو سال بعدش هم نباشد. ریحانه لج کرده بود که مامان‌های بچه‌ها می‌آیند دنبال‌شان، گفتم خب من گاهی می‌آیم. جدی می‌رفتم . کیف‌ش را می‌داد دست من، مثل باقی بچه‌های مادر دنبال آمده، جست‌وخیزکنان چند قدم جلوتر از من،با سرخوشی و بازیگوشی حرکت می‌کرد. نگاه‌ش که می‌کردم نمی‌فهمیدم چرا باید این‌کار را بکنم. فقط می‌دانستم دارم انجام‌ش می‌دهم. فکر می‌کردم یکی باید این‌کار را برایش انجام دهد مخصوصن حالا که شرایط این‌طور است، فرقی نمی‌کند کی. مثل کتاب‌هایش که جلد می‌کردم. دفترهای زشت سهمیه‌ای که برایش خط کشی می‌کردم، یک طرفه با فاصله از لبه و خیلی چیزهای دیگر ... یک نقش‌هایی برای تو نوشته می‌شود، نظرت را نمی‌پرسند، حتی برایت توضیح‌ش هم نمی‌دهند.

این روزها وقت نقشی‌ست که خودم ننوشتم اما منتظرش بودم. برای دیگران خبر است برای من اما خاطره‌ی جدالی طولانی و جواب‌‌ش انکاری بی‌شرمانه که هشت، نه سال پیش شروع شد. حالا نقش‌م، دربرگرفتن پسر نوجوانی که شرمگین است و سرخورده. طی این چند سال آخر فکر می‌کرد مادرش خیال می‌کرده، بعدتر امیدوار بود که خب مادر اشتباه نکرده امااین‌طور نخواهد شد. آخر قصه الزاما سناریوی موعود نیست.

قدش بلند شده. پشت لبش سبز شده. درس و مشق‌ش سنگین‌است، با دلتنگی دائمی سر و کله می‌زند و حالا، روی همه‌ی این‌ها، شرمگین‌ است. شرمی که مال او نیست. حتی نمی‌توانم این را برایش بگویم. شب‌ها برایش آشپزی می‌کنم. از راه که می‌رسم با تلوزیون ورزش می‌کنم . سریع چایی دم می‌کند برایم آب می‌آورد می‌گوید آب بخور وسط ورزش خوب است. از شوخی‌های معلم جوان ترکیبیات‌ش می‌گوید، به شوخی‌هایی که گاهی نمی‌فهمم می‌خندم. من برایش از کارم می‌گویم. از آخرین اپیزودهای پادکست‌های مشترکی که دنبال می‌کنیم می‌گوییم. جدول لیگ‌های اروپایی را بالاپایین می‌کنیم. با هم چند اپیزود فرندز تماشا می‌کنیم. بهش شب بخیر می‌گویم به چشم‌های کم فروغ‌ش نگاه می‌کنم توی دلم می‌گویم. تو هم بالاخره یک روز از شرمی که مال تو نیست، خلاص می‌شوی بچه‌جان‌م.

 آلوچه خانوم | 5:10 PM 








Wednesday, October 03, 2018

قرار است مجسم کنم و بنویسم. مشقی‌ست تلنبار شده که هفته به هفته با من می‌آید. حذر تا تجسم و تصور هم پیشروی کرده است بدون دعوت قبلی.
روی سنگ قبرم بنویسید؛ مرحومه عمرش را صرف حذر کرد. از حذر مُرد.

