آلوچه خانوم

 






Friday, October 05, 2007

دو پست با یک بلیط!

سپیده صبح است. بیدار می شوم. چون دیروز تعطیل بوده خانه ام و چون فردا هم تعطیل است امشب هم به خانه برمی گردم. پس می شود امروز را با اهل بیت رفت سر کاری که 200 کیلومتر دورتر منتظر است. راه میافتیم و باربد را هم در خواب می بریم. لازم است خانواده ام محل کارم را ببینند تا باربد باور کند کارخانه یک جور خانه نیست و من واقعاً می روم کار کنم. آلوچه خانوم هم شاید خیالش راحت شود که عبور از شهر خون و قیام سوغاتش الزاماً صیغه نیست به جان مادرم! هفته پیش که با باربد در صف نانوایی سنگکی یا به قول خودش "سنگک وایی" بودیم قول گرفته بود که بیاید. در پوست خودم نمی گنجم که یک روز کاری بدون دلتنگی همراه خانواده ام دارم. می رسیم و باربد بلافاصله با عینک ایمنی و جعبه ابزار اسباب بازی جوگیر مهندسی می شود و کوتاه هم نمی آید. می رود سراغ لوازم التحریر و وایت برد اتاقم ومشغول کشیدن پلان های مختلف چشم چشم دو ابرو می شود. آلوچه خانوم هم یک کیلو پسته و یک بسته فیلم را کنترات گرفته که تا بعد ازظهر تمامشان کند. هرچه می گذرد حس می کنم تنها تفاوت امروز با روزهای قبل ظاهراً فقط این است که اتاق کارم مال خودم نیست. کم کم آرزو می کنم که روز زودتر تمام شود و برگردیم. دلم واقعاً برای خانواده ام تنگ شده. باربد دارد وسط کارخانه می دود و دارم بلند صدایش میزنم که یکی از کارگرها می آید جلو و در حالی که چشم هایش کاملاً گرد شده می پرسد: مهندس واقعاً اسم بچه ات آرنولده؟ باربد بین همه قسمت های خط تولید و آزمایشگاه و بسته بندی و کنترل کیفیت عاشق باربری شده و من سعی می کنم زیاد نگران آینده اش نباشم. از صبح به هر کس که پرسیده شما کی هستی بلند بلند گفته من مدیر پسر کارخانه ام! هنوز بعد از نیم ساعت موفق نشده ام به خانم منشی توضیح بدهم جمله : " احتراماً به اطلاع می رسانیم اینجانب علی فلانی در این کارخانه مشغول به کارمی باشند." چرا غلط است که باربد یقه ام را می گیرد که باز هم برایش "فلفلی خودکاری" درست کنم. منظورش فرفره هایی است که با خودکار بیک درست می کنم. لوله های سوخت کوره ها باید جرمگیری شوند و نمی شود ناهار را با خانواده بخورم. کم کم وقت برگشتن می شود و بساطمان را جمع می کنیم . آلوچه خانوم و باربد در اوج هیجان قول می گیرند که همه روزهای بین تعطیلی را با هم بیاییم. در راه برگشت باربد روی صندلی عقب بی هوش افتاده و بحث من و آلوچه خانوم رسیده به 35 سالگی و عوارض آن....


می گوید 35 سالگی چیز مزخرفی است.
می گویم اول و آخرش که ما همانیم که هستیم. عددش چه فرقی می کند؟
می گوید خلاصه گذشت زمان چیز مزخرفی است.
می پرسم واقعاً این را سالی یک بار فقط می شود فهمید و می خندیم.
می گوید آدم حس می کند برای خیلی چیزها دیر شده.
می گویم یک پسرک 3- 4 ساله یعنی حداقل بیست سال راه تا تولد یک جوانی شاد و عاشق و راضی و نمی دانم چند سال دیدن و بوییدن و نفس کشیدن این جوانی....
و نمی گویم زمان اگر نمی گشت و نمی چرخید تا رسیدن به آناهیتا و باربد، آن وقت چیز مزخرف تری بود.
و نمی گویم هر تولدت افسوس بیست و چند سالی که بی تو گذشت را نمی خورم به عشق این سالهای بودن با هم.
و نمی گویم با تو افسوس هیچ چیز را نمی خورم.
و نمی گویم تولدت مبارک ... چون تا تولد هم خانه دوست داشتنی ام هنوز یک غروب دیگر مانده. پس فقط لبخند می زنم و از غروب نیمه مهر کویر همراه جاده و خانواده کوچکم می گذرم تا فردا که آلوچه خانوم من متولد می شود...
راستی با باربد درباره کیک تولد فردا صحبت کردیم. نظرش یک کیک با عکس آقای اسپایدرمن به رنگ قرمز و آبی با خطهای سیاه است. رنگ شمعها را هم قرمز و سیاه و نارنجی و زرد انتخاب کرده. واقعاً گاهی خیلی سخت است هم دل پسرت را بدست بیاوری هم همسرت را. ببینم! شما تشریف نمی آورید تولد؟

 Farjam ‌ | 1:37 AM 






Comments: Post a Comment


دفترچه‌ی یادداشت‌های آلوچه خانوم و همخانه‌اش



فید برای افزودن به ریدر


آلوچه‌خانوم روی وردپرس برای روز مبادا


عکس‌بازی


کتاب آلوچه‌خانوم


فرجام




آرشیو

October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 20009
September 2009
October 2009
November 2009
December 2009
January 2010
February 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
November 2010
December 2010
January 2011
February 2011
March 2011
April 2011
May 2011
June 2011
July 2011
August 20011
September 2011
October 2011
November 2011
December 2011
January 2012
February 2012
March 2012
April 2012
May 2012
June 2012
July 2012
August 20012
September 2012
October 2012
November 2012
December 2012
January 2013
February 2013
March 2013
April 2013
May 2013
June 2013
July 2013
August 2013
September 2013
October 2013
November 2013
December 2013
January 2014
February 2014
March 2014
April 2014
May 2014
June 2014
July 2014
August 20014
September 2014
October 2014
November 2014
December 2014
January 2015
February 2015




Subscribe to
Posts [Atom]






This page is powered by Blogger. Isn't yours?