آلوچه خانوم

 






Thursday, June 23, 2016

کاش بودی این قیمه را با هم می‌پختم.  اگر بودی اصلن امروز قیمه نمی‌پختم.  تلفن می‌زدم می‌گفتم  امشب بساط الغوث الغوث به راه است ؟ خلصنا از کدام نار ؟ ماها که مرگ برایمان عروسی‌ست!  به من می‌خندیدی. من می‌گفتم یک روزی هدایت می‌شوی عنایت، یادت می‌آوردم شب‌های چاهارشنبه سی سال پیش ما می‌خواستیم «بو ژست» ببینیم تو از شبکه‌ی دو سخنرانی جوادی آملی.  چه‌قدر به خودت بیش‌تر خوش گذشت به نفع ما کوتاه آمدی؟ حالا حیفِ شبِ تعطیل نیست؟ پاشو بیا این‌جا، شاید من هم مثل آن دوسال که نوجوان و نادان بودم  باهات الغوث الغوث خواندم، بعد از مناسک خودم اما.  فردایش دوتایمان هنگ‌اور می‌خوابیم. خواب روزه‌دار عبادت است.  تو می‌خندیدی و می‌گفتی خیلی حیوانی آناهیتا. من می‌پرسیدم؛ پس بروم خانه‌ی خودم؟  این را مثل روح‌الله مفیدی توی دایی‌جان ناپلئون می‌گفتم، تو هم ریسه می‌رفتی از خنده. و من ذوق می‌کردم که خنداندم‌ت.  شاید هم دست‌آخر می‌گفتم برایم دعا کن عنایت.  اگر بودی حالا دیگر دستم برایت رو شده بود، نقابی در کار نیست دیگر،  می‌دانستی چرا می‌گویم  دعا کن. 
می‌دانی اما؟  من از دعا کردن تو می‌ترسم. مامان می‌گوید پدر مادرها حتی از آن دنیا (کدام دنیا؟) دعایشان حافظ‌ بچه‌هایشان است. یک عمر از ته دل خواستی و خدا روبرگرداند. « من می‌دانم و او »  همیشه همین را گفتی.  نمی‌دانم داشتی‌ش یا نه!  اما مطمئنم او تو را داشت .  همیشه فکر می‌کنم خوش‌به حال خدای عنایت،  که عنایت و ایمان‌ش را داشت.  
من هم مثل تو بودم عنایت.  آن صبر غریب و ترسناک، آن ایمان!  اما یک طور دیگرش.  گاهی مثل حمید هامون فکر می‌کردم این ضعف من از تو می‌آید؟ الآن اما فکر می‌کنم ضعف؟ حالا می‌فهمم صبر تو داشته‌ی اصیلی بود بابا. هر کسی ندارد. دادی‌اش به من. حالا همان صبر نفرت‌انگیز  که ازش بدم می‌آمد را، توی خودم دوست دارم، خیلی زیاد .  حالا می‌فهمم آن «من می‌دانم و او»، عشقی بی‌پایان اما ترس‌خورده بود.  حتی آن را هم به من دادی.  گیرم شکل دیگری از آن را.  بعدترش نبودی تا برایت بگویم « در دهر چو من یکی ... » آن‌قدر قایم‌ش کردم تا دست آخر ندیدی و از خودم چیزی نشنیدی. 
دارم برایت قیمه می‌پزم، خوش‌آب و رنگ درآمد، با دو بند انگشت روغن. همان‌طوری که دوست داشتی،  زعفران نیم‌کوب ریختم روی یخ رنگ بیندازد.  صبح بادمجان‌ها را دست‌چین کردم، با حوصله سرخ‌شان کردم. برنج پیمانه کردم تا افطار وقت دارم  دم کنم ته‌دیگ سیب‌زمینی خوش‌رنگ بگیرم.  شب سال‌ت نبودم، آداب بی‌پدری را با فاصله در اولین فرصت به جا می‌آورم.  مامان  صبح پای تلفن می‌گفت، شب خوبی‌ست،  هم  نزدیک شب قدر است هم پنجشنبه است و من از شنیدن این جمله‌ها بیزارم.  کدام قدر؟  کدام تقدیر؟ چرا روزگار قدر تو را ندانست.  قدر شرافتت را !  آن همه الغوث الغوث،  از کدام آتش؟ تو که سهم‌ت از روزگار جز سردی نبود! 

 آلوچه خانوم | 6:27 PM 








Wednesday, May 04, 2016

سه‌تایی نشسته‌ایم روی جدول چشم‌مان به سرازیری  کنار هتل آن‌ور چاهارراه‌ست.  مامان دسته‌گل‌ها را خوابانده توی جوی خشک کنار جدول روی‌شان را با پر چادر مشکی‌اش پوشانده.  این‌جا تنها جایی‌ست که مثل باقیِ زن‌ها چادر سرش می‌کند. صبح بردمان گل فروشی سرخیابان.  گل خریدن بلد نیستم. چها رنگ میخک برمی‌دارم،  سفید، سرخ ، صورتی و زرد . گل فروش می‌چپاندشان بین یک کپه عروس صورتیِ ریز،  پائین‌‌ش را فویل می‌پیچد، با روبان زرد باریک  پاپیون بی‌ریخت کوچکی پایش می‌بندد، می‌دهد دست‌م.  دسته گل ریحانه هم همین ریختی‌ست با همین جزئیات. به چشم‌مان خوشگل‌ند اما. با افتخار دست‌مان گرفته‌ایم تا همین سربالایی. اما حالا مامان قایم‌شان کرده.  شب قبل پاچ باقلا پوست گرفته،  چند حبه سیر،  یک مشت شوید خشک،  زردچوبه ، فلفل سیاه. روغن حتی،  همان‌طور خام در قابلمه را بسته گذاشته توی یخچال. توی چشم‌هایش با مداد بِل سیاه خط باریکی کشیده که تا صبح هاله‌ای ازش باقی بماند.  ابروهایش هنوز پر است،  همین‌طور صورتش.  سه سال هفت ماه و پنج روز است دست به ترکیب‌ش نزده. حتی دو هفته  پیش‌ ، برای عقدکنان خواهرش.  قرار است شنبه برود اُبری. گل‌ها را قایم کرده،  قایمکی سیگار می‌کشد،  قایمکی داریم از خوشی بال درمی‌آوریم. دو روز پیش، آخرین سه‌شنبه  نگذاشت  از مدرسه غیبت کنیم،  آخرین ملاقات را خودش تنها رفت،  گفت عوض‌ش پنج‌شنبه  ما را مدرسه نمی‌فرستد. سه‌تایی با هم می‌رویم. صبح برایمان دوتا دسته گل یک شکل گرفته که حالا دارند زیر چادرش کف جوی خشک کنار جدول پائین لوناپارک می‌پلاسند. حساب‌ش از دستمان در رفته  مینی‌بوس باشیشه‌های رنگ شده چند بار سر پائینی بغل هتل را  پائین رفته خانواده‌ها را به سالن ملاقات برده و برگردانده.  نمی‌شناسیم‌شان، ما سه‌شنبه‌ای‌ها را  می‌شناسیم. اما همه‌ی ما، آن مالش دل را می‌شناسیم. وقت تماشای خانواده‌‌هایی که با دسته‌گل  چشم‌شان به سرازیری آن‌ور خیابان است.  به‌خاطر همین گل‌ها را قایم کرده. طرف‌های ظهر بالاخره بابا نمی‌دانم از کدام  مینی‌بوس پیاده می‌شود.  من و ریحانه گل‌ها را از زیر چادر می‌قاپیم سمت‌ش می‌دویم. میخک قرمز دسته‌ای که دست من است خم برداشته. ته‌مانده‌ی خط باریک توی چشم‌های مامان شره کرده روی صورتش.  دوربینی این لحظه - ظهر هجدهم اردی‌بهشت شصت و پنج - را ثبت نکرده که شادترین تصویر روزگار چاهار نفره‌ی ماست.  بابا اما پشت شیشه‌ی سالن ملاقات شفاف‌تر بود انگاری . حالا به چشم من خاکستری‌تر از همیشه است. روزه است. حواسمان نبود  دو سال اخیر همه‌ی دوشنبه‌ها و پنج‌شنبه‌ها روزه بوده. باقالی قاتق می‌ماند برای شام.

سالگرد آزادی‌اش از آن مناسبت‌هایی بود که دوتایی با هم حسابش را داشتیم و به‌ش تبریک می‌گفتم.  اگر بود و این روزها با هم تلفنی حرف می‌زدیم یا هم را می‌دیدیم ،  یادش می‌آوردم که هجدهم اردی‌بهشت همین روزهاست،  می‌گفتم؛ امسال  می‌شود سی‌سال. حتمن می‌گفت: « ما را به سخت‌جانی خود ...»

 

 آلوچه خانوم | 2:54 PM 








Friday, March 18, 2016

من یک درخت را خشکانده‌ام،  یا از شرم خشکید وقت تماشای رنج، یا خشکیدن‌ش تنها کاری بود که ازش برمی‌آمد وقتی به حیات نباتی‌اش حسودی کردم.

یک سوم قدش یک‌پارچه است،  بعد دو شاخه شده،  لنگه‌ی دست چپ پنجره‌ی آشپزخانه‌ی بی‌پرده‌ی من رو  به شاخ و برگ‌ش باز می‌شود. برگ؟ 
دو سال پیش، دوم فروردین مستاصل و خشمگین  نگاه‌ش می‌کردم،  به رخت سبز روشن بهاری‌اش.  همان بهاری که کاری ندارد منتظرش هستی یا نه،  الکی‌خوش، می‌آید و خودش را پهن می‌کند.  من خسته و عصبانی بودم اما،  عصبانی از کسی که مثل کرکس  بالای سر لاشه‌ی زندگی‌ام نشسته بود،  خسته بودم از زمستانی سخت فکر می‌کردم بعد از آن بهمن و اسفند غریب  دمی، فقط دمی، آرامش و سازگاری چیست که دنیا دریغ می‌کند؟ یک چیزهای مهمی مرز ندارد اما ، خیلی زود صبح‌دمی هم رسید که مبهوت نگاه‌ش می‌کردم و می‌لرزیدم و می‌دانستم این لرزش  بابت ایاز گرگ‌ومیش اردی‌بهشت نیست،  یخ کرده بودم ...
نگاه‌ش می‌کردم وقتی آخرین شب بهار بابا مرد،  آن‌ور خط صداها می‌گفت اورژانس نتوانسته احیایش کند.  مثل ایران که دم آخر نتوانسته بود علیرغم آن نمایش خیره‌کننده  جلوی آرژانتین مقاومت کند، صدای خشم و افسوس همسایه‌ها بابت باختی که حق نبود، قاطی صدای مادرم شد، وقتی مرگی را تایید می‌کرد که هیچ حق نبود. حق؟
تمامِ سالِ باد ،  سالِ بد، نگاه‌ش کردم ... آن قدر نگاه‌ش کردم تا خشکید. بهار پیش جوانه نزد و برگی نداد که پائیزش بریزد. مثلِ من. 
امسال اما وسط هیاهو و شلوغی با احتیاط پائیدم‌ش.  حیات بی‌صدا میانه‌ی سرسبزی آشپزخانه‌ام  توی آوندهایم رگ می‌کرد ، سبزه‌ام سبز شد. درخت اما، جوانه نزد که نزد. خشک و سرسخت و عبوس سرجایش محکم ایستاده.  سرشاخه‌های چنار سبز کناری که به شاخه‌هایش می‌سابند، حرمت نگه داشته‌باشند انگاری. برگ نداده‌اند.  شاید هم همان‌طور که باغبان پیر و  سمج  باغ دماوند «درخت گلابی» می‌گفت؛ درخت‌ها از هم یاد می‌گیرند.  گاهی می‌ترسم،  کابوس می‌بینم درخت‌های این راسته خشکیده‌اند. ترسیده بیدار می‌شوم می‌آیم پای پنجره،  به‌ش می‌گویم؛ من را ببین!  دوباره جوانه زده‌ام. گاهی هم یواشکی وقتی کوچه خلوت است ته‌سیگارهای پایش را جمع می‌کنم،  توی گوشش می‌گویم؛  سبز شو . گوش نداده،  گوش نمی‌دهد. 