 آلوچه خانوم | 10:27 PM 








Tuesday, September 04, 2018

ده سال پیش همین روزها همسایه‌ی کوچه پشتی ما بود. دو سال و نیم قبل‌ش ایمیل زده بود به آدرس ایمیل رسمی  وبلاگ. برخلاف بقیه‌ی آن جماعت طاق و جفت‌ که سر کله‌شان از عجیب‌ترین جاها با ناباورانه‌ترین و مضحک‌ترین لحن دنیا پیدا می‌شد. که راستی خودتانید؟ واقعن این‌طوری هم می‌شود مگر؟ اصلن مگر وجود دارد؟ نخاله‌ترین‌شان از جای داغانی مثل یاهو ۳۶۰ آمد. من یک خط درمیان جسته و گریخته اخبارشان را می‌شنیدم. بگذریم! ایمیل‌ش عجیب بود. پر از قرابت. گیرم از جنسی دیگر... من رفتم سر قرار! یک جایی بالای انتشاراتی سر فاطمی گمانم. یادم می‌آید همان شب کتاب رهی معیری را خریدم آمدم خانه، آتش کاروان یا یک همچین چیزی. باربد سه ساله بود.  
خانه عوض کردیم، زندگی ساخت توی کوچه پشتی. در تدارک زندگی روی مرا کم کرده بود. فقط ملزومات. رهایی‌اش حسادت‌برانگیز بود. وقت مهاجرت که رسید با خودش رفتم چندتایی بشقاب میبد برایش گرفتم. نمی‌دانم این‌همه خانه ساخت و خانه ول کرد هنوز داردشان یا نه. بی‌نیاز غریبی بود/هست، فارغ از تمام بایدها و نبایدهای دنیا. اما متصل به اصول خودش.
۲۳ خرداد ۸۸ تلفن زد، با ۸/۵ ساعت اختلاف زمانی که یعنی چه؟ نتیجه‌ی انتخابات را می‌گفت. که ما تازه برگشته‌ایم از حوزه‌ی اخذ رای، هنوز لباس‌مان را عوض نکرده‌ایم. این نتیجه یعنی چه؟
بارها همه چیز را از یک‌جایی به‌بعد، از صفر، منفرد تک و تنها شروع کرد. یارش جای بدی از قصه جاماند. بدجوری ازش جاماند. شکست و صاف ایستاد. شد و نشد. توانست و نتواست، اما باز دوباره توانست.  پرنسیب را بلد بود یعنی چه!  حتی وسط تمام جسارت‌هایش. ترس‌خورده و نترس. بر که می‌گردم می‌بینم ویژه‌ترین آدمی‌ست که می‌شناسم. همه چیزش از خودش شروع شده. سرمایه‌ی یگانه‌اش عطوفت بی‌دریغ والدینی‌ست سالخورده که همه‌ی حسرتم برایش این‌ست کاش ته‌تغاری‌شان نبود. کاش دست کم با وحشت دائمی سن و سال و سلامتی‌شان سرنمی‌کرد.
رفیق عزیزم، نازک و شکننده با هیولای نامیمون و وقت‌نشناسی پنجه درپنجه سر می‌کند این روزها! اما مثل همیشه برازنده و وظیه‌شناس‌است و چیزی را متوقف نکرده.

 نگفته‌ام، نمی‌داند هر شهریور یاد شهریور ۸۷ می‌کنم. قرار بود هماهنگ با هم چیزکی بخوانیم. کتاب‌هایی که من بازشان نکردم را خواند و امتحان داد و رفت. گفتم که، توانا و پذیرا توانست. تمام قرارهایش را حتی از یک جایی به بعد با وزن دنیا روی قفسه‌ی سینه پیش برد. وزن دنیا روی قفسه‌ی سینه را بلد بودم یعنی‌چه. آن توانستن‌های او  از من اما برنمی‌آمد. از تجربه از برچسب از هیچی، نمی‌دانم ترسید یا با دل ترکیده خودش را جمع کرد. اما پخش زمین نماند، جمع و جورش کرد.
رد این روزهایش باید توی این صفحه می‌ماند. نمی‌دانم این‌جا را می‌خواند هنوز یا نه. این روزها دستم از همه‌ی دنیا کوتاه. کتاب‌های ده سال قبل را درآورده‌ام. آن کار ناتمام را به یک‌جایی برسانم. شاید ... شاید ... شاید، قدری از چیزی که نمی‌دانم چیست را سمت‌ش روانه کنم. تلاش را دوست دارد پس تلاش می‌کنم. تنها چیزی‌ست که از این ماهیت مستاصل و دوری که منم، برمی‌آید.

