آلوچه خانوم

 






Tuesday, September 11, 2007

خوش به حالتان اگر نمی دانید تلخ ترین لحظه دنیا وقتی است که صدای تبدار پسرکتان از کیومترها آن طرف تر بخواهد که برگردید و نتوانید و بفهمید که نباید بفهمید همخانه تان چقدر تنها است. راستی سلام. من هنوز زنده ام و همه سعیم را می کنم که خودم را یادم بماند. این هم نتیجه اش. اگر شما بخوانیدش یعنی توانسته ام برسانمش به دست آلوچه خانوم ازاین بیابان.


اول دبیرستان تمام شده بود و رسیده بودیم به تابستان. پسربچه شر و شروری بودم که به طرز غریبی از جنس مخالف دوری می کرد و تازه چیزهای تازه ای در خودش می جست. رفقای نیم سبیل و ریش در نیامده هر روز قصه 2 ساعته ای داشتند از رختخواب روز قبل شان با یک عالمه جزییات و تو مات می ماندی به شنیدن و در آن سن و سال، دست کم به فکرت نمی رسید بپرسی که بنده خدا! تو تمام نشدی از این همه همت شبانه روزی؟ یا این که بپرانی اسم فیلم چه بود؟ ... حرفهای تازه ای که فکرت می رفت پی شان و دلت نمی رفت. حسی در تنت که نمی توانستی خاموشش کنی و می دانستی این " آن" تو نیست. تابستان مثل همیشه فراری از خانه بودم به خانه دایی و مادر بزرگ و آن سال هم قرعه رسید به خاله ای که زن عمو بود و عمویی که شوهر خاله هم، و کجا راحت تر از اینجا. خاله درس راهنمایی می داد در آن غربیلک شبیه خانه، کک معلمی هم که ارث پدری بود و مهمان تنبان این پسرک سیاه سوخته ریزه. افتادم به درس دادن علوم و ریاضی به تجدیدی های نزدیک شهریور شاگرد خاله که همه خنگی های دنیا را انگار با هم شریک شده بودند و تهش این بود که فرق فرعون و فرئون را شیرفهمشان کنی.
محله خاله جان و عمو جان پر از بچه های هم سال خودم بود که عاشق تمام وقت بودند با اضافه کاری و شب کاری و مزه دهنشان هم تازه های صدای آن روزها. خنده دار است یاد آوردن روزهایی که آس بازار و نوار جدید خلق الله بی بی گل معین بود و حادثه داریوش، و من از همه این بساط عاشق " فکر خطر باش " شده بودم.
یکی از شاگردهای خاله جان همسایه خانه کناری بود. یک دختر بلند قد و بگو بخند که همان دختر بودنش بس بود تا از چند متریش هم رد نشوم. اما طرف پرروتر از حرفها بود. یک روز سر ناهار آمد و نشست و به خاله جان گفت این فامیل شما فکر می کند من خوره دارم؟ خاله جان با نیش به شدت باز جواب داد که نه و رفت پی پختن نخود سیاه به آشپزخانه. من ماندم و بنفشه خانم و یک عالمه دست و پای چلفتی و نچرخیدن زبان و سرخ و سفید شدن. چه نفسی کشیدم وقتی بالاخره پرسید ورق بازی بلدی؟ هر چند جوابم یک نه ناامید کننده بود. برای اولین بار در زندگی حکم را در حالت دونفره یاد گرفتم و در کمال تعجب پشت هم می بردم. حالا از استعدادم بود یا معرفت معلمم را هنوز هم نمی دانم.
بالاخره یخمان شکست و نشستیم به صحبت و رسید به درد دل و گفتن از خانواده و چه می خواهیم بکنیم ها. به غروب که کشید نشستیم کنار لبه پشت بام که حیاط خانه خرپشته ای خاله حساب می شد. نمی دانم چه بی ربطی می گفتیم که ناگهان نگاهمان چسبید به دایره خورشید غمگین غروب آخر شهریور که داشت در انتهای خانه های شهر فرو می رفت و لال شدیم. فقط نشستیم و تمام شدن خورشید را تا آخر نگاه کردیم. بعد هم بدون این که چیزی بگوییم یا یادمان باشد چه می گفتیم برگشتیم به خانه و زیر شیطنت نگاه امیدوار خاله جان فقط خداحافظی کردیم. بدون آن که بخواهیم یا نخواهیم این شد اولین و آخرین دیدار و صحبتمان. این قصه به همین سادگی شروع شد و تمام شد و رشته این آشنایی هم گم شد. اما همین چند ساعت ساده بکارت عاشقی را از من گرفت و گرفتارم کرد.
تا سالها بعد بی آن که یادم مانده باشد یا خواسته باشم، هر سال غروب غمگین 22 شهریور را از نزدیکی همان کوچه پرخاطره تهران نو دیدم. یا از سفر می آمدیم، یا به سفر می رفتیم، یا مهمان کسی آن حوالی بودیم. هنوز نفهمیده بودم که چون همسفر عشق شدی مرد سفر باش یعنی چه اما دیگر می دانستم که من منتظر حادثه ام فکر خطر باش چه حیقیت تلخی است. گذشت و عشق را جای دیگر و جور دیگر دیدم و فهمیدم و رسیدم. اما معنی عشق برای من هنوز نرسیدن و نفهمیدن گنگ و گس و تلخی است به شکل غروب غمگین 22 شهریور، از وقتی تمام قد خورشید خم می شود روی زمین تا وقتی تمام می شودو می رود. این 22 شهریور 20 سال از آن روز عجیب می گذرد و من بیست سال است عاشقی می کشم. لابد باید مبارک باشد.

 Farjam ‌ | 11:40 PM 






Comments: Post a Comment


دفترچه‌ی یادداشت‌های آلوچه خانوم و همخانه‌اش



فید برای افزودن به ریدر


آلوچه‌خانوم روی وردپرس برای روز مبادا


عکس‌بازی


کتاب آلوچه‌خانوم


فرجام




آرشیو

October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 20009
September 2009
October 2009
November 2009
December 2009
January 2010
February 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
November 2010
December 2010
January 2011
February 2011
March 2011
April 2011
May 2011
June 2011
July 2011
August 20011
September 2011
October 2011
November 2011
December 2011
January 2012
February 2012
March 2012
April 2012
May 2012
June 2012
July 2012
August 20012
September 2012
October 2012
November 2012
December 2012
January 2013
February 2013
March 2013
April 2013
May 2013
June 2013
July 2013
August 2013
September 2013
October 2013
November 2013
December 2013
January 2014
February 2014
March 2014
April 2014
May 2014
June 2014
July 2014
August 20014
September 2014
October 2014
November 2014
December 2014
January 2015
February 2015




Subscribe to
Posts [Atom]






This page is powered by Blogger. Isn't yours?