من یک چنار را خشکانده‌ام. شاید هم لج کرده تا به من بگوید درخت هم رنج را می‌فهمد و  وا می‌دهد.  کسی می‌داند چه‌طور می‌شود یک چنار واداده را سبز کرد؟ 


 

 آلوچه خانوم | 12:19 PM 








Saturday, March 12, 2016

یکم.  یک وضعیت دردناکی وجود دارد؛ خانه‌هایی ساکت و کم‌نور که رنجِ مدام، روی تمام وسایل و اثاث‌شان ماسیده. میزهای غذایی که به ندرت همه‌ افراد خانواده دورش جمع می‌شوند.  حتی برای ناهار روز تعطیل.  آدم‌های این خانه‌ جدا جدا گل سرسبد هر جمعی هستند.  همه‌شان هم دائما بیرون از خانه در حال برق انداختن شمایل مقوایی هم هستند. آگاهانه  به دروغی بزرگ دامن می‌زنند. انگار که این دروغ، آخرین پناه‌شان باشد برای رهایی از شرمِ ناکامی. برای تسکین آن رنج مدام.  عصبانی‌اند اما از اعتباری که به هم می‌دهند.  زخم خورده‌اند از  انفعال طرف مقابل. از بی‌ابتکار عملی‌اش. پای حرف هر کدامشان بنشینی – البته اگر  به تصادف حنایشان پیش تو رنگ باخته باشد - مرتب در حال تطهیر خودشانند و گرفتن انگشت اتهام سمت دیگری. هیچ‌کدام نمی‌خواهد باور کند جزئی‌اند از یک مجموعه.  اگر هرکدام قدری کوتاه بیایند وقت تقسیم تقصیر، قدری گردن بالا بگیرند وقت برداشتن قدم برای تغییر، شاید قدری، قدری از این رنج مدام جمعی کم شود و دست‌کم هفته‌ای یک‌بار ناهار روز تعطیل را دور یک میز بنشینند. قدری،  قدری شبیه نمایه‌ بیرونیشان باشند. به ظاهر ساده‌‌است اما در عمل نشدنی.

دوم.  شش، هفت‌سال پیش بود،  پسر نوجوان دبیرستانی فامیل، محصل دومین دبیرستان معتبر تهران، تعریف می‌کرد: گفت‌وگوی جمعی کلاس درس رسید به حقوق انسانی زن و مرد. می‌گفت با تقریب خوبی غیر از خودش و یک هم‌کلاسی دیگر، باقی بچه‌ها اعتقادی به آن نداشتند. می‌گفت: وقت گفت‌وگو شاید خودشان هم برای اولین‌بار با این باور ریشه‌دار توی خودشان روبه‌رو شده بودند. استدلال را بر نمی‌تابیدند.  آناتومیشان را مایه‌ برتری می‌دیدند. من؟ اول شوکه شدم. به پسرک پنج ساله‌ام نگاه کردم و فکر می‌کردم چرا؟ از کجا می‌آید. بچه‌های طبقه‌ متوسط شهری، بزرگ شده در دامن خانواده‌هایی تحصیل کرده با مادرانی صاحب پست‌های رده بالا، خانواده‌هایی اهل فرهنگ و هنر ، بچه‌هایی که به بهترین کلاس موسیقی شهر می‌روند، والدینشان هر سال وقتِ نمایشگاه کتاب، بغل‌بغل کتاب می‌خرند!… چرا؟

جوابم را وقتی پیدا کردم که دوستان فعال «کمپین جمع‌آوری یک میلیون امضا» می‌گفتند در حاشیه‌ همین تهران، چه‌قدر وقت توضیح مفاد آن دفترچه برای گرفتن امضا جدای رفتار غریب و پس‌زننده‌ مردها از زن‌ها، توهین شنیده‌اند حتی کتک خورده‌اند که: شما می‌خواهید زندگی‌های ما را خراب کنید. پس‌فردا لابد پسرم،  برادرم هم باید این حقوق را به زنش بدهد. ریشه، همین‌جا بود؛ من نداشته باشم که خدای نکرده آن‌یکی هم نداشته باشد. پسر جوانی توی فامیل ما امضا نکرد، جوابش هم این بود: به ضرر من است.  خیلی صادقانه و پوست‌کنده اصل مطلب را گفت. به ضرر است. مضر برای منافع مرد. و زنانی که حمایت نمی‌کردند چشمشان به منافع قبیله بود.
من پسرم را کماکان می‌پاییدم و می‌ترسیدم که نکند من هم دارم جزئی از این کل را می‌پرورم؟

رفته بودیم خرید، سه تا شیرکاکائو برداشت.  فروشنده خواست توی نایلون بگذاردشان.  بچه گفت نایلون لازم نیست. لحن من را تقلید کرد که آقا نایلون زباله است. شاید مثال بی‌ربطی به نظر برسد اما همین جمله کافی بود تا ترسم بریزد. از فردای نیامده و از استیصال برآمده از  بی‌عملی. فهمیدم می‌شود.  فقط باید باور داشته باشی و باورت را زندگی کنی. پای قیمتش بایستی. تصویر جلوی چشم بچه‌ات نمایش نباشد.  واقعیت در جریان باشد. حر‌فت شعار نباشد.  عملی باشد که برایش وقت، انرژی و هزینه صرف می‌کنی.

سوم. به آدم‌ها نگاه کردم. به آنچه که از آن می‌نالند و چیزی که پرورش می‌دهند. مثل یک پازل می‌شود همه‌چیز را کنار هم گذاشت و تصویر آینده را کامل کرد. دیدم چه‌قدرش به باور مادرها برمی‌گردد تا چیزی که از آن رنج برده‌اند، برای دیگری نخواهند. یک رویکرد ناخوش‌آیندی وجود دارد که وقتی حرف زن‌ستیزی و مقابله با برابری‌طلبی می‌شود انگشت اتهام، خود زن‌ها را نشانه می‌گیرد. من این‌قدر فهمیده‌ام که مادرها نه مقصرترین، بلکه موثرترینند برای قطع کردن این چرخه‌ معیوب. مادرانی که درد را می‌بینند، می‌خواهند راه تکرارش را ببندند. اما مسیر را اشتباه می‌روند. مادرهایی که شرم دارند از رفتاری که با خودشان می‌شود، شرمی که مال آن‌ها نیست، اما سنگینی می‌کند. شرمی که به پنهان کردن حقیقت جلوی روی دیگران می‌انجامد؛ به پنهان‌کردن آزار، خشونت، خیانت، حفظ نشدن کرامت انسانی‌شان. نمایش اما،  ادامه دارد و این لاپوشانی آزارشان می‌دهد. مشکل وقتی جدی می‌شود که می‌خواهند با بچه‌ها شفاف باشند. حوا‌شان نیست این شفافیت به کار بچه نمی‌آید. از یک‌جایی به بعد، تبدیل می‌شوند به نوار کاستی که در پخش صوت هی لوپ می‌شود. و یک‌هو لیبلی نامرئی‌ روی‌شان می‌ماند  که «حقش است». که نیست. شکسته‌شدن عزت نفس حق هیچ‌کسی نیست. وقتی ترسناک است که این «حقش است» تعمیم داده می‌شود به جنسیت. می‌شود  شیوه‌ برخورد. این زنان،  کمک لازم دارند، برای کمر راست کردن، برای رهایی از شرم. این خودش یک مقوله‌ گسترده‌است. برای هر کسی یک مدل اتفاق می‌افتد. اما این غیر قابل انکار است که همه‌شان باید باور کنند اگر می‌خواهند این قصه تلخ تکرار نشود، به چشم بچه‌هایشان نه قربانی، نه مظلوم که باید برازنده باشند. باید مراقب تصویری باشند که از زن، توی ذهن بچه به یادگار می‌گذارند. سخت‌ا‌ست. خیلی سخت است یک ورشکسته‌ عاطفی باشی و قوی بمانی و بالنده باشی. آن‌هم وقتی درگیر بدیهیات روزمره‌ای. اما می‌شود. قدم به قدم.  خانه به خانه، آدم به آدم. طول می‌‌کشد.  چوب جادویی‌ای وجود ندارد که یک‌شبه یک‌نسل را تغییر دهد، اما خانه به خانه، آدم به آدم، بالاخره تغییر اتفاق می‌افتد. بچه‌ها به سخنرانی‌های ما گوش نمی‌دهند. چشمشان را ردیف‌های پر از کتابِ کتابخانه‌هایمان نمی‌گیرد. عملکردمان را می‌بینند. شاید این بهترین کاری‌‌است که از مادران و پدرانی برمی‌آید که به برابری حقوق انسانی باور دارند.

باورمان را زندگی کنیم و بخواهیم که بچه‌هایمان/ پسرانمان را برابری‌طلب بزرگ کنیم.


پ.ن:  من استانداردها را نمی‌دانم.  دانش و تخصص‌ش را ندارم.  قدری مشاهده دارم و چیزی که به آن می‌گویند تجربه‌ی زیسته. این مطلب را به بهانه‌ی هشتِ مارس برای الفبا نوشتم.  حالا می‌گذارم‌ش اینجا تا هم چهار نفر بیش‌تر بخوانندش شاید به کارشان آمد ، هم سری به الفبا بزنید و دنبال‌ش کنید.

 آلوچه خانوم | 6:15 PM 








Saturday, January 30, 2016


یک وقتی بود ، بین کلمات ترانه،  خطوط کتاب،  گوشه‌ی گم یک قاب از یک نمای کم اهمیت،  ظریف‌ترین و پنهانی‌ترین حس‌های انسانی، غریب‌ترین و نامحسوس‌ترین اشاره به لرزیدن دل،  به مور مور شدن پوست،  به حسرت روزهای رفته،  کارهای نکرده،  سفتیِ مشتی که دلِ تپنده را تنگ گرفته و ... و ... و  ... سرشوق‌ می‌آوردت.  می‌ماندی، محو ترکیب کلمات،  رودست می‌خوردی که بی‌شکل‌ترین انکارهایت،  پوست‌کنده و رک و سر‌راست،  یک وقتی،  یک جایی،  یک طوری نوشته شده و تو فکر می‌کردی این هوای بی‌نام را خودت داری نفس می‌کشی. 
یک وقتی هم رسید که دیدی،  شدی مصداق گل‌درشت‌ترین و بی‌ظرافت‌ترین سر‌دستی‌ترین گلایه‌های شاعر ترانه‌‌ای که راننده‌ی تاکسی خطی صدایش را بلند کرده،  بدت می‌آید از شنیدن! خودت را توی این قاب نمی‌خواهی پس گوش نمی‌دهی،  نمی‌بینی،  نمی‌خوانی! 
یک وقتی رسیده،  یک‌هو می‌بینی،  هنوز نوشته نشده،  خوانده نشده،  تصویر نشده.  یک حال بکر عجیبی‌ست که کشف‌ش لذت دارد،  نه شاخ غولی می‌شکند، نه رنج مدامی،  نه خلاصی،  نه حسرتی،  نه دریغی،  نه آرزویی مانده به دل،  نه وحشتی،  نه دلگرمی‌ای،  اما خالی نیست،  پر از چیزی بی‌شکل،  بی‌اسم،  پیش‌برنده . می‌جوری،  نام ندارد اما.  نشان ندارد.  از جنسی تجربه نشده‌است.  کسی چه می‌داند شاید یک وقتی نوشتی‌اش،  برایش عنوان و نشانی دست پاکردی.  