 آلوچه خانوم | 7:44 PM 








Thursday, August 30, 2018

آخرین تصویر منتشر شده از میر حسین موسوی،  عکس به تاریخ زمستان نود و شش 
جهت ثبت در تقویم شخصی
 مستان می‌کنند آقای رئیس جمهور

 آلوچه خانوم | 11:18 PM 








Thursday, August 16, 2018

برایش تعریف می‌کنم تقصیر فیلم‌های غیر ژاپنی/سامورایی عصر جمعه و چهارشنبه شب‌ها بود . پرسوناژهای رنگ‌ پریده با صورت‌های استخوانی، موهای لَخت قشنگ و آشفته، یقه‌ی نقش مقابل را چنگ می‌زدند با صدای خسرو خسروشاهی یا محمد عبادی دل‌ت را ریش می‌کردند که " من نمی‌خوام‌ بمیرم" 

انگار رسالتی نانوشته را می‌سپردند به ببینده‌ی مشتاق و مهجور که مهر غریب و بی‌شکلی را دل حزین بافته بود بر قماش جان‌ش... کمدی احمقانه‌ای‌ست که واقعیت جدی در جریان بود . قبای گشاد را همان وقت دادیم برایمان بدوزند. نمی‌دانستیم به تن‌مان زار می‌زد. آن خستگی را بلد نبودیم، خستگی به دنبال آن شهوت مراقبت.

 آلوچه خانوم | 2:03 AM 








Tuesday, August 14, 2018

هر روز صبح می‌خواهم یک ربع زودتر بیرون بزنم اما توی خانه وقت می‌کشم. یعنی فهمیده‌ام به این‌که ساعتی توی نور روز در خانه تنها باشم احتیاج دارم. فکر می‌کنم عیبی ندارد یک تکه‌ی آخر سر اسفندیار را هم سوار ماشین خطی می‌شوم، شاید امروز نوبت من به آن تویوتای سبز قشنگ افتاد... که نیفتاد تا همین امروز. راننده‌ی مسن‌ش داشت با یک راننده‌ی گذری، سر مسافر بحث می‌کرد که من پریدم توی ماشین‌ش‌. ادامه‌ی بد و بیراه‌هایش را آورد پشت فرمان. دو نفر سر عاطفی یک نفر سر ارمغان پیاده شدند و  من ماندم .  وقت پیاده شدن گفتم من همیشه دلم می‌خواست توی یک تویوتای کارینای خوشگل بنشینم . گل از گل‌ش شکفت. تاکید کردم؛ همیشه‌ها ، از وقتی که یک دختربچه‌ی دبستانی بودم. گفت فقط همین؟ گفتم توی آن کادیلاک‌های دکل دلبری که پشت‌شان به فارسی نوشته بود  کادیلاک ایران هم ننشستم. مانده سر دل‌م. گفت خیلی بنزین می‌سوزانند.‌ این یکی شاید سر دل‌ت بماند. نیست!  خندیدیم و گفتم همیشه درباره‌اش همین‌ را گفته‌اند. حیف! نسل ماشین‌های گوشه‌دارو غیر ایرودینامیک  منقرض شد. حیف آن همه قشنگی وک و ولو و پرسخاوت!  گفت واقعن همین‌ها سر دل‌ت مانده بود؟ گفتم آره و پیاده شدم. راست می‌گفتم ... نه حسرتی ، نه افسوسی ، حتی نه آن شب شرجی گرم و آن همه  حذر.... نه! فقط نگفتم این هم سر دلم مانده و هیچ‌وقت بابا را نخواهم دید، پشت فرمان یکی از آن قهوه‌ای تریاکی‌های خوشگل‌ش، به قامت قشنگ‌ش می‌آمد حتمن، نه آن ژیان گوجه‌ای نکبت قدِ بضاعت ما .

