|
Tuesday, December 24, 2002
سلام به همه . من بابای آينده اين حبه انگوری هستم که آلوچه خانوم فرمودن . عرض شود که آلوچه خانوم حالشون خيلی خوب نيست و استراحت مطلق تشريف دارن و نی نی هم اوضاعش در پرده ابهامه, تا خدا چی بخواد فلذا دعا بفرماييد . خلاصه که يادداشتهای آلوچه خانوم با مديريت جديد با سرويس رايگان بازگشايی ميشود و ما اين مکان را بدون پول پيش و اجاره ,فی مدت النامعلوم گرفتيم تا ببينيم چی ميشه . بذار اول اهداف رو روشن کنم و بگم چه خبر خواهد بود. يکم - از اين به بعد اينجا شوخی داريم از جمله با همه چی . من کلا زياد شوخی ميکنم و اميدوارم حتی تو اين روزها هم بتونم اينجوری بمونم ( اگه بشه چی ميشه !) دوم - آخرين اخبار و گزارشات از آلوچه خانوم و حبه انگور ( اگر افتخار دادند و باز در خدمتشان بوديم ) بهمراه آخرين تحولات . سوم - اينجا فعلا از "بريد اينو بخونيد" و "اونجا رو سر بزنيد" متاسفانه خبری نيست چون جارو پاروی خونه و خريد و تيماربيمار و گاهی هم اگه خدا قسمت کنه سری به سر کار زدن بعيده وقتی برای تهيه لينکهای باحال بذاره . چهارم - آمار بينندگان اين مکان رو ميخوام بترکونم (افزايش بدم ) و برای اينکار به تمام پيشنهادهای آگهی تلويزيونی و روزنامه ای و ماهواره ای و ..... جواب منفی داده ام و از شما خواهش ميکنم اگر اين مکان قابل بود به دوستان معرفی کنيد. اينه ! و اما ..... روزی که فهميدم بالاخره قراره بابا بشم نميدونيد چه حالی داشتم .....ميدونين,30 سال پيش بابای من وقتی فهميد بنده قراره تشريف بيارم به اين دار مکافات , از زور عذاب وجدان گناهی که در حق من کرده بود ( آنگونه که راويان ميگويند) با مادرم قهر کرد و مدتی خانه اش را عوض کرد ! البته بعدا برای جبران اين گناه تبديل شد به دوستترين بابای دنيا و هر چه از دستش برآمد برای من کرد که دستش درد نکنه .اما 10 سال پيش وقتی من آلوچه خانوم رو پيدا کردم, برای اينکه منم بفهمم که نگرانيش در مورد عذاب به دنيا آمدن بيمورد نبوده ,چنان روزگارم رو سياه کرد که عاقبت همان شد که حدس ميزد : من از بدنيا آمدنم پشيمان شدم ...... بچه ها شيرينترين و فهيمترين دوستان هميشه من بوده اند . من عاشق بچه ام . اما نميدونم با موجودی که بچه خودم ميشه چه جوری بايد باشم . ميدونم که اصلا از اومدنش پشيمون نيستم ( البته ايشون هنوز معلوم نيست ما رو قابل بدونن يا خير, ظاهرا پيشنهادات بهتری داشته اند که در حال بررسی آنها هستند , بگذريم ) ميدونم که نميخوام اشتباهات والدينم رو تکرار کنم و ميدونم که والدين من هم با علم به همين دانايی بابای منو سوزوندن . حالم خيلی خوب و بسيار افتضاح است . اصلا از ترس در حال سکته نيستم . کنترل رفتارم کاملا دست خودم نيست . خلاصه که زکی . فعلا
|
|