 آلوچه خانوم | 8:01 PM 








Tuesday, January 19, 2016

گاهی تلفن می‌زنم،  گاهی لیست ملزومات را اس ام اس می‌کنم.  به میوه فروش،  به بقال،  به کالباس فروش،  به ظرف یک‌بار مصرف فروش و ... . سومین ماه یک کسب و کار کاملن خانگی را پشت سر گذاشته‌ام.  شرافت کاری مردم،  ادب‌شان متعجب‌م می‌کند.  مهربانی‌شان ، چشم پاکی‌ مدل کاسب محلی بودن‌شان . سوپری محل می‌آید پشت در ، زنگ می‌زند، در را که باز می‌کنم می‌بینم همه چیز پشت در است ، رفته تا زن سر لخت توی خانه معذب نشود.
اوائل خرید کردن بلد نبودم، چیزهایی را روزانه می‌خریدم.  دانه دانه به من توضیح دادند اگر فلان چیز را مثلن پنج جعبه بخری کارخانه یک جعبه به تو جایزه می‌دهد.  می‌توانستند نگویند،  به هوای نیاز مازاد من سفارش بدهند جایزه را خودشان بگیرند و به من بفروشند. یا  راننده‌ی تاکسی‌سرویس بدون ریالی اضافه پرداخت خودش بسته‌های روزانه را از توی آسانسور برمی‌دارد و صندوق عقب ماشین‌ش رو پر می‌کند می‌برد. مثال‌هایی از این دست زیاد است.  از همین مردم عادی،  بی‌ادعا !  نه کتابخوان‌اند، نه کار فرهنگی می‌کنند،  نه شعر می‌گویند،  نه قرار است دنیا را تکان بدهند،  نه گوجه فرنگی‌های سفتِ قرمزی که برایم سوا می‌کنند قرار است یک حادثه‌ی مهم تاریخی را رقم بزند. حتی اخبار برجام را دنبال نمی‌کنند،  معتقدند خبری نمی‌شود که معیشت آن‌ها را تغییر دهد،  نه که بدبین باشند اما اصلن خوش‌بین هم نیست. ولی حتی این را بدون تلخ زبانی با من، خانوم فلانی که دستبند سبز هنوز دستش است، درمیان می‌گذارند . رگ گردنی نمی‌شوند که بگویند اشتباه می‌کنی.
می‌دانید،  همین‌هایی را می‌گویم که از دور ترسناک،  دزد،  بی‌شرافت،  کلاه‌بردار و بی‌انصاف ‌به نظر می‌رسند، که از چشم آدمی که این‌جا نیست ممکن است بخش بزرگی از جمعیت این جغرافیا را تشکیل ‌دهند . همین‌هایی که چه‌می‌دانم،  مثلن ممکن‌ست بروند خانوادگی مراسم اعدام هم تماشا کنند. اما فقط همین نیستند، از نزدیک صفای قشنگی دارند وقتی می‌بینند داری کار می‌کنی هوایت را دارند کم نیاوری. نگه داشتن‌شان بسیار ساده است. کافی‌ست کرامت انسانی‌شان‌ را حفظ کنی. این‌که حالی‌شان کنی حضور و عدم حضور،  شکل برخوردشان تغییر ایجاد می‌کند ... این‌که منِ دست‌تنها را درگیر عمده‌فروش نکردی.  وگرنه مگر من چه‌قدر گردش مالی‌شان را تغییر داده‌ام؟ این‌که احساس کنند موثرند.  آدم‌های ساده‌ی این شهر خوب‌ند. همین‌هایی که موسیقی پیشواز گوشی‌هایشان مرتضی پاشایی‌ست،  همین‌هایی که قسمت سی‌صد و سی و چندم فلان سریال را آخر شب می‌بینند.  همین‌هایی که می‌دانند آدم‌ها به‌شان بدگمانند و کسب‌شان را سرگردنه فرض می‌کنند. 

 آلوچه خانوم | 8:11 PM 








Monday, November 02, 2015


با معرفت است خانوم بنی‌اعتماد،  نشان‌مان می‌دهد که می‌داند ، می‌دانیم هیچ قصه و روایتی بعد از نقطه‌ی پایان نویسنده،  تیتراژ پایانی یا وقتی صحنه تاریک می‌شود و تماشاچی دست می‌زند تمام نمی‌شود.  آن لحظه،  وقتی‌ست که صاحب اثر رهایت می‌کند.  تا آن‌جایی که لازم می‌دانسته برایت تعریف کرده و نشانت داده.  می‌داند آدم‌هایش ‌همان‌طور که با خودش ادامه پیدا می‌کنند  در مخاطبی که من‌م (شاید تو هم باشی)  امتداد پیدا می‌کنند.  پس در «قصه‌ها» سراغ‌شان را گرفت و نشان‌مان دادشان. اولین بارش هم نیست،  یک‌بار در میانه‌ی «بانوی اردی‌بهشت»  طوبی خانوم وقت ملاقات با پسر زندانی‌ش ،  نرگس بچه‌بغل دنبال کار عادل و صنوبرکردانی خواهر نوبر را نشان‌مان داده بود.  حالا،  حالا که نه ، چاهار سال پیش دوباره سروقت آدم‌هایش رفته. با عطوفتی که فقط از خودش برمی‌آید. می‌داند «گیلانه» صدایش کافی‌ست تا دل بیننده جمع شود، می‌داند که می‌دانیم طوبی‌خانومِ دلبر دل‌گنده‌تر  از آن است که فقط نوه‌اش را نگه دارد ، می‌خواهیم بدانیم تک‌تک بچه‌ها چه شدند،  می‌داند تعجب نمی‌کنیم پسر دوم خردادی‌اش حالا زندانی بعد از ۸۸ است ...   شاید کارگردان  این را هم می‌داند که  دارد احوال ما را هم می‌پرسد،  خودمان را یادمان می‌آورد.  خودِ وقتِ آشنایی با دانه به دانه‌ی آدم‌هایش.  این همه از معرفت اوست . 
صادقانه‌اش این‌ست که بعد از آقا مهرجویی  و یک عالمه چیز دیگه کز پی خورشید می‌دواندم  و کارهایی که اخوان لومیر در آن اتاق تاریک با ما کردند،  از آن گذشته‌های دور پر افتخار،  زمزمه‌ها،  زندگی‌ها و اِل و بِل،  خانوم بنی‌اعتماد یک‌طور خوبی برایم باقی‌مانده با چیزایی که خودم می‌دانم و خودش هیچ‌گاه نخواهد دانست.
دل‌م می‌خواست امروزِ «بانوی اردی‌بهشت» را هم نشان می‌داد . همیشه فکر می‌کنم بانوی اردی‌بهشت خودش است.  هم می‌فهمم و هم نمی‌فهمم چرا از نشان دادن امروزش / امروزِ خودش حذر کرده.

 آلوچه خانوم | 4:20 PM 








Monday, September 28, 2015



اگر کاربرِ قدیمی فارسی‌زبانِ وب باشید، ادبیات و ماهیت آن‌لاین‌تان با تازه‌واردها فرق دارد. حجم و شکل حضورتان را متوجه نمی‌شوند. اگر وبلاگ‌نویس قدیمی باشید توی یک لایه‌ی خودمانی‌تر قرار می‌گیرید. در بخش قابل توجهی از این گذشته علی‌رغم تمامِ اختلاف‌نظرها و سلیقه‌ها و علاقه‌ها، اشتراکی غیر قابل انکار دارید. زبانی خودمانی‌تر، مناسباتی خودمانی‌تر، ابراز احساساتی خودمانی‌تر، ابراز تنفری خودمانی‌تر حتی. یک چیزهایی را خودتان خوب می‌دانید.
دبیرستانی بودم، روانشناسی به‌نام برای سخنرانی مدرسه‌مان آمده بود که می‌گفت «به من بگو چه‌طور خودت را مطرح می‌کنی تا بگویم چه‌طور آدمی ‌هستی» گاهی فکر می‌کنم آیا در روانشناسی وبلاگ هم لحاظ شده؟ (گمانم در بازنگری‌های امروز شده ) نمی‌دانم وبلاگ‌نویس‌ها همه یک جایی ته دل‌شان آرزوی ناکام نویسنده‌شدن داشتند، به هوای مشق نویسندگی صفحه‌‌هایشان را ایجاد کردند، یا فکر می‌کردند گنجی ناشناخته‌اند، خواستند خوشان را با وبلاگ در معرض دیدِ عموم قراردهند یا هردو. هر چه که بود، هرچه که هست، وبلاگ‌ها و محتوایشان تا قبل از ظهور و فراگیر شدن شبکه‌های اجتماعی اهمیت ویژه‌ای داشتند. بخش مهمی از زندگی روزانه‌ی ما آن‌جا ثبت شده. مایی که هیچ جا نیستیم، ( نه ما وبلاگ‌نویس جماعت، ما ، بخش قابل توجهی از جمعیتِ این جغرافیا ) بودن‌مان - همان‌طور که هستیم یا دوست داریم به نظر بیاییم - هیچ‌جا ثبت نشده. فیلم مجوز داری که بخشی از روزمره‌ی ما تصویر کند وجود ندارد، چیزهای خیلی ساده، این‌که معاشرت‌ها‌مان دقیقن چه ریختی‌ست، ادبیات رایج گفتگوهایمان، چی گوش می‌دهیم، چی‌ می‌خوانیم، چی می‌خوریم، چی می‌پوشیم حتی! کتابی نیست که از گردنه‌ی ارشاد بگذرد که ما تویش همان ریختی که زندگی می‌کنیم روایت شویم. این‌طور است که وبلاگ اهمیت پیدا می‌کند. خیلی هم خوب‌است، این «ثبت» لازم‌ بود، لازم است هنوز ! رسانه‌ای ‌بی‌ممیزی، بی‌سانسور و بی‌دریغ. اما از سوی دیگر نه فقط نویسنده‌، حتی مخاطبِ ذره‌بین به دستی که جذب وبلاگی خاص می‌شود، قابل بررسی‌اند . آن‌هم در فضایی که مدیریت جذابیت‌ - و نه جذاب ماندن -از راه دور این‌قدر آسان ا‌ست. می‌دانید در حالی که ممکن است اینی نباشید می‌نمایید خیلی زیاد همینی هستید که سعی می‌کنید بنمایید ؟ ماهیت‌تان با تلاش‌تان برای آن تصویر آرمانی معنی پیدا می‌کند.
کسی که می‌نویسد با هر سطح و دغدغه‌ای، بخشی از هویت‌ش را مکتوب می‌کند. بخشی که بیش‌تر دوست دارد و نمایاندنش را حتی بیش‌تر. گاهی می‌نویسید و می‌خوانند لذت می‌برند چون می‌خواستند همین‌ها را بگویند. گاهی هم می‌نویسید می‌خوانند و لذت می‌برند چون همین را دوست داشتند بشنوند. قصه از آنجا شروع می‌شود که به شما می‌گویند؛ به‌به! بیگ لایک! فکر می‌کنید این لذت برآمده از بازخورد حقِ شماست. سخاوتمندانه نوشته‌اید و مفت و مسلم در معرض دید قرار داده‌اید. فکر می‌کنید فرمان اتومبیل دست شماست، حواس‌تان نیست که تو را خوانده‌اند، تو را «تو» کرده‌اند و حالا دارند توی مسیری می‌برندت که می‌خواهند. هر وبلاگ‌نویسی یک دوره پشت سرگذاشته که به ماشینِ تولیدِ محتوای مخاطب‌پسندش تبدیل شده بود . شهوت مدیریت جذابیت از راه دور سیاه‌چاله‌است، متاسفانه. هوا برت می‌دارد. چون نه فقط خودت سر خودت معطلی، جماعتی هم سرت معطل‌اند. زوایای نامکشوف وقتی خودش را نشان داد که وبلاگ‌نویس‌ها شروع به معاشرت با هم کردند. بعد از مدتی گنگ‌ها در هم ادغام شدند، عده‌ای دلگیر بابت بیرون ماندن از دایره‌ی خودی‌ها، پنبه‌ی حلقه‌ها را زدند. مسابقه‌ی کی معروف‌تر‌ است، کی خواندنی باقی‌مانده درگرفت. خودسلبریتی‌پنداری مجازی/دیجیتال عالمی دارد. هیچ هم درگیر این نمی‌شوی که حالا مگر سر و ته این قلمرو چه‌قدر است. یا تهِ‌ته‌اش این یادداشت‌های روزانه، چه داری می‌گویی چه کرده‌ام و چه تعریف می‌کنی کجای دنیا ایستاده‌ام، هر چه که باشد، تنها «ثبت» است. ثبت لحظه، ثبتِ شعف، ثبتِ اشتیاق، ثبتِ کشفی غریب، ثبت ِ‌آفرینش، ثبتِ لرزش، ثبتِ لغزش، ثبتِ تغییر، ثبتِ فقدان، ثبتِ گذر... چون زبانِ این ثبت را پیدا کرده‌اید، ماهیت چیزی که ثبت می‌کنید، تغییر نمی‌کند. صرفِ نوشتن‌اش ، حتی چگونه نوشتن‌اش، واقعیت را عوض نمی‌کند... اما وبلاگ نویس‌اید دیگر‌ ، آن «بیگ لایک»ها گاهی کار خودش را می‌کند، انگار کن دریچه‌ای ، هرچند محقر، به‌سوی جاودانگی‌ای محقرتر گاهی. خودتان را با لبخندی از سر رضایت می‌خوانید حتی وقتی ناکامی یا دردی را روایت کرداید، همان‌طور که مخاطب‌تان محتوا را رها کرده، مسحور انشایتان شده و کامنت می‌گذارد «چه زیبا!» ، موضوع را گم می‌کنید، کیفور کلمات‌تان و ترتیب‌شان می‌شوید، «بیگ‌لایک‌»ها را می‌شمردید. شما هم مثل مخاطب‌تان گاهی فراموش می‌کنید، درد کشیدن ، حتی اگر درخشان روایت شده باشد، دردناک است. حواس‌تان نیست که این گاهی دور زدن واقعیت است که می‌تواند به گم کردن‌ش بیانجامد حتی. همه چیز از جایی شروع می‌شود که از ناکامی، حماسه می‌سازید ، سپس دریافت تمایل به معاشرت با خودتان را به حساب چیزی می‌گذارید که گاهی مقوایی‌ست. از بالای برج عاج‌تان پائین بیایید. مخاطب‌تان آئینه‌ی تمام‌نمای شماست. انکارشان، انکار خودتان‌ست.