 آلوچه خانوم | 5:29 PM 








Monday, August 06, 2018

سه فریم ویران‌کننده از ۸۸ به این‌ور برایم مانده .  هاله سحابی که از زندان آمده بود بالای سر جنازه‌ی پدرش قرآن می‌خواند و نمی‌دانست فرداشب‌ش کنار او آرام می‌گیرد . یادداشت آزاده پورزند وقتی لحظاتی را مجسم کرده بود که پدرش خواسته خودش را پرت کند اما برای لحظاتی به نرده‌ی بالکن آویزان مانده ، نکند پشیمان شده بود ؟ حالا عبدالفتاح سلطانی و سوگندهایش وقتی دختر جوان‌ش را توی گور جا می‌داد. این آخری،  تصویر پررنگ ما ایرانی‌ها چه  محبوس توی این جغرافیا چه دور و یا حتی در تبعید ،  در بیست و چهارساعت منتهی به آغاز دور جدید تحریم‌ها . شب قبلش بغض نامجو ترکیده  وقت خواندن " گرچه ندارم ، خانه در این‌جا ... خانه در آن‌جا "  بغض ما هم ! در بیست و چهار ساعتی که روی این کره، شاید جالب‌ترین اخبار برای بخش بزرگی از  مردم دنیا این بود که در خیابان‌های لندن، ماری کبوتری را خورد و چهار خرس قهوه‌ای هشت‌هزار کیلومتر از جایی در شرق آسیا به اروپا سفر کردند ، دغدغه ؟ حفظ دما و خنک نگه‌داشتن‌شان  با کولرهایی در مجاورت قالب‌های یخ ! هاه
یک‌هو وسط پختن شام فکر کردم باید این‌ها را این‌جا بنویسم . باید یک‌جایی که بشود به آرشیو مراجعه کرد، بمانند . ثبت همه‌ی این‌ها در لحظاتی که حواسم بود همه‌ور بادمجان‌ها درست سرخ شوند ، غوره‌ها توی روغن داغ بترکند حتمن ، می‌دانم شب، چشمم آسمان را برای پیدا کردن  هلال ماه می‌جورد و صبح فردا ، چشم‌انداز شرق تهران را  برای پیدا کردن دماوند، که یک‌هو ناغافل قوز کمرم را صاف کنم و توی صندلی تاکسی خطی  راست بنشینم و  این‌جا برای بار هزارم بنویسم ؛ ایرانی بودن بدکوفتی‌ست ، که بردباری آدمیزاد هولناک‌ است ! هولناک ، از امید کشنده‌تر ...

 آلوچه خانوم | 8:45 PM 








Thursday, August 02, 2018

  تا جایی که من یادم می‌آید بیش‌تر از  بیست سالی می‌شود اردلان سرفراز این ترانه را نوشته ، کسی نتوانسته برایش ملودی بسازد

