آلوچه خانوم

 






Wednesday, September 21, 2005

خانه تکانی ملايم و آرامی بدون ريخت و پاش اعصاب خورد کن در منزل همخانگی ما در جريانه . هر روز, هر جا رو که حوصله دارم مرتب می کنم . هميشه فکر می کردم وقتی همه خونه بهم ريخته است مرتب شدن آشپزخانه مهمترين اولويته يا اتاقی که نمی دونم بهش می شه گفت سالن يا اتاق نشيمن خلاصه اتاقی که هم توش زندگی می کنيم هم ازمهمون پذيرايي می کنيم . اين دفعه از اتاق خواب خودمون شروع کردم و تغيير دکور دادم . هيچ کار خاصی هم نکردم ها هيچی عوض نشده همون پرده . همون ملحفه ها همون رو تختی فقط جهت تخت رو دقيقا 180 تغييز دادم دراور و کتابخونه رو از اينور بردم اونور و کلی حالم خوب شد . به همين سادگی و البته آشفتگی ها رو مرتب کردم . وقتی تموم شد احساس کردم در مرتب نگه داشتن خونه موفق خواهم شد . مثل دو سال پيش که منتظر دنيا اومدن باربد بوديم و کلی منظم شده بودم .

***

باربد در بيشتر مواقع من رو به اسم کوچيک صدا می کنه و در مواقعی آقای همخونه رو . کيف می کنم وقتی توی تلفظ کامل اسمم پيشرفت می کنه . نمی تونم انکار کنم وقتی هم با درموندگی دنبالم می گرده و می گه مامان چقدر ذوق می کنم . نمی دونم بر چه مبنایی تصميم می گيره مثلا در فلان لحظه خاص اسممون رو صدا کنه يا بگه مامان و بابا . چيزی که هست اينه که شنيدن جفتشون اونقدر خوش آينده که نمی تونم اصرار کنم فقط اسمم رو بگه و آقای همخونه که دوست داشت فقط بهش بگه بابا نمی تونه از شنيدن اسمش با صدای قندی قندک صرف نظر کنه . توی حرف زدن خیلی پيشرفت کرده . خيلی زياد .
نمی دونه براش چه نقشه ای کشيدم, فکر می کنم از اولين روز هفته دوم مهر شروع کنم از شير بگيرمش دو ماه و نيم زودتر از پايان دو سالگی ... بايد قبلش با دکترم مشورت کنم که همزمان اگه لازمه برای خشک شدن شيرم دارو بگيرم . از مامان ها پرس و جو کردم می گن روز دومی که می خوای از شير بگيری خيلی سخته . چون هم بچه حسابی قاطی کرده هم به خاطر حجم شير تخليه نشده خودت بهم می ريزی, خلاصه که دلم به حال آقای همخونه می سوزه . از عطاری چيز بد شکلی گرفتم به اسم صبرزرد که اصلا هم زرد نيست و سياهه . گويا بو و مزه بدی داره که بچه رو از شير خوردن منصرف می کنه . فکر می کنم هر چی که هست از فلفل و نقاشی کردن شکل زخم و چسب زدن و از اين حرفها بهتر باشه . بايد ضربه روحی بدی برای بچه باشه همه چيز رو که کنار هم می ذارم می بينم بچه بايد از شير خوردن بدش بياد نه اينکه ازريختش بترسه يا با چيز تندی مثل فلفل بسوزه . اينو می دونم که از شير گرفتن کار خيلی وحشتناکی نيست . همه به هر حال موفق می شن . مشکل اصلی من که اصلا هيچ تصوری ازش ندارم اينه که بچه ای رو که نه شيشه شيرگرفته نه پستونک از اين به بعد چطوری بخوابونيم . اونهم با ساعت خواب اين جناب قندی قندی که همين الانش فاجعه است . کاشکی توصيه هايی رو که مامان مانی هم افسوس جدی نگرفتنشون رو می خورد , جدی گرفته بودم سر ساعتی که فکر می کردم وقت مناسبی برای خوابيدنشه توی تختش می ذاشتم . چند شبی گريه کردنش رو تحمل می کردم الان چند تا مشکل باهم حل شده بود . گويا بچه ها اين ريختی می فهمند که وقت گذاشتنش توی تختش يعنی بايد لالا کنه . باربد الان هم تا صبح توی اتاقش تنها می خوابه مشکل به خواب رفتنشه که باشير, باخواهش , هيپنوتيزم , با هزار بار خوندن گل گلدون من يه وقتهايی با تکان های آقای همخونه می خوابه و همه اين تلاش ها وقتی موثره که اونقدر آتيش سوزونده باشه که آمادگی بيهوش شدن رو داشته باشه . تازه سعی می کنم اصلا به اين فکر نکنم وقتی نصفه شب بیدار می شه بدون شير چطوری قراره دوباره به خواب بره . می دونم دلم برای شير خوردنش . لبخندهای پر از کيف و احساس خوشبختی اش وقتی داره شير می خوره تنگ خواهد شد مثل همين الآن که من دارم اين سطور رو تايپ می کنم روی پام نشسته و عين یه بزغاله داره شير می خوره .

 آلوچه خانوم | 1:42 PM 






Comments: Post a Comment






فید برای افزودن به ریدر


آلوچه‌خانوم روی وردپرس برای روز مبادا


عکس‌بازی


کتاب آلوچه‌خانوم


فرجام




آرشیو

October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 20009
September 2009
October 2009
November 2009
December 2009
January 2010
February 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
November 2010
December 2010
January 2011
February 2011
March 2011
April 2011
May 2011
June 2011
July 2011
August 20011
September 2011
October 2011
November 2011
December 2011
January 2012
February 2012
March 2012
April 2012
May 2012
June 2012
July 2012
August 20012
September 2012
October 2012
November 2012
December 2012
January 2013
February 2013
March 2013
April 2013
May 2013
June 2013
July 2013
August 2013
September 2013
October 2013
November 2013
December 2013
January 2014
February 2014
March 2014
April 2014
May 2014
June 2014
July 2014
August 2014
September 2014
October 2014
November 2014
December 2014
January 2015
February 2015
March 2015
April 2015
May 2015
June 2015
July 2015
August 2015
September 2015
October 2015
November 2015
December 2015
January 2016
February 2016
March 2016
April 2016
May 2016
June 2016
July 2016
August 2016
September 2016
October 2016
November 2016
December 2016
January 2017
February 2017




Subscribe to
Posts [Atom]






This page is powered by Blogger. Isn't yours?