|
Sunday, December 11, 2005
يک وقتهايی همه چيز دست به دست می ده تا هيچ چيز طبق برنامه ريزی پيش نره . 4-5 روزی برای مقدمات تولد قندی قندک وقت داشتم . که دو روزش به زار زدن جلوی شبکه خبر گذشت . دو روز بعدش هم اون طور که لازم بود وقتم در اختيار خودم نبود . پيش اومد که بايد جايی می رفتيم, آقای همخونه هم درگير بودند, تعطيلی مدارس بخاطر آلودگی هوا هم درگيرترشون کرد , اين وسط نه برای پسرک کادو خريده بوديم نه کيک سفارش داده بوديم که آقای همخونه اولی رو وسط اين گير و دار انجام دادند . کيک رو هم خواهرم سفارش داد اون هم کی ؟ صبح روزی که مهمون داشتيم به نزديک ترين قنادی ای که می دونستيم کارش خوشگل نيست ولی حد اقل به مزه اش مطمئن بوديم . ما تولد هامون رو شب قبلش منتظر مهمونيم . در واقع می شه شب تولد . باربد شب قبل از شب تولدش يک دفعه تب کرد و طوری نصفه شب به اوج رسيد که تن شويه اش کردم . فقط تب بدون هيچ علائم ديگه ای! صبح آقای همخونه بردش دکتر گفت سرماخوردگی ويروسی هستش وقتی فهميد تولدشه يه آمپول براش نوشت که قدری رو براه شد ولی اصلا اون بچه خوش اخلاق و درخشان هميشگی نبود . از قبل با خودم قرار گذاشته بودم که حواسم باشه دختر خوبی باشم و مهمونی رو درست اداره کنم و به اندازه کافی فيلم و عکس بگيرم مخصوصا که امسال دوربين هم داريم ولی مريضی باربد و نگرانی اينکه به دوستامون که بچه داشتن نگران بچه هاشون نشن اينکه حالا داره به همه خوش می گذره يا نه اونقدر همه چيز رو توی ذهنم قاطی پاتی کرد که يوهو همه چيز از دستم در رفت, فکر کنم چند تا دونه عکس و 5 تا 10 دقيقه فيلم حاصل تولدی بود که همه چيزش دقيقه 90 کنار هم جور شد . فکر می کنم همه چيز تقصير بلوزی بود که پوشيده بودم . نمی دونم چرا خر شدم, خواهرهام يه بلوز بهم دادند گفتند اينو بپوش مده . منم فکر کردم خب حتما يه چيزی می دوند که می گن ! وقتی پوشيدم به قول نيکی کريمی توی فيلم نيمه پنهان احساس می کردم با شخصيتم سازگار نيست . بدترين لحظه وقتی بود که بد لباس ترين آدمی که در زندگی سراغ دارم بهم گفت عجب بلوز قشنگی پوشيدی !!! حالا که فکر می کنم می بينم بهتر که خيلی عکس و فيلم نيست . با اون بلوز مسخره !!
و اما باربد امروز صبح خيلی خوب و سرحال از خواب بيدار شد و از صبح تا حالا عين راديو داره حرف می زنه و اصلا تب نداره . انگار فقط قرار بود اون 24 ساعت همه چيز يه جور ديگه باشه تا تمام برنامه های منو چپکی کنه . حتی نشد بشينم و اينجا و از همخانگی سه نفره مون بنويسم که دو ساله شد . از معجزه پسرکی که با يک جفت چشم عين همونی که خودم دارم بهم نگاه می کنه و به اسم کوچيک صدام می زنه و...
|
|