بی تو دنیا بر سرم آوار شد
بین ما هر پنجره دیوار  شد

آن‌که اول نوش‌دارو می‌نمود
برلب ما، زهر نیشِ مار شد

درد ما، در بودن ما ریشه داشت
رفتن و مردن، علاجِ  کار شد

عیب از ما بود، از یاران نبود
تا که یاری یار شد، بیزار شد

عاقبت با حیله‌ی سوداگران
عشق هم، کالای هر بازار شد

آب یک‌جا مانده‌ام، دریا کجاست؟
مردم از بس، زندگی تکرار شد

 آلوچه خانوم | 10:54 PM 








Tuesday, July 24, 2018

می‌ترسم ؟ می‌ترسم . ربطی هم ندارد به این‌که ادای نترسیده‌های خوش‌بین ، امیدوار، بد... بخت ، ناامید را درمی‌آورم یا نه .  یک‌هو وسط یک جماعتی قرار گرفته‌ام، شده‌ام آن آدم برنامه‌ریز برای خوشی‌های اندک، برای کنار هم نترسیدن، آن‌که اجاق‌ش همیشه گرم است. که نمی‌دانند این اجاق نیست ، دل‌ است، گرم به نفس‌های نوجوانی که صبح‌ها صدای آلارم موبایل‌ش را نمی‌شنود و عصرها دسته‌ی پی‌اس‌فور دست گرفته با عصبانیت از شلیک به هدف نرسیده  یا توپی که به تیر افقی دروازه خورده پشت خط روی زمین آمده ، با ضرب و عصبانیت از سینه بیرون  می‌دهد .
می‌ترسم . می‌ترسم ؟ زندگی خیلی از این ترسناک‌تر بوده . از چی می‌ترسی آنا؟  تازه دستی نامرئی آن یک مشت ماهیچه‌ی تپنده را تنگ نگرفته،  فقط باید بگردم پاکت‌م را پیدا کنم که یک روزی با خط خرچنگ قورباغه  دبستانی برایم لیست کرد و دست آخر چسب زد و گفت " یادت باشه آنا ... هر وقت لازم شد بازش کن" سه سال پیش همین‌روزها، هنوز صدایش دورگه نشده بود و من مات نگاه کردم که راستی راستی  خودم زاییدم‌ش ؟ ... به به،  چه قشنگ !  

 آلوچه خانوم | 9:02 PM 








Friday, July 06, 2018

اولین چیز از او که مرا میخکوب کرد یک جمله بود:  "می‌توانی نگاه نکنی!  می‌توانی مثل قاتل‌ها صورتت را بپوشانی، اما جلو حقیقت را نمی‌توانی بگیری! "

بودن با دوربین
کاوه گلستان: زندگی، آثار و مرگ
حبیبه جعفریان

 آلوچه خانوم | 2:05 AM 








Tuesday, June 19, 2018

یک عمر گفتیم عروسی‌هایمان گریه‌دار و عزاهایمان خنده‌دار است . مثل همین شب سال‌ت ، فرداشب ، شب سال توست. لعنتی بالابلندم! نمی‌دانی چه‌قدر کوفت است کبیسه‌ی عزا بیفتد به چیزی مثل جامِ جهانی و  یکی از معدود خوشی‌های بی‌منت دنیا این‌طور دل آدم را جمع کند، تو اما تویی و ما ... ما !  آن‌قدر بد مُردی که چاره‌ای جز لودگی با مُردن‌ت برایمان نمانده . فرداشب ، شب سال‌ت، ایران یک بازی مهم دیگر دارد. یادت هست حتمن ، انتهای آن بازی و نمایش خیره‌کننده‌ی ایران جلوی آرژانتین تلفن زدیم به مهشید ، ناهید، سهیلا و سلماز، گفتیم تمام کرده‌ای ... برای رسیدن به خیابان تقوی، پشت ترافیک جماعت قدردانِ بازیِ باخته، مانده بودند. عین ما، پشت سر زندگی پر از شکست و تلاش بیهوده‌ات. از فردای آن‌شب، هیچ‌وقت برای کسی نگفتم که چه‌قدر هولناک بود سراغ ریحانه‌ی دو هفته زائو رفتم و قایم باشک چندساعته  را تمام کردم . بابا مرد ،  همین ! و نگفتم  و اصلن کسی حواسش نبود و نمی‌دانست که سه روز بود، حلقه‌ی حرمت شکسته‌‌ را بعد از نوزده‌سال از دستم درآورده بودم. وقتی دیدم وسط آن حباب براق و درخشان ، وفاداری ، ماهیتِ کشکی‌ست که آدم از مد افتاده‌ای که من باشم، جدی گرفته‌ام و بس! یک عالمه چیز را بدون این‌که بدانی گذاشتی و رفتی .  
وقتی مُردی به خودم قول دادم مثل تو نمیرم. حالا اگر قصه‌ها و روایت‌ها و خیال‌ها راست‌اند، نخواه که مثل تو بمیرم . 



 آلوچه خانوم | 9:34 PM 








Wednesday, June 06, 2018

- چه می‌کنی آنا ؟
+ من؟ هیچی ، اما شما یادت باشد ، دنیا وفا ندارد، ای نور هر دو دیده. 
- بعد ؟
+ بعد از نهاد جمله ویرگول فراموش نشود !
- خب ! بعد .
+ همین‌ !

