آلوچه خانوم

 






Tuesday, November 03, 2009

ما قرار نبود زندگی مان را بریزیم روی دایره. اصلا قرار نبود برای کسی بنویسیم. یادم نرفته اولین بار که فهمیدیم کسی غیر از خودمان هم این نوشته ها را خوانده و حس و حال عجیب این فهمیدن را. ما اصلا هیچ قراری نداشتیم وقتی این صفحه را به دنیا آوردیم. اما گیر کردیم با آنچه که شد. مثل خیلی ها. مهم ترین دلیلش هم رابطه هایی شد که پشت این نوشتن ها سر درآوردند.

می دانی؟ خیی فکر کردم به این عبارت: دوست وبلاگی. برایم هم خیلی شدنی بود سر در آوردن این یکی عبارت پشت بندش: دوست سابق وبلاگی. آدمی را می خوانی. حس هایش را. آرزو هایش را. نوع نگاهش را. حسش می کنی. لمسش می کنی. دلت برایش تنگ می شود. مدتها بدون این که بداند با بودنش همراه می شوی و با زندگیش و ذهنش. می شود همدم و امینت. بدون این که بداند. حتی گاهی بدون این خودت بدانی. در این واویلا که هیچ کس را نمی بینی حرفت را بشنود، معلوم است دلت پر می کشد برای کسی که حرفت را بفهمد و حرفش را بفهمی. می شویم دوست های وبلاگی و سر در می آوریم از پشت این نوشته ها به دیدار و رفاقت هم.

من با تو اینجا مخالفم آلوچه خانوم عزیزم. من از این در باز شده دلگیر و نگران و پشیمان نیستم. بهترین آدمهای زندگیم را اینجا پیدا کرده ام. بهترین ها را بدون اغراق. ما که رفاقت هایمان به ته دیگ خورده بود و از هم فقط خاطره داشتیم وقتی جمع می شدیم دور هم بی هیچ لذتی. این ها که بد نبود. می ماند رفاقت هایی که شروع شد و ختم به خیر نشد. دلیلش هم شاید