Thursday, January 29, 2004
فکر می کنم رفاقت عميقی بين من و پسرکم پاگرفته . احساسات خوبی دارم . دوستش دارم و اينکه دوستش دارم رو هم دوست دارم . يک دفعه ظرف دو روز بزرگ شد و قيافه اش به کلی تغيير کرد و تبديل به يک پسر بچه شد . به خودم اومدم , ديدم دارم به پسرکی شير می دم . توی دلم بهش گفتم چه زود بزرگ شدی مامان ! و با خاطری مکدر از اينکه نوزادم گم شده تمام روز عکسهای هفته های قبل رو زير و رو می کردم و دنبال شباهت ها می گشتم که پسرک به روم خنديد . به خنده اش خنديدم بهم روم قهقهه زد و از اون وقت به بعد در بيشتر مواقع به روم می خنده . حالا پسرکی دارم که منو به خوبی می شناسه و انگار می خواد اينو با خنده هاش بهم بفهمونه . خنده هايی که کاری کردند که نوزاد کوچولوی گم شده از خاطرم رفت . خنده هايی که وقتهايی که گريه يا بد قلقی می کنه به کمکم می يان تا به اطمينان رفاقتی که بينمون هست به خودم مسلط باشم و آرومش کنم . نمی دونم اين اتفاقات رو يک سری هورمون اداره می کنند ؟ غريزه است ؟ يا کشف ناگهانی احساسات درونيه ؟ هر چی که هست حکايت غريبيه !
.jpg)
>