آلوچه خانوم

 






Saturday, May 12, 2007

اقای سید محمد خاتمی
سلام، چند روز دیگر ده سالگی آن روز خوب می شود و همه در وبلاگ شهر یاد شما می افتند. پس تا شلوغ نشده این چند خط را بنویسم. نه برای شما که عمراً بخوانید. برای تحریم گران و تحقیر گران عزیز.
حساب دل من وشما بماند. نه مهمم نه مهم است. فقط می گویم هیچ وقت سینه زنتان نبوده ام. با شما یا بر شما راهپیمایی نکرده ام. شاید کمتر کسی به اندازه شما کفرم را در زندگی با کاری نکردن هایش در آورده باشد. ده سال پیش هم به شما رای ندادم. دوستتان داشتم. اما گمانم نبود این انتخابات واقعی باشد. شما آمدید و به جوانی ما نفس دادید. همان نفسی که بعد بارها پسش دادیم تا سر خفگی. شما آمدید تا از جمهوری خواه و حزب اللهی و مجاهد خلق و سلطنت طلب و دانشجو و بازاری و کارمند و کارگر و خانه دار فحش بخورید و لبخند بزنید. آمدید تا وزیرتان را بزنند و استیضاح کنند، مدیرانتان را زندانی کنند، از هر سفری با یک دردسر برمی گشتید، نفت را 7 دلار فروختید و وقتی گران شد بجای دادن وام بلاعوض و جهیزیه و حاتم بخشی کردن، حساب ذخیره ارزی انبار کردید. همان که امروز منفی یک عدد بزرگ است. مطبوعات را زنده کردید و بال و پر دادید تا قتل عام شوند. از گفتگوی تمدن ها گفتید تا دنیا، بدون مخالف امروز روبرویمان بایستد و فیلم 300 بسازد. شما به گردن ما حق دارید و به ما بدهکارید آقای خاتمی.

یادم هست آن روزها که طبق معمول دانشجو بودم و پر از شر و شور. نه شر و شور شما و حزبتان و دکان دستک آقایان اصلاح طلب. شور این که می شود حرف زد و حرف شنید. مسئول شمردن آدمها بودم در نمایشگاه مطبوعات و کتاب. همان آماربازدیدکنندگان. سه ورودی نمایشگاه را باید هر نیم ساعت به ترتیب سرکشی می کردم و آمار و کارکرد گروه ها را. همه بچه ها می دانستند این کار نان و آبی ندارد، چون نفت مفت شده و بودجه نیست و پول پای تحقیق و پزوهش نمی دهند. ولی هیچ کدام نه نگفتند. آقای خاتمی! می دانید 10 بار دور زدن ورودی های نمایشگاه در روز، بدون موبایل و حتی یک دوچرخه یعنی چه؟آن سال یک کتاب هم نشد ببینیم. آن روز که ساعت 3 آمدید ستاد و ما تازه نشسته بودیم به ناهار خوردن و جاج رضا پرید که جمع کنید خاتمی آمد، ما و شما به هم فقط لبخند زدیم و یک چشم به هم زدن آمدید و رفتید و غذای آن روز ما پرپر شد آن وسط. اما کسی نه گرسنه بود، نه خسته. قرار بود یک کاری کنیم. چشمهایی که برق میزد پی کتاب و مجله، صداهایی که دم غرفه ها بالا می رفت و پایین می آمد بدون فحاشی و دست به گریبان شدن، می گفت یک اتفاق خوب دارد می افتد. می گفت قرار است دیگر به خاطر طرز فکرمان همدیگر را نکوبیم و دشمن نشویم، هیچ کداممان. قرار بود مردم حرفشان را بزنند. جامعه مدنی می گفتیدش؟ نه؟

دور دوم به شما رای دادم . می ترسیدم از ناامید شدن مردمم. رفقایم یکی یکی مهاجر می شدند و نمی خواستم باور کنم نمی شود. با همه بحث می کردم. از حرفهایتان دفاع می کردم. از نگفته هایتان هم. می گفتم قانون قانون است. حتی تغییرش هم قانون دارد. می گفتم ... . ما بر خلاف خیمه نشینان همکارتان نخواستیم از شما عبور کنیم آقای خاتمی. اما شما از ما عبور کردید. با حسن نیت شاید، اما پا روی ما گذاشتید و از ما عبور کردید و همه رشته ها و نرشته ها پنبه شد. یادتان هست حرفهایتان بعد از کوی دانشگاه؟ یادتان هست بعد از تعطیلی روزنامه ها؟ یادتان هست جواب آن دختر دانشجو در روز 16 آذر را که فریاد میکشید روبرویتان و جای همه ما سئوال می کرد؟ فقط لبخند؟ لبخند کافی بود آقای خاتمی؟ می دانیم نخواستید به جان هم بیافتیم و به سهم یک نفری خودم ممنونم که این هیجانها را دامن نزدید تا خون و جنون. اما ما از شما سهم نخواسته بودیم، یا وام یا هر چیز دیگر. دانشجو حمایت خواسته بود برای زندگی، حتی نه اعتراض. کوی دانشگاه را چه طور می شد در یک ریش تراش سرقتی خلاصه کرد؟

