آلوچه خانوم

 






Saturday, February 10, 2007

جشنواره ... جشنواره ... جشنواره
همه چیز از جایی شروع شد که نبايد ... دوستان جوانمان اطلاع دادند که اول صف "اخراجی ها" هستند فکر میکنم یک شنبه پيش بود ... ما هم فقط از سر کنجکاوی که اين آقای کارگردان بعد از این(!) با این همه خرج و مخارج و گند کاری - نمی دانم قصه دستمزدهای بالای عوامل و سقوط و انهدام یک دستگاه فیلمبردای از روی تاورکرین وسط فیلمبردای را شنیده اید یا نه ؟ که مقامات مربوطه گويا فرموده اند فدای سر کارگردان بعد از این! قضا بلا بوده - چه دسته گلی به آب داده اند ... بگذريم که ما نفرات اول صف بودیم و تا وقتی که درهای سالن بسته نشد بلیطی فروخته نشد و يک عالمه آدم با بلیط پيش فروش نمی دانم از کجا ؟ سالن را پر کردند ... انقدر دوستان جوان ما داد و فریاد و تهدید به آتش کشیدن سینما کردند که چند تایی بلیط بی شماره به ما فقط فروختند و گفتند هرجا که خالی بود بنشينید و ما فیلم را روی پله دیدیم اینهايش بماند ... کارگردان بعد از این کم حافظه است, یا یادش رفته یا خودش را زده به اون راه اما ما یادمان نرفته تمام آن هشت سال کذایی رای بیست ملیونی ما را ناديده گرفته بود ما بیست میلیون غیر خودی بودیم و ان هفت میلیون خودی و مملکت ارث بابيشان بود ... حالا که ارث ابوی بهشان رسيده متحول شده اند در باره خودی وغیر خودی فیلم می سازند در مورد دوستی و آشتی با آنکه مثل تو فکر نمی کند... ای بابا تو چه ناز بودی ما خبر نداشتیم !
از خودم که در ان سالن نشسته بودم از تمام عواملی که با کارگردان بعد از این همکاری کرده بودند از همه چیز متنفر و عصبانی بودم ... جدای این ماجراها , فیلم هم فیلم خوبی نبود اصلا ... خندادن به هر قيمتی ؟ جناب آقا شما که جنگ را دیده ای اين چه فضای مسخره ايست که ترسيم می کنی ... فکر کردی ما کی هستیم . يک مشت شوخی اس ام اسی و آدم های غیر متعارف امروزی رو انداخته ای در دل ماجرایی که متعلق به 17-18 سال پيش است . واقعا ما اینقدر يابو به نظر میرسيم که فضای فیلم شما را باور کنیم ؟ قهرمان فیلم مدل راکی و رمبو باگیوه در ميدان مین ! برو آقا جمع کن کاسه کوزه ات را ...
فشار خونم وقتی بالا رفت که دیدم فیلم برگزیده تماشاگران است ... باور کنید مثل ماجرای رای آوردن احمدی نژاد است همانقدر همه چیز عوامفريبانه بود

