آلوچه خانوم

 






Tuesday, October 16, 2007

برای ثبت در تاریخ

آخرین قسمت سریال ماه رمضان شبکه سه طبق معمول هر سال به جشن عروسی ختم می شه باربد یک دفعه شور حسینی میگیردش می گه
- ما هم بریم عروسی
منو فرجام با هم می پرسیم
- عروسی کی ؟
- عروسی خودمون
براش توضیح میدم
- مامی جان منو بابایی یکبار عروسی کردیم احتمالا دیگه اینکارو نمی کنیم شما بزرگ میشی عروسی میکنی بعد همگی باهم می ائیم عروسی تو! حالا بزرگ شدی با کی عروسی میکنی
قدری فکر میکنه و میگه :
- ن ... که بزرگ شد باهاش عروسی میکنم .
و منو فرجام از اولین اعترافات قلب عاشق پسرمون هیجان زده می شیم (حتی من بغض میکنم ) بوسش میکنیم و ته دلمون از کیف میکنیم از سلیقه و انتخابش اونهم دو ماه مونده به پایان 4 سالگی ! و پسرک مثل مرد جوانی که خبر مهمی رو به پدر و مادرش داده قدری خجالت می کشه اما چشماش برق میزنه و ما از برق زدن چشماش انگاری ته دلمون قند آب میکنند ! ...

*پی نوشت ضروری : بابای ن... که می دونم اینجا رو میخونی امیدوارم نگران نشده باشی و در مورد ادامه معاشرت خانواده ات با ما تجدید نظر نکنی ! همه مکالمات همین بود که اینجا نوشتم . و چون دیگه در این مورد یک کلمه هم باهاش صحبت نکردیم اینجا نوشتم که یادمون نره ! راستی حال ن ... دلبر عسل مربا چطوره ؟

***

نوشته ای کاملا شخصی ( البته با عرض معذرت ) برای ثبت در تاریخ :

چقدر گذشته بود دوستم ! از آخرین باری که هی حرف زدیم هی چای خوردیم هی چای دم کردیم تو سیگار کشیدی من به جاش یه چایی دیگه خوردم چقدر گذشته بود؟ که هی موقع حرف زدن به موهات دست بکشی و ایده های ترسناکت رو تعریف کنی و من فکر کنم آخه توی این ممکلت چطوری می شه کار ترسناک کرد ؟ و صبح وقت خداحافظی همیشه فکر کنم دیشب که اومد موهاش اصلا چرب نبودها ! ... جدا چند وقت بود ما یک شب تا صبح رو بدون توقف صحبت نکرده بودیم ... از وقتی که من مادر شدم ؟ من مادر شدم ؟! پیر شدم ؟ نشانه های پیری ام رو که دیدی ! فکر میکردی هیچ وقت تمایل به نگه داشتن هیچ مدل ظرف کریستال رو داشته باشم ... اون کاسه ها رو کسی برام کادو آورد و من واقعا نگهشون داشتم خیال ندارم به یه نفر دیگه کادو بدمشون (!) ... آخرین بار کی بود ؟ آخرین بار شاید همون تابستون بود , اولین باری که اومده بودی به یک تعطیلات خیلی طولانی ... آخرین تابستون قبل از بارداری ام. گندترین تابستون دنیا! بعد تو رفتی! همه چیز به هم ریخته بود و تو خبر نداشتی ! هیچوقت هیچ چیز اونقدر بد نشده بود بعدتر که از پنجره وب کم همو می دیدیم و من تصویر رو ثابت نگه می داشتم که نبینی گریه میکنم ولی تو فهمیده بودی دستم رو شده بود روز بعد تونستم خودمو جمع و جور کنم که فکر کنی همه چیز روبراهه و از توی صفحه مونیتور صدقه چرخوندی دور سرم ! چقدر اون روزها حالم بد بود چقدر خوبه که دیگه این روزهای ماه اول پائیز منو یاد حال اون موقعم نمی اندازه راستی فکر میکنم بالاخره دارم موفق می شم تاحد زیادی از شر چیزی خلاص بشم که غیر ممکن به نظر می رسید – یادم باشه اینو به فرجام هم بگم - دفعه بعد که اومدی به پسرک 6 ماهه ام شیر میدادم با تعجب نگاهم میکردی و من ازت پرسیدم این تصویر خیلی از من دوره ؟ و توی هیچی نگفتی تو همون اتاق ته راهرو که دیگه اتاق تو نبود و من فکر میکردم من چقدر منم ؟ من خودمم؟
بیشتر از یک ساله که تقریبا اینجایی یه بار رفتی و برگشتی ده ماهی بود ندیده بودمت . حساب میکردم از 8.5 شب تا 9.5 صبح چیزی حدود 13 ساعت بدون توقف !
بیشتر از مجموع تمام اون دفعاتی شد که از اردیبهشت سال گذشته تا قبل از دیشب دیدمت . بگذریم هیچ کدوم از مهمونی ها بیشتر از 20 دقیقه اش در کمال صحت عقل نگذشته ! ... من پیر شدم ولی تو بزرگ شدی ! بهت افتخار میکنم ... هیچوقت اینقدر مطمئن نبودم که می دونی می خوای چه کار کنی ! بعد از تماشای اون دی وی دی فهمیدم توی این مملکت می شه کار ترسناک کرد ... من ترسیده بودم باور کن ترسیده بودم و هر بار که یادم انداختی "نترس آناهیتا! من ساختمش " کمتر از 4 ثانیه بعد یادم می رفت که نترسم ... که تو ساختی اش ! ترسیده بودم و بابت این ترسیدن کیف کردم !
وقتی رفتی باربد رو گذاشتم مهد برگشتم خونه لیوانهای چایی روی میز کنار پنجره رو برداشتم وقتی پرده رو می کشیدم فکر کردم دیشب چند لیتر قهوه و چایی خوردیم ؟ چند سال بود که همدیگه رو بیشتر از نیم ساعت در کمال صحت عقل ندیده بودیم ؟ و قبل از اینکه بخوابم حساب میکردم دیدم 15 ساله تو تنها کسی هستی که کماکان از من می پرسی چرا نمی نویسی ؟

 آلوچه خانوم | 9:43 PM 






Comments: Post a Comment


دفترچه‌ی یادداشت‌های آلوچه خانوم و همخانه‌اش



فید برای افزودن به ریدر


آلوچه‌خانوم روی وردپرس برای روز مبادا


عکس‌بازی


کتاب آلوچه‌خانوم


فرجام




آرشیو

October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 20009
September 2009
October 2009
November 2009
December 2009
January 2010
February 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
November 2010
December 2010
January 2011
February 2011
March 2011
April 2011
May 2011
June 2011
July 2011
August 20011
September 2011
October 2011
November 2011
December 2011
January 2012
February 2012
March 2012
April 2012
May 2012
June 2012
July 2012
August 20012
September 2012
October 2012
November 2012
December 2012
January 2013
February 2013
March 2013
April 2013
May 2013
June 2013
July 2013
August 2013
September 2013
October 2013
November 2013
December 2013
January 2014
February 2014
March 2014
April 2014
May 2014
June 2014
July 2014
August 20014
September 2014
October 2014
November 2014
December 2014
January 2015
February 2015




Subscribe to
Posts [Atom]






This page is powered by Blogger. Isn't yours?