آلوچه خانوم

 






Monday, November 18, 2002

صبح سردی بود اونقدرکه دلت نمی خواست از رختخواب بيای بيرون . خودتو اگه به حجم گرمی که کنارت خوابيده نزديک کنی گرم تر هم می شی . پس با يه غلت کوچولو و نصفه نيمه طوری که بيدارش نکنی نزديک تر می شی . .... آره از اين فاصله گرم تر می شی . ساعت رو نگاه می کنی . آخجون يه عالمه وقت داری که هی چرت بزنی هی بيدار بشی و از سرمای بيرون رختخواب لذت ببری . حالا يه کمی هم گشنه ات می شه. از فکر اينکه پاشی يه چيزی بخوری ... يه صبحانه کامل با چای گرم م م م ...... يه دفه يادت می ياد خونه پر از خوردنی آماده است. آخه ديشب مهمونی بوده .... مهمونی ؟ ... يه عالمه ظرف نشسته .... خونه در هم برهم .... حالا ديگه فکر خوردنی های مونده از ديشب دلتو بهم می زنه حتی اگه چشماتو باز کنی و يه نگاهی به بيرون از اتاقت بندازی می تونی ببينی که چه خبره .... اه گرمت می شه پتو روپس می زنی . لباسی رو که ديشب پوشيده بودی پشت و رو يه گوشه می بينی. يادت می ياد همه گفتند که خيلی لاغر شدی .... و ديگه بسته و ادامه نده ....تو هم به همه لبخند زدی و گفتی که رژيم غذايی خيلی خوبی داری به هيچ کس نگفتی که چون از صبح ديروز وقت نکردی چيزی بخوری و شکمت که هميشه تو آفسايد بوده تخت شده . حتی سر شام هم فرصت نشد چيزی بخوری وشکمت صاف موند و آبروت حفظ شد ! .... از رختخواب می يای بيرون . يک لحظه می خوای برگردی سرجات اينکارو نمی کنی . يه دفه تصميم قاطع می گيری که به سرعت خونه ات رو تميز کنی . از اتاق خواب می يای بيرون .... وای ... چه خبره ولی تو تصميم گرفتی که تاظهر خونه رو مثل اولش مرتب کنی . تا ظهرش رو همين الآن تصميم گرفتی ولی فکر می کنی از همون لحظهء اول که بيدار شدی تصميم گرفتی نظافت رو شروع کنی . حتی يادت رفته با چه کيفی خودت رو زير پتو جمع کرده بودی و فکر های خوب خوب می کردی . يعنی يک لحظه يادت می ياد اما سعی می کنی فراموشش کنی . همين طور که به اين چيزها فکر می کنی ليوانها و ظرفها رو از اين ور و اونور جمع می کنی . در يخچال رو باز می کنی . به يه عالمه غذای آماده . لازم نيست امروز هيچی بپزی . اين خيلی عاليه ! يه لقمه الويه می گيری و می يای بقيه ظرفها رو جمع کنی. تلفن زنگ می زنه . مامانته . می خواد بدونه ديشب مهمونی چه طور گذشته؟ از غذاها ت تعريف کردند يا نه ؟ ژله خوب بسته بود يا نه ؟ يادت می ياد که ازش تشکر کنی که پياز داغهای آمادهء فريزی به موقع رسيد ودستش درد نکنه ... ! همون حجم گرمی که کنارت خوابيده بود از صدای زنگ تلفن بيدارشده اما خوش اخلاقه. دوش می گيره و آماده می شه که بره بيرون . تو اين فاصله براش چند تا ساندويچ آماده می کنی که يا بخوره يا باخودش ببره . يادت می اندازه که ماه رمضونه و منظورت چيه ؟ بهش می گی حداقل يکی اش رو بخوره بهت می گه سر صبحی اشتها نداره لبخندی به روت می زنه که می فهمی بيشتر از اين گير ندی. خداحافظی می کنه . تا ظهر اينقدری زمان نداری اما اگه بجنبی می تونی تا ظهر به يه جايی برسونی اش . پس سعی می کنی دور موتورت رو تند کنی صندلی ها رو سر جاشون می ذاری جارو برقی رو مياری وسط اتاق هرچی مال آشپزخانه بود می بری اونجا . سعی می کنی به ظرفها یه سر و صورتی بدی و آشغالهاشون رو خالی کنی ودسته دسته شون کنی و توشون آب گرم بريزی . فکر می کنی اگه يه صدايی تو خونه باشه بهتر کار می کنی . کامپيوترت رو روشن می کنی . ليست آهنگهای مناسب برای خونه تميز کردن رو مرتب می کنی . می گی يه سر کوچولو به اينترنت بزنم ببينم چه خبره ..... اوه ...... چقدر ميل و پيغام تو يه روز.....ساندويچ ها رو يکی يکی به نيش می کشی ..... ساعت رو نگاه می کنی .... ديگه تا ظهر که عمرا" نشه ولی تا ساعت 2 بعد از ظهر حتما تمومش می کنی . به خودت می يای می بينی تا ساعت 1:30 پای اينترنت بودی. قطع می کنی و باعجله می ری سراغ کارهات. تلفن زنگ می زنه .باباته ! که چرا اينقدر اشغال بودی شايد کسی کار مهمی باهات داشته باشه . نگران می شی که کارمهم چيه در کمال تعجب می بينی کار مهمی نداشته فقط می خواد بيينه احوالت چطوره و سريال دیشب رو ديدی یانه ؟ يادش می اندازی که ديشب مهمون داشتی ... خلاصه قرار می شه سلام برسونی و يه سری اون ور ها بزنی و بی معر فت نباشی و .... از اين حرفها. .... گوشی رو می ذاری دوباره تلفن زنگ می زنه اين دفه دوستته که می خواد بابت مهمان نوازی ديشبت تشکر کنه ويه کمی غيبت کنه و ديگه اينکه چرا نذاشتی ظرفها رو بشورن ؟ ( جدی کاشکی گذاشته بودی ) و راستی يه چيزی رو يادش رفته بود بهت بگه .....نزديک 2 ساعت بعد گوشی داغ کرده تلفن رو می ذاری سرجاش. گشنه ات می شه. اينقدر از صبح خوردی شکمت حسابی دوباره جلو اومده . با خودت می گی غذای گرم نخورم . از سالاد سرد پر از سس مایونز یه پيش دستی می کشی می خوری دلت يخ می کنه. سريع آب می جوشونی و يه چای ميخوری توی دلت گرم ميشه پشت پلک هات سنگين می شه . يادت می ياد ديشب خيلی دير خوابيدی. بعد دوباره يادت می ياد صبح چقدر دلت می خواسته بخوابی. فکر می کنی چی شد که يوهو پاشدی ؟ کاشکی می خوابيدی چون کاری هم که نکردی ! بعد به خودت می گی فقط يه چرت کوچولو می زنم. قبل از اينکه فکر ديگه ای بزنه به سرت می خزی تو رختخواب . هنوز چشمت گرم نشده تلفن زنگ می زنه قلبت هری می ريزه پائين . اونقدر بد از خواب پريدی که لج می کنی اصلا" جواب تلفن رو نمی دی. خيلی زود دوباره خوابت می بره و همش خواب می بينی که داری ظرف می شوری و بايد جارو برقی بکشی و ..... با صدای زنگ در بيدار می شی , هوا تاريکه هنوز هيچ کاری نکردی ..... حتی شام هم نپختی ! .... اما از ديشب غذا داری هنوز....