آلوچه‌خانوم
صفحه‌ی ۱۸ / ضمیمه‌ی کرگدن / روزنامه‌ی اعتماد / ۲۴ شهریور ۹۴



پ.ن: این یادداشت که به بهانه‌ی چهارده‌سالگی وبلاگ‌نویسی فارسی نوشته شده،  چیز تازه‌ای ندارد . جمله‌هایی از آن پیش‌تر توی همین وبلاگ نوشته شده بود.  به خاطر آن قسمت که تاکید می‌کنم ما بی‌سانسور در هیچ محصول فرهنگی مجوزداری نیستیم ، خوش‌حالم که چاپ شد.  حالا بعد از دو هفته،  گمانم اشکالی نداشته باشد این‌جا بگذارم‌ش.  ضمیمه‌ی کرگدن سه‌شنبه‌های اعتماد خواندنی‌ست و روی وبسایت روزنامه در اینترنت قرار نمی‌گیرد.  سه‌شنبه‌های اعتماد را از دست ندهید.

 آلوچه خانوم | 8:35 AM 








Monday, May 25, 2015


نمی‌دانم ته‌نشین شده؟ آن‌قدر زندگی‌اش کرده‌ام  که بنشینم و  «از یک جایی به بعد ... »‌ها را بنویسم  یا نه!  نوع خاصی از رنج وجود دارد که سرمایه می‌شود، حیف‌ست همین‌طور سردستی خرج‌ش کنی. 

 آلوچه خانوم | 9:52 PM 








Sunday, May 17, 2015

*به گمانم این چند خط قصه‌ی فیلم را اسپویل نمی‌کند.

به دوستی بعد از جشنواره می‌گفتم من اگر قرار بود جایی چیزکی راجع به «در دنیای تو ساعت چند است؟» بنویسم تیتر می‌زدم « این فیلم بوی نا نمی‌دهد » فیلمی که به‌راحتی می‌شد بلغزد و به‌کل از دست برود. بوی رطوبتِ رشت و ماندگی نوستالژی ( کاش یک کلمه‌ی به‌تر به جای این نوستالژی کوفتیِ دستمالی شده پیداشود ) بدهد، که نمی‌دهد. یک چیزهایی هستند که به خاطر احتیاط و حذر صاحب اثر از غلتیدن دوست دارم. روی سلول‌های خاکستری مغزت حساب می‌کند. دلیلی نمی‌بیند شیر فهم‌ت کند. قرار نیست اتفاق خاصی بیفتد، برایِ همه‌مان شاید پیش آمده باشد. یک وقتی خودتان را با تمام وجود از چیزی دور نگه می‌دارید یک‌هو می‌بینید پیمانه‌ی صبر و حذرتان پر شده. می‌روید اتفاقی هم نمی‌افتد فقط خودتان را رسانده‌اید به جایی، به چیزی، روبه‌رو شده‌اید. برگشتن گلی به شهر زادگاهش چند سال بعد از مرگ مادر برای من همین است و کل فیلم هم. تمِ عاشقانه‌ی فیلم که دل بیننده را برده ، دل من را نبرد راست‌ش . می‌فهمیدم‌ش، در خدمت فیلم است . زیر آسمان رشت اما گلی و منِ بیننده چیزهای بیش‌تری برای مراجعه داشتیم .
بیش‌تر از هر کس و هرچیزی مادرِ دلبر قصه (زری خوشکام ) را دوست دارم... هیچ ربطی به مادر تکراریِ دور از تنها بچه‌اش، ندارد. زندگی‌ خل‌خلی بانمک‌ش را می‌کند. هنوز کارهای ناتمام خودش را دارد. نقاشی‌اش را دارد. دغدغه‌هایش را. مادرانگی‌اش غرور فهمیدنیِ قشنگی دارد. ادببات دیالوگ‌هایش را با مصفا دوست دارم. می‌فهمدش و می‌داند که او هنوز یاد نگرفته همین‌است که هست. از یک جایی به بعد جر و بحثی ندارد. تنها چیزی را که می‌تواند به‌ش بدهد دریغ نمی‌کند. نزدیکی به آن خانه.
روایت دوست قدیمی که با عکس جوانی‌اش راه می‌رود از آن شب و آن «عکس» خیلی خوب درآمده. فقط روایت شده. همین. اول هم گفتم فیلم را به خاطر کارهایی که کارگردان جلوی وسوسه‌ی نشان‌دادن‌شان مقاومت کرده دوست دارم. اصرار ندارد بازیگران غیر بومی‌اش لهجه‌ی گیلکی را تقلید کنند. این خیلی خوب است.
جایی گفته می‌خواسته فیلمی فاخربسازد . توانسته . دل‌ش می‌خواسته رشتی را که خودش می‌شناسد، تصویر کند . آن شهر مادری مهربان و پذیرا را یک‌طورِ خوبی بلد است . آن‌قدر که تنها درگیری فیزیکی فیلم را جایی بیرون از آن می‌برد و تازه نشان‌ت هم نمی‌دهد، انتخاب محله‌هایش، پیرمردهای خوش‌پوشِ بی‌اخلاق و وسواسی‌اش . نمی‌بردت کته‌کبابی ، کسی توی فیلم سیر نمی‌کوبد. عوضش می‌بردت آش طوطی ، صاحب‌ش هم تاکید می‌کند این‌جا هرگز روی آش  پیازداغ -یا درست یادم نمانده نعناع داغ شاید - نداشته و ندارد . آن «هرگز»‌های رشتی‌ها را در ضیافت شکم باید زندگی کرده باشید تا بدانید شنیدن‌ش چه لبخند گل وگشادی روی لب می‌آورد ، باید کاورهای گیلکی فهیمه اکبر را به تاریخ ۵۰-۶۰ سال پیش روی ترانه‌های معروف غربی شنیده باشید تا ملودی‌های آشنا متعجب‌تان نکند .



کاش دیگران آستین بالا بزنند با دغدغه‌ی ساخت فیلم فاخر، انجام کار خوب و تمیز،  قصه‌های ساده و کم‌اتفاق‌شان را توی شهرهایشان ببرند، حذر را بلد باشند و شهرشان را آن‌طوری که خوشان لمس‌ش کرده‌اند نشان‌مان بدهند .

 آلوچه خانوم | 6:27 PM 








Friday, March 20, 2015

سالِ بد
سالِ باد
سالِ شک
سالِ اشک
سالِ روزهای دراز و استقامت‌های کم
سالی که غرور گدایی کرد.

سالِ پست
سالِ درد
سالِ عزا ...*

من جسارتش را ندارم ،  «سال اشکِ پوری ... سالِ خونِ مرتضی» از توانِ شانه‌های نحیفِ من خارج است.  من مالِ این حرف‌ها نیستم.  توانِ کش‌آمده‌ی من اندازه‌ی چراغ روشن اتاقِ ۴۰۵  هم نبود، به وقت پنج صبح اردی‌جهنم توی پارکینگ خانه‌ام .
خوش‌بختید ، اگر نمی‌دانید  سرِ کلاسِ دفاع در برابر جادوی سیاه، لولو خرخره‌ی تویِ کمد چه ریختی به‌خودش می‌گرفت!  ده ماه گذشته  و  من هنوز وقتِ گرگ‌ومیشِ صبح،  مثل سگ می‌لرزم  ... کز پی خورشید می‌دوانی‌م !


*شاملو



 آلوچه خانوم | 1:48 AM 








Wednesday, March 18, 2015

فرض کن هیچی نگویم، اصلن من لال!  این روزی که دارد نرم  نرمک می‌آید دل‌ش خوش‌است که نوروز است؟ 

 آلوچه خانوم | 12:33 AM 








Saturday, March 07, 2015

پنج نفریم.  پنج‌تا زن.  من از همه بزرگترم. فقط من بچه‌دارم. تازه‌وارد و آماتورم  اما . آن‌ها حرفه‌ای‌اند، کاربلد‌ و باسابقه. یکی‌شان از رئیس مستقیم‌مان به وضوح باسوادتر است.  سه‌‌نفرشان  مجردند که یکی‌‌شان توی این شهر تنها و مستقل زندگی می‌کند.  یک‌ماه و بیست روز در تحریریه‌ی نشر معتبر و اسم و رسم‌داری همکار بودیم. ظهر‌ها هرچه داشتیم کنار هم گذاشتیم.  لیوان چای هم را پرکردیم.  با حوصله به سوال‌هایی که در کار برایم پیش می‌آمد جواب دادند.  صاحب نشر - و نه مقام مسؤل و سرپرستِ تحریریه - در طول ساعات کاری چند نوبت، یک دفعه  وارد تحریریه می‌شود بالای سر تک‌تک‌مان می‌آید و چند دقیقه‌ای کارکردن‌مان را نگاه می‌کند روز پنجم می‌فهمم این ورودهای ناگهانی برای این‌است که نکند یک‌وقت خدایِ نکرده کسی برای چند لحظه دست از کار کشیده باشد.  این‌که بالاسر تک‌تک‌مان می‌آید برای این‌است که شماره‌صفحه‌ی زیر دست‌مان را کنترل کند تا پیشرفت کار دست‌ش باشد.  مرتب غر می‌زند که کار کُند پیش می‌رود -که انصافن این‌طور نیست-  می‌گوید  تعداد کارهایی که درمی‌آید پایین است و برای همین در نمایشگاه مساحت غرفه‌اش یک‌سوم نشر فلان و نشر بهمان است. وقتی شکم‌ش را می‌دهد جلو وسط تحریریه می‌ایستد از کسی صدا در نمی‌آید.  انگار که ما دخترکان کارگر کارخانه‌ی‌ ابریشم‌ریسی  توی فیلم‌های ژاپنی دهه‌ی شصت تلویزیون باشیم و او صاحبِ کارخانه .  بیش‌ترین بازده را با بالاترین دقت به نازل‌ترین قیمت می‌خواهد و از همه بدتر کم‌ترین احترام انسانی. رفتارش زشت و توهین‌آمیز است.  گاه که مترجمی، نویسنده‌ای در مقدمه‌ی کارش از او تشکر می‌کند که با دغدغه‌ی فرهنگ، آستین بالازده خنده‌ات می‌گیرد. کم‌کم دست‌ت می‌آید دلیل این‌که این‌جا همه زن هستیم  این‌است که  درست نمی‌دانم زن‌ها کوتاه می‌آیند،  یا این‌که هیچ مردی با این دستمزد و رفتار کار نمی‌کند یا موازنه‌ی برعهده گرفتن پرداخت‌های ماهانه‌ی  خانه‌های ایرانی طوری‌ست که نمی‌شود اصلن مردی توی همچین‌کاری با همچین شرایطی بماند ... واقعیت هر چه باشد نتیجه یک چیز است ، کار او پیش می‌رود!  با کم‌ترین پرداخت و انعطاف. دلیلی نمی‌بیند تغییر رویه دهد. مثل یک سرکارگر خط‌کش به‌دست بالاسر کار ایستاده ، بیزینس‌ش را پیش می‌برد، کردیت یک  دلسوز فرهنگی را  می‌گیرد و حال‌ش را می‌برد. 

