آلوچه خانوم

 






Sunday, September 16, 2007

در آخرین فرصت قبل از ماه رمضان یعنی دقیقا چهارشنبه گذشته باربد رو بعد از یک وقفه سه روزه بخاطر سرماخوردگی گذاشتم مهد و بدو بدو اومدم خونه وسائلمو جمع کردم رفتم استخری که بسیار دوستش میدارم و در همسایگی مونه تقریبا! از هولم عین یک ساعت نیم رو عین یک قورباغه جهش کروموزومی یافته ناقص با اون شنای نصفه نیمه ام از این سر استخر رفتم اونور از اونور اومدم اینور ! از یه جایی به بعد هر بار که سرمو از آب بیرون میآوردم چشمم می افتاد به این خانوم ناجی که با چشم های گرد نگاهم می کرد که پس کی می یام بیرون ! فکرشو بکنید 7-8 نفر مشغول آفتاب گرفتن بودند همین تعداد قسمت کم عمق مشغول شلپ شلپ و در قسمت عمیق فقط من بودم و یک مادر و دختر یک گوشه کنار دیوار داشتند پا دوچرخه تمرین می کردند ! یک حال خوبی بود که حد و اندازه نداشت ... در ده دور اول به خودم نفرین و لعنت فرستادم که حداقل نزدیک یک ماهه که می تونستم بیام و نیومدم در ده پانزده دور بعد سعی کردم یک ماه گذشته رو مروز کنم که چرا نیومدم یادم اومد اولا یک ماه نه سه هفته ! هفته اول هر روز توی دفتر مهد نشسته بودم هفته اول مهد باربد بود ! هفته دوم سرما خوردم هفته سوم باربد سرما خورد! آخر هفته ها هم خب تنبلی کردم ! در ده پانزده دور نمی دونم چندم دیدم سرعتم کمه و خیلی آروم از اینور میر م اونور کلی مشغول لذت بردن از این احساس آرامش بودم که یادم اومد چرا چشمامو باز نمی کنم ؟ خب عینک ندارم که ندارم ! بعد چشمامو باز کردم کلی از تماشای تصویر دستهام روی سطح آب از اون زیر هیجانزده شدم و اون حس های خوبی که گفتم چند برابر شد ... بعدبه دستهام نگاه میکردم که آب رو کنار میزنند و فکر کردم فکر کردم فکرکردم ! به یک عالمه چیز! سعی کردم به چیزهای بد اصلا فکر نکنم ! مثلا اصلا به این فکر نکردم که کمتر از یک ماه به ورود به سی و پنج سالگی ام مونده ! اه اه اه آناهیتا فعلا فراموشش کن ! به جاش به این فکر کردم و به خودم قول دادم که این یک ماه یا سه هفته ای که می تونستم شنا کنم و نکردم آخرین آرزوی دست یافتی ای باشه که فرصتشو در زندگی به خاطر تنبل بازی از خودم گرفتم ! در اوج مثبت اندیشی بودم که ناجی سوت کشید که وقت تموم شد ! با خودم قرار گذاشتم از 25 مهر حداقل هفته ای یکبار بیام فکرشو بکنید زیر برف توی آب داغ ! باید جالب باشه ... اومدم بیرون ظرف سه سوت با راهنمایی دربان استخر سنگکی محل رو پیدا کردم احساسم مثل وقتی بود که تام هنکس توی cast away موفق شد آتیش روشن کنه ! از وقتی که اومدیم این محل هی دست مردم سنگک میدیدم می پرسیدم از کجا گرفتید می گفتند از توی اون کوچه هچکدومشون نمی گفتند توی اون کوچه یک کوچه دیگه هم هست که سنگکی در اونجا واقع شده ! در راستای همون احساسات مثبت اندیشی که قبلا گفتم به این نتیجه رسیدم که شاید تمام مشکلات شخصی و روانی و محیطی و اجتماعی این آلوچه بانوی در آستانه سی و پنج سالگی دو قدم جلوتر از جاهایی که تا حالا سرک کشیده, باشه! فقط دو قدم !!!

در همین راستا ! یعنی عملی کردن آرزوهای دست یافتنی ! دیروز با بارید قندی رفتیم تماشای تمرین اسکیت تلخون بانو ! بعد از بررسی امکانات متوجه شدم می شه به راحتی با کمتر از ده هزار تومن هزینه کفش کرایه کرد مربی گرفت و امتحان کرد که بابا اینکاره می شوم یا نه ؟ در اسرع وقت که تلخون بانو برگشت خودمان را تست خواهیم کرد و اگر شد بعد به تخصیص بودجه برای کفش اسکیت فکر خواهیم کرد !
بعد از اتمام تمرین اسکیت با باربد سه تایی رفتیم یک کله پزی تر و تمیز و فکر میکنم یک دست و نیم کله پاچه رو زدیم به بدن ! فکرشو بکنید باربد بعد از یک پیاله آش رشته یک ساعت قبلش یک کاسه ترید نون و آب گوشت کله پاچه خورد بعد تنهایی دوتا بناگوش و یک پاچه رو تقریبا بلعید ... روش هم یک شربت آبلیمو خورد که ببره ! وقتی بر می گشتیم مراتب رو برای همخانه دور از خانه و دائی علی اس ام اس کردم اونها هم اعلام کردند شدیدا به قندی قندی مربوطه افتخار میکنند اینه !
به جبران شکم چرانی دیروز امروز و شاید کلا از امروز روزه تشریف داشته باشیم ! نه احساس عبادت دارم و نه هدفش رو ! هدف تنها و تنها قدری کنترل شکم پرستی یک عدد آلوچه بانوی گیلانی است ! و اعتراف میکنم از نشستن سر سفره افطار لذت می برم همیشه دلم خواسته اون موقع روزه باشم و چایی شیرین با نون پنیر بخورم و از این اعتراف اصلا و ابدا خجالت نمی کشم

و نکته آخر این که اصلا صفحه بلاگر رو باز نکرده بودم که اینها رو بنویسم !

 آلوچه خانوم | 12:57 AM 






Comments: Post a Comment


دفترچه‌ی یادداشت‌های آلوچه خانوم و همخانه‌اش



فید برای افزودن به ریدر


آلوچه‌خانوم روی وردپرس برای روز مبادا


عکس‌بازی


کتاب آلوچه‌خانوم


فرجام




آرشیو

October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 20009
September 2009
October 2009
November 2009
December 2009
January 2010
February 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
November 2010
December 2010
January 2011
February 2011
March 2011
April 2011
May 2011
June 2011
July 2011
August 20011
September 2011
October 2011
November 2011
December 2011
January 2012
February 2012
March 2012
April 2012
May 2012
June 2012
July 2012
August 20012
September 2012
October 2012
November 2012
December 2012
January 2013
February 2013
March 2013
April 2013
May 2013
June 2013
July 2013
August 2013
September 2013
October 2013
November 2013
December 2013
January 2014
February 2014
March 2014
April 2014
May 2014
June 2014
July 2014
August 20014
September 2014
October 2014
November 2014
December 2014
January 2015
February 2015




Subscribe to
Posts [Atom]






This page is powered by Blogger. Isn't yours?