آلوچه خانوم

 






Monday, June 11, 2007

مجمع الهذیان اثر حکیم ابو باربد شهرکی
1-وبلاگ نویس بی نظیر تر از من در دنیا پیدا نمی کنید. واقعاً کجای دنیا دیده اید یک نفر بی وفقه وبلاگ بنویسد و بیشترین کامنتهایش بی وفقه این باشد که در کمال مهربانی اصرار کنند جان مادرت کمتر بنویس که آن یکی بنویسد. خیلی نامردید خلاصه. حیف که نمی شودبروم عشق و حال مجردی.
2-از مسافرتمان آلوچه خانوم گفت . من اگر بگویم مهدور الدم می شوم. فقط عجب پیامبری است این خالد نبی و چه ستونی دارد دینش. توپ تکانش نمی دهد. صفا کردم با مرامش.
3-امشب به لطف فرمایشات ... و محبت دایی حسن بعد از مدتها رانندگی کردم. رانندگی یعنی خواهر و مادر جاده را جلوی چشمش بیاوری. باور می کنید این از عقده های انباشته من است؟ رانندگی با ماشین حسابی را می گویم. زندگی کوچک می شود پشت فرمان. خدا خر را شناخت که ماشین بهش نداد خلاصه.
4-این صفحه و خواننده هایش را زیاد دوست دارم. پس اگر حال غصه خوردن ندارید از این به بعدش را دیگر نخوانید. همیشه دوست داشتم یک کاری، یک غلطی در زندگی بکنم. وقتی باربد آمد از بیکاری کلافه شده بودم.گفتم در شهرک مان گیم نت می زنم و زدم با دست خالی. بهانه ام نزدیک بودن به خانه بود و پول درآوردن. اما مثل همیشه عاشق کنار بچه ها بودن بودم. تمام بچه های شهرک را جمع کرده بودم در آن یک وجب جا. آن قدر روزهای خوبی بود که اگر بگردید اثری از وبلاگ نویسی هم درآن روزها پیدا نمی کنید. می خواستم کاری کنم کارستان، بچه هایی را که مثل رفقای نوجوانی خودم بودند را نجات بدهم از کثافت های جاری این شهر. اما بعد از دو سال کم آوردم و آن بند و بساط را تعطیل کردم. نوجوان ها داشتند جوان می شدند و نه خودشان یاری می کردند نه خانواده هایشان. امروز بعد از چند ماه برادرهای کوچکم را دوباره دیدم. شاهین که اسمش را شلنگ گذاشته بودیم بوی زهرماری می داد. یک روز بعد از دوماه که هزار و پانصد تومان بدهکار بود و نداشت بدهد، ترش کردم و متلکی بازش کردم. یک هفته با گیم نت قهر کرد و وقتی آمد چشمهایش پر اشک بود که تو مگر داداش من نیستی؟ چرا به رویم آوردی خجالتم را؟... سعید چشمهایش داد می زد که علف کشیده و روی پا بند نیست. دو ماه می آمد و روزی دو هزار تومن از جیب مادرش کش می رفت برای گیم نت و همه اش راجمع می کردم و بر می گرداندم به مادرش، بلکه پیله به سعید نکندکه آخر نشد. قدغن کرد مادرش که بیاید و بازی کند. می ترسید بچه اش از دستش برود... آرمان بازویش را که بالا زد دست کرم گذاشته از کراکش را دیدم. خال بزرگ روی صورتش اسمش را کرده بود آرمان خاله. هر کس سربه سرش می گذاشت فقط می خندید آن روزها. مهربان ترین برادر کوچکم بود.... آن بچه های پانزده ساله سه سال پیش امروز بد جور مردی شده اند و من شرمنده ام. نتوانستم برادر خوبی برایشان باشم. نمی دانید چه دردی دارد برادری باشی که کم آورده. نمی دانید این غصه را. خوش به حال تان که نمی دانید . حالم از بودن خودم به هم می خورد. به هیچ دردی نخورم. این را روزی که آن بند و بساط را بستم فهمیدم. وقتی بچه 8 ساله سی دی آن چنانی دارد و 12 سالگی سن سیگاری شدن است یعنی همه این اداها کشک... مرده شورت را ببرد خاک خسته که خواهر و مادر چند نسل را یکی کرده ای. این جا نوشتن چند روزی تعطیل است. بروید و حالش را ببرید که آقای همخونه نیست. آقای همخونه تا اطلاع ثانوی حالش از خودش به هم می خورد. همین!

 Farjam ‌ | 2:51 AM 






Comments: Post a Comment


دفترچه‌ی یادداشت‌های آلوچه خانوم و همخانه‌اش



فید برای افزودن به ریدر


آلوچه‌خانوم روی وردپرس برای روز مبادا


عکس‌بازی


کتاب آلوچه‌خانوم


فرجام




آرشیو

October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 20009
September 2009
October 2009
November 2009
December 2009
January 2010
February 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
November 2010
December 2010
January 2011
February 2011
March 2011
April 2011
May 2011
June 2011
July 2011
August 20011
September 2011
October 2011
November 2011
December 2011
January 2012
February 2012
March 2012
April 2012
May 2012
June 2012
July 2012
August 20012
September 2012
October 2012
November 2012
December 2012
January 2013
February 2013
March 2013
April 2013
May 2013
June 2013
July 2013
August 2013
September 2013
October 2013
November 2013
December 2013
January 2014
February 2014
March 2014
April 2014
May 2014
June 2014
July 2014
August 20014
September 2014
October 2014
November 2014
December 2014
January 2015
February 2015




Subscribe to
Posts [Atom]






This page is powered by Blogger. Isn't yours?