آلوچه خانوم

 






Friday, October 12, 2007

خواندن بخش اول برای کسانی که دل و معده درست و حسابی ندارند ممنوع است. نگید نگفتی!

تا حالا منوپولی بازی کرده اید؟ خونه " گو" نقطه شروع بازیه که هر کس ازش رد بشه پول می گیریه و این یه اصطلاح رایج تو این بازیه که " برو تو گو". گلاب یه روی همه چند شب پیش در لحظه استقرار بر موال حس کردم یه چیزی از جیبم جدا شد و اول گفت تق و بعد گفت شلپ! موبایلم از جیبم افتاد تو گو! ... نخند! شماره خودتم توش بود. بازم بگین فرهنگ ما از خارجیا غنی تره. یارو شونصد سال پیش یه مستراح درست کرده که میشینی روش خودت درز گیریش میکنی.حساب نیافتادن موبایل تو سوراخش رو هم کرده. خلاصه سریعاً اقدام به ریکاوری کردم و طفل معصوم رو درش آوردم. روشن بود و داشت کار می کرد. اما چهره اش وضعیت دلخراشی پیدا کرده بود که یادآوریش کافی بود تا عمراً دیگه به گوشم نزدیکش نکنم. فوراً سیم کارت و باتری رو کشیدم بیرون و طبق دستور شرعی سه بار کر مَشتی دادم و بعد کیسه کشیدم و چلوندمش. یه دست هم با الکل ضد عفونیش کردم. بعد هم کمپرسور کارخونه رو روشن کردم و گرفتم تو شیکمش. بعدش هم با سشوار خشک کردم و یه روز گذاشتم جلوی آفتاب و وقتی بعد از این همه دنگ و فنگ روشنش کردم فرقش با موبایل باربد این بود که مال باربد لااقل دو تا صدا ازش در میاد. البته راستش خیلی ناراحت نشدم. چون اگرهم روشن میشد بعید بود دلم بگیره استفاده اش کنم. یاد اون بنده خدایی افتادم که پلاک دندونش این طوری شده بود و کلی همدردی کردم و از این که بهش خندیده بودم استغفار کردم. امروز هم رفتم و یه موبایل نو خریدم. با دوربین فلان مگاپیکسل سایبرشات. مطمئن بودم که آلوچه خانوم رو هوا با موبایل خودش عوض میکنه. اما وقتی رسیدم خونه دیدم میگه موبایل خودش خیلیم بهتره. هر چی توضیح دادم و تبلیغ کردم فایده نداشت. دیگه قبول کردم این موبایل مال منه و شروع کردیم به هم علاقه مند شدن و دفتر تلفنش رو مرتب کردن. تموم که شد دیدم آلوچه خانوم با نیش باز و سیم کارت وایساده جلوم و میگه " نظرم عوض شد. موبایلمو بده" منم که دیگه عمراً ندم. حالا اینارو دارم واسه یکی تعریف میکنم، میگه " : اَی! یعنی موبایلتو با دست درآوردی؟" گفتم:" نه پس با سر شیرجه رفتم با دندون گرفتمش!" . راستی می خوام موبایله رو همین جوری ردش کنم بره. از ما گفتن. اگه رفتین یه D500 دست دوم دیدید که گوشه صفحه نمایشش یه لکه داره به هیچ وجه نخرید. اگرم خریدید زیاد به دکمه های 5 و 7 دست نزنید. یه تیکه گنده از همون که میدونید همین جا چسبیده بود.

پی نوشت: همون طور که فهمیدید آلوچه خانوم برای گذراندن بحران 35 سالگی مستقیماً از 34 سالگی به 65 سالگی منتقل و همزمان دچار پارکینسون و آلزایمر شده و بعد از اسکن گرفتن از شناسنامه من، دو روز پیش می فهمه که از شناسنامه فقط پوستش مونده و اونو تو پنجاه و چند متر خونه گم کرده و دو روزه که با احساس مسئولیت هر چه تمامتر داره دنبالش میگرده که طبق محاسبات من در هر ساعت 194.4 سانتیمتر مربع رو گشته که دقتی فوق العاده در عملیات جستجو محسوب میشه. اصلاً خداییش خیلی هم معنی نداشت یه نفر آدم هم شناسنامه داشته باشه هم کارت ملی هم گواهینامه هم کارت پایان خدمت. چه خبره؟ تازه می خواستم برم گذرنامه هم بگیرم... حالا بگذریم که یه سری نابغه کشف کرده اند که من شناسنامه رو خودم برای اخذ زن دوم از شهر خون و قیام برده ام و واسه من اس ام اس میدن که "چطوری حاج فرجام فتوحی؟" و حیف که موبایلم تو گو بود و نشد جوابشونو بدم که " از کجا فهمیدی الیاس؟!" ( خوانندگان عزیز مقیم خارج از کشور به گیرنده های خودتون دست نزنید! ما داریم درباره سریالهای ماه رمضون شوخی میکنیم). الغرض اولاً که من هیچ مخالفتی با اصل عدم قطعیت هایزنبرگ ندارم. پس وقتی 200 کیلومتر اونورتر منتظر اسکن شناسنامه ام، نمی تونم بیام برش دارم و اگه بتونم دیگه لااقل به آلوچه نمی گم برام اسکنش کن. دوماً فرق زن گرفتن تو این شهری که ما ازش رد میشیم با جاهای دیگه اتفاقاً اینه که شناسنامه لازم نداره. وگرنه که با شناسنامه دیگه این همه راه لازم نیست زحمت بکشید بیاید. همون سر کوچه هم میدن خدمتتون. نه؟ آی کیو!؟

پس پی نوشت: زنگ زده میگه مگه خداحافظی نکرده بودی؟ پس چرا باز میای مینویسی؟ اصلاً خجالت نمی کشی میای تو صفحه صورتی می نویسی؟ میگم مگه تو هر دفعه که با یکی خداحافظی میکنی یعنی داری میری بمیری؟ خوب آره! من دیگه وبلاگ خوان حرفه ای و حتی آماتور نیستم. خیلی وقت کنم هفته ای یه آلوچه خانوم می خونم که حال کنم و یه پرگلک که باز حرص بخورم. الانم دیگه کم کم داره کارم میافته رو روال. یه وقت دیدی اومدم یه شب جمعه نامه هر هفته نوشتم که باز همه دم بگیرن که :" میشه لطفاً دیگه ننویسی؟" چطوره؟

 Farjam ‌ | 2:55 AM 






Comments: Post a Comment


دفترچه‌ی یادداشت‌های آلوچه خانوم و همخانه‌اش



فید برای افزودن به ریدر


آلوچه‌خانوم روی وردپرس برای روز مبادا


عکس‌بازی


کتاب آلوچه‌خانوم


فرجام




آرشیو

October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 20009
September 2009
October 2009
November 2009
December 2009
January 2010
February 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
November 2010
December 2010
January 2011
February 2011
March 2011
April 2011
May 2011
June 2011
July 2011
August 20011
September 2011
October 2011
November 2011
December 2011
January 2012
February 2012
March 2012
April 2012
May 2012
June 2012
July 2012
August 20012
September 2012
October 2012
November 2012
December 2012
January 2013
February 2013
March 2013
April 2013
May 2013
June 2013
July 2013
August 2013
September 2013
October 2013
November 2013
December 2013
January 2014
February 2014
March 2014
April 2014
May 2014
June 2014
July 2014
August 20014
September 2014
October 2014
November 2014
December 2014
January 2015
February 2015




Subscribe to
Posts [Atom]






This page is powered by Blogger. Isn't yours?