***

انقدر فیلم بالا شوم و نحس بود آنقدر سخت رفتیم توی سالن و خود فیلم آنقدر روی اعصاب بود که آقای همخانه از حق وتوی خودشان استفاده کردند و تنهايی جشنواره با صف و بدون کارت و بليط را در این منزل همخانگی تحریم کردند ... نه اينکه ما را نهی کنند, اما از همراهی صرفنظر کردند ... ای بابا آقای همخانه ! شما چرا ؟ ... تمام توجيهات ما بی فایده ماند البته تا چند روز ... این چند روز همان چند روزی بود ماجرای "سنتوری" به سرانجام رسید من آخر فیلم را ندیدم, نشنيدم هم جایی غیر از سينما سروش - جدای از سينمای مطبوعات - اکران از قبل اعلام شده ای داشته باشد . آنجا هم میدانم بليط نمی فروختند انگاری و مردم در را شکستند و رفتند داخل سالن . انقدر نظرات در موردش متفاوت است که اصلا دلم نمی خواهد با بدبختی این فیلم را ببینم دوست دارم اين اتفاق خجسته در شرایطی انسانی و منطقی بيفتد , بعد از سارا, پری , درخت گلابی , ليلا , ميکس , بمانی و مهمان مامان اولین بار است که ديدن فيلم مهرجويی به بعد از جشنواره موکول شد اگر فیلم کوتاه "دختر دايی گم شده" را به حساب نياوريم ... بماند ! ما از جشنواره دوری کرديم تا ديروز ... بلیط فیلم خسرو سينایی را در سينما فرهنگ داشتیم قبل از حرکت از منزل همان دوستان جوان مهربان گفتند بیائید اول صف "خون بازی" هستیم ... ما هم بيخيال سينايی شده بدو بدو رفتیم و به سرعت بلیط گرفتيم ...فیلم خوب بود ... انتظار من اما قدری بيشتر بود ... ولی رویهم رفته خوب بود ...بازی "باران کوثری " واقعا خوب بود انقدر زحمت کشیده بود که فکر میکنی بی انصافی میکنی اگر بگویی گریم خوبش هم به درآوردن نقش کمک کرده بود ... این بماند آمدیم بیرون سانس بعد بلافاصله رئیس بود ... باز همان دوستان جوان و مهربان با دو تا بلیط اضافه اصلا نفهیدم چطوری و از کجا ؟ ما را بردند به سالن . فکر ش را بکنید روزشماری کنی برای جشنواره و دیدن "سنتوری" بعد توی سالن برای دیدن "رئیس " نشسته باشی ! همان رئیسی که از جشنواره "سلطان" تکلیف خودت را با آقای کارگردانش تا ابد روشن کرده بودی ... دیدار فیلم هايش به قيامت !
وای ... بخدا بخدا بخدا .... باور کنید باور کنید باورکنید ... بدون غرض و مرض ... سعی کردم یادم بياید که ندیدم ولی شنيده ام" حکم" خوب بوده ... این هم می تواند بد نباشد ... ببینید من در این لحظات خیلی سعی می کنم مودب باشم شاید دلیل اینکه از اول این پست از ادبیات خودمانی همیشگی خودم فاصله گرفته ام برای رعایت یک چیزهایی در همين سطور بود ... افتضاح بود ... اصلا معلوم نبود چی بود ؟ فکر میکنی این آقا چه فکری میکرده ؟ بعد فکر میکنی اين آقا اصلا فکر هم کرده ؟ هيچوقت در سالن نمايش هيچ فیلمی اينقدر جفنگ را یک جا تحمل نکرده بودم ... اصلا نمی دانم چرا از سالن بیرون نیامده بودیم ... بخدا بخدا بخدا فقط ما نبوديم ... فیلم که شروع شد از ابراز احساسات این دوستان جوان مهربان ودوستانشان متوجه شدم ما رسما در خاک دشمن هستیم ... نمی دانید چقدر همين بچه ها آخر فیلم عصبانی و وارفته بودند ... طفلکی ها !
فکر میکردم مثلا "جواد طوسی" چطور میخواهد از کجای این فیلم دفاع کند ؟ ... آن آقا با گيسوان افشان که وسط زباله دانی و کلانتری و تيراندازی خیابانی شاهنامه خوانی میکرد یعنی چه ؟ واقعا یعنی چه ؟... باور کنید دريغ از حتی يک لحظه بازی ! - با نهايت رعايت انصاف جز لحظه هایی از نقش های کم اهميت خسرو شکيبايی و اکبر معززی - اصلا همه چیز به حال خودش رها شده بود ... دريغ از یک دیالوگ يا حتی يک خط مونولوگ تاثیر گذار ... البته آنهایی که بخواهند پيدا میکنند, جوینده یابنده است ... جایی از فیلم که "پولاد" به رقیب عشقی اش می گويد " تو با ماشین بابات نئشگی کردی ولی من پياده خماری کشیدم " گروهی از حضار محترم سوت بلبلی میزدند در سالن ... ... آخرش دست خوشبينانه ترين فيلم هندی را از پشت بسته بود ... قهرمان قصه پسرش را - که سالهات نديده - از دهن گرگ و شغال بیرون میکشد ديالوگ اين پدر پسر به هم رسيده در لحظات پايانی فيلم را داشته باشيد :
پسر: بابا میخوام هميشه رو کولت باشم
پدر : يعنی پسرم رو کولمه ؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
فک ما از همان لحظه تحت تاثیر همين کلمات رد و بدل شده افتاده !
امروز وقتی روزنوشت های جشنواره سينمائی نويسان جوان را می خواندم با وجود اینکه می دانستم طرفداران استاد آنقدر ذوب در عشق ايشان هستند که به راحتی همه چیز را نادیده میگیرند و اعتبار قلم که هيچ جانشان را هم فدای هذيانات ايشان میکنند, باز هم شوکه شدم ...
از سينمایی که کارگردانش "مسعود" است دوری کنید ؟" کميایی" و "دهنمکی" روی اعصابند بدجور! ازما گفتن .

* پی نوشت : اسامی کانديدا های دريافت سيمرغ بلورين
* بازم پی نوشت : خوشبختانه ديروز ما آخر ختم به خير شد که سرفرصت می نويسم .

 آلوچه خانوم | 11:28 AM 






Comments: Post a Comment


دفترچه‌ی یادداشت‌های آلوچه خانوم و همخانه‌اش



فید برای افزودن به ریدر


آلوچه‌خانوم روی وردپرس برای روز مبادا


عکس‌بازی


کتاب آلوچه‌خانوم


فرجام




آرشیو

October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 20009
September 2009
October 2009
November 2009
December 2009
January 2010
February 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
November 2010
December 2010
January 2011
February 2011
March 2011
April 2011
May 2011
June 2011
July 2011
August 20011
September 2011
October 2011
November 2011
December 2011
January 2012
February 2012
March 2012
April 2012
May 2012
June 2012
July 2012
August 20012
September 2012
October 2012
November 2012
December 2012
January 2013
February 2013
March 2013
April 2013
May 2013
June 2013
July 2013
August 2013
September 2013
October 2013
November 2013
December 2013
January 2014
February 2014
March 2014
April 2014
May 2014
June 2014
July 2014
August 20014
September 2014
October 2014
November 2014
December 2014
January 2015
February 2015




Subscribe to
Posts [Atom]






This page is powered by Blogger. Isn't yours?