آلوچه خانوم

 






Tuesday, January 13, 2009

نوشتن در این صفحه ها که مال خودت است اما خصوصی نیست دنیایی دارد. دنیایی که هر چه می گذرد تازه انگار سر و شکل پیدا می کند و تعریف می شود. هر کس برای نوشتنش دلیلی دارد و انگیزه ای. یکی خاطره می نویسد، یکی اطلاعات می دهد، یکی کمک می کند، یکی کمک می خواهد، یکی کار خوب می کند و یکی کار بد. از خودم می پرسم من چکار می کنم؟ من چرا می نویسم اینجا؟ نه با دل پری و از خود متشکری، اتفاقاً بسیار فکورانه و جدی. کمی چانه ام را می خارانم و با چشم چپ به گوشه راست سقف نگاه می کنم و نتیجه می گیرم.

من نوشتن را دوست دارم، و خوانده شدن را. آن قدر نوشتن را دوست دارم که گاهی عطش خواندن را هم می خواباند راستش. اما نوشتنی که من دوست دارم نوشتن همین جوری نیست. اوج شهوت نوشتن برایم نوشتن چند منظوره است. یعنی چیزی بنویسی که چند بار و چند جور بشود که خوانده شود. مثل قصه ای که نامش شد آلوچه خانوم که یکی که نمی داند هامون چیست و چه بود بخواند و چیزی بفهمد و یک هامون باز هم بخواند چیز دیگری بفهمد لابلای همان حرفها. نوشته های این صفحه هم گاه گداری- که راستش خیلی هم گاه گداری نیست- جدای حرفی که می زنند قصه دیگری هم دارند. مطایبه ای هستند گاهی با رفیقی سر جمله ای یا اصطلاحی که سوژه اش کرده ایم یواشکی، نوشته ای است برای باربد نوجوانی که چند سال بعد با پدرش سر موضوعی حرفش شده و یاد آوری است برای پدر ناجوانی که یادش بیاید یک چیزهایی که شاید یادش برود، یادبود عزیز ناکامی است که یک روز یکی زل بزند به نوشته هایش و آه بکشد برای نوگل پرپر پیراشکی نشانی که رفت و دنیا قدرش نداست( اینا الان یعنی من! البته بعداً) نشانه گذاری یک اتفاق خیلی خوب است یا خیلی بد برای آدمی که حافظه ماندگاری ندارد و دنیای پرتلاطمی دارد( اینم الان باز یعنی من! البته همیشه!)

گاه گداری هم هست می زند به سرم که برای دل خودم بنویسم. این همان وقتهایی است که هیچ کس نمی فهمد منظور این زبان بسته از اینها که گفت چه بود... و گاهی خود این زبان بسته هم نمی داند چه بود... خلاصه برای خودمان خوشیم با نویسندگی کردن اینجا. الان هم نمی دانم این که می نویسم جزو کدام دسته از عناوین فوق خواهد شد.


گاهی یک ماجرا، یک رابطه، یک قصه، دارد راست در راه خودش می رود، یا لااقل یک طرف خیال می کند که می رود. اما یک لحظه و یک حرکت و یک نوسان کوچک همه چیز را می برد به آنجا که عرب فلوت می زند. مثلاً فکر کنید قرار است بروید برای یک مصاحبه سرنوشت ساز. خودت را هلاک می کنی و اردوی آمادگی تیم ملی و لباس چنان و عطر فلان و تمرین سلام و نگاه و غمزه و قمیش و حرکت دست و پا و چه و چه... صد بار تمرین می کنی و از هزار نفر سوال می کنی و خلاصه در نهایت اعتماد به نفس می روی و می گویی و می شنوی و برمی گردی و می نشینی منتظر خبر فتح... که نمی رسد. و تو هیچ وقت نمی فهمی که آن لحظه ای که وارد شدی و با یک فیگور تام کروز نشان دست دادی نسخه ات پیچیده شد. چرا؟ خیلی ساده: چون مصاحبه گر محترم به کسانی که دستشان عرق می کند آلرژی داشته. همین! حالا برو بگرد چی شد. اکنون شما می توانید بفرمایید این روایت، شان نزول کدام واقعه تاریخی زیر است:

1-آقای همخانه در مصاحبه رد شده!
2-آقای همخانه خودش این کاره است. پس در مصاحبه رد کرده!
3-آقای همخانه در یک رابطه سوتی داده!
4-یک رابطه در آقای همخانه سوتی داده!

برای تسهیل اذهان عمومی یک راهنمایی هم می کنم. یک فیلمی هست به نام Rain Man با هنرمندی حضرات آیات کروز و هافمن. عاشق آن وقتهایی هستم که داستین هافمن وقتی کسی لمسش می کند، آمپر می چسباند و می گوید: او..اوووه! Bad Mistake!

 Farjam ‌ | 10:08 PM 






Comments: Post a Comment


دفترچه‌ی یادداشت‌های آلوچه خانوم و همخانه‌اش



فید برای افزودن به ریدر


آلوچه‌خانوم روی وردپرس برای روز مبادا


عکس‌بازی


کتاب آلوچه‌خانوم


فرجام




آرشیو

October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 20009
September 2009
October 2009
November 2009
December 2009
January 2010
February 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
November 2010
December 2010
January 2011
February 2011
March 2011
April 2011
May 2011
June 2011
July 2011
August 20011
September 2011
October 2011
November 2011
December 2011
January 2012
February 2012
March 2012
April 2012
May 2012
June 2012
July 2012
August 20012
September 2012
October 2012
November 2012
December 2012
January 2013
February 2013
March 2013
April 2013
May 2013
June 2013
July 2013
August 2013
September 2013
October 2013
November 2013
December 2013
January 2014
February 2014
March 2014
April 2014
May 2014
June 2014
July 2014
August 20014
September 2014
October 2014
November 2014
December 2014
January 2015
February 2015




Subscribe to
Posts [Atom]






This page is powered by Blogger. Isn't yours?