آلوچه خانوم

 






Tuesday, January 20, 2009

یک جایی هست در جاده خاوران، پشت قبرستان ارامنه. یک قطعه خاک کنار گورستان بهایی ها که آدمهایی در آنجا به خاک سپرده شده اند که جزو مخالفان به شمار می رفته اند. با عقیده و مرامشان کاری ندارم. اگر اصرار دارید می گویم که مخالفم. اگر توضیح بیشتر لازم است هم به هر کس که پای عقیده اش تا پای جان ایستاده، با هر عقیده ای، احترام می گذارم و با جنگ و مبارزه مسلحانه و کشتن و کشته شدن مخالفم.

آدمهایی که آنجا خاک شده اند پدر و برادر و کسان من نبوده اند. اما چندتایی شان عمو و خاله بچگی های من محسوب می شده اند، بدون این که بدانم چه می کردند و چرا رفتند. اگر خوشایند نیست ببخشید، اما عمو و خاله های نازینینی بودند برایم. عزیزتر از خیلی ها. این عمو و خاله ها چه کردند و چه شد و چرا رفتند بماند برای آنان که می دانند و آنان که می پرسند. آنها تاوان راهشان را دادند و داغ رفتنشان غم بی صدایی شد برای بازمانده هایشان. فرزندی و پدری و خواهری که امروز میان ما و با ما زندگی می کنند. امروز ما به تاوان آن روزها زندگی نمی کنیم. امروز عراقی دیروز که بعثی کافر بود برادر دینی ماست. خودش و کسانش. و این حکم روزگار است. و این حکم خوبی است که دیروز را اگر تمام شده به امروز نکشیم. آنها که تاوان دادند و در زمینی خاک شدند از سنگی و نشانی بر خاکشان هم دریغ شد. ما این کار را با هیچ دشمنی نه کرده ایم و نه می کنیم.

گاهی که دلم برای آن عمو و خاله ها تنگ می شد سری به این تکه خاک می زدم. وقتی می رفتم که کسی نباشد. این را می دانم که این تکه خاک جایی شده برای مخالفت و شعار و ... . اما اینجا برای من زمین سرد و بغض آلودی است از آدمهای پررنگی در کودکی هایم که گاهی جای خالیشان بد خالی می شود برایم و فقط می شود بروم بالای سرشان که نمی دانم هیچ وقت کدامشان کجاست. بروم در یک زمین بی سر و شکل و بایستم و یادشان کنم و بجنگم با اشک که رسوایم نکند که آخرش نمی شود نکند.

این که تصمیم گیرندگان نمی گذارند و نمی خواهند این مکان جایی باشد برای تجمع و هیجان و مخالفت را می فهمم. این که این آدمهای خفته در خاک نباید سنگ نوشته ای داشته باشند را با درد می فهمم. اما جدل بیست ساله را با یک مادر پیر که هر هفته می رود تا سنگی و خطی و نشانی بر جای عزیزش بگذارد که تا هفته بعد محو و با خاک یکسان می شود را نمی فهمم. نمی توانم بفهمم.

چند وقتی است که هوس کرده ام باز سری به آن خاک بزنم. شنیدم که نمی شود و ممنوع شده و نرفتم. اما مثل پتک خورد توی سرم وقتی شنیدم آنجا را صاف کرده اند و درخت کاشته اند. من نمی فهمم یعنی چه. ما انقلاب کردیم، جنگیدیم، کشتیم و کشته دادیم. مگر جنگ تمام نشد؟ مگر این خوابیده های تاوان داده 30 سال پیش این روزها جزو مردم و انقلاب نبودند لااقل؟ آن ور خط مقدمی های جنگ را مگر نمی آوریم در بیمارستان های خودمان درمان کنیم امروز؟ همان ها که یکی می گفت قبل از عمل تاکید می کنند اگر خون خواستند خون شیعه بهشان نزنیم؟ مگر به روی خودمان می آوریم؟ مگر غرامت جنگ را از دشمن خاکمان گرفته ایم؟ این تذهبون برادر؟ قانون به جای خود، نظم به جای خود، امنیت به جای خود. همه هم قبول. اما دیماه ماه خوبی برای درخت کاری نیست. یا درخت می خشکد یا اگر ماند بعداً زحمت با تبر انداختنش داستانی می شود وقتی تنه گرفت. درختی نکاریم که ریشه در خون و کینه بنشاند.

اگر چیزی که گفتم را توهین به عقیده کسانی حساب کردید که آنجا خوابیده اند، ببخشید. منظورم این نبود. اگر چیزی که نوشتم را دفاع از عقیده کسانی حساب کردید که آنجا خوابیده اند، ببخشید. منظورم این هم نبود. من گیجم. نمی فهمم چرا. نمی فهمم یعنی چه. کاش بشود با هم هم عقیده نباشیم و کنار هم زندگی کنیم. کاش بشود مخالف هم باشیم و به هم توهین نکنیم. کاش می شد. واقعاً کاش می شد. نوشته کسی که برادر کوچک است برایم آتشم زده امشب. می فهمی؟ آتشم زده

 Farjam ‌ | 7:57 PM 






Comments: Post a Comment


دفترچه‌ی یادداشت‌های آلوچه خانوم و همخانه‌اش



فید برای افزودن به ریدر


آلوچه‌خانوم روی وردپرس برای روز مبادا


عکس‌بازی


کتاب آلوچه‌خانوم


فرجام




آرشیو

October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 20009
September 2009
October 2009
November 2009
December 2009
January 2010
February 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
November 2010
December 2010
January 2011
February 2011
March 2011
April 2011
May 2011
June 2011
July 2011
August 20011
September 2011
October 2011
November 2011
December 2011
January 2012
February 2012
March 2012
April 2012
May 2012
June 2012
July 2012
August 20012
September 2012
October 2012
November 2012
December 2012
January 2013
February 2013
March 2013
April 2013
May 2013
June 2013
July 2013
August 2013
September 2013
October 2013
November 2013
December 2013
January 2014
February 2014
March 2014
April 2014
May 2014
June 2014
July 2014
August 20014
September 2014
October 2014
November 2014
December 2014
January 2015
February 2015




Subscribe to
Posts [Atom]






This page is powered by Blogger. Isn't yours?