آلوچه خانوم

 






Saturday, September 20, 2008

قم درمانی


عرض به حضور انورتان که ما چند وقت پیش به دلایل پیراپزشکی یا همان پزشکی مربوط به انسانهایی که در حال پیراشکی شدن هستند، گذرمان افتاد به یک عدد آقای دکتر اورتوپد. راستش را بخواهید ما از دار دنیا یک عدد دخترک دلبند داریم که دست برقضا در حال دکتر شدن هم می باشد و مشاور عالی امور پزشکی ما است و از چند سال پیش تا به حال هر کجایمان را که کنده اند و به هر کجایمان که چسبانده اند با سفارش و تایید ایشان بوده. مدت مدیدی است که به دلیل چرق و چوروق کردن و برآمدگی و تورم مفاصل و زانو و کشکک و پشمکمان خانم دکتر دستور مراجعه به اورتوپد داده بودند و طبق معمول هم خودشان پزشک مناسب را یافته و ما را به ایشان دلالت نمودند.

رفتیم خدمت آقای دکتر و ایشان به قاعده یک آلبوم عروس سفارش عکس رادیولوژی از مناطق مختلف ناموسی و بی ناموسی مان دادند و چند فقره آزمایش از مایعات مختلف موجود در حد بضاعت حقیر. پس از مراجعه به رادیولوژی و نیم ساعت فیگور گرفتن در زوایای مختلف نیمه افقی و نیمه عمودی و لباس نیمه بالا و شلوار نیمه پایین، بالاخره با آلبوم عکس از اسکلتمان خدمت آقای دکتر رسیدیم.

آقای دکتر یک چپ چپی به ما و یک چپ چپی به عکس ها نگاه فرمودند و بعد از این که فهمیدند این بلاها را با یک عمر فوتبال شرافتمندانه سر خودمان آورده ایم خونشان به جوش آمد و اول یک تغار قرص مرحمت کردند و بعد از نشستن و ایستادن و دراز کشیدن و راه رفتن و نفس کشیدن و یک سری کارهای زائد از این قبیل پرهیزمان دادند و قرار شد بسیاری از اعمال و مناسک سیاسی عبادیمان را نشسته روی صندلی انجام بدهیم و از پله بالا نرویم و رانندگی نکنیم و هیچ فشاری به زانوهایمان نیاوریم. راستش وقتی کار به تهدید کشیدن تیزی و دراز کردنمان روی تخت زنده شور خانه کشید دیگر رویمان نشد عرض کنیم ما سر کار رفتنمان 200 کیلومتر رانندگی دارد و سرکارمان به اندازه یک هافبک بوندسلیگا در روز می دویم و مناسکمان را هم سرزانو انجام می دهیم و پله ها را هم عادتاً دوتا یکی بالا می رویم.

اما دست آخر آقای دکتر کلید طلایی درمان را هم رو کردند: هفته ای سه جلسه شنا به جای خربازی های قبلی که به اسم ورزش انجام می دادیم. و ما پرسیدیم شنای شدید هم می توانم بکنم؟ و آقای دکتر فرمودند بله و طفل معصوم آلوچه خانوم هر چه دست و پا زد نتواست توضیح بدهد که شدید من و شدید آقای دکتر یحتمل یک مقادیر مهمی با هم توفیر دارد. از آنجا که بنده در طول هفته در توابع شهر مقدس قم کار می کنم، پس لااقل یک جلسه شنایمان متبرک به آب قم می شود. بعد از پرس و جوی فراوان از قمی های اصیل و توضیح این که این جانب به شدت و استثنائا در مورد استخر و آب هوایش وسواس هستم همه متفق القول استخر درجه یک کوثر در مجموعه ورزشی حیدریان را توصیه کردند.

بعد از اذان و صرف افطار با دلی مالامال از چیزهایی که خورده بودم پای در استادیوم گذاشتم. این استادیوم شامل دو دروازه و سکوی تماشاگران و در وسط زمین تپه های چند متری خاک بود و ورزشکاران عزیز دور این زمین که لابد بسیار بهتر از خیابان های تر و تمیز شهر است مشغول دویدن بودند. البته همان بهتر که استادیوم این شکلی بود. چون هیچ تضمینی نداشت که اگر آن وسط یک توپ چرمی و چند متر چمن و چند ورزشکار عزیز مشغول بودند، من مثل پینوکیو گول نمی خوردم و به جای استخر با مایو نمی پریدم وسط زمین...

خلاصه رسیدیم به استخر کوثر. دم در آقای محترمی با لباس فرم ( پیژامه و عرقگیر ) نشسته بودند. بنده سلام کردم و ایشان فرمودند. سه تومن! سه هزار تومن پرداختم و تقاضای بلیط کردم و فرمودند: نَمی خواد! گفتم: دمپایی؟ یک سطل پر از دمپایی نشانم دادند. پرسیدم کلید؟ انگشتشان را رو به آسمان بلند کردند. من چون آدم با هوشی هستم فقط چند ثانیه منتظر نزول کلید از آسمان شدم و سپس به سرعت به طبقه بالا رفته و قفسه هایی که کلید رویشان بود و دور کلیدها هم کش ماست بسته شده بود را پیدا کردم. هم استخری های عزیز چنان با پوزخند به من و مایو و عینک شنایم نگاه می کردند که چند بار شک کردم نکند هنوز عینک طبی روی چشمم است.

