|
|
|
Monday, December 17, 2007
آلوچه خانم عزیز
امشب می شود ده سال تمام که همخانه ایم و نزدیک پانزده سال که هم را می شناسیم. کم کمک این عددها دارند می رسند به سن و سال آن روزهای خودمان. هیچ سالی سالگرد ازدواجمان دور از هم نبوده ایم. هر چند معمولاً به این مناسبت غلط خاصی نکرده ام. تعداد مناسبتهایمان بسکه زیاد است لابد. سالگرد آشنایی و عاشقیت و عقد و ازدواج و اولین کوه مشترک و اولین ناهار دونفری و اولین و اولین.... . امشب می خواستم خانه باشم و صبح نشده دوباره برگردم. اما باران امروز کارمان را عقب انداخت و باران فاصله را طولانی کرد. همان باران که عاشق هوایش بودیم همیشه. همان باران، امروز نگذاشت خانه باشم. اولین قدم زدنمان زیر باران یادت هست که؟ زیر آن سیل بهاری که شرم تو را شست و طاقت مرا؟
آلوچه خانم عزیز و نازنین و بی نظیر، اولین ده سال ازدواجمان مبارک. می خواهم از تو به خاطر چند چیز امشب تشکر کنم جلوی این همه نگاه آشنا و غریبه. مرسی به خاطر آن غروب نزدیک بهار که خجالت نکشیدی از این که مرا در خانه پسرخاله ات تور بزنی. مرسی بابت آن روزی که هنوز عاشق هم نبودیم و از روی میله های جلوی سینما آفریقا پریدی و با یاسی رفتی که رضا عطاران را ببینی و یادت رفت از من خداحافظی کنی. ممنون از عکس و امضای خسرو شکیبایی که چند ماه بعدش برایم آوردی بی آنکه خواسته باشم. مرسی به خاطر ترانه نیاز فروغی. مرسی از اولین بوسه ترس خورده که چقدر خجالتش طول کشید. مرسی به خاطر این که به جرم دوست داشتن من، از آدمهایی که مطمئن بودند بیشتر دوستم دارند ناروا شنیدی و چون دوستم داشتی به رویم نیاوردی. بابت آن شب که هر چه گفتم سیر نخور گوش نکردی. بابت گوشواره هایی که 2500 تومان فروختی تا سور و سات مهمانی را راه بیاندازیم. بابت همه حقوقت که دادی و گوشت خریدی و باورت نمی شد پای صندوق که من می خندیدم و پول نمی دادم. بابت آن شب که ساعت 3 و نیم گفتم دلم مرغ می خواهد و گفتی یک ساعت صبر کن. به خاطر همه غذاهای دوده گرفته ای که چانه میزدی برشته است نه سوخته. آن روز که ساعت 10 و نیم صبح میدان ونک با هم قرار گذاشتیم و 12 و نیم ظهر از خواب پریدم و وقتی رسیدم فقط حرف نمی زدی. بابت همه دفعاتی که بدون استثنا از ظرف شستن در رفتم. به خاطر همه آن پنج سال که هر بار گفتم بچه می خواهم به جایش یک عروسک خریدی و به اندازه کشتی نوح عروسک جانور جمع کردیم. آن شب که فهمیده بودی دیگر دوستم نداری و می خواستی بروی و تا صبح حرف زدیم و دعوا کردیم و آخرش آشتی. همه آن دفعه هایی که قهر کردم و قهر نکردی. تمام آن هزار و خورده ای روز که یک ریال هم خرج خودت نکردی بلکه خودمان را جمع و جور کنیم که نکردیم. بابت این قندی قندی مو قشنگ عینکی که رقیب عشقی برای خودت ساختی. به خاطر گم کردن شناسنامه ام. به خاطر این که هنوز دنبال سند موبایلت نرفتی. به خاطر همه این روزهایی که تنها زندگی را چرخاندی. به خاطر این که یک مریض بداخلاق را داشت و دارایی کردی این مدت. به خاطر همه چیزهایی که به رویم نیاوردی. مرسی که می دانی بدون تو نمی توانم زندگی کنم. مرسی به خاطر همین الان که اینها را می خوانی و نیشت باز است و اشکت طبق معمول سرازیر. لعنتی هم خودتی! مرسی به خاطر تمام شب ها و روزها و غروب هایی که یادم هست و یادم نیست. خوش گذشت و بد گذشت. همه روزهایی که گذشت ولی نرفت. به باد نرفت. چون با تو گذشت. مرسی که نجاتم دادی از زندان تو را نداشتن. زندگی را دوست نداشتن و از مردن نترسیدن. مرسی مرسی مرسی. سه هزار و ششصد و پنجاه و سه بار مرسی. تا پنج شنبه... که می شود سه هزار و ششصد و پنجاه و شش بار.
|
|
|
|