آلوچه خانوم

 






Tuesday, December 05, 2006

برای آقاجون، برای باربد، برای 20 آذر...
ببخشید این همه غمگین و این همه طولانی. این صفحه را قول میدهم از غم پاک کنم بزودی

در گورستان ابن بابویه چند قدم آن طرف تر از مزار هادی اسلامی , سنگ نوشته ای هست که هیچ وقت نشده درست بخوانمش میان بغض و اشک و تیرکشیدن قلبی که ناگهان نمیزند و ناگهان دوباره میزند. آن جا 13 سال است پیرمرد من خوابیده. در آذری که بوی عزا میداد.

از 4 سهمی که میشد داشته باشم فقط مادربزرگ مادریم را دیده بودم و بقیه یادی نساخنه یادگار شده بودند. اما جای همه آقاجون بود. پیرمرد آبکناری سرسخت و عزیز. پدر بود, پدربزرگ, معلم, رفیق و محرم همه رازهایم. تنها موجودی در دنیا که هم پدر قبولش داشت هم مادر. هیچ وقت نفهمیدم این خانواده را پدر و مادر بالاخره از کی شناختند. هر چه برمیگشتی باز خاطره ای دورتر یادشان می آمد. همیشه خانه قدیمی منیریه از وقتی یادم هست هر نوروز اولین عید دیدنی بود بجز چند سالی که نمی فهمیدم چرا آن خانه را جا میگذاریم. بعد از چند سال دوباره آقاجون برگشته بود, پیرتر و خسته تر. بدون روزبه که برق نگاهش را هنوز در چشم البرزش پیدا میکنم. بدون پروین که عمه خاله پروین خانوم جان صدایش میزدم تا برگردد و ببوسدم و زیر گوشم جمله آشنایش را زمزمه کند و بدون لیلا که وقتی بود فقط میتوانستم با دهان باز مات رفتن و آمدن سرخوشش باشم. پیرمرد داغ دیده بود و دم نمی زد. بزرگتر از آن بودم که مرگ را نفهمم و کوچکتر از آن که بفهمم چرا؟

بزرگتر شدم و عشقم نشستن پای حرفهای آقاجون شد. شروع به شعر که می کرد باید خسته میشدی تا دیگر نگوید. هر چه میگفتم حفظ بود. تنها کسی بود که میدانست قافیه میبافم و گوش میداد. بدون یک کلمه پاسخ. فقط گوش میداد و نگاهم میکرد و چقدر یادم داد این نگاه. هیچ روز بی دردسر و عصیانی میان خاطره هایش نبود. می خواند و یادم می داد و خاطره می گفت. نمی فهمیدم که زیاد وقت ندارم. همه مانده بودند که چه میخواهی از جان پیرمرد و جرات نداشتند روبرویش چپ نگاهم کنند. از خانه اش می گفت که سه بار سوزانده بودند و دلش که صد بار. از قصه زن گرفتنش که چقدر شبیهش شدم چند سال بعد. از کشیدن جاده کناره. از یکی یکی کتابهایی که هیچ جای دیگری نمی شد پیدایشان کرد.اولین بارعاشق که شدم 2 ساعت نکشید تا مچم را بگیرد و دومین بار و سومین بار. با همه لجاجت سنتی همسرش را -مادر را که دلم برای موهای سپید و چشمهای بیمارش تنگ است – همیشه دلبرجان صدا میزد. بلند و بی خجالت. همخانه که شدم فهمیدم چقدر دل می خواهد این گفتن. یک روز برایش غر میزدم که خسته ام کرده اند آقاجون. اخم کرد و گفت بگو "انا رجل" پسر!

تابستان 72 رفتیم سفر و آقاجون را هم بردیم. کیف کرده بودم از ناپرهیزی پدر و باز هم نفهمیده بودم چرا. میزدیم به جنگل. خانه رفقای میرزا. جنگل خونین. مرداب با همه قصه هایش. یک شب زیر باران میان خواب مان صدایی آمد و پشتش آقاجون داخل شد و خوابید. صبح دیدم پایش جر خورده بود و بی صدا خوابیده بود مبادا خوابمان را خراب کند. پاییز رسید و فهمیدم آقاجون بستری شده. داشتم کرکری میخواندم که کدام مریضی مگر حریفش میشود که پدر نگاهم کرد و گفت بهت نگفته بودیم. آخرشه! باور نمی کردم که سیگارهای زر زرد روی چوب سیگار کارخودشان را کرده اند. جرات نداشتم ببینمش. مریض و خوابیده! 18 آذر پدر صدایم کرد. چشمش لرزید و گفت: توی کماست . برگشته خانه. بیا تا دیر نشده. رفتم با پایی که نمی رفت. خوابیده بود و صورتش را ماسک اکسیژن پوشانده بود. فقط سعی کردم نیافتم. پدر پیشانیش را بوسید و گفت : آقاجون میشنوی. چشمش را باز کرد. پدر گفت : فرجام آمده دیدنت. دستش رفت به صورتش و تا بفهمیم چه شده ماسک را برداشت و نشست و خیره شد توی چشمم و 2 بار دهنش باز و بسته شد و افتاد. همه پرسیدند : چی گفت؟ سخت نبود شنیدنش. حتی بی صدا: " انا رجل!" .

از 20 آذر 72 تا 20 آذر 82 که عزیزم آقاجون رفت و عزیزم باربد آمد, 10 سال بدخلقی و تنهایی و سرگردانی را آلوچه خانوم نازنین با عشق و صبوری و معرفت از سرم گذراند. باید بلند و بی خجالت جلوی شما بگویم: ببخشید دلبر جان! ممنونم دلبر جان! این جمعه یا آن جمعه باید بروم ابن بابویه. طاقتم طاق شده. شاید این بار بشود نوشته های آن سنگ را بخوانم. دوستت دارم آقاجون.

 Farjam ‌ | 1:17 AM 






Comments: Post a Comment


دفترچه‌ی یادداشت‌های آلوچه خانوم و همخانه‌اش



فید برای افزودن به ریدر


آلوچه‌خانوم روی وردپرس برای روز مبادا


عکس‌بازی


کتاب آلوچه‌خانوم


فرجام




آرشیو

October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 20009
September 2009
October 2009
November 2009
December 2009
January 2010
February 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
November 2010
December 2010
January 2011
February 2011
March 2011
April 2011
May 2011
June 2011
July 2011
August 20011
September 2011
October 2011
November 2011
December 2011
January 2012
February 2012
March 2012
April 2012
May 2012
June 2012
July 2012
August 20012
September 2012
October 2012
November 2012
December 2012
January 2013
February 2013
March 2013
April 2013
May 2013
June 2013
July 2013
August 2013
September 2013
October 2013
November 2013
December 2013
January 2014
February 2014
March 2014
April 2014
May 2014
June 2014
July 2014
August 20014
September 2014
October 2014
November 2014
December 2014
January 2015
February 2015




Subscribe to
Posts [Atom]






This page is powered by Blogger. Isn't yours?