آلوچه خانوم

 






Tuesday, September 02, 2008

برق رفته . باربد نشسته بیرون داره نقاشی می کشه . من توی خونه دراز کشیدم دارم کتاب می خونم و با گوشی موبایلم As time goes by رو گوش میکنم . یک دفعه به ذهنم می رسه گوشی رو بذارم پشت توری باربد هم بشنوه و همین کارو میکنم

***

پدر و مادرهای ما وقتی نوجوان بودند "وزیری " از معشوق اینطور میخوند " نمی دونی / نمی دونی / رنگ چشمات چه قشنگه / به چه حاله / به چه رنگه / مثل یک جام شرابه ... " "ویگن و دلکش " توی رادیو جدایی رو اینطور تعریف میکردند " بردی از یادم / دادی بر بادم ..." حتی به وقت جدایی احترام غریبی حالکم بود انگاری ! و هنوز با یاد هم شاد بودند .
وقتی پدر و مادر شدند و ما ها بچه بودیم صمیمیتها بیشتر شده بود توی ترانه ها فقط از هم تعریف و تمجید نمی کردند گاهی راوی خودشو وقتی عشق اومده سراغش تعریف میکرد . " زخمی تر از همیشه / از ترس دل سپردن / سر خورده بودم از عشق / در انتظار مردن " و یا ابراز احساسات صرف نمی دیدی و یک جور توجه ویژه به طرف مقابل و مشکلاتش ... " ای همه آرامشم از تو پریشانت نبینم / در شب خاکستری سر در گریبانت نبینم "
جدایی ها طعم تلخ افسوس رو به همراه داشتند . " به من بگو بی وفا / حالا یار که هستی ؟ / خزان عمرم رسید / نوبهار که هستی "
ما که نوجوان و جوان همون مفاهیم با گاهی با صمیمیت بیشتر و عبارتهای گاهی ساده تر عشق ها رو تعریف میکردند ماجرا از تعریف سر و شکل گاهی فراتر می رفت . نیاز و اشتیاق درونی خودشو به رخ می کشید : " تا آینه رفتم که بگیرم خبر از خود / دیدم که در آینه هم جز تو کسی نیست / من در پی خویشم به تو بر می خورم اما / در تو شده ام گم به من دسترسی نیست "
نفهمیدم چطور شد آدمهای همسن و سال ما شروع کردن به نوشتن ترانه هایی مثل " خیال نکن نباشی / بدون تو می میرم / گفته بودم عاشقم / حرفمو پس میگیرم " یا این یکی که میگه " رفتی و نوشتی از دوری من خیالی نیست " به شدت معتقدم بچه هایی که به وقت نوجوانی اینا رو شنیدن الان دارن " دلمو شکوندی / برو حالشو ببر " رو می نویسند و می سازند
فکر میکنم ترانه ها فرهنگ عاشقیت در زمان خودشون رو تعریف میکنند . وقتی وزیری " نمی دونی " رو میخوند پدر بزرگ و مادربزرگهای ما واقعا نمی دونستند, چون سر سفره عقد برای اولین بار همو می دیدند... و اگه نگاهی از پشت پنجره اتفاقی دلشونو لرزونده بود با یادش شاد بودند .
پدر مادر های ما جرات کردند توی کوچه و پس کوچه ها نامه عاشقانه رد و بدل می کردند ... گاهی مورد بی مهری قرار میگرفتند, گاهی مجبور به بی مهری می شدند شاید مثلا همون پدر بزرگ و مادربزرگها ناف بچه شون رو به نام کسی بریده بودند که مجبور می شد تن به تقدیر بده و عاشقشو تنها بذراه ... ما ها اشتیاق درونی خودمونو شناختیم و باور کردیم و قسمت رو باور نکردیم
و با قبول همین روند من کیفیت عشق های الان رو زیر سوال نمی برم و فکر میکنم از ما جلوتر باید باشند ... اگه جسارتی دارند که همسن و سالهای ما نداشتند شاید به خاطر اینه که چیزهایی حتی مهمتر از اشتیاق درونی رو توی خودشون شناختند و دارند براش دنبال جواب میگردند. چیزهایی که ما نمی دونیم ... شاید این نتیجه روراستی شون باخودشونه و اینکه محصولات فرهنگی شون این ریختیه تقصیر همسن و سالهای ماهاست که وقتی به دست ما نگاه میکردند چیز دندون گیری رو نکردیم ...

***

بعد ازAs time goes by , ( پرنده/گوگوش ) رو گوش میکنیم بعدش ( سوغاتی هایده ) ( نمی دونی/ وزیری ) بعد ... همینطور الی آخر
با خودم فکر میکنم می شه وقتهایی که حواسش نیست اینا رو هم بشنوه. شاید یه چیزی توی ناخودآگاهش شکل گرفت. اصلا فکر میکنیم اینطوری چیزی شکل نگرفت شاید هیچوقت اینارو اندازه ی " دلمو سوزوندی برو حالشو ببر " دوست نداشت باشه . براش خاطره که ساخته می شه . چه میدونم یه روزی شاید وقتی مرد سی و خرده ای ساله بود گرم صحبت توی یک مهمونی کسی As time goes byرو گذاشت یک دفعه مکث کنه و یادش بیاد اینو شنیده یک روزی که نشسته بود بیرون داشت نقاشی می کشید و مامانش از روی گوشی مبایلش به این گوش میکرد.

* پی نوشت : باربد تقریبا به هر چی که ما توی ماشین گوش کنیم گوش می ده ... سلیقه ی نسبتا خوبی داره . و البته " دلمو سوزوندی / برو حالشو ببر " رو هم خیلی دوست داره . این یکی بی ربطه ولی فکر کردم شاید جالب باشه بدونید فیلم "هامون" رو هم دوست داره

 آلوچه خانوم | 1:12 PM 






Comments: Post a Comment


دفترچه‌ی یادداشت‌های آلوچه خانوم و همخانه‌اش



فید برای افزودن به ریدر


آلوچه‌خانوم روی وردپرس برای روز مبادا


عکس‌بازی


کتاب آلوچه‌خانوم


فرجام




آرشیو

October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 20009
September 2009
October 2009
November 2009
December 2009
January 2010
February 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
November 2010
December 2010
January 2011
February 2011
March 2011
April 2011
May 2011
June 2011
July 2011
August 20011
September 2011
October 2011
November 2011
December 2011
January 2012
February 2012
March 2012
April 2012
May 2012
June 2012
July 2012
August 20012
September 2012
October 2012
November 2012
December 2012
January 2013
February 2013
March 2013
April 2013
May 2013
June 2013
July 2013
August 2013
September 2013
October 2013
November 2013
December 2013
January 2014
February 2014
March 2014
April 2014
May 2014
June 2014
July 2014
August 20014
September 2014
October 2014
November 2014
December 2014
January 2015
February 2015




Subscribe to
Posts [Atom]






This page is powered by Blogger. Isn't yours?