آلوچه خانوم

 






Sunday, July 17, 2005

نوشی, جوجه هاشو يا درستتر بگم , جوجه های گم شده وبلاگستان رو پيدا کرد . خدا رو شکر که اين بی خبری بيشتر طول نکشيد . از اين بابت واقعا خوشحالم . اما يه چيزی رو نفهميدم منظور اونهايی رو که در حالی که به گفته های نوشی شک نمی کردند همش مقايسه می کردند که زنان زيادی هستند که همچين بلايی سر شون می ياد اما حتی از حق خودشون برای پی گيری ماجرا بی خبرند چه برسه به اينکه جايی مثل وبلاگ برای مطرح کردند غصه هاشون داشته باشند ... خب منظورتون می شه بگين چیه ؟ یعنی صاحب وبلاگ ياد شده بايد از اينکه از حق وحقوقش خبر داره خجالت بکشه و يا به احترام اون دسته زنان که همه مون می دونيم کم هم نيستند از امکانی به اسم وبلاگ استفاده نکنه ؟ می شه بگين چرا ؟
مثال های ساده تر می زنم
- دختری 16 ساله توی يه منطقه محروم مثلا مثل بشاگرد ممکنه حتی آب تميز برای شستن کهنه بچه اش پيدا نکنه . اين يعنی اينکه من آدم خيلی بدی هستم و بايد از اينکه برای بچه ام از پمپرز استفاده می کنم خجالت بکشم ؟
- زنان دهات مادر بزرگ من همه مايحتاج گياهی شون رو خودشون می کاشتند خيلی هاشون هنوز هم اينکارو می کنند , وقتی می خواستند قرمه بپزند از باغچه شون می چيدند می شستند خرد می کردند و ... پس وقتی من از توی يخچال سوپر مارکت محلمون بسته سبزی آماده دکتر بيژن رو بر می دارم احتمالا دارم عمل شنيعی انجام می دم که خودم هم از ابعادش بی خبرم . من در اين بی ناموسی پا رو فراتر گذاشته و برای قرمه سبزی ياد شده در مواقعی که عجله دارم کنسرو لوبيا چيتی هم می گيرم !!!!
- مادر بزرگ من از بازار رشت خودش مرغ زنده می خريد می آورد توی حياط سر می بريد , پر می کند تا يه فسنجون درست کنه تازه گردو رو توی ظرفی گلی که اسمش نمک يار بود با سنگ می سابيد . تازه مادر بزرگم مرغ رو می خريد خواهرش قدر مصرفش خودش پرورش می داد و وقتی لازم بود سر سفره مرغ باشه عين توی فيلم مهمان مامان بايد يکيشون رو انتخاب می کرد و سر می بريد , هنوز هم خيلی ها اين کار و می کنند . پس چه پستم من, که به آقا مجتبی مرغی زنگ می زنم می گم مرغ با چه ابعادی می خوام چه طور پاک بشه, بی استخوان بشه يا 4 تکه , از اون مهمتر گردو رو بگو که با سه ضربه يک ... دو ... سه !
- دختری که توی عشيره ای اسم و رسم دار توی جنوب به دنيا می ياد ممکنه حتی به ذهنش هم نرسه که مرد آينده زندگی اش فقط پسر عمو نيست ... پس من وقاحت رو از حد گذروندم که خودم ديگری رو بدون هيچگونه نسبت فاميلی انتخاب کردم
.
.
.
- دختری 12-13 ساله همون موقع که من وبلاگ نويسی رو شروع کردم از بيماری ريوی مرد . احتياج به پيوند ريه داشت اين جراحی در فرانسه با هزينه ای بالا امکان پذير بود , پول خيلی زيادی که آخر جمع نشد ... دختر مبتلای 19 ساله ديگری هم بود که اتفاقا وبلاگ هم راه انداخت . تلوزيون هم نشونش داد . چلچراغ هم براش مراسمی گرفت تا کمک جمع کنه تا بالاخره پول کافی جمع شد و رفت فرانسه و درحال درمانه حالا اين يعنی که اون بايد بابت هر نفسی که می کشه خجالت بکشه ؟؟؟!!!!
منم قبول دارم نوشی ها کم نيستند و درسته که بايد کار فرهنگی کرد, بايد قانون رو معتدل تر کرد, خيلی کارهای زير بنايی بايد انجام داد, بايد زنان رو به حق و حقوقشون آشنا کرد . اصلا چرا دعوا ؟ وقتی پدر و مادری اينقدر هردو مشتاق و علاقه مند به نگه داری از بچه ها شون هستند بايد يه راه عملی مسالمت آميز پيدا کرد . حتما راهی هست . اتفاقا چند وقت پيش ها تلوزيون يه فيلم نشون می داد اسمش ازدواج مصلحتی بود و در همين باره .... بگذريم ... داشتم می گفتم قبول دارم که نوشی های اين سر زمين کم نيستند ولی اين دليل نمی شه که نوشی از هر وسيله ای که در دسترس داره برای گرفتن حقش استفاده نکنه . ما همه داريم از پيشرفتها ی حاصل شده در زندگی بشری برای راحتتر و بهتر زندگی کردن استفاده می کنيم . وبلاگ هم يه جور امکاناته . يه امکان شخصی , چرا نوشی نبايد وسط اين دعوای حقوقی از وبلاگش برای درد دل و يا کمک گرفتن از دوستانی که توی اين فضای مجازی پيدا کرده, استفاده کنه ؟

 آلوچه خانوم | 12:38 PM 






Comments: Post a Comment






فید برای افزودن به ریدر


آلوچه‌خانوم روی وردپرس برای روز مبادا


عکس‌بازی


کتاب آلوچه‌خانوم


فرجام




آرشیو

October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 20009
September 2009
October 2009
November 2009
December 2009
January 2010
February 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
November 2010
December 2010
January 2011
February 2011
March 2011
April 2011
May 2011
June 2011
July 2011
August 20011
September 2011
October 2011
November 2011
December 2011
January 2012
February 2012
March 2012
April 2012
May 2012
June 2012
July 2012
August 20012
September 2012
October 2012
November 2012
December 2012
January 2013
February 2013
March 2013
April 2013
May 2013
June 2013
July 2013
August 2013
September 2013
October 2013
November 2013
December 2013
January 2014
February 2014
March 2014
April 2014
May 2014
June 2014
July 2014
August 2014
September 2014
October 2014
November 2014
December 2014
January 2015
February 2015
March 2015
April 2015
May 2015
June 2015
July 2015
August 2015
September 2015
October 2015
November 2015
December 2015
January 2016
February 2016
March 2016
April 2016
May 2016
June 2016
July 2016
August 2016
September 2016
October 2016
November 2016
December 2016
January 2017
February 2017




Subscribe to
Posts [Atom]






This page is powered by Blogger. Isn't yours?