از شما دلگیرم آقای خاتمی. شما از ترس مردن خیلی چیزها، انها را بارها کشتید. پاشنه آشیل اصلاحات شما مطبوعات نبود. مطبوعات نوزاد حرکت دوم خرداد بود. یک نوزاد چموش زیاده خواه ناکام. اصلاحات و خاتمی را توسعه دانشگاه آزاد و تب کنکور به ثمر رساند. دانشجوهایی که شهر به شهر می رفتنند و دور هم جمع می شدند و وقتی به خانه برمی گشتند معیار تفکر خانواده هایشان می شدند. به برادران و خواهران کوچکتر امروز دانشجویم بر نخورد. اما امروز دانشجو از دانشگاه به خانه چه تفکری می برد؟ و 76 چه برد؟

می دانید در شهر ما در هر انتخاباتی، با هر روش اماری و هر کجا که نظر سنجی کنید، 90 درصد پاسخگویان به شما می گویند وظیفه شرعی دارند در انتخابات شرکت کنند (و نمی کنند). اما راه ساده تری هم هست. پرسشنامه را جلوی در دانشگاه پرکنید تا به واقعیت روز انتخابات برسید. این که می گویم یک تجربه است نه یک نظر. شما انسان خوبی بودید، روحانی متفاوتی بودید، سیاستمدار مهربانی بودید. اما رئیس جمهور خوب و مقتدری نبودید. از شما دلگیرم که نسل ما و آرزوهایش را پرپر کردید. ما نتوانستیم بعد از هشت سال به سئوال آشنا و فامیل که می گفتند مگر خاتمی چه کار کرد پاسخ بدهیم. شما راه رسیدن ما به آرزوهایمان نبودید آقای خاتمی!

اما... امروز که رفقای مشارکتی آن چند قدم به جلو را هم سرخود قمار کرده اند و همه را باخته اند، می بینم برادرانی که چوب لای چرخ گذاشتن خاتمی را توهم می دانستند، حالا گرانی مسکن را گردن وام های بانک می اندازند و مشکل سوخت را به دلیل خبر روزنامه. من باید نگران همسر ساده پوشم و خواهر باحجابم در میدان ها باشم و همه دخترهایی که دلم می ترکد تا از کنار گذر امنیت اخلاقی بی دردسر رد شوند.زنهایی که ساعت 3 بعد از ظهر، خسته از کار از پله های مترو خودشان را بالا می کشند تا به شام شب برسند و گیر می کنند. هم خونهایی که در کادر تلویزیون برای انرژی هسته ای حلقوم می درند و از باک تاکسی و اتوبوس باکی ندارند انگار. معلمی که دستش را می بوسند و بدنش را باتوم می زنند. کارگری که عامل دشمن است و معلوم نیست چرا و چه طور. هر چه قدر کار کنم دیگر نمی توانم شرمنده چراغ خانه ام نباشم که دارد خاموش می شود. زندگی کمرشکن را که سرتان می کوبیدیم ،تازه می فهمم یعنی چه.... پس آقای سید محمد خاتمی عزیز! می ایستم و از شما به خاطر همه چیزهایی که برای ما حفظ کردید و به رویمان نیاوردید از شما تشکر می کنم. به خاطر همان آب باریکه نحیف. کاری که شما کردید راه رسیدن ما به آرزویمان نبود. اما کاری که ما با شما کردیم سریعترین راه نابود کردن این آرزو بود. ما را ببخشید آقای سید محمد خاتمی. ملت با حافظه ای نیستیم. اما کاش یادمان بماند وقتی کل تلاشمان برای دموکراسی هر دوسال یک بار بعد از ناهار و چای بعد از ظهر، برداشتن شناسنامه با آن قیافه از دماغ فیل افتاده روشنفکرنما است و انداختن یک کاغذ در آن صندوق نامطمئن، پس به اندازه مایه گذاشتنمان طلب کار باشیم و متلک بگوییم و قیافه بگیریم. تحریم عواقبی دارد. پس دفتر خاطرات این روزهایمان را دور نیاندازیم. ما که روزی پرسیدیم خاتمی چه کار کرد مگر؟



*یی نوشت : این پایین جایی هست برای نظردادن یا شاید فحش دادن. اگر فحش دادید و کل بازی انتخابات و نظام و مملکت را باهم یکی کردید، لطفاً جهت اطلاع من نادان نام آن سیاستمدار بزرگ و بزرگواری که به خاطر نبودنش در لیست، انتخابات را تحریم کردید را هم بنویسید. به نظرم معنی تحریم یک همچین چیزهایی باید باشد.

 Farjam ‌ | 12:43 AM 






Comments: Post a Comment


دفترچه‌ی یادداشت‌های آلوچه خانوم و همخانه‌اش



فید برای افزودن به ریدر


آلوچه‌خانوم روی وردپرس برای روز مبادا


عکس‌بازی


کتاب آلوچه‌خانوم


فرجام




آرشیو

October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 20009
September 2009
October 2009
November 2009
December 2009
January 2010
February 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
November 2010
December 2010
January 2011
February 2011
March 2011
April 2011
May 2011
June 2011
July 2011
August 20011
September 2011
October 2011
November 2011
December 2011
January 2012
February 2012
March 2012
April 2012
May 2012
June 2012
July 2012
August 20012
September 2012
October 2012
November 2012
December 2012
January 2013
February 2013
March 2013
April 2013
May 2013
June 2013
July 2013
August 2013
September 2013
October 2013
November 2013
December 2013
January 2014
February 2014
March 2014
April 2014
May 2014
June 2014
July 2014
August 20014
September 2014
October 2014
November 2014
December 2014
January 2015
February 2015




Subscribe to
Posts [Atom]






This page is powered by Blogger. Isn't yours?