فردا هشتم مارس است.  من همیشه از کنار این روز گذشته‌ام.  فکر می‌کردم آدم باید آدم باشد، زن و مرد  ندارد.  آدم اما وقتی آدم می‌شود که  جامعه سالم باشد. و رفتار با زن به خوبی می‌تواند متر و معیارِ تشخیص سلامت جامعه باشد ... برای پیدا کردن مصادیق تبعیض لازم نیست ذره‌بین دست‌مان بگیریم.  بی‌ظرافت و گل درشت خودش را در تمام شئونات روزمره‌مان نشان می‌دهد.  این تبعیضِ نهادینه‌شده از سکوت ارتزاق می‌کند. سکوتی برآمده از مناسبات، ملاحظاتی نامرئی.  این سکوت و بی‌تفاوتی‌ به بازتولید چرخه‌ای معیوب می‌انجامد  که همین‌طور قربانی می‌گیرد.  آمار تکان‌دهنده‌ است. از هر شش زن یک‌نفر خشونت خانگی را تجربه می‌کند.  یعنی فراگیرتر از پیش‌فرض‌هایی‌ست که درباره‌ی دور و برمان داریم.  شاید من هم یکی از آن‌ها باشم.  یا تو!  می‌دانید دردناکش کجاست؟  این‌که تو از این‌که به زبان بیاوری کتک‌خورده‌ای بیش‌تر خجالت بکشی تا کسی که تو را کتک‌زده.  این‌که تو از این‌که  سیستماتیک به‌تو خیانت می‌شود بیش‌تر شرمنده باشی و همواره دنبال نقص و دلایل ناکافی بودن توی خودت بگردی تا آن‌که خیانت می‌کند.  به این‌ترتیب سکوت تو برای او حاشیه‌ی امنیت ایجاد می‌کند  و به همین سادگی و دردناکی‌ست که قربانی به انزوا کشیده می‌شود.  
هشتم مارس چهل و یک‌سالگی من، برایم روز  مهمی‌ست چون اولین سالی‌ست که بر این‌باورم نمی‌شود تبعیض را نادیده گرفت و منکر این شد که اتفاقن زن و مرد داریم و تا وقتی این‌طور است باید برای دیده‌شدن‌ش و در جهت رفع‌ش  تلاش کرد.  باید از آن و مصداق‌هایش حرف زد.  شاید باشند زنانی که توی حرف‌های تو روایت‌های آشنای خودشان را پیدا کنند و یادبگیرند که نترسند و شرمنده نباشند از به زبان آوردن چیزهایی که در سکوت از سرمی‌گذرانند یا دست‌کم مطمئن باشند این ناکامی سهم آن‌ها تنها نیست حتمن شریک دارند. پس تمام بار شرمِ آن را به حساب خودشان نگذارند. 

ما پنج زن چه کردیم؟  همه باهم پای درخواست مقید بودن کارفرما به قانون کار را امضا کردیم.  طبعن آن آدمی که برایتان تعریف کردم درخواست‌مان را برنتابید. عرصه را تنگ‌تر کرد. نتیجه‌اش این شد که پنج کارمند را یک‌جا از دست داد.  آن‌هم در اوج فشار کار پیش از نمایشگاه.  نمی‌دانم در این روزگار  پنج نفر با هم یک‌جا قید کار را می‌زنند یا نه؟ جای دیگری به هر دلیلی پنج‌تا مرد اگر بودند مخارج زندگی اجازه‌ی صرف‌نظر کردن از کار را می‌داد یا نه؟  شاید کارفرما/ناشر روایت ما یک عمر فکر کرد زرنگی می‌کند تحریریه‌اش را جوری می‌چیند که به نازل‌ترین قیمت برایش درمی‌آید. شاید فکر می‌کرد خیلی هوشمند است که خانم‌ها را استخدام می‌کند. فکر نکرد  اما  مابه‌ازایش امکان این وجود دارد پنج نفر با هم قید این شرایط حداقلی را بزنند .  پنج‌نفری که هر کدام‌شان به دلایل متفاوتی هیچ دل‌شان نمی‌خواست بی‌کار شوند و این استقلال نیم‌بند شخصی را لازم داشتند. همه‌ی این‌ها به‌کنار، منِ آماتورِ نابلد حالا چهار دوست بی‌نظیر دارم توی حوزه‌ی کاری‌ای که دوست دارم. ما برای خودمان و همدیگر پیِ کاریم. اوست که لنگ مانده و  بی‌پرسنل آن هم دقیقن این وقت از سال و نمی‌فهمد قواعد نانوشته‌ای که یک عمر سودش را برده چه ناگهان به ضررش تمام شده.

هشتم مارس را به تمام زنان و مردانی که به برابری حقوق انسانی اعتقاد  دارند و در جهت آن تلاش می‌کنند تبریک می‌گویم.

 آلوچه خانوم | 5:20 PM 








Thursday, February 26, 2015

یقه اسکی راه‌راه سرمه‌ای سفید را پوشیدم.  جین‌ سرمه‌ای تیره.  تصویر توی آینه قرمزی لازم داشت. گوشواره‌ی گردِ قرمز؟  رژ لب قرمز؟ جورابِ قرمز؟ پالتویِ قرمز؟
            
کنار هم نشستیم.  هرچهارتایمان راه‌راه سرمه‌ای سفید پوشیده بودیم. من؟  قدری ملنگ‌ بودم پلک‌هایم روی هم افتاده بود.  مهم نبود اما!  روی سرشانه‌ی یکی‌مان قرمز بود.  نمی‌دانستم چرا! فقط می‌دانستم تصویر کامل است.   
                                     
خیلی اتفاقی هر دوتاشان راه‌راه سفید و سرمه‌ای پوشیده‌اند.  با شلوار سرمه‌ای.  ترنج توی بغل باربدک وول می‌زند ، سیب سرخ را می‌غلتانم روی میز که آرام بگیرد،  توی ال‌سی دی گوشی‌ام نگاه می‌کنم ... خودش است تصویر کامل است . راه‌راه سرمه‌ای سفید و قرمزی سیب ... سیب؟  سیب؟  سیب! 
.
.
.
یک‌هو تصویر کامل می‌شود ...  چهار / پنج ساله‌ام. تابستان‌ است.  پیراهن  حلقه‌ای پوشیده‌ام.  بالا‌تنه راه‌راه باریک سفید و سرمه‌ای‌ست.  دامنِ پیراهن سرمه‌ای‌ست.  روی شکم درست یادم نیست، سمت چپ شاید! یک سیب درشت قرمز تکه‌دوزی شده.  نصف‌ش روی بالاتنه‌ی راه‌راه افتاده.  نصفه‌ی دیگر روی دامن سرمه‌ای . دختر عینکی و  مو فرفریِ توی آینه خوشگل‌ترین پیراهن دخترانه‌ی تابستانی مهد‌کودک را پوشیده.  آن‌قدر خوشگل که اهمیت نداشت قوطی کمپوت آناناس‌ش از قوطی کمپوت گلابی نیلوفر کوتاه‌تر بوده و شمع دست‌سازش کوتاه‌تر درآمد. تصویر توی آینه بی‌نقص بود ... بی‌نقص‌است،  هنوز هم.  
 بعدترها مامان پیراهنن‌م را به‌بچه‌ای هم‌جثه از فامیل بخشید، آن‌هم وقتی هنوز به‌کارم می‌آمد.  بدون  قرار و هماهنگی قبلی،  یک‌هو و سرِخود! مثل آن عروسک کوچک که موهایش سبز بود و وقتی می‌خواباندی‌ش چشم‌های‌ روشن‌ش را می‌بست.مثل آن سارافون سرمه‌ای با  دوتا گیلاس خوشگل تکه‌دوزی‌شده‌ی چهارخانه، روی پیش‌سینه.  مثل ظرف‌های لعابی قرمزِ کوچک که گفت دوباره برایم می‌خرد و هم من و هم خودش می‌دانستیم هیچ‌گاه دوباره نخواهد خرید. مثل تمامِ آن بخشندگی‌‌هایش  از دارایی کوچک‌  و  مایملک کودکانه‌ام!




 آلوچه خانوم | 11:36 PM 








Thursday, February 19, 2015

اولین آدم آشنای ساغری‌سازان،  از همان پیرمردهای بی‌اخلاق و حوصله‌ی خوش‌پوش و مرتب منظمی  که بوی نیکوتین ماسیده می‌دهند  به لیلا حاتمی گفت «خدا بیامَرزه عَنایَت‌الله خان رو » ...  این جمله توی دلِ من را یک‌طور بدی خالی می‌کند. برای پس زدن‌ش، دل دادم به جزئیات. مطمئن بودم  آن فتحه‌ی روی میمِ  «بیامَرزه» و همین‌طور  روی عین و یای «عَنایَت» را توی تاریکی سالن سینما،  تنها من شنیدم. آن بداخلاقی را تنها من بلد بودم.  آن بوی نیکوتین ماسیده را از پس پرده‌ی نقره‌ای تنها من می‌شنیدم،  وسواس خوش‌پوشی را تنها من می‌دیدم.  پسرک که گارمون می‌زد یادم آمد که تو رازِ « چومِ سیا و گیرا » را بلد بودی و یاد من دادی ... به‌اندازه‌ی فاصله‌ی دوتا نفس کشیدن فکر کردم یادم باشد با هم بیاییم فیلم* را  ببینیم.  مثلِ آن روزی که آمدم  مکالمات / اکبر رادی را برایت از رو خواندم ...  اما تو مُردی!  قبل از شروع نیمه‌ی دوم بازی ایران و آرژانتین ، نه خطای مسلم روی اشکان دژاگه را دیدی،  نه گل دمِ آخر مِسی را !  من‌ هم ندیدم ... چنگ زده‌بودم به گوشی تلفن،  توی راه‌پله دور از چشم باربدک و رفیق‌ش.  یکی‌شان پیراهن دژاگه پوشیده‌ بود و دیگری قوچان‌نژاد. 
جایت یک طور بدی خالی‌ست مَرد!  یک عمر فکر کردم مراقبت هستم،   به خیالم مادرِ پدرم  بودم ... اما  بدونِ  بودن‌ت یک طور بدی بی‌دفاع و مفلوکم !  ... دیر فهمیدم  آن عطوفت بی‌نظیر چه‌طور بزرگ‌ت کرد ، چه‌طور تو را به‌جان پَروَرید، که نه یارکشی بلد بودی نه مسابقه ! نوعِ خاصی از بودن می‌دانستی. روحِ بزرگوارِ من ؛  کاشکی  یادش گرفته‌باشم ، کاش ودیعه گذاشته‌ باشی‌اش عَنایَت‌الله‌خان! 


