آلوچه خانوم

 






Sunday, December 30, 2007

یک روایت تو در تو( اگر اهل تبادل لینک هستید بهتر است به ترتیب شماره بخوانید)

باز هم کار خوبی نکردی آقای اکبر رادی

ششم- می رسم به خانه. خسته و خندان. با دلی که قد یک هفته تنگ است. هم خانه ام جوری نگاه می کند که می دانم بالاخره می گوید: خبر بدی دارم. و بالاخره می گوید، با لبخندی خسته: اکبر رادی مرد. سرم گیج می رود و چشمم تار می شود. بین حالا و 26 آبان 1365 تاب می خورم. دستم را می بینم که کاغذ کادوی پر از کتاب که هدیه پدر است را با حرص پاره می کند تا صاحب اولین نمایشنامه های زندگیم شوم. روی اولین کتاب که جلدش خاکستری است نوشته: در مه بخوان.

دوم- پایم را می گذرام روی نئوپان کف صحنه و می روم بالا. اصفهانی نقشش را یادش رفته و نفسش بالا نمی آید. آقای امور تربیتی پشت صحنه دارد از ناراحتی پاره می شود. نمی فهمم دارم چه کار می کنم. شروع می کنم به بداهه گفتن و به بقیه جمله رساندن. پنج دقیقه بعد اسیرهای ایرانی را به جای شهید شدن فراری داده ام و همه حاضران درنمازخانه دارند غش غش می خندند و دست می زنند. هنوز کسی خبر ندارد نمایش من ده روز تکرار می شود و هر بار با داستان من درآوردی جدیدی اسیرهای ایرانی جان در می برند. صورت آقای امور تربیتی از خنده کبود شده، مثل پس گردن اصفهانی که پشت هم دارد از من پس گردنی می خورد. اصفهانی مات و وارفته فقط نگاهم می کند.

یکم- یک روز مانده به دهه فجر و یک جای خالی برای نمایش مدرسه مانده. نقش سرباز عراقی که قرار است پشت هم برای فرمانده چای بیاورد و پس گردنی بخورد و کسی زیر بارش نمی رود. آقای امورتربیتی مرا نشان می کند و می گوید: هم ریزه میزه است هم شاگرد اول مدرسه. جان می دهد برای پس گردنی خوردن. اصفهانی چشمش برق می زند و با پوزخند نگاهم می کند. اصفهانی نقشش فرمانده عراقی است. اصفهانی شاگرد دوم مدرسه است.

سوم- مدرسه را قرق خودم کرده ام در دهه های فجر. تمام بضاعت این دنیای ناشناخته برایم یک کتاب سرود و چند تا پلی کپی نمایش توی قفسه دفتر انجمن اسلامی است. به آقای امور تربیتی می گویم خودم متن می نویسم. می گوید نه. اصرار می کنم. می گوید امکانات و وسایل نمی دهم. دست آخر به جای نمازخانه نمایشم را سر صف اجرا می کنم. یک نفره و صحنه ام میز ناهار خوری معلم هاست که خودشان از دفتر برایم می آورند از لج آقای امور تربیتی. نمایشم چیزی در حد همین مزخرفات هر شبه این روزهای تلویزیون است و شاید کمی بهتر. نمایشم در منطقه اول می شود.

چهارم- پدر پیش از تولدم کتاب خریدن را برایم شروع کرده و شماره زده تا هزار و نوزده و از آن به بعدش را خودم شماره زده ام. همیشه کادوی تولدم کتاب بوده. اما این بار کتاب بزرگترانه گرفته ام که مال خودم است. لازم نیست دزدکی ناخنک به کتابخانه پدر بزنم. این کتابها مال خودم است. پدر آداب هدیه کتاب را می داند، نه مثل امروزی ها سیخکی، صفحه اول همه 18 کتاب را نوشته و هر کدام متفاوت، تقدیم به فرجام به امید این که بازی گر بازی زندگی شود، از طرف پدر، مستفا – یا همان مصطفی – . اولین بار است غیر از پلی کپی های مدرسه و متن های من درآوردی خودم نمایشنامه ای می خوانم، در مه بخوان که نویسنده اش کسی است به اسم اکبر رادی و بعدش مرگ در پاییز و بعدش.... چند روز را نمی فهمم چطور گذشت. 18 کتاب نمایش نامه که تمام می شود دوباره از اول شروع می کنم و سه باره و ده باره. دهه فجر آن سال نه بازی می کنم نه می نویسم نه بالای نئوپان چوبی می روم. خجالت شکنجه ام می کند. حس می کنم تمام این دو سه سال یک آقایی به اسم اکبر رادی آن ته نماز خانه به دیوار تکیه می داده و نگاهم می کرده و حرص خورده می خندیده. دهه فجر دیگر هیچ هیجان و انتظاری برایم ندارد. فقط خجالت می کشم از آقایی که اسمش اکبر رادی است. تا چند سال دیگر که جشنواره رو بشوم دهه فجر چیز فجیعی است.

