خواب می بینم که در کنار دریا هستم و با عده ای آشنا و غریبه به سویی می روم....
مهشید: دوستت دارم! غصه نخور! پیشت می مونم...
تقوی: منظورم این نبود که تو Initiation نداری ...
مادر: ذلیل مرده! مردم از دستت...
15 سال پیش من و هم خانه ای که سقف مان آسمان بود، پایین میدان هفت تیر می رفتیم که ناگهان خشکمان زد. روبرویمان مردی می آمد که نه عینک پهن مشکیش، که یک دیوار بتونی هم نمی توانست مانعمان شود که بفهمیم او خود حمید هامون است. منی که متنفرم از شکستن حریم خصوصی چهره های آشنا هم نتوانستم مهار خودم را نگه دارم. رفیتم جلو و گفتم سلام! نمی دانی چه قدر دوستت داریم. خندید و با همان صدای زنگ دار گفت: مرسی. گفتم : ولی نمی دانی! و رفتیم...
چند وقت پیش نمیدانم بعد چند سال هامون را دوباره می دیدیم و به حسین سرشار و جلال مقدم و آنیک که رسید همه گفتیم آخ! یعنی هامون هم این قدر قدیمی شد که زنده یاد داشته باشد؟ یعنی ما هم؟....
...ذلیل مرده بیا بیرون! چیزی نیست مادرجون! حمید بیا بیرون!... آی آی آی! قلبت شیکسته. تنها موندی؟ غمخواری نداری؟... داد نزن! نمی زنمت! ... خدایا! برای من هم یه معجزه بفرست!... چیو می خوای بخری؟... آقا جون، دبیری جون، من که فعلاً سالمم، نمی خوامم بمیرم... شیوه برخوردمون چیه؟...این حرفا به نظر من بوی مرگ میده...مگه مرگ تو چه اهمیتی داره؟ ... پاتو از گلیمت بیرون گذاشتی! دانشمند هوشمند! ... عدم یقین، بذار عدم قطعیت.... اگر، اگر و اگرای دیگه، دیگه پدر ایمان نبود. یه کسی بود مثل من و تو... قطع شد یا قطع کردی؟ ... حقیقت داره؟... حقیقت داره؟ ... لاکردار، اگه می دونستی هنوز چه قدر دوستت داریم...
آلوچه خانوم هی بغض می کنه و اشک میریزه. من ولی نه. چشمامو باز می کنم. سعی می کنم حواسمو جمع کنم. یه عمر برای حسرت نبودنت جا دارم. الان باید حواسمو جمع کنم. اینا اولین لحظه هاییه که خودمو می شناسم و تو نیستی. قبلش یا تو بودی یا من نشناخته بودم خودمو. باید حواسمو جمع کنم. این پسرک گیج میشه اگه منم بترکم و نتونم بهش بگم مادر و پدرش یهو چه مرگشون شده. این خونه نباید بوی عزا بگیره...
پریدی توی آب حمید! و این دفعه علی جونی نکشیدت بالا تا یه نفس بکشی و دوباره جون ما هم در بیاد سر جامون و نفس بکشیم. نکشیدت بالا تا بیست سال با تو نفس کشیدن یهو تالاپ! ما چه نسل بدبختی هستیم که اسطوره مون 20 سال عمر می کنه؟ و حالا ما آویخته ها... نسل بدبختی هستیم که یا جایی نداشتیم برای دیدنت یا عمری نماند برای بودنت.
رفقای هامون باز قدیمی. فیلم نامه های هامونتان را بیاورید و جمله آخر را تصحیح کنید: هامون دیگر نفس نمی کشد.... نسل بدبختی هستیم...
* پی نوشت آلوچه خانوم :
"حمید هامون" بودی یا "خسرو شکیبایی" را از یک جایی به بعد دیگر نفهمیدیم , رفیق قدیمی ! بچه محل صمیمی پس کوچه های جوانی ما ... "حمید هامون" که شدی برای ما یک پا "علی عابدینی" بودی ! خودت می دانستی ؟! که جرات داشتی باشرمی که ما خوب می فهمیدیمش بغضت را قورت می دادی و می گفتی "دوستت دارم". شیلنگ تخته انداختی و راه را به امید یک معجزه تا تهش رفتی! میدانستی معجزه ی ما بودی ؟ ... چی شد که یکهو غیب ات زد ؟ ... چه وقت رفتن بود آقای شکیبایی !!؟