آلوچه خانوم

 






Friday, October 26, 2007

سه توضیح ،دو مطلب و یک ترانه

توضیح:
بنده رسماً اعلام می کنم که معتقدم دلیل خلقت وبلاگ سه چیز است :
1-پیدا کردن خواهرک محترمم به عنوان خواهر
2-انتخاب سبک وزن عزیزم به عنوان دوست و همکار ( یعنی مدیر برنامه برای یک آدم بی برنامه)
3- و پیدا کردن موجود نازنینی به نام لیلی جان نیکو نظر که خودش می داند ناجور عاشقیتش می باشم است.
لذا هر برداشت دیگری از مزخرفات قبلی خود را رسماً تکذیب می کنم.


مطلب:
روزگاری که کتاب آلوچه خانوم داشت اجرا می شد و در کوران جنگهای صلیبی ازدواج و استقلال با خاندان محترم درگیر بودم، ناخوآگاه از روابط فامیلی و قر و قملبیه اش و خاله زنک بازی های کس و کار دسته دیزی دور افتاده بودم و سالی دو سالی یکبار که به عمه و خاله ای می رسیدم و حال و احوال می کردم اتفاقات جالبی می افتاد . مثلاً می پرسیدم پسرخاله کوچیکه مدرسه رفته یا نه؟ می گفتند نه بابا هنوز سه سالشه. می گفتم اون که سه سال پیش چار سالش بود و می شندیم که بعد آن یک دختر آمده و یک پسر و الان کوچیکه این یکی است. یا مثلاً کنجکاوی می کردم که زن دایی بالاخره با دایی آشتی کرد یا نه؟ وبعد از کلی سوال جواب خنده دار تازه معلوم می شد دایی جان زن قبلی را چند سال هست طلاق داده و الان با همسر تازه دادگاه و دادگاه کشی دارند. خلاصه حکایتی بود. حالا وقتی ماهی یک بار وبلاگ می خوانم و ایمیل چک می کنم هم این قصه تکرار شده. از رفیقی که پریروز کلی با هم دل و قلوه رد و بدل کرده ایم ایمیلی دارم که برای همیشه می خواهد من را نبیند و یک نصفه روز سرکارم تا بفهمم نامه مال دو هفته پیش است. آن یکی را که نگران حالش هستم میبینم که برای خودش یک پا مشاور وبلاگی خلق الله شده و خلاصه ....

این بند هم قابل توجه رفقایی که می فرمایند حیف از نوشتن نبود که رفتی بیابان:
وقتی می پرسیدند رو نمی کردم جواب بدهم مهمترین دلیل کتاب نشدن آلوچه خانوم گریز از ممیزی است. هیچ وقت هیچ فرصتی را برای فهیدن غلط دیکته های نوشتنم از دست نمی دهم و هیچ کس را برای پیدا کردن اشکالات فنی یک نوشته ام بی صلاحیت نمی دانم. اما این که جایی باشد برای تصمیم گیری محتوی افکار و نوع نوشتن و چه نوشتنم، صرف مراجعه به این ممیزی را تن دادن به خفت چنین تحجری می دانم و قانونی کردن آن و هیچ وقت راهی را نرفتم که به گردنه گردن زدن نوشته هایم برسم. اما چند سالی است که نوشته هایم می پرند و راهی برای پاییدنشان ندارم.
هارد دیسک کذایی را که بردند ترانه هایم را بردم برای ارزشیابی تا فارغ از نتیجه قابل انتظارش، جایی به نام خودم ثبتشان کرده باشم. نتیجه این ارزشیابی بعد از چند ماه اما جالب است. سه کار پذیرفته شده، 5 کار رد شده و یک کار ناپدید شده! خدمت خانم مسئول عرض می کنم این ترانه ستاره که پایش مرقوم شده " بی محتوی از نظر هنری و کلاً مردود" را قبلاً با یک تغییر کوچک که خودم انجام داده ام، به آقای امیر تاجیک مجوزش را داده اید و ترانه غربت چرا در پرونده ام نیست؟ می فرمایند این ترانه رد شده. می گویم خوب بقیه هم که رد شده زیرش نوشته اید. این یکی چرا اصلش هم گم شده؟ و بعد هم این ترانه را هر کس خوانده بهترین کار من می داند. به چه حسابی رد شده؟ و به چه اجازه ای گم شده؟ می فرمایند تا آخر هفته زنگ بزنید پیگیری می کنیم. نمی دانم چه کار کنم. این ترانه را اگر امانت بزرگی نبود در دستم همین جا می گذاشتم تا ثبت شود. نمی دانم چه کنم. به جایش بگذارید یک ترانه " مجوز دار" مهمانتان کنم. این ترانه فروشی است. مال یک خانم دکتر بوده که تا مطب می خوانده اش و برمی گشته. از نظر فنی سالم و موتورش تازه تعمیر است و سندش هم دست اول.و البته فقط به مصرف کننده می فروشیمش. با این توضیح که اگر قابل بود تا اجرا شود، این جا گذاشتنش دلیل نگرفتن مجوز کتبی از نویسنده که احتمالاً منم نیست.


ترانه:

روزی که دل من خونه خراب
خونه خنده خاموش تو شد

وقتی خلوت قدیمی یه قاب
خود فراموش و هم آغوش تو شد

بهترین بهانه باور باغ
عکس خندون تو بود و بودنت

رنگ دیواربرهنه اطاق
شرم تبدار شبونه دیدنت

اما تو زدی به راه و خنده مرد
بوی باغ ازتن این خونه پرید

رد پات آخر جاده جون سپرد
بی تو قصه سفر به سر رسید

باغ بیداری و رویای بهار
داغ بی خوابی بالین تو شد

عاقبت قاب غریب غصه دار
قفس خنده غمگین تو شد

 Farjam ‌ | 8:16 PM 






Comments: Post a Comment


دفترچه‌ی یادداشت‌های آلوچه خانوم و همخانه‌اش



فید برای افزودن به ریدر


آلوچه‌خانوم روی وردپرس برای روز مبادا


عکس‌بازی


کتاب آلوچه‌خانوم


فرجام




آرشیو

October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 20009
September 2009
October 2009
November 2009
December 2009
January 2010
February 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
November 2010
December 2010
January 2011
February 2011
March 2011
April 2011
May 2011
June 2011
July 2011
August 20011
September 2011
October 2011
November 2011
December 2011
January 2012
February 2012
March 2012
April 2012
May 2012
June 2012
July 2012
August 20012
September 2012
October 2012
November 2012
December 2012
January 2013
February 2013
March 2013
April 2013
May 2013
June 2013
July 2013
August 2013
September 2013
October 2013
November 2013
December 2013
January 2014
February 2014
March 2014
April 2014
May 2014
June 2014
July 2014
August 20014
September 2014
October 2014
November 2014
December 2014
January 2015
February 2015




Subscribe to
Posts [Atom]






This page is powered by Blogger. Isn't yours?