آلوچه خانوم

 






Monday, June 23, 2008

این یکی را می دانی فقط می نویسم برای تو. نمی دانم باز چند نفر خیال می کنند این تو یعنی من. اما فقط به خودت گفته بودم این را می نویسم برای تو. می دانی که دوستت دارم. می دانی که نمی شود این را بلند گفت. چون باید یک عالمه جواب بدهی چرا و چطور و از کی و تا کی و چقدر و چه و چه و چه. گمانم ولی خودت می دانی چرا و از کی و چقدر. می دانی چند بار آلوچه خانوم زورکرد بخوانمت و در می رفتم؟ می دانی عاشق این بغض لعنتیت هستم که گیر می کند از زندگی توی گلویت و بی هوا پاره می شود وسط جمله هایت و نفس جماعتی را می گیرد خط به خطش تا تمام کنند این غصه نوشته را که نمی شود از لذت و سوزش خواندنش گذشت. به همین سادگی و قشنگی که گفتم دوستت دارم. اما خیال نکن به همین سادگی می شود فهمیدش و می شود گفتش. جایی که حتی اگر دیگران هم تو را دوست داشته باشند تو باید جوابش را بدهی و بازجویی شوی، به خودت شکر می خوری کسی را دوست داشته باشی. اصلا تو به هفت پشتت می خندی غیر از ناموست کس دیگری را بخوانی یا بخواهی یا بفهمی.

می دانی یا نه که چه همه مثل خودت گیر کرده ام با خودم و خانه ام و جماعت سبزی پاک کن خاله زنک که مثل موریانه زیر گوش هم طناب می بافند برای آویزان کردنم. به جرم چه؟ این که ارتفاع زیر سرت را اندازه بگیرند و شلوارهایت را بشمارند با بودن و نبودن و خندیدن و نخندیدنت. آدمهایی که خودشان می گویند از نرم ترین تعریف جهنمی که این همه سال گذرانده ام هم یک هفته خوابشان نبرده. من را داوری می کنند. من را. من که آن زندگی شیر و عسل و مهاجرت با بلیط بابا و کار پیش پدر زن آینده و اروپا و ماشین و خانه و شغل و تحصیل و تامین و آینده و گذشته و خاطره و آبرویم را ریختم زمین و طوفان را از رو بردم و برهنه ایستادم و شرم آبم نکرد تا بمانم با تنها کسی که می خواهمش. من که 10 سال پست تر از پسر مستخدم پدرم زندگی کردم و اخم نکردم تا قبول کنند حریف خواستنم نیست کسی. من را داوری می کنند که چقدر عاشقم.

هزار و یک رفیق دیده و ندیده و چند حیران بی کجا که آویزانت می شوند و دو سه تا نخاله بی کار و بیمار که بقول آلوچه خانوم صبح تا شب نشسته اند از سوراخ کمد نگاهت کنند و زاغت را بزنند همه اش تقصیر من است که می نویسم اینجا و چند نفر خوششان می آید. تقصیر این صفحه است که مثل خانه لب جوب دهات بالا درش همیشه روی همه باز است. میبینی؟ این قصه خیلی فرق می کند با مال تو اما همان است. آخرین بار کی بود نوشتی؟ قبل از آن؟ یعنی تو فقط این همه مدت دوبار دلت رفته برای نوشتن؟ یعنی نترسیدی از نوشتن و دردسر؟ می بینی خیلی فرق می کند و همان است؟ راستی تو خبر داری ما که قلم خوبی داریم و از دل می نویسیم و شیرین بیانیم و حرف نداریم شبیه کدام جانور توی این دنیاییم؟ کجای دنیا این همه شکنجه دارد برای خودت توی دفتر خودت نوشتن؟ کجای دنیا هزینه نوشتن را آن که می نویسد می دهد؟ فقط آن که می نویسد؟ و هر چه بهتر بنویسد تاوانش بیشتر؟ کجای دنیا این جور خر تو خر است غیر اینجا؟

