آلوچه خانوم

 






Wednesday, December 20, 2006

شرایط بازگشت اژدها( یک پست طولانی از آقای همخونه):
سلام. آخه قربانتان بروم چرالوطی کنف می کنید؟ این همه آدم حسابی لازم نبود خجالت تپان کنید بخدا. خواستم یکی یکی کامنت بذارم دیدم خنده دار تر میشود. چشم! توضیح کامل خدمتتان عرض می کنم که چرا آقای همخونه خداحافظی میکند.
اولاً سفر آخرت که نرفتم. خدا رو شکر که آلوچه و باربد هستند که نشود خودبمیری کرد. دوماً اگر نمی خواستم دیگر بنویسم خوب همین خداحافظی هم لازم نبود. سوماً خودم گفتم که شاید روزی جایی طریقی شاید برگردم. اما چرا رفتم:
من از نسل آدمهایی هستم که بزرگترین قانونشان این بود: انسان خود را از آنچه بسیار دوست میدارد جدا میسازد. در اوج تمنا نمی خواهد. این وبلاگ همه چیز من شده و آدمهایش همه کسم که خیلی هم دلم بخواهد. بزرگترین اتفاقات زندگیم، بهترین دوستها و قشنگترین و آرام ترین لحظه ها را از همین صفحه دارم. و متاسفانه لیاقتش را ندارم. تصویرم این جا بسیار بهتر از خودم شده و این بدترین حس دنیاست. به شدت وابسته شده ام به شما و جمله هایتان. به نوشتن و خواندنتان. به زندگی هایتان. و وحشتناک تنبل و ضعیف و بد اخلاق شده ام. من به کله مبارک ابوی که الان قونیه تشریف دارند تبسم می کنم که چیزی را بخواهم از شما دریغ کنم. چند قانون گذاشته ام برای خودم که تنها تضمین انجامش تهدید بستن بازترین پنجره ام به دنیای آدمهاست. یعنی شما. آقای همخونه حق لذت بردن از حرف و نگاه و نفس شما را نخواهد داشت تا وقتی که چند کار عقب مانده را تمام نکند. این بزرگترین تهدیدی است که برای خودم سراغ داشتم. می خواهم بروم چله نشینی.
اما چرا نگفتم برمی گردم؟ زمان بندی برای آدمی که لیسانس گرفتنش 12 سال طول میکشد به نظر شما خنده دار نیست؟ اگر آدم نشوم حق برگشتن ندارم و اینجا نبودن تنها چیزی است که مثل سگ ازش می ترسم. در همین دو روز باور می کنید مجله ای را که 20 روز منتظرجمع شدن بود را فرستادم برای چاپ؟ این ماه بابای باربد در بازی نما سنگ تمام گذاشت.خلاصه شوخی ندارم. تا آدم نشوم برنمی گردم. باور میکنید آنقدر می ترسم که حتی دلهره دارم دیر برگردم و فراموشم کنید؟
و چرا الان. به قول آلوچه چرا آن شب؟ همین قدر بگویم در برابر بزرگترین امتحان زندگیم قرار دارم که از همین وبلاگ دارمش. موقعیتی که شاید هیچ وقت تکرار نشوددرشریط الان حس نمی کنم سربلند بیرون بیایم و نمی خواهم بازنده باشم. تمرکز و پرهیز می خواهم تا بزرگترین خورشید اندیشه ام را بتوانم حتی یک بار هم شده لمس کنم. بیشتر نپرسید فعلاً. یکی در وبلاگ شهر هست که می داند این ها یعنی چه. اما قوانین لغو تبعید آقای همخونه:
1 – چاپ رمان خوشگل و قشنگم یعنی "آلوچه خانوم" حداقل در 1000 نسخه به هر شکل و به هر قیمت
2 – به سرانجام رساندن کار ترانه های بی صاحب مانده طفلکی.
3- آدم شوم. یعنی هیچ وقت دیگر سر باربد داد نزنم. آلوچه خانوم را اذیت نکنم. دل هیچ دوستی را دیگر نشکنم. با قهر کردن هم برای همیشه قهر کنم.
4- حداقل روزی 8 ساعت کار مفید به جای لاس زدن با زندگی.
5- هفته ای 5 ساعت ورزش حداقل مثل سگ.
همین! نمیشد حالا ما خودمان را بیشتر از این ضایع نمی کردیم؟ الان حله؟ پس دعاکنید راه برگشتنم باز شود که خودم بیشتر از همه دلم دارد میترکد برایش. و از ته دل دعا کنید برای فسقلی ما که قرار است تنها عمویش باشم . دعا لطفا سبک جان نه فضولی. حله؟ قربون تک تک دونه دونه تون . خدافظ
چند پاسخ شخصی( همین جا چون قرار است وبگردی نکنم):
گلنسا جان: اگر پدر نازنینت و 7 روزه اش مانده بودند،بزرگترین آرزویم هنوز بودن اسمم در آغوشش بود که خندیدن را از خدا آموختم و خنداندن را از او.
نارنج جان: دو تانقطه هم کافی بود. چرا خجالت میدی؟
زیتون: داشتیم؟ حالا اجازه میدی؟
فروغ جوجه گلم: بی معرفت گذاشتی ما خدافظی کنیم بعد بیای؟ الهی دیپلم ردی بشی تا خودم بیام شیمی یادت بدم.
جودی: مطمئن نباش امیدوار باش. تنها خوری کله پاچه آخر عاقبت نداره.
هاله: نمی دونی اگه این یکی و نصفی همخونه نبودند الان این دنیا بی من مونده بود چه بکنه.
انار: خوب نوشتم. چرامیزنی حالا. چشمم روشن از رفاقت هات!میبینم با خانوم گازی (همون قاضی) هم که بعله!
فرزانه: قربون شمادرد نکنه.
سبک وزن: تو برو همون دنبال "هی که بی تو خودمو ..." . نیست حالا همین جوری بد وبیراه نمی گفتی؟!
مانا: چی شد پس؟ تو هم قرار بود بری مرخصی که؟
سرزمین رویایی: شما خودت لطفاً باش و کم نیار. من واسه تو یه نفر حاضرم عربی هم برقصم. ضمنا بعنوان تنها مردی که نگرانم شد نگرانم کردی رفیق!

 Farjam ‌ | 1:36 AM 






Comments: Post a Comment


دفترچه‌ی یادداشت‌های آلوچه خانوم و همخانه‌اش



فید برای افزودن به ریدر


آلوچه‌خانوم روی وردپرس برای روز مبادا


عکس‌بازی


کتاب آلوچه‌خانوم


فرجام




آرشیو

October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 20009
September 2009
October 2009
November 2009
December 2009
January 2010
February 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
November 2010
December 2010
January 2011
February 2011
March 2011
April 2011
May 2011
June 2011
July 2011
August 20011
September 2011
October 2011
November 2011
December 2011
January 2012
February 2012
March 2012
April 2012
May 2012
June 2012
July 2012
August 20012
September 2012
October 2012
November 2012
December 2012
January 2013
February 2013
March 2013
April 2013
May 2013
June 2013
July 2013
August 2013
September 2013
October 2013
November 2013
December 2013
January 2014
February 2014
March 2014
April 2014
May 2014
June 2014
July 2014
August 20014
September 2014
October 2014
November 2014
December 2014
January 2015
February 2015




Subscribe to
Posts [Atom]






This page is powered by Blogger. Isn't yours?