|
|
|
Friday, April 25, 2008
اواخر سال 62 بود. خانواده ما که هر سال تابستانش را با سفر و هتل پیاده رو چادر زدن در جنگل های شمال پر می کرد و نمی توانست با گشت و کمیته و تذکر و پرده کشی ساحل کنار بیاید تصمیم گرفته بود باغ داشته باشد. زمین 2000 متری بایری در یک شهرک ویلایی پیدا شد متری 75 تومان. پرداخت 150 هزار تومان در آن روزها برای یک معلم کار ساده ای نبود، اما نشدنی هم نبود. روز اول با یک دنیا شوق رفتیم به دیدن باغمان. این که این زمین خشک و خالی حتی علف هم نداشت، این که چار طرفش بی حصار بود، این که دیوار پشتی که به باغ وصل می شد ریخته بود، این که اینجا یک سال بود کوه زباله های مردم شده بود هیچ کدام شوقمان را کم نکرد از داشتن باغ.
زیر انداز انداختیم و نشستیم وسط همه آن خاک و آتش درست کردیم و چای خوردیم و محو تماشای پدر شدیم که توضیح می داد این جا خانه است، این جا باغچه، این جا درخت کاری و این جا استخر و ما واقعاً همه این ها را وسط آن همه خاک و زباله می دیدیم. من و پدر و برادر کوچک و مادر که آخرین روزهایی بود که خواهر کوچک را در دلش جابجا می کرد. زباله ها را سوزاندیم. دیوار پشت باغ را بالا بردیم. کلی چوب خشک فرو کردیم توی زمین و من مطمئن بودم پدر برای دل خوش کنک ماست که می گوید اینها درخت خواهند شد. همه پولهایمان را داده بودیم به خریدن زمین و پولمان به خانه ساختن نمی رسید. ته باغ آلاچیق چوبی زدیم و یک دست شویی با بلوک ساختیم. کندن چاهش اولین کار زندگیم بود. قد همان موقع خودم کندم و یک روز کامل طول کشید. آدمی که این اولین کارش باشد خودتان آخر و عاقبتش را حساب کنید. درخت ها همه فقط یک شاخه بودند. کل باغ را سبزی کاشتیم و گوجه و خیار و توت فرنگی و ... پدر هم کمی قرض و قوله کرد و داد سقف و ستون خانه را زدند. بقیه اش با خودمان بود. مصالحش و ساختنش.
شده بودیم ایلیاتی. تابستان که می شد همه تعطیل بودیم. پدر معلم و ما محصل و مادر اخراجی از بیمارستان و خواهر نوپا. کوچ می کردیم به باغ. تابستان اول توی چادر گذشت. یک حوض چند وجبی هم جلوی آلاچیق ساختیم که تویش خرغلت می زدیم. اولین خیار که بار داد داشتیم از خوشی سکته می کردیم. حتی پدر هم مهارش را وا داده بود. آن شب هیچ کدام خوابمان نمی برد.دست آخر پدر گفت که می گویند خیار شبها رشد می کند و اگر گوش بدهی صدایش را می شنوی. فانوس را برداشتیم و با هم رفتیم سروقتش. صدایی گمان نکنم شنیدیم. اما چند دقیقه بعد یک خیار کوچک از وسط چهار تکه شده بود و مثل میوه مقدس داشت خورده میشد. با لذت و شگفتی.
قطعه های دور و برمان با سرعت ساخته می شد و می شد ویلا و ما هنوز آجر نداشتیم تا خانه را دیوار دار کنیم. پدر ماه به ماه چیزی می خرید و کم کم می ساختیم. او و من که پسر بزرگ بودم. همه زمستان و پاییز جمعه صبح ها راه می افتادیم و توی ماشین صبح جمعه گوش می کردیم تا برسیم. آجر می چیدیم. لوله کشی می کردیم، موزاییک می چسباندیم. برق کاری و .... بالاخره بعد از 5 سال خانه قابل سکونت شد. گرچه هنوز گچ نداشت و تنها یک اتاقش در و پنجره دار شده بود.
برای خودمان کلی استاد بنا شده بودیم. سال ششم رفتیم سراغ استخر. پولی که بنا می گفت به گروه خونی مان نمی خورد. پدر گفت خودمان می سازیمش. بنا گفت نمی توانید، زمستان می شکند. شروع کردیم و آجرچین و قیر و توری و سیمان و دوباره آجر چین و قیر و سیمان. بلد نبودیم لایه آخر را سیمان نرم بزنیم و در نمی آمد. تیغ آفتاب مرداد بود و من ظرف سیمان را می کشیدم و می آوردم برای پدر توی شیب استخر. صدای آب تنی و جیغ و داد باغ های اطراف توی گوشم زنگ می زد. چند قطره عرق پدر ریخت روی سیمان صاف شده و گودش کرد. پدر که انگار بغضم را بو کشیده بود نگاهم کرد و گفت: این جا را صاف نمی کنم. یک روز میایی و این را می بینی و امروز را یادت می افتد و می گویی خدا بیامرز چقدر اذیتم کرد. خندیدم و اشکم ریخت کنار عرقش و صافش نکردیم. هنوز جایش را حفظم. وسط شیب، کنار ترک بزرگی که دو سال بعد سر باز کرد.
باغ قطعه بزرگ کودکی من بود. اولین کار. اولین باغبانی. اولین سختی. اولین سرما. اولین آتش. اولین شب بیداری. اولین بوسه. اولین شکست. اولین تنهایی. باغ معنای زندگی بود. معنای ساختن. معنای جنگیدن. معنای داشتن و از نداشتن شرم نکردن. وقتی واردش می شوم و تهش را نمی بینم از لای درختها. وقتی از بالای درختها زمین معلوم نیست. وقتی تنه شان از تن من بزرگتر است باورم نمی شود این ها همان ترکه چوبهاست که خجالت لختی آن زمین بایر را بیشتر می کرد. اما کمی که نگاهشان می کنم یادم می آید این همه سال را که رد شده. حس می کنم بزرگ شدن و جا افتادن و پیر شدن و رفتن را. حس می کنم زندگی را که می گذرد و می ماند. می میرد و زنده می کند. باغ معلم بزرگی برای من بود.
فردا می رویم آخرین بار باغ را ببینیم. پدر فروختش. شده بود مایه عذاب. کسی وقت رفتن نداشت و حوصله رسیدگی. یک خانه راحت تر برای مرد و زنی که میانسالی را رد کرده اند واجب تر است. این پیشنهاد من بود و سالها رد شد تا این پیشنهاد پذیرفته شد. فردا می روم خداحافظی. با درخت گردوهایی که مرا جا گذاشتند و رفتند به آسمان. با چاهی که جایش گذاشتم و نیم متری بلندتر شدم از قدش. با حوضی که سر تا تهش را شنا می کردم و امروز جا نمی شوم داخلش. با دو فرو رفتگی کوچک وسط شیب استخر که هیچ وقت صاف نمی شوند، حتی اگر صاحب جدید همه را بکوبد و دوباره بسازد. فردا می روم خداحافظی.
|
|
|
|