آلوچه خانوم

 






Thursday, January 08, 2009

امروز تولد ایرج جنتی عطایی است. این نامه گمانم مال دو سال پیش است. رفته و با خودش جواب آورده ویکی از عزیز ترین داشته های زندگی من است و همه آنچه می خواهم امروز بگویم. امیدوارم اینجا گذاشتنتش کار نسنجیده ای نباشد:

مرد مهربان واژه ها

سلام! این را که چه قدر دوستتان دارم و چه قدر خلاف رسم زندگیم است این مزاحمت، می گویم و می گذرم. من فرجامم. 34 ساله با رفیقی هم خانه، آناهیتا و باربدمان که چند روز است 3 ساله شده. بیشتر به خواب می ماند این ماجرا. به اسم پسرکم شبیه شده ام پیشتان، باربد شده ام! نمی دانم چقدر بگویم از این همه سال و چقدر بگویم از این همه دلتنگی که از حد من و حوصله شما بیرون نزند. مثل همه بیخود میشدم از شنیدن ترانه. مثل همه شبی دفتر شعری زیر بالشم سبز شد. اما روی بلند خواندن و گشتن پی گوش شنوا نبود. فکر می کردم سایه معلمی هم نبود بر سرم. اما گذشت و دانستم که بود.

کلام شما را پیش از نامتان شناختم با گوش چسباندن به نوارهای 60 دقیقه ای و صداهایی که عشق در خیالمان زمزمه می کردند. میان آن همه ناله نوحه و تازیانه ضد هوایی و شعارهای کم شعور بلند و گستاخ. یادگار آن روزها است که هنوز هم لحظه هایی تشخیص جنس واژه اردلان و جنتی عطایی را درمی مانم. گاهی به پشت خجالت می زنم که تقصیر ما که نبود! گناه آن نوارهای یک شکل و بی نوشته بود که فقط صدایشان درمی آمد.اما بس بود تا یاد بگیرم اگر این ها ترانه است، هر قافیه بندی کودکانه ای را افسار نبرم به اسم ترانه. افسردگی کم نداشت این همه سال پرهیز و آن راه دراز تمام نشدنی تا شاید شبیه شما شدن.

ترانه راوی گفتن را با اردلان شناختم و نقاشی کشیدن با کلمه و واژه سازی و وقار عاشقانه سرودن و نوشتن بعد از اندیشیدن را با شما. فرق شعر و ترانه را هم. می دانم هنوز مسافرم در قصه ده سال دیگر صبر و دوباره خواندن و خجالت بردن از خامی و کودکی قلم در ترانه. اما دست تقدیر و وسوسه لمس خورشید ترانه و ترس از بوی ماندگی این نوشته ها را چه کنم؟ عفو کنید این شاگرد شیطان را که بی اجازه از پس کوچه به حریم چشمتان پریده . تشنه نگاه و نهیب و اندرزی است که نداشته و ندیده.

نمی دانم کدام ردیف این کلاسم. نمی دانم کجای کارم قدیمی ترین آموزگار. نمی دانم مشقهایم را چه باید بکنم. دستم اگر به دامن کوچکترین شاگردتان هم می رسید عریضه ام همین بود. نیافتم اما و شاید درست نگشتم. حالا نسیمی وزیده و حرفم دردامن شماست و می دانم از لیاقت نبوده. پله ها را رج زده ام و پریده ام تا شما.می دانم چه خبطی است این زیاده خواهی. اما این جا میان دکه های گردنه گیر ترانه و ساطور به دستان سلاخی کلمه بی پشت و کس درمانده ام چه کنم. تنها اتفاق خوب این قصه رسیدن ترانه ای به دست داریوش نازنین از همان دریچه ای بود که مازیار عزیز را هم یافتم. مرد رویاهای کودکیم محبت کرد و شنید و شنیدم با یک ملودی از بابک بیات آزموده است. دیگر من بودم و رویای صدای داریوش و نشستن پیش پای ساز یار دبستانیتان که شاید شنیده اید این رویا با چه کابوسی برایم تعبیر شد.

خسته ام مرد بزرگ . از نوشتن بی حاصل. از بی صدا ترانه گفتن برای دیوار. از بی نقشه گشتن در این بیابان بی سر و ته. خسته ام و پر از آرزو. ترانه هایم را هر جا به محک گذاشته ام یا ندیده برگردانده اند یا دیده و برده اند و نامم را جا گذاشته اند. بعد از روزهای تلخ بیمارستان ایرانمهر زندگی سخت تر شده و نوشتن ساده تر. وققتتان را به اندازه ترانه آفریدنی گرفتم. ببخشیدم. می دانم این توهم ترانه هنوز مهار می خواهد. ببخشید به بزرگی دلتان . گناه این بی قراری باشد به گردن آن برادرندیده - مازیار خوب- که گفت از خلق و لطفتان و ادب فراموشم شد.

نه چوب استاد بوده نه گوش شنونده که گاهی ترس بود، گاهی خجالت و گاهی غرور. می سپارمشان به نگاهتان اگر لایق راهنمایی هستند. بقول جان ترانه: دنیای من شعرمه. همه دنیام مال تو! دوستتان دارم به خاطر همه ثانیه های بی نظیری با آن که زندگیم را ساختید و همه درسی که بی قیمت از شما گرفتم و مجالی نبود برای حتی یک سپاس ساده. عزیز مایید کوه بزرگ ترانه. مواظب خودتان هم باشید. رفیقتان که به غفلت ریشه کن مان کرد و همیشه شد. شما مواظب دل بی کس ما باشید.

فرجام

 Farjam ‌ | 10:18 PM 






Comments: Post a Comment


دفترچه‌ی یادداشت‌های آلوچه خانوم و همخانه‌اش



فید برای افزودن به ریدر


آلوچه‌خانوم روی وردپرس برای روز مبادا


عکس‌بازی


کتاب آلوچه‌خانوم


فرجام




آرشیو

October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 20009
September 2009
October 2009
November 2009
December 2009
January 2010
February 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
November 2010
December 2010
January 2011
February 2011
March 2011
April 2011
May 2011
June 2011
July 2011
August 20011
September 2011
October 2011
November 2011
December 2011
January 2012
February 2012
March 2012
April 2012
May 2012
June 2012
July 2012
August 20012
September 2012
October 2012
November 2012
December 2012
January 2013
February 2013
March 2013
April 2013
May 2013
June 2013
July 2013
August 2013
September 2013
October 2013
November 2013
December 2013
January 2014
February 2014
March 2014
April 2014
May 2014
June 2014
July 2014
August 20014
September 2014
October 2014
November 2014
December 2014
January 2015
February 2015




Subscribe to
Posts [Atom]






This page is powered by Blogger. Isn't yours?