*در دنیای تو، ساعت چند است؟

 آلوچه خانوم | 8:36 PM 








Thursday, February 05, 2015

مجسم‌ش کنید وقتی می‌نوشت: 
مهرِ تو را دلِ حزین،  بافته بر قماشِ جان

 آلوچه خانوم | 10:27 PM 








Friday, January 30, 2015

رابین ویلیامز که مُرد،  شوهر دوستم  تصویری از او در فیلم انجمن شاعران مرده را توی اینستاگرام‌ش آپلود کرده ... مادر خانومش پای تصویر می‌نویسد"  همه از اوییم و به سوی او باز می‌گردیم" می‌توانم مجسم‌ش کنم یک حمد و قل هوالله خوانده،  سه تا صلوات هم پشت‌سرش، نثار روح تازه‌ درگذشته،  مرحوم مغفور رابین ویلیامز می‌کند.
مادر یک دوست دیگرم  همه جا، به جای "واو" دبلیو می‌زند.  بله ! دخترش آلمان است و پینگلیش نوشتن را با قواعد دخترش یاد گرفته ... انگار که یک عروس فرنگی را مستقیم از لندن ببری يزد ، فارسی را با لهجه‌ی یزدی یاد بگیرد.  مادر یک دوست دیگر آلبوم بچگی‌هایشان را گذاشته دم دست  ، مرتب از روی آلبوم عکس می‌گیرد و آپلود می‌کند.  فرصت ندارم بروم بریدن دور تصویر رایادش بدهم.  این به کنار!  هنوز به‌ش نگفته‌ام دست کم لفاف روی عکس‌ها را کنار بزند، نور لامپِ بالای‌ سرش   که افتاده روی عکس،  توی تصویر منعکس نشود.  با خودم فکر می‌کنم چه اشکالی دارد ، همین‌قدر بلد است بگذار همین‌طوری ثبت شوند و بمانند.  یادگاری قلبِ گرمِ مادرِ نابلد. 
خانواده‌ی ما اولین جعفرخان‌ش را نوروز پیش راهی فرنگ کرده.  خاله‌ی بیزار از تکنولوژی‌ام اسمارت فون دست گرفته.  هر وقت به فیس‌بوکش سر می‌زند  تصاویر الویس‌پریسلی و جوانی‌های خانوم گوگوش را به اشتراک می‌گذارد.  تمام صفحه‌های تغذیه‌ی سلامت را دنبال می‌کند.  گاه‌گاهی لایک‌هایش  پای فواید نوشیدن روزی شش لیوان آب و گنجاندن روغن زیتون و زنجفیل در برنامه‌ی غذایی  و ... توی هوم پیج‌م می‌آید ‍. گاهی هم شیطنت می‌کنم پای خواص نوشیدن مرتب شراب قرمز تگ‌ش می‌کنم.  یا وظیفه‌شناسانه  او و همتایان‌ش را به ستاد مبارزه با چرندیات،  اینوایت می‌کنم - حقیقتن لازم‌ است - بیش‌تر از آن وقتی کیف می‌کنم که می‌بینم آلبوم‌های بچه‌هایش را جوریده و قربان دست و پای بلورین‌شان رفته.  بی‌سر و صدا می‌گذرم.  مثل وقتی که دوست‌پسر کوچک‌ترین عضو خانواده قربان صدقه‌اش رفته.   پاورچین و بی‌صدا.  یعنی من چیزی ندیدم . نامرئی می‌شوم.   پدر و مادری هم بودند،  با سوز و گدازی عجیب تنهایی یک‌دانه دخترشان را توی شهر غریب بدون یک دانه همزبان در روز ثبت ازدواج  روایت می‌کردند.  از مراسمی می‌گفتند که با چشمانی اشکبار روی اسکایپ شاهد بودند، طوری از غریبی بچه‌شان می‌گفتند   انگار نه انگار همین‌ها  بیست‌سال پیش درحالی‌که پانزده دقیقه بیش‌تر با محضر ثبت ازدواج فرزند اول‌شان فاصله نداشتند  و غیبت را به حضور ترجیح دادند ... بگذریم. 
همه‌ی این‌ها را گفتم که بگویم فاصله احتمالن در طول سالیان، بشر را رقیق کرده اما وسایل این روزگار یک طور خوبی در خدمت  دیده‌شدن حس‌های پنهان و گم درآمده‌اند ... اگر علوم اجتماعی می‌خواندم پایان‌نامه‌ام می‌گذاشتم روی همین.  آدم بزرگ‌ها و روزگارِ دیجیتال.  نوع خاصی از پدر و مادرانگی که این روزها مجال بروز پیدا کرده که همواره بنا به ملاحظاتی کنترل می‌شده و از فیلتر باید / نباید  و شایست/ ناشایست گذر می‌کرده...  اگر هم  مستند‌ساز بودم این هم‌زیستی آن‌لاین و از راه دور را روایت می‌کردم.  کلی جای کار دارد.  پدر و مادرهایی که مِنوی اسمارت ‌فون‌هایشان فارسی‌است  و صفحه‌کلیدهایشان انگلیسی.  شیشه‌ی ضخیم عینک‌هایشان را پاک می‌کنند، اپلیکیشن  آب و هوا را برای دانستن دمای شهری آن‌ور دنیا ریفرش می‌کنند   ... اختلاف زمانی را محاسبه می‌کنند تا یک وقتی که ناجور نباشد روی وایبر زنگ بزنند بگویند مادر خودت را خوب بپوشان. 

 آلوچه خانوم | 5:20 PM 








Sunday, January 25, 2015

 
گاهی هم این‌طور است که دل‌ت می‌خواهد داوطلبانه ایوان دِنیسوویچ باشی ,  بدانی  دقیقن چه‌چیزی را داری دوام می‌آوری. بس که آنا بودن و آنا ماندن سخت و سخت‌تر می‌شود. 

 آلوچه خانوم | 8:05 AM 








Wednesday, January 07, 2015



یادم نیست چه‌طور خودم را رسانده بودم.  دوبار تاکسی رد کرده بود یک‌بار  غرب به شرق،  یک‌بار هم برعکس. سه‌بار ماشین عوض کردم.   باید از خیابان هم رد شده باشم چندباری. هیچ تصویری توی ذهن‌م نمانده.  فقط می‌دانم خودم را رساندم. هنوز نه اسم کوچه را می‌دانم نه شماره‌‌ی پلاک را. در را که  به رویم یاز کرد مات ماند. گفتم آمده‌ام بگویم نمیر.  قول بده! 
امرور پاکت ریپورت اکوی قلب را گذاشت جلوی رویم. آزمايش‌ها مانده برای هفته‌ی بعد.  توی خیابان بغل‌م کرد ... باعطوفتی که رگ می‌کند،  بغل‌م کرد.  گفت حالا تو گوش کن ... نمیر. 



 آلوچه خانوم | 7:31 PM 








Tuesday, December 16, 2014



درست‌ش این بود که من زودتر از همه می‌رسیدم، آن‌جا را سامان می‌دادم .  می‌نشستم سرِ جایم تا آدم‌ها برسند،  اما من قدری دیر رسیده بودم چند نفری زودتر از من آن‌جا بودند.  دیدم پیش از من در محل حاضر شده و جا گرفته. نه یک گوشه‌ی گم، مثل کسی که دل‌ش تاب نیاورده فاصله نگه‌دارد .  بلکه مثل یک تماشاگر حرفه‌ای تاتر،  مسلط‌ترین صندلی،  وسط سالن،  ردیف دوم یا سوم. برای زیر نظر گرفتن و ثبت. مثل همیشه، با دقتی میکرونی.  فکر کردم این دیگر چه رسمی‌ست؟  کجای منِ درهم شکسته دیدن دارد؟ چه‌چیز این تماشا لذت دارد؟  از جانِ من چه می‌خواهد؟
وقت رفتن آمد و زیر گوشم گفت ببخشم‌ش - که حالا زیرش می‌زند - یادم آمد پیش‌تر توی مستی هم خواسته بود ببخشم‌ش - که ‌آن دفعه هم زده بود زیرش، من‌هم گفته بودم که نمی‌بخشم، نبخشیده‌ام! - و من ، دخترِ بزرگ متوفی،  وسط آن شلوغی تنها توانستم هوار نزنم.

استدلال‌ش این‌ است که همه همین‌طورند!  می‌پرسم پس من چرا این‌طور نیستم و نتوانستم باشم ، نخواستم که بتوانم باشم حتی!  آن بخش از مغزم که قرار است فرمان بدهذ،  توی یک مناسباتی خاموش می‌شود. انگار از دایره‌ی سلسله‌ی اعصاب خارج می‌شود... آدم‌ها چه‌طور می‌توانند این‌همه بی‌قاعده باشند؟ این‌قدر بی‌همه‌چیز!  می‌گوید آدم خوب بودن بی‌فایده‌است، آدمِ خوب دست‌ش خالی می‌ماند و اصلن خوب بودن نسبی‌ست ... می‌گویم من تلاش نمی‌کنم خوب باشم. اصلن خوب کیلویی چند است؟ اما باید بتوانم خودم را تحمل کنم،  آدم‌ها چه‌طور خودشان را تحمل می‌کنند؟ سر رشته‌ی همه‌ی این‌ها را که می‌گیرم می‌رسم  به خاستگاه‌شان،  به یک چیز مهمی که  به هر دلیلی،  یک وقتِ مهمی سرجایش نبوده،  صرف‌شان نشده. ازشان دریغ شده. حالا می‌خواهند آن‌ را از حلقوم‌ دنیا بیرون بکشند  که هایلایت‌های محقرشان از گند زدن به اعتماد،  رفاقت و حرمت نان و نمک ارتزاق می‌کند . یکی می‌پرسید چرا  به چشم بیمار نگاهشان می‌کنی؟  گفتم چون دنبال درمان می‌گشتم.  با بلاهتی غریب، مسلح به رفاقت خواسته‌ بودم به جنگ خصومت بروم. مثل رسول نجفیان که توی سریال رعنا به بهزاد فراهانی می‌گفت " می‌خواستم جراحی کنم " .  وقتی می‌گذاری‌ا‌ش کنار واقعیتِ در جریان، همان‌قدر دردناک‌ست و شاید بیهوده ...  اما  کوتاه‌آمدن از آن برای من بی‌اعتبار شدن یک‌جور  ‌جهان‌بینی‌ست، اگر باور کنم مدارا کشک‌است و اصلاح امری نشدنی ، باید این دستبند سبز را هم از دستم باز کنم،  پذیرش این نتوانستن  و نمی‌شود برای من یعنی پذیرفتن  خیلی از چیزهایی که هنوز زیر بارشان نرفته‌ام. 

پرینت مکاتبات و مکالماتم ، کارت‌نوشته‌های دریافتیِ مناسبتی، تمام کاغذهای نیمه‌کاره‌ام ،  یادداشت‌های روزانه، درفت‌ها ،  همه و همه را یک جا جمع کرده‌ام و نگاه می‌کنم می‌بینم جایی ننوشته‌ام،  دیالوگ‌های فرساینده‌ی طولانی را مرور می‌کنم،  می‌بینم  چیزی  نگفته‌ام  که به آن باور نداشته‌ باشم.   مسیج‌های پر از ادله‌ام جواب‌هایی لبریز از انکار دریافت کرده‌اند.  محکوم به سیاه‌بینی و کینه‌ورزی شده‌ام و  جا به‌ جا اصرار فراوان به این‌که دست‌کم قدری، به آخر کار اعتماد کنم  - هنوز هم باید اعتماد کنم؟!  - و من همواره از خودم می‌پرسیدم چرا نمی‌توانم  اعتماد کنم.   جواب‌م را توی نوشته‌ها پیدا کردم... دیدم  آدم‌ها از این ناراحت نمی‌شوند که باورشان نداری،  عصبانی‌اند که چرا نمی‌توانند گول‌ت بزنند  و نمی‌فهمند چیزی را که باور ندارند طبعن نمی‌توانند به تو بباورانند.  
پرینت‌ها را نگاه می‌کردم،  یادم آمد به رفیقی می‌گفتم وسط عناصر داستان هستم انگاری.  گفت بنویس خب!  
فکر می‌کردم همین مکاتبات  و مکالماتِ مستند، بدون جرح و تعدیل حتی، می‌تواند یک داستان باشد.  داستانی که شاید هنوز کسی شبیه‌اش را ننوشته ! باید همه را کنار هم بگذارم.، بلکه  سر درآوردم  که گاهی آدمیزاد  را چه‌طور می‌کارند ، چه‌طور می‌زایند،  سر کدام سفره با چه نانی بزرگش می‌کنند که این‌همه درندگی و دریدگی را یک‌جا جمع می‌کند، این بی‌همه‌چیزی  از کجا می‌آید؟


 آلوچه خانوم | 12:59 AM 








Sunday, December 07, 2014

آدم‌هایی که من باهاشان معاشرت می‌کنم. آدم‌های مودبی‌اند، مسولیت‌پذیرند، قانون‌مدارند، وقت خرید کردن حواس‌شان است کیسه‌ی نایلونی نگیرند یا کم بگیرند، توی خیابان آشغال نمی‌ریزند، به بچه‌هایشان یاد می‌دهند که دروغ نگویند، وقت گرفتن پول از خودپرداز ممکن است رسید نگیرند چون مانده حساب‌شان را با اس‌ام‌اس دریافت می‌کنند. به هم‌نوعان‌شان کمک می‌کنند. اگر کسی دور و برشان برای بیماری، جهیزیه یا مثلن تحصیل کمک مالی لازم داشته باشد هر کدام‌شان یک گوشه‌ی کار را می‌گیرند . ختم بخواهند بروند هزینه‌ی گل را به خیریه‌ها کمک می‌کنند. چیزهایی که لازم ندارند را می‌بخشند ... همین آدم‌های نازنین، تقریبن همه‌شان مست پشت فرمان می‌نشینند (من هم اگر ننشسته‌ام به این خاطر است که کلن فقط گواهی‌نامه گرفته‌ام که گرفته باشم) .