بیا سندیکا تشکیل بدهیم. بیا اعتصاب کنیم. بیا راهپیمایی اینترنتی دو نفره راه بیاندازیم و حق مان را بگیریم. حقوق مادی و معنوی سرمان را بخورد. یک کاری کنیم بخاطر نوشتن توی سرمان نزنند. بخاطر این که بعضی ها نوشته هایمان را می خوانند و دوست دارند توی سرمان نزنند. بخاطر این که بعضی ها که نوشته هایمان را می خوانند دوستمان دارند توی سرمان نزنند. بیا فرار کنیم. سر جایمان باشیم و فرار کنیم. یک صفحه بن بست بی پیوند باز کنیم برای خودمان. یکی بنویسد و آن یکی نظر در کند. دلقک بازی دربیاوریم. مثل این فارغ التحصیل های مدرسه موشها که همیشه با تبادل لینک کاملا موافقند و عوضی گذارشان به این کوچه افتاده، ته سوختن جگرت که زور زدی جمله اش کنی، بنویسیم وب نازی داری عزیزم منم آپم به کلبه محقر من هم سر بزن. خوشحالم می کنی. بوس و لیس و فیس! ... بیا دعوا کنیم، قهر کنیم. تهدید کنیم دیگر نمی نویسیم. التماس هم کنیم که برگردیم. فحش بدهیم . جیغ بزنیم. هر کس را خواستیم درازش کنیم . حرف ناجور بنویسیم. هر چه فکر می کنیم را اصلا بنویسیم... تو را نمی دانم. ولی من خیلی وقت است از خجالت صاحبخانه این صفحه زور می زنم و می نویسم.

تو هم فهمیده ای یا نه که دوست داشتن برای ما جرم است. چون غلط می کنیم و بلند بلند پیش چشم این همه مردم فکر می کنیم. این که چه کسی را از چه کسی بیشتر دوست داریم و نداریم را بهتر از خودمان می دانند.ممیزی می شویم. ممیزهایش را هم که خوب شناخته ای؟ عصاره های عقده عاشقی که به عمرشان غیر خودشان عاشق کسی نشده اند. همانها که فقط همبند خانه شان را توی مهمانی در آغوش می گیرند. همان ها که خانه شان تولیدی پرچم اسراییل از شلوار همسر است. همان ها تو را ممیزی می کنند و مرا. کوتوله ها وقتی از بلند شدن ناچار می شوند یا توی سرت می زنند یا زیر پایت را می کشند.

ختم کلام: ملت همیشه در صحنه! وقتی توی این صفحه، توی این دنیای شما جا نیست سالی یک بار برای لیلایم که یا سیانور خورد یا گلوله بنویسم. وقتی جا نیست باشم و زندگیم را جهنم نکنند. وقتی رگ غیرت بعضی ها از این که بعضی ها مرا دوست دارند و من هم بعضی ها را هی جوش می زند یا تاول. وقتی نمی شود نوشت این نوشته مال کیست. وقتی من نمی خواهم و او نمی تواند بنویسد. می خواهم سر به تن این دنیای مجازی و متعلقاتش نباشد. و خدمت بعضی ها عرض کنم، وقتی روشنفکریتان همه جایتان را ناسور کرده. وقتی عمری است اسباب کشیده اید وسط تمدن. وقتی غرق دنیای مجازی و هزاره سوم و پردازنده های نجومی شده اید، اما هنوز ارثیه پیژامه و لگن و آفتابه مغرتان را به هر چه فکر می کنید دنبالتان خیر کش می کنید... می خواهم سر به تن این دنیای مجازیتان نباشد. فرقتان با زمان شاه سلطان حسین خدا بیامرز برق است و لپ تاپ و انرژی هسته ای. ما نیستیم. به تو می گویم رفیق. لااقل تا تو نمی نویسی نیستم. بنویسی می نویسم. ننویسی هم نیستم. اینها را هم گفتم که خیال نکنی دلم برایت می سوزد. گفتم بدانی جگرم می سوزد. بنویس تا بنویسم.

 Farjam ‌ | 11:56 PM 






Comments: Post a Comment


دفترچه‌ی یادداشت‌های آلوچه خانوم و همخانه‌اش



فید برای افزودن به ریدر


آلوچه‌خانوم روی وردپرس برای روز مبادا


عکس‌بازی


کتاب آلوچه‌خانوم


فرجام




آرشیو

October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 20009
September 2009
October 2009
November 2009
December 2009
January 2010
February 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
November 2010
December 2010
January 2011
February 2011
March 2011
April 2011
May 2011
June 2011
July 2011
August 20011
September 2011
October 2011
November 2011
December 2011
January 2012
February 2012
March 2012
April 2012
May 2012
June 2012
July 2012
August 20012
September 2012
October 2012
November 2012
December 2012
January 2013
February 2013
March 2013
April 2013
May 2013
June 2013
July 2013
August 2013
September 2013
October 2013
November 2013
December 2013
January 2014
February 2014
March 2014
April 2014
May 2014
June 2014
July 2014
August 20014
September 2014
October 2014
November 2014
December 2014
January 2015
February 2015




Subscribe to
Posts [Atom]






This page is powered by Blogger. Isn't yours?