 آلوچه خانوم | 11:46 PM 








Friday, June 01, 2018

از این آدم‌هایی‌ست که پیِ مریضی را نمی‌گیرند . در واقع پی نشانه‌های هیچ اتفاق بدِ پیش‌رویی را نمی‌گیرد ؛ این اصلن از مثبت‌اندیشی نمی‌آید ،  بیش‌تر حذر از مواجهه است . یک‌هو وا می‌دهد . دقیقن جاهایی که باید پی‌بگیرد "ترسم بشم بیدینم ایچی ایسه ، تی‌ سرِ فیدا " گفتم  اعصاب ندارم بی‌خبر روبرو شوم . ترجیح می‌دهم آمادگی داشته باشم. می‌دانی که ! ما هیچ‌وقت آمادگی عزا ، عروسی ، عید ، محرم و خوشی و ناخوشی را نداریم .می‌توانی دست کم ما را در این موقعیت قرار ندهی ، گفت می‌داند ، بعد توضیح داد "دوست دَرَم زنده بمانم، باربد و ترنج جوانیه بیدینم . نخوایم بیمیرم . زندگی قشنگه  "
گفتم؛ می‌دانم . چند وقت پیش  برایش گفت‌م که چه‌طور می‌بینم‌ش ، بعد از مرگ بابا  ... گفت درست می‌گویم ، برایش گفتم آن‌چه که می‌بینم ،  چه تحسین‌برانگیزست! چه غریزی، بالغ رفتار می‌کند.  بعد گفتم ما سه تا خواهر و حتی باربدک  از فقدان بابا چی یادگرفتیم . این‌بار او گفت که می‌داند .
می‌دانم که می‌داند اما از آن آدم‌هایی‌ست که همه‌ی چیزهایی که می‌داند ، الزامن به وقت‌ش یادش نمی‌آید . باید یادآوری کنی.  دوست ندارم بگویم انگار که بچه ... والد ، بچه نمی‌شود . نباید باشد ، نیست ! شاید این من‌م که الان جایی قرار گرفته‌ام در میانه . در همین برهه‌ی حساس کنونی ، عزیزترینِ عزیزان‌م ، مامان شصت و هفت ساله و باربدک  بین چهارده و پانزده  ...  این وضعیت یک هوشیاری دائم می‌طلبد . همین وضعیتی که انگاری ابتدای میان‌سالی‌ست .  خیر‌ است لابد !

