آلوچه خانوم

 






Tuesday, December 17, 2002

بايد دنبال سرگرمی وقت گير و سالم بگردم . کتاب خوندن جواب می ده ها ولی نمی دونم در دراز مدت هم راضی کننده خواهد بود يا نه ؟ موضوع از اين قراره که تازه فهميدم تفريحات اينجانب برای نی نی قد دونه برنجم که شبنه آينده طبق تقويم بارداری بعد از کلی رشد طولی و عرضی قد يه دونه قهوه خواهد شد, بسيار مضر می باشد. نمی دونم همدستی لحظه ای آقای پدر و آقای دکتر بود يا واقعا همينطوره در هر حال به صراحت به من اعلام شد که نشستن پای کامپيوتر حتی روزی نيم ساعت هم زياد می باشد. تلوزيون هم حد اکثر روزی دو ساعت اونهم از فاصله دور!!! و با توصيه های ديگر ايشون متوجه شدم که به شدت به طی شدن دوران بارداری کاملأ طبيعی معتقد هستند ! اميدوارم نظرشون در مورد زايمان به اين شدت طبيعی نباشه ! آمين! خلاصه ديروز اولين روز تفريحات سالم من بود که همش به خوندن چراغها را من خاموش می کنم ( زويا پيرزاد ) گذشت . جدی تلوزيون رو, حتی روشن هم نکردم . يعنی وقت نشد. حالم هم خوب بودها ! نمی دونم چرا يه دفه آخر شب بهم ريختم! شايد اينقدر سلامتی و پاکيزگی هنوز به من نمی سازه و زمان می بره تا عادت کنم ... مدتی است سعی در پاستوريزه شدن و کنار گذاشتن تفريحات ناسالم دارم ... ولی دوری کردن از تفريحات سالم ؟!!! زمان نشستن پای کامپيوترم رو برای اين صفحه می ذارم . احساس می کنم اينجا رو دوست دارم و دنبال کردن اينکه روزی چند نفر به ديدن آلوچه خانوم می يان برام جالبه ...

***

خانومی رو ديدم ,کمی تنومند, کمی نه خيلی ! خسته و بی حوصله . طوری که حال جواب دادن به سئوال های تموم نشدنی دختر حدودأ 6 ساله اش رو که کنارش نشسته بود نداشت. دختر قشنگی بود . ولی از اون قيافه هايی بود که معلوم بود بعدها زن قشنگی نمی شه . قيافه اش آشنا بود (بچه رو می گم ) طوری که فکر می کردی , کجا ديدمش؟ به نظر نمی اومد تازگی ها ديده باشمش و از اونجايی که من همون قيافه به ذهنم آشنا می اومد به اين نتيجه رسيدم که دختره نه مامانه رو بايد خوب نگاه کنم .... ... فکر می کنم 6 - 7 سال پيش بود. يه روزی دوستمو ( همون که 5/8 ساعت با ما اختلاف زمانی داره ) چون می خواست قسمت بزرگی از تفريحاتشو اعم از سالم و ناسالم کنار بذاره بردم آرايشگاه تا اون موهای بلندش ( البته هنوز اونقدر بلند نبود که جواد يا چه می دونم سهيلا که می گن خواهر جواده, شده باشه) رو کوتاه کنه . يعنی به اين نتيجه رسيده بوديم که تغييرات اساسی چيز خوبيه ... و کمک می کنه ... توی آرايشگاه يه دختر خانومی بود که به شدت تازه عروس به نظر می رسيد . سنش از ما کمتر بود اما ظاهرش خيلی زن بود و برای من که اون موقع يکی دو سالی بود ازدواج کرده بودم خيلی عجيب بود که يکی اينقدر زود اينطوری تغيير ماهيت می ده. می گفتند که خوشگله . و خودش هم باورش شده که اصلا خيلی خوشگله. نه که نبود, پوستش طراوت عجيبی داشت ولی از اون قيافه های بازاری پسند بود ( اتفاقأ شوهرش هم بازاری بود ) با همون يه پرده گوشت که می گن برای زن لازمه ( جدی هنوز هم معتقدند لازمه ؟)... قرار بود بره عروسی و اومده بود شينيون و آرايش صورت و ... انگار روی برج عاج نشسته بود , اند احساس خوشبختی و موفقيت ! در تمام اين مدت من و دوستم رو طوری نگاه می کرد که انگار ما بچه های نفهمی بوديم که هنوز خيلی مونده بود بزرگ بشيم و معنی زندگی رو بفهميم . و يادمه من و دوستم, همونقدر براش نگران شده بوديم که اون برای ما متاسف بود , افتادن از اون برج عاج کاملأ قابل پيش بينی بود و اون همه ذوق زدگی نه از سر دوست داشتن و فقط بخاطر پديده ازدواج !! برای من و دوست عاشق پيشه ام قابل فهم بود امادرکش نمی کرديم ... اونروز دوستم از شر موهاش خلاص شد, موهايی که يک عالمه خاطره خوب و تکرار نشدنی ازشون داشت و اين داشت ( فعل زمان گذشته ) کم کم داشت خودش رو بهش نشون می داد ... خانومه همون بود. يادم اومد يک بار ديگه تابستون ديده بودمش. می دونستم محاله يادش بياد که من رو يک روزی که توی آرايشگاه ديده و اگه می دونست من تمام جزئيات اون روز رو يادمه تعجب می کرد يا به حساب ديوونگی ام می ذاشت و مطمئن می شد که تمام حدس های اون روزش در مورد من درست بوده و با خودش می گفت: طرف بيکاره ها چه يادشه !! (ديدين بعضی از آدم ها در حالی که هيچ کار مهمی نمی کنن تمام کارها و رفتارهای بقيه رو با اين جمله نقد می کنن که طرف بيکاره ها ! ) می دونستم اون همه طراوت چرا رفته ولی واقعا کجا رفته بود؟

 آلوچه خانوم | 5:15 PM 






Comments: Post a Comment


دفترچه‌ی یادداشت‌های آلوچه خانوم و همخانه‌اش



فید برای افزودن به ریدر


آلوچه‌خانوم روی وردپرس برای روز مبادا


عکس‌بازی


کتاب آلوچه‌خانوم


فرجام




آرشیو

October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 20009
September 2009
October 2009
November 2009
December 2009
January 2010
February 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
November 2010
December 2010
January 2011
February 2011
March 2011
April 2011
May 2011
June 2011
July 2011
August 20011
September 2011
October 2011
November 2011
December 2011
January 2012
February 2012
March 2012
April 2012
May 2012
June 2012
July 2012
August 20012
September 2012
October 2012
November 2012
December 2012
January 2013
February 2013
March 2013
April 2013
May 2013
June 2013
July 2013
August 2013
September 2013
October 2013
November 2013
December 2013
January 2014
February 2014
March 2014
April 2014
May 2014
June 2014
July 2014
August 20014
September 2014
October 2014
November 2014
December 2014
January 2015
February 2015




Subscribe to
Posts [Atom]






This page is powered by Blogger. Isn't yours?