هفتم- کار خوبی نکردی آقای اکبر رادی. قصد کرده بودم دیگر این نان دانی خاطره تعریف کردن از دهه های مزخرف شصت و هفتادم را در این صفحه صورتی تعطیل کنم. خسته شده ام از یک جور نوشتن. کار خوبی نکردی که مرا باز به هذیان گفتن تکراری از بچگی هایم انداختی. راستی واقعاً این چه وقت مردن بود؟ روز تولد بهرام بیضایی آدم می میرد؟ دلت خنک شد روز تولد خودش را به نمایش ایران که خدا هیچ دوستش ندارد تسلیت گفت؟ باز هم کار خوبی نکردی آقای اکبر رادی

پنجم- برای تولد 35 سالگیم لبه پرتگاه و سهراب کشی را هدیه گرفته ام. سیخکی و بدون نوشتن صفحه اول. دلم نمی آید شروع کنم و بخوانم. می دانم زود تمامش می کنم و نمی دانم چه قدر دوباره برای چشیدن چند خط جادویی دیگر از بیضایی باید نفسم را حبس کنم، که معجزه نوشتن و لذت خواندن است برایم. قطعه ای از بهشت که روی زمین افتاده و کسی نمی بیندش. معجون دانستگی و درد و طنازی و رندی است نوشته هایش. صحنه هایی که لیاقت ساخته شدنش را زور می زنیم تا نداشته باشیم و سالها بعد از فراق یگانه ای که قدرش را ندانستیم چپق چاق کنیم و خمار شویم... آقای اکبر رادی. کار خوبی نکردی که آن طور مرا سکه یک پول کردی در بچگی. شاید نویسنده خوبی می شدم یا بازیگر بزرگی. مدیرمان خودش رفته بود مدرسه صدا و سیما اسمم را نوشته بود و زیر بار نمی رفت که می خواهم ریاضی بخوانم. نمایش من در منطقه اول شده بود آقای اکبر رادی. شما سن من بودید در منطقه تان چندم شده بودید؟ نمی شد به جای در مه بخوان یکی از این همه نوشته های آبکی را از پدر هدیه بگیرم؟ نمی شد خودم را با یکی نصف شما مقایسه کنم؟ نمی شد چند سال دیرتر شما را بشناسم؟ یا چند سال زودتر؟ .... اما آقای رادی! خودتان می دانید که اگر بالای آن 18 کتاب به جای در مه بخوان، مثلاً چهار صندوق بود و آقای بیضایی را زودتر از شما می خواندم، شاید نطقم چنان بی هوا کور می شدکه امروز همین جا هم رو نداشتم بنویسم.

هشتم- آقای اکبر رادی. خدا رحمتتان کند. سفارش این رفیقتان آقای بیضایی را کمی به خدا بکنید. باشد که عمرش درازتر از جهالت و حماقت روزگار ما باشد. باشد که کمی بیشتر بسازد و بنویسد تا آیندگان بیشتر افسوس نداشتنش را بخورند. باشد که خودش از ما بشنود آنچه شایسته است، نه نیاسانش از فرزندان ما. باشد نمایش را بیش از این بازی ندهند. باشد که در دیار دلالی و دین فروشی اندیشیدن و نوشتن جرمش کمتر باشد از بی اندیشه محکوم کردن. باشد که روزی در این خاک آفرینندگی را آفرین کنند نه نفرین. خسته نباشید آقای اکبر رادی

 Farjam ‌ | 11:28 PM 






Comments: Post a Comment


دفترچه‌ی یادداشت‌های آلوچه خانوم و همخانه‌اش



فید برای افزودن به ریدر


آلوچه‌خانوم روی وردپرس برای روز مبادا


عکس‌بازی


کتاب آلوچه‌خانوم


فرجام




آرشیو

October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 20009
September 2009
October 2009
November 2009
December 2009
January 2010
February 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
November 2010
December 2010
January 2011
February 2011
March 2011
April 2011
May 2011
June 2011
July 2011
August 20011
September 2011
October 2011
November 2011
December 2011
January 2012
February 2012
March 2012
April 2012
May 2012
June 2012
July 2012
August 20012
September 2012
October 2012
November 2012
December 2012
January 2013
February 2013
March 2013
April 2013
May 2013
June 2013
July 2013
August 2013
September 2013
October 2013
November 2013
December 2013
January 2014
February 2014
March 2014
April 2014
May 2014
June 2014
July 2014
August 20014
September 2014
October 2014
November 2014
December 2014
January 2015
February 2015




Subscribe to
Posts [Atom]






This page is powered by Blogger. Isn't yours?