Saturday, December 27, 2003
من و پسرک 16 روزه ام اينجائيم ! توی يه خونه گرم . طوری که برف پشت پنجره شده يه پديده فانتزی . انگار برای قشنگی می باره . اون راحت سر جاش خوابه . هر از گاهی بهش سر می زنم . همش حس می کنم هق اول شروع گريه شو می شنوم . می رم می بينم خبری نيست . خيالاتی شدم انگار . همش 16 روز گذشته ... همش 16 روز .... من نمی دونم مادر های بمی قراره بعد از اينکه سقفی بالای سرشون قرار گرفت, با ماليخوليای نگرانی برای بچه هايی که وجود ندارند, چطور سر کنند ... می گن خدا صبر می ده ... خدا اينهمه صبر رو از کجا می ياره بين اين همه پدر و مادر تقسيم کنه ؟! ... خدا خودش کم نمی ياره ؟!!

عکس از
وحيد سالمی .