وقتی شرب خمر کرده باشی، فعل حرام مرتکب شده‌ای. یعنی بر اساس قانون مملکت گناه کرده‌ای. گناهی که دوازده‌سال توی مدارس ما را از جهنمِ به دنبال آن ترسانده‌اند. وقتی جهنم تورا نترسانده ، وقتی آموزه‌هایشان را نپذیرفته‌ای، منطق‌شان تو را مجاب نکرده تو همواره گناه‌کاری هستی که خطر کرده و مجازات نشده . اگر گیر بیفتی ظاهرن دو بار اول شلاق و بار سوم حکم‌ش اعدام است و تو همواره یک اعدامی گریخته از مجازاتی ... تو وقتی از گناه‌کار بودن نترسی از مجرم بودن ابایی نداری. مستی گناه‌ است و گناه بی‌معنی و اعتبار، اما رانندگی هنگام مستی جرم است. خودت و سرنشینان ماشین‌ت را در خطر قرار داده‌ای. باعث ناامنی خیابان شده‌ای. این اخلاقن درست نیست. اما این‌جا انگاری گریزی نیست. تذکردادن و رعایت‌کردن‌ش خنده‌دار است. می‌دانید چه‌قدر از تصادفات منجر به فوت بر اثر مست بودن راننده اتفاق می‌افتد؟

***

وسط یک بحث جدی در یک حیاط خلوت خودمانی، رفیقِ اکسپرتی ، ساکن آن‌ور آب می‌گفت نمایه‌ی بیرونی رابطه‌ی آدم‌های این‌جا نگران‌ش می‌کند . می‌گفت این را با تقریب خوبی توی عکس‌های دست‌جمعی دورهمی‌های داخل در فیس‌بوک می‌تواند ببیند که چیزهای مهمی سرجایش نیست و وقتی این را می‌گذارد کنار خبرهای گسستن رابطه‌ها ، رفتارهای خارج از قاعده و موازی‌بازی‌های پنهانی و علنی، به نتایج خوبی راجع به مرزهای اخلاقی نمی‌رسد. می‌‌گفت این بی‌قاعدگی‌های روتین نوبر است و با محاسبات او داخل خیلی خارج و خارج خیلی داخل است.
در جامعه‌ای که تو را با متر و معیار شریعت پرورش داده ، تحذیر کرده و آن را بر اخلاق مقدم دانسته، فاجعه وقتی رخ می‌دهد که حنای این متر و معیار دیگر رنگ نداشته باشد. اخلاق قربانی می‌شود و قربانی می‌گیرد ... حتمن دلایل و عوامل متعددی دخیل‌اند از جداسازی جنسیتی در ابتدای کودکی تا هزار و یک عامل دیگر که اتفاقن آن‌ها هم برآمده از آموزه‌های شرع و تا حدی عرف است، اما همین رانندگی و مستی را شاید می‌توان ( حالا نه دقیقن به همان فراوانی) تعمیم داد به رابطه‌ها و پا از خط بیرون گذاشتن‌ها، به ندیده گرفتن تعهدات اخلاقی خود و دیگران و به دنبال همه‌ی این‌ها فراوانیِ شکست‌ها و گسست‌ها.

 آلوچه خانوم | 10:36 PM 








Sunday, November 23, 2014




یک هو همه چیز تغییر کرده بود. خانه و خانواده . بابا بعد از سه سال و هفت ماه غیبت برگشته بود.کارمند  سی‌و چهار ساله‌ی سلامت و قبراق رفت. بی‌کار*  سی و هشت ساله‌ای در هم شکسته با باورهایی درهم برگشت . جرات نداشت حتی برای رانندگی آژانس برود سراغ عدم سو پیشینه. مردی که شب‌ها با آرزوی برگشتن‌ش می‌خوابیدیم, به طرز غریبی منفعل و تسلیم بود.مردی که مامان وقتِ نبودنش یک دانه ابرویش را برنداشت . حتی سر عقد خواهرش, صورتش را هم بند نینداخت . عشق مامان به بابا غریب بود . می‌گویند هر بچه‌ای باید بداند عزیزترین داشته‌ی پدر و مادرش است . ما می‌دانستیم مامان اما, این پدر غایب را از هر چیزی در دنیا بیشتر دوست دارد. حسودی هم نمی‌کردیم . بزرگ‌ترین قسم‌مان به جان بابا بود . فقط ما نبودیم که این‌طور بودیم . توی سالن انتظار ملاقات اوین به دفعات قسم به جان پدرهای دور از خانه را می‌شنیدی . مثل یک ورد آیینی. "به جان بابا " مثل یک قول نشکستنی بود, چک سفید امضا . بچه‌های کوچک‌تر شیطانی می‌کردند روی سنگ سالن انتظار خودشان را سُر می دادند . یکی با دماغ خورد زمین . مادرش داد زد, "مادرسگ ! مراقب باش ". کمتر مادری به بچه‌اش می‌گفت پدرسگ. این‌ها را کسی نمی‌داند . کسی هم جایی ثبت نکرده.شاید بچه‌های آن سال‌ها هم درست یادشان نمانده باشد . یک هو می‌بینید یک اقلیتی هستید که یک چیزهایی توی زندگی‌تان با بقیه , با هم‌بازی و همسایه , با بغل‌دستی فرق دارد . حتی اگر مثل خانه‌ی‌ ما آدم‌ها کتاب‌خوانده و سیاسی نبوده باشند . از سر اتفاق ، دل‌رحمی , تربیت یا حتی بی‌خردی وارد بازی‌ای شده باشند که نتوانند تاوانش را حدس بزنند. تاوانی که نمی‌پرسد چه‌قدر این کاره‌ای ...
من دل‌م برای آن بابا تنگ می‌شود. زیاد . دل‌م برای روزگاری تنگ می‌شود که مثل ماهی از توی  دست خانواده‌ی کوچک‌مان لیز خورد و هیچ‌وقت نتوانستیم بگیریم‌ش . نه آن مردی که گاهی انگار مادرش بودم . نه آن مردی که آخرین خاطره‌های حفاظت شده توی ضمیرم، دل  همواره آویزان‌ست برایش , داغان و بی‌دفاع . دلم برای برای بابای روزهای دور تنگ است که خودی‌ترین آدمِ دنیا بود . دستش بزرگ بود ، حتی پشت شیشه‌ی چرک سالن ملاقات گرما داشت . بابایی که مجوز پنهانی یک عالمه کاری بود که مامان نباید می‌فهمید. یک جور مهربانی بی‌مرز از سر عطوفتی که بعدترها فهمیدم مادرش سخاوتمندانه صرفش کرده بود. خیلی دیرتر و دور‌تر فهمیدم مهم است که مامانِ بابایِ آدم بلد بوده  باشد به بابای آدم ثابت کند که عاشق‌ش  است . که بابای آدم مبدا تاریخ‌ش بوده ... کاش پسرک مطمئن باشد مبدا تاریخ‌م است.  دنیا را به قبل و بعد از خودش تقسیم کرده ...
آنا آن بابایی را که تنها خودش می‌شناسد،   این‌روزها  یک‌طور بدی کم آورده.  آنا به سوگی بی شکل نشسته.  سوگِ  موجودی که  نمی‌داند پناهش‌نداده یا در پناهش نگرفته ، اما می‌داند یک‌طور بدی سردرگم‌ش کرده.  آنا مي‌داند رسم روزگار،  هیچ‌گاه چنین نبود و نخواهد بود.




* این روزها پای تحلیل‌های مختلف درباره‌ی  حکم انفصال از خدمات دولتی  مرتضوی ، با آن پرونده‌ی سنگین،  مرتب یاد حکم انفصال دائمی می‌افتم که  زندگیِ ما پنج‌نفر را زیر و رو کرد.  آن هم برای یک خط جرم !

 آلوچه خانوم | 9:42 PM 








Friday, November 21, 2014

اگر سریال  شش پا پایین‌تر* را ندیده‌اید این را نخوانید، بخش مهمی از قصه لو می‌رود  .



...but all he ever wanted was someone who could make him feel like he is a better man, than he actually was... could've been anyone ...

این را برندا می‌گوید, خطاب به مگی , وقتی بعد از مرگ نِیت با یک ظرف غذا آمده بود درِخانه. برندا مانده این دیگر چه مدل آدمی است! به او اعتراض می‌کند  که  این دیگر چه رسمی‌ست؟ که با مردِ زنی  حامله می‌خوابند، بعد برای همدردی می‌آیند درِ خانه ؟ یک چیزی توی مگی اما ، انطباق  کلیشه‌ی هم‌بسترشدن با مردِ زنی حامله را انکار می‌کند. خودش را این مدل آدم نمی‌پذیرد ، بنابراین به کلیت ماجرا بُعدی می‌دهد که خودش نمی‌فهمد چه‌قدر خنده‌دار و ابلهانه است . نمی‌داند چه‌قدر نِیت از خودش  دور و پرت است، آن‌جا که همه دور هم جمع می‌شوند، سکوت می‌کنند، بعد بلند می‌شوند و می‌گویند احساس بهتری  دارند .  این نِیت مقوایی را فقط برندا می‌بیند.  اما مگی  این  اعتراف به احساس بهتر را به حساب مامنی می‌گذارد که به او معرفی  کرده. به حسابِ خودش!  به برندا دم در خانه، بعد از مرگِ نیت در توجیه خوابیدن‌شان با هم ، تاکید می‌کند آن‌طور که تو فکر می‌کنی نیست ، این را با یک سر درگمی می‌گوید، انگار برای خودش هم جواب قابل قبولی ندارد که پس چه‌طور است/ بود؟ و آن‌قدر کم‌هوش‌ است که نمی‌بیند چه‌قدر بودن‌ش برای ابراز همدردی بی‌معنی‌ و  آسیب‌رسان است . حضورش فقط خسارت  به‌جا می‌گذارد،  مثل همان گلدانی  که اشتباهی می‌شکند. 
 اما ماجرا خیلی سر راست است  . نیت در تنها فرصتی که می‌شد با مگی   بخوابد , خوابیده ! همان‌طور که در تنها  سفر کاریِ بیست و چهار ساعته‌ی دور از برندا با لیزا خوابیده بود و بعدتر در اولین فرصتِ دور شدنِ لیزا با برندا خوابیده ...  برندا از ابتدا  بابت شکل حضور مگی احساس ناخوش‌آیندی داشته.  نِیت  اما می‌گوید که او (مگی) عمیقن مهربان  است،  برندا پوزخند می‌زند که ؛ هاه!  حالا تو یک دیپ‌لی کایند، می‌خواهی؟  نیت  عصبانی می‌شود  ، اما برندا درست دیده. نیت با مگی می‌خوابد،  بلافاصله بعدش دچار حمله‌ای شده که پیشینه دارد و سر از بیمارستان درآورده.  همه‌ی این‌ها در حالی اتفاق افتاده که برندا علی‌رغم  میل باطنی روی نیمکت آن فضای سکوت و نیایش جمعی ، تنها برای این‌که با نِیت  همراهی کند، منتظر نشسته. با غیبت نِیت و مگی و بیمارستانِ بعدش،  برندا متوجه می‌شود چه‌خبر است. حق‌به‌جانب و عصبانی  به نِیت می‌گوید که می‌بخشدش و با هم روی رابطه کار می‌کنند.  نِیت  اما،  نمی‌خواهد بخشیده شود . به‌نظر می‌آید که اصلن فکر نمی‌کند کار بدی کرده،  به مگی هم گفته که بابت چیزی که پیش آمده پشیمان نیست  و به برندا می‌گوبد بی‌فایده است . به اندازه‌ی کافی روی ترمیم رابطه کار کرده‌اند. این بیش‌تر شبیه جنگ است و او از جنگیدن خسته است. این را ، این خستگی و وادادن  را،  صادقانه می‌گوید. نیت چهل‌ساله است ...

 برندا قبل از بستن در به روی مگی ، جمله‌های بالا را به او می‌گوید . تلخی و مکث برندا وقت گفتن آن چند کلمه‌ی آخر ... آن "هر کسی می‌توانست باشد" ... انگار برای اولین‌بار خودش و کنار نِیت قرار گرفتنش را هم توی آن دایره قرار می‌دهد . انگار این‌را برای اولین‌بار می‌بیند که ... بله! هر کسی می‌توانست باشد ،  مثل خودش.


* six feet under

پی‌نوشت:  هی می‌خواهم  بیایم بنویسم مسترز آو سکس را حتمن ببینید ، بعد یادم می‌آید هیچ‌وقت نشد این‌جا بنویسم  که چه‌قدر  "سیکس فیت آندر " ( عمقی از خاک که مرده را در آن دفن می‌کنند) را دوست دارم!  همه‌چیزش را،  از تیتراژش گرفته  تا دانه به دانه آدم‌هایش چه‌قدر درست و فکر شده است. قصه چه خوب پیش می‌رود ،  تغییرات آدم‌ها فهمیدنی و باور پذیرست .  و چه حیف وسط این موج سریال دیدن آدم‌های این‌جا کم سراغش رفته‌اند .  که چه وقت دیدن‌ش چه بعدش، چه‌قدر درفت و مطلب نصفه‌کاره درباره‌اش دارم  ( مثل همین یادداشتِ بالا) . که چه‌قدر بعدتر برگشتم یک اپیزودهایی را دوباره و چندباره نگاه کرده‌ام، که بدون اغراق برای من یک سر و گردن از بقیه‌ی سریال‌هایی که دیده‌ام بالاتر ایستاده. 