 AnnA | 6:20 PM 






Comments: Post a Comment






فید برای افزودن به ریدر


آلوچه‌خانوم روی وردپرس برای روز مبادا


عکس‌بازی


کتاب آلوچه‌خانوم


فرجام




آرشیو

October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 20009
September 2009
October 2009
November 2009
December 2009
January 2010
February 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
November 2010
December 2010
January 2011
February 2011
March 2011
April 2011
May 2011
June 2011
July 2011
August 20011
September 2011
October 2011
November 2011
December 2011
January 2012
February 2012
March 2012
April 2012
May 2012
June 2012
July 2012
August 20012
September 2012
October 2012
November 2012
December 2012
January 2013
February 2013
March 2013
April 2013
May 2013
June 2013
July 2013
August 2013
September 2013
October 2013
November 2013
December 2013
January 2014
February 2014
March 2014
April 2014
May 2014
June 2014
July 2014
August 2014
September 2014
October 2014
November 2014
December 2014
January 2015
February 2015
March 2015
April 2015
May 2015
June 2015
July 2015
August 2015
September 2015
October 2015
November 2015
December 2015
January 2016
February 2016
March 2016
April 2016
May 2016
June 2016
July 2016
August 2016
September 2016
October 2016
November 2016
December 2016
January 2017
February 2017
March 2017
April 2017
May 2017
June 2017
July 2017
August 2017
September 2017
October 2017
November 2017
December 2017
January 2018
February 2018
March 2018
April 2018
May 2018
June 2018
July 2018
August 2018
September 2018
October 2018
November 2018
December 2018
January 2019
February 2019
March 2019
April 2019
May 2019
June 2019
July 2019
August 2019
September 2019
October 2019
November 2019
December 2010
January 2020
February 2020
March 2020
April 2020
May 2020
June 2020
July 2020
August 2020
September 2020
October 2020
November 2020
December 2020
January 2021
February 2021
March 2021
April 2021
May 2021
June 2021
July 2021
August 2021
September 2021
October 2021
November 2021
December 2021
January 2022
February 2022
March 2022
April 2022
May 2022
June 2022




Subscribe to
Posts [Atom]






This page is powered by Blogger. Isn't yours?