بر دیواره محل دوش گرفتن چند تابلو نصب شده بود که " تراشیدن ریش در این مکان اکیداً ممنوع است" بالاخره هر شهری یک قواعدی دارد... صداهایی که از محل استخر می آمد شبیه صدای متن یکی از سه گانه های اسپیلبرگ بود. ما بچه فوفول های پایتخت نشین که عادت داریم در استخر تابلوهای در عرض شنا کنید و شیرجه زدن ممنوع و شوخی در آب ممنوع را ببینیم کمی وقت می برد تا به دایو و سکوی پرش و دوعدد سرسره سه متری عادت کنیم. اول به روی خودم نیاوردم و شروع کردم در عرض شنا کردن. البته بعد از چند ثانیه فقط کرال پشت می رفتم تا مواظب جهندگان و سرخورندگان گرامی باشم که رویم فرود نیایند که یکی شان چند سانتیمتری گردنم با زانو پرید توی آب و صدای سوت ناجی بلند شد.... برو اون ور آقا! مگه نمی بینی دارن سر می خورن! ... ایشان با من بودند!

جناب ناجی وظیفه شان نمره دادن به کسانی بود که از سرسره می پریدند و مقام اول را به سه نفری دادند که با هم با کله سر خوردند توی آب. بی خیال استخر شدم . چون اولاً تا همین جا هم احتمالاً فرشته ای از اصابت مصیبت به مخم جلوگیری کرده بود، دوماً از داخل عینک چشمم داشت از کلر و نمک می سوخت و سوماً هیچ توجیه منطقی بیولوژیکی برای لجن کف کرده سبز روی آب نداشتم. در سونای خشک و بخار به دلیل دیدن شوخی هایی که آخرین بار کلاس پنجم در توالت دبستانمان دیده بودم با حس نوستالژی سنگینی خارج شدم و تصمیم گرفتم بروم سر اصل قضیه، یعنی جکوزی.

اصل قضیه که شامل دو قسمت آب سرد و گرم بود یک حسن اساسی داشت: خلوت بود و کسی حتی اطرافش هم نبود. پس از این که خدا را شکر کردم وارد سونای گرم شدم و فهمیدم در شکر گزاری کمی عجله کرده ام. آب حدود 80 درجه بود و نزدیک 30 سانت کف هم رویش بود و این دلیل اصلی همان حسن بود. طاقتم تمام شد و رفتم مسئول استخر را آوردم و گفتم لطفاً خودتان این آب را امتحان کنید. ایشان با خونسردی فرمودند: خیلیُم خوبه! آب هر چی گرمتر بهتر! نَمی خوای برو آب سرد! آب گرمم خوب کف می کنه دیگه! ... و من تازه فهمیدم این همه چیز کف نکرده که در عمرم به اسم آب دیده ام یا دوغ آبعلی بوده یا ایزوپروپیل الکل. حوضچه آب سر را هم امتحان نکردم چون قطرش یک متر بود و داخلش حدود یازده نفر به شیوه صف جشنواره فرو رفته بودند و وقتی بیرون آمدند نمی شد کف حوضچه را از زور تمیزی دید. در حالی که گوشم پر از صدای شادی و خوشحالی هم استخری های عزیز بود از استخر بیرون آمدم. از کنار استادیوم که رد می شدم حس کردم چه قدر خوب شد با این همه وسواس بهترین استخر قم را پیدا کردم. وگرنه....

 Farjam ‌ | 11:33 PM 






Comments: Post a Comment


دفترچه‌ی یادداشت‌های آلوچه خانوم و همخانه‌اش



فید برای افزودن به ریدر


آلوچه‌خانوم روی وردپرس برای روز مبادا


عکس‌بازی


کتاب آلوچه‌خانوم


فرجام




آرشیو

October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 20009
September 2009
October 2009
November 2009
December 2009
January 2010
February 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
November 2010
December 2010
January 2011
February 2011
March 2011
April 2011
May 2011
June 2011
July 2011
August 20011
September 2011
October 2011
November 2011
December 2011
January 2012
February 2012
March 2012
April 2012
May 2012
June 2012
July 2012
August 20012
September 2012
October 2012
November 2012
December 2012
January 2013
February 2013
March 2013
April 2013
May 2013
June 2013
July 2013
August 2013
September 2013
October 2013
November 2013
December 2013
January 2014
February 2014
March 2014
April 2014
May 2014
June 2014
July 2014
August 20014
September 2014
October 2014
November 2014
December 2014
January 2015
February 2015




Subscribe to
Posts [Atom]






This page is powered by Blogger. Isn't yours?