|
Monday, August 18, 2008
چند روزی می شود که خانه را عوض کردیم ... زنک پارسال خانه را خیلی گران بهمان اجاره داده بود ... رقم پیشنهادی امسالش را که گفت صاف رفتیم توی شکمش که عمرا ! با همان رقم پیشنهادی خانه ای به مراتب بهتر چند متری بزرگتر با یک حیاط نقلی در همین مجموعه در آخرین روزهايی که تا قردادمان مانده بود پيدا کردیم ... از این مدل اسباب کشی ها بود که استکان ها را از کابینت این خانه می بردیم می گذاشتیم در کابینت آن یکی خانه ... عالمی دارد آپارتمان نشینی و حیاط داشتن ... اما در غیاب همخانه ام همه چیز یک طور دیگر می شود . شد یک سال تمام که این ریختی زندگی میکنیم ... گاهی فکر می کنم نه در طول هفته زندگی مان به آدمیزاد می رود نه آخر هفته هایمان, بعد به خودم دلداری می دهم که اصل امگر کی, کجای زندگی ما به آدمیزاد رفته بود که نگران حالایش باشیم . گاهی ترس برم می دارد که باربد حالا که عقلش می رسد زندگی مشترکی که پیش رویش می بیند همه اش به مهمانی میگذرد. واقعیت اینست آخر هفته یا مهمانیم یا مهمان داریم. صبح اول هفته یا روز بعد از تعطیل در را که پشت سر فرجام می بندم دلم براش تنگ می شود. یک عالمه حرف مانده که فرصتش پیش نیامده . یک عالمه حرف گم شده که فرصتش هم گاهی گم می شود. گاهی نگران می شوم که تا کی می شود این طوری زندگی کرد و همه چیز همانطوری که بود, باقی بماند. و همیشه دلم برای فرجام می سوزد که همه اینها را دارد به اضافه ی ماجراهای ریز و درشت آن کار پرمشغله در آن بیابان داغ نکبت را ... مرده شور این زندگی لعنتی را ببرد که هر گوشه اش را میگیری یک ور دیگر را نداری ... نمی دانم ! خدا کند ده سال دیگر که به این روزها نگاه میکنیم افسوس غفلتی نمانده باشد ...
|
|