 آلوچه خانوم | 5:16 AM 








Wednesday, November 19, 2014

برگه‌ام را نشان نگهبان دادم،  گفت زیرِ ستون‌ها... گفتم پس بلدم.  نگفتم  کنارِ آن ستون‌ها قد کشیده‌ام یک وقتی  ، رازهایم را می‌دانند.  نگفتم که آن‌ها شاهد لرزیدن دل‌اند،  مور مور شدن پوست،  حذر،  حذر،  حذر،  حذر،  حذر،  حذر،  حذر ... حذری که حالا دیگر می‌دانم توی رگ‌هایم راه می‌رود.

 آلوچه خانوم | 11:46 AM 








Thursday, November 13, 2014

گفت "مراقب خودت باش.  ما خیلی کم‌ایم،  مار تی چشمِ ره بیمیره " گفتم که  هستم.  قسم خوردم.  گوشی را گذاشتم.  لیوان‌م را که پر می‌کردم  ، چشمم افتاد به  دست‌خط خرچنگ ‌قورباغه‌ی روی در یخچال، خطاب به من در انتهای یک خط تبریک چهاردهم مهر نوشته بود " زنده باشی " ...
فکر کردم هر چه‌قدر هم به روی خودمان و هم‌دیگر نمی‌آوریم باز می‌زند بیرون.  ما  همگی "فقدان" را از سر می‌گذرانیم .

 آلوچه خانوم | 7:50 PM 








Friday, November 07, 2014

هر کسی تک فریم‌های محوی دارد برای پناهنده‌شدن.  مثل گرمای غیرمنتظره‌ی آفتاب،  درمیانه‌ی فصلِ پریده‌رنگ.  مثل تکیه‌ی تمام قدِ سری که به زانویی می‌رسد قاب شده میان جمعی الکی‌خوش اما دو جفت چشم این میان خیره‌اند به دانای کل.  منتظر حرکتی ، معجزه‌ای،  چیزی.  مثل دست بزرگی که دستت را گرفته از خیابان ردت کرده . مثلِ لبخندی بی‌هوا،  که از توی ویزور دوربین دیده‌ای قبل از  زدن رویِ شاتر.  مثل طنین اسم‌ت از حنجره‌ای خفه که تنها بسامدِ کلاهِ آ مانده توی نامه‌هایی به تاریخ میلادی از سرزمین‌های دور.  مثل دخترکی یا موهای فرفری کنار ژیان آبی زیر نور مهتاب، برِ خزر.  مثلِ بادِ سردِ  سبکِ نورس  و نوبرانه‌ی پائیزی که بید  مجنونی را تکان داده   بالای سر نیمکتی  دور از محوطه‌ی بازی پارکی آشنا،  مثل ردی روی سرامیک سفید ... مثل سکوت و بوقِ ممتد ... 

 آلوچه خانوم | 1:43 AM 








Friday, October 31, 2014

روزی روزگاری ، پدری برای مریم، برای  آن نیمه‌اش که تقصیر نداشت،  خطاب به اراذلِ فاضلِ شنگول نوشته بود:  " عیسی پدر نبود،  پسر بود!  "
من ؟ حالا می‌فهمم پدرانگی و قهرمان در سایه بودن چه غریب است. جشن گرفتن موفقیتی‌ست، که باید خودت را محو و ناپیدا کنی ،  همه‌جای دنیا کودک مانده باشی ، این‌جا و در این نسبت و رابطه،  باید اندازه‌ی نقشی ازلی و ابدی باشی و نمی‌دانی چه بزرگی بدون این‌که خودت بدانی.

برای پدرری که خودش می‌داند !

 آلوچه خانوم | 5:50 PM 








Wednesday, October 22, 2014

سخت‌ترین قسمت‌ش را گذاشتم برای چند روز آخر،  برای سخت‌ترین روزها .  ایستاده بودم روی نقطه‌ی صفر مرزی ، بدون نقشه.  این نقطه‌ی صفر مرزی که می‌گویم نه تاسف که یک دل‌گرمی خوبی توی خودش دارد.  داشته و دارایی‌ای محسوب می‌شود که با جان کندن به دست آمده. 
آدم‌است دیگر،  پیش می‌آید یک‌هو بفهمد " واسه پیدا شدن تو آینه " * هیچ جاده‌ی گم‌شدنِ حالا سبز هم نه،  راه‌راه یا چهارخانه‌ای جز خودش ندارد ، حتی برای پناهنده‌شدن .
سرک کشیدم،  به همه‌ی جاهایی که یادم آمد توی این  شهر خودم را نشانه‌گذاری کرده‌ام یک وقتی!  ...  سانتی‌متر به سانتی‌متر گشتم، وسط همه‌ی کارهای تلنبار شده، توی تمام این روزهایی که هنوز به تاریکی  زودهنگام‌ش عادت نکرده‌ ،  سرمای ناگهانی‌اش ممکن است غافلگیرت کند. می‌دانی!؟ حنی اگر تا جایی که امکان داشته روی جانت آفتاب ذخیره کرده باشی ، سرما  وقتی سرمی‌رسد تن‌پوش مناسب می‌خواهد. کاری به این ندارد که لباس‌های زمستانی و تابستانی را جابه‌جا کرده‌ای یا نه!  
حالا صبح‌ها توی آینه‌ی آسانسور زنی هست که خودش می‌داند چه‌چیزهایی را با خود حمل می‌کند،  چه چیزهایی را زمین گذاشته. گاهی لبخند می‌زند ، اما آن‌قدر بزرگ شده که نیاید این‌جا ننویسد "  اولین ‌پاییز از بقیه‌ی زندگی ... "  با احتیاط از صفت‌ تفضیلی استفاده می‌کند.  خیال‌بافی را کنار گذاشته هیچ حکمی درباره‌ی روزهای نیامده ندارد، این‌قدر می‌داند که عجالتن مهرش را پس گرفته ، با تمام افسوس ماندگاری که صبر و احتیاط بابت ملالت و ملامت برایش یادگاری گذاشته‌اند. دیگر نه نگفته‌هایش را با خود مرور می‌کند که سرش باد کند و نه شنیده‌هایش را واو به واو می‌جورد.  دیگر بس است.  می‌داند آن‌ها خودشان دست به یکی کرده‌اند که  وقت و بی‌وقت رد هجوم بی‌صدایشان می‌‌ماند  روی سرامیک سفید ... این‌که ماه‌ش را پس گرفته‌ یعنی بخش ِمهمی از مایملک‌اش را پس گرفته و این خبر خوبی‌ست.  دیروز برای خودش و فصل سرد در راه یک پالتوی قرمز دانه‌اناری خربد .


* از ترانه‌ی جشن دلتنگی  

پی‌نوشت:  کسی می‌داند ترانه‌سرا وقت نوشتن " جشن دلتنگی " کجای دنیا و روزگارش ایستاده بود؟  کسی می‌داند قبل و بعد از آن کدام کارهایش را نوشته؟  یادم باشد یک وقتی بنویسم این‌جا که بعد از گذر ازشبِ اردی‌جهنم می‌بینید چه نعل به نعل جور در می‌آید!


 آلوچه خانوم | 2:54 PM 








Sunday, October 05, 2014




مهسا بعد از زیر پوست شهر می‌گفت: " این‌همه سیاهی!  مثل روکو و برادرنش.  آدم باورش نمی‌شود این همه پیش‌آمد ترسناک،  پشت سر هم! "  من باورم می‌شد. روکو و برادرانش را ندیده بودم - هنوز هم ندیده‌ام -  اما زندگی‌ای که من شناخته‌بودم  آن‌قدر سخت و غریب و بی‌رحم بود  که تویش همه چیز ممکن بود،  ولی ...  - این سه نقطه را وقتی دارم این‌جا می‌گذارم یعنی آه بی‌هوایی یک‌طوری کش‌دار از عمق جان‌ت می‌زند بیرون، که باید در این چند خط لحاظ شود - بعد از این سی‌صد و شصت و پنج روز از نیمه‌ی مهر گذشته تا امسال حتی می‌توانم بزنم پشت شانه‌‌ی مهسا و بگویم این‌ها برای تو فیلم است،  برای من اما، خاطره!  کسی آنا و خواهرانش را ننوشته و نساخته.  مثل طوبا  که می‌زد تخت سینه‌ی خودش که باید بیایی از این ‌تو فیلم بگیری... تازه هنوز عید نشده بود،  هنوز سبزه‌ام کپک نزده بود که هول بیاندازد به جان‌م.
نمی‌دانم دنیا شوخی‌اش گرفته بود یا  روزگار می‌خواست بضاعت من را تخمین بزند. یک چیزهایی هستند ترسِ از دست دادن‌شان از حقیقت آن‌چه وقتِ از دست رفتن‌شان از سرمی‌گذرانی، ترسنا‌ک‌تر است ...  اما رعب‌انگیزتر اتفاقی‌ست که توی تو می‌افتد  وقتی که همه‌ی این‌ها را دوام می‌آوری . نشانه را از خودت جدا می‌کنی به ردش روی جان‌ت نگاه می‌کنی و ساکت و آرام  دل‌ترکیدگی را چله می‌نشینی. وقتی چله سر می‌آید ، می‌بینی نشسته‌ای رو به جماعت سیاه پوش ،  چله به چله.  داغ به داغ!  
.
.
.
آدمیزاد اما، دوام می‌آورد ... آنا هم دوام آورد . فردا که بیاید چهل و یک‌ساله می‌شود. 

 آلوچه خانوم | 9:17 AM 








Wednesday, October 01, 2014


هانی زنگ زد،  می‌دونستم چه کارم داره.  جواب ندادم.  مشخصاتت رو با همون یک خط شعر که پیش‌تر خواسته‌بودی،  اس ام اس زد کنترل‌ش کنم.  فینگلیش بود،  فارسی زدم‌ش و دوباره براش فرستادم تا فوروارد کنه برای آقای سنگ‌تراش. 
موفق شدی.  نمی‌دونم چرا فکر می‌کردی دل‌مون به اندازه‌ی کافی ریش نیست که همچین سفارشی به اون بچه کردی .  همه‌ی عمر فکر کردی فقط خودتی که زندگی نمی‌کنی.  نخواستی بدونی و ببینی کنار زندگی نکردن‌ت،  بچگی نکردیم،  جوانی‌نکردیم. زندگی نکردیم .  نمی‌دونی این‌که همه‌ی عمر دل‌ت آویزون باشه برای ماهیتی که قاعدتن می‌باست به‌ش گرم باشه،  چه‌قدر بد کوفتیه! 
یه خط شعر لعنتی‌ رو نوشتم روی یک تیکه کاغد،  چسبوندم‌ش به شیشه‌ی مات جلوی روم تا به‌ش عادت کنم . نمی‌خوام گذرم افتاد اون‌ورا ، دل‌م هُری بریزه ، باید بتونم به لودگی ادامه بدم  ... کنار یه عالمه چیز دیگه که دارم به‌شون عادت می‌کنم. 
.
.
.
شیشم مهر امسال رو به کل یادم رفت.  معذرت می‌خوام!





 آلوچه خانوم | 2:48 PM 








دفترچه‌ی یادداشت‌های آلوچه خانوم و همخانه‌اش



فید برای افزودن به ریدر


آلوچه‌خانوم روی وردپرس برای روز مبادا


عکس‌بازی


کتاب آلوچه‌خانوم


فرجام




آرشیو

October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 20009
September 2009
October 2009
November 2009
December 2009
January 2010
February 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
November 2010
December 2010
January 2011
February 2011
March 2011
April 2011
May 2011
June 2011
July 2011
August 20011
September 2011
October 2011
November 2011
December 2011
January 2012
February 2012
March 2012
April 2012
May 2012
June 2012
July 2012
August 20012
September 2012
October 2012
November 2012
December 2012
January 2013
February 2013
March 2013
April 2013
May 2013
June 2013
July 2013
August 2013
September 2013
October 2013
November 2013
December 2013
January 2014
February 2014
March 2014
April 2014
May 2014
June 2014
July 2014
August 20014
September 2014
October 2014
November 2014
December 2014
January 2015
February 2015




Subscribe to
Posts [Atom]






This page is powered by Blogger. Isn't yours?