 آلوچه خانوم | 2:48 PM 








Wednesday, May 30, 2018

سال موشک‌باران مدرسه‌ها زود تعطیل شد بعدتر تابستان یک ماه رفتیم مدرسه . اول دبیرستان بودم . همان ساختمانی که حالا شده آموزشگاه علوی ، شمالِ پل سیدخندان، بین شقاقی و پیشداد، پلاک ۱۹  ، می‌نشستیم . یک اتاق خواب اطاق کار بابا بود . در و دیوار و دست و بال‌مان آبی بود . جین‌هایی که بابا می‌دوخت ، مثل کاربن رنگ پس می‌دادند . می‌گفتند بعد از سنگ‌شور درست می‌شود ، ولی من مطمئن بودم تن کسانی که می‌پوشیدندشان ، آبی می‌شد .  هیچ‌وقت هیچ‌کدام‌شان را برنداشتم دل‌م می‌خواست یک دانه زیکو  بخرم یا اِدوین با یک کتانی سرمه‌ای آدیداس ، که خب با اوضاع ما جور در نمی‌آمد ولی آن‌ها را هم نپوشیدم هیچ‌وقت .
یک روز توی بهار ۶۷ ، مامان مرخصی زایمان‌ش تمام شده بود برگشته بود سر کار، بابا با دست و بال آبی پشت چرخ ژوکی صنعتی رادیو گوش می‌کرد. بعد از این‌که دور جیب‌ها را اتو کردم ،  دست‌م را شستم ، جای بچه را عوض کردم سرهمی تن‌ش کردم . بغلش کردم، رفتم زیر پل. تاکسی گرفتم برای پاسداران . وقت واکسن‌ش بود .  آن وقت‌ها این‌قدر شبیه من بود که پرسیدند بچه‌ی خودم است ؟ گفتم نه خواهر کوچک است !  دست‌پاچه توضیح دادم ، ما همه‌ش سه‌تاییم . مادرم کارمند دانشگاه تهران است .  
دیروز بعد از یک ماه تلاش بی‌وقفه برای سر عقل آوردن‌م به‌ش تلفن زدم گفتم می‌آیم . ناخن‌ها ترمیم شده ولی ریشه‌ی سفید موها درآمده . گفت فقط بیا . رفتم با سر و شکلی که نهایت سعی‌م را کردم آراسته باشد ، اما خودم باشد ، آنا.  با نگرانی پاییدم‌ش . نگاهم کرد و گفت آفرین،  تند تند  از من تعریف کرد و از کسب و کارم گفت ،  قبل‌ش به باربد زنگ زده بودم . ازم خواهش کرده بود به خودم اعتماد کنم. قول داده بودم . چشم .
جلسه که تمام شد زدیم بیرون ، بغل‌م کرد گفت یک روزی امروز را یادت می‌آید می‌خندی چه‌قدر می‌ترسیدی. رویا نبافت ، من هم آن‌قدر بزرگ شده‌ام که کوزه‌ی روغن‌م را نشکنم .
فقط توانستم بگویم مرسی که از من نا امید نشدی .
نتوانستم بپرسم آخر چی توی من می‌بینی ؟ نتوانستم برایش از آن روز سی سال پیش بگویم که بغل‌ش کردم، سوار تاکسی شدم رفتم پاسداران . که امروز انگار تو بغل‌م کردی بردی واکسن بزنی. واکسنِ خیلی چیزها .


#جهت‌ثبت‌درتقویم‌شخصی

 آلوچه خانوم | 2:52 PM 








Tuesday, May 01, 2018

چهل و دو روز از بهار گذشته ، دو تا چنار سمت راست ، یک دانه سمت چپ هم امسال خشکیده‌اند. تنها وسطی، سمت راست، یک‌طور گَر و بی‌قاعده‌ای نزدیک به ساقه‌ی اصلی، چندتایی برگ سبز داده . همین! هر چه دورتر از قلب ، خشک‌تر . (قلب ؟) گفته بودم حرمت نگه می‌دارند ، که  سرشاخه‌های مماس، بهار را به روی خودشان نیاورده‌اند .  اما  خرابی ، بی‌خبر و هیاهو ، از حد گذشت . باغبان پیر و سمج باغِ دماوندِ قصه‌ی درختِ گلابی، راست می‌گفت. درخت‌ها از هم یاد می‌گیرند. ساده بودم، یک وقتی مطمئن بودم چیزی در عمق خاک، می‌تپد که جلوی پائیز خواهد ایستاد . حالا اما ، من و این چاهارتا چنار پای پنجره، باهم ، اوجِ محقرِ پروازِ کرکس را نگاه می‌کنیم و از هم می‌پرسیم ؛ همین بود؟

 آلوچه خانوم | 8:41 PM 












فید برای افزودن به ریدر


آلوچه‌خانوم روی وردپرس برای روز مبادا


عکس‌بازی


کتاب آلوچه‌خانوم


فرجام




آرشیو

October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 20009
September 2009
October 2009
November 2009
December 2009
January 2010
February 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
November 2010
December 2010
January 2011
February 2011
March 2011
April 2011
May 2011
June 2011
July 2011
August 20011
September 2011
October 2011
November 2011
December 2011
January 2012
February 2012
March 2012
April 2012
May 2012
June 2012
July 2012
August 20012
September 2012
October 2012
November 2012
December 2012
January 2013
February 2013
March 2013
April 2013
May 2013
June 2013
July 2013
August 2013
September 2013
October 2013
November 2013
December 2013
January 2014
February 2014
March 2014
April 2014
May 2014
June 2014
July 2014
August 20014
September 2014
October 2014
November 2014
December 2014
January 2015
February 2015




Subscribe to
Posts [Atom]






This page is powered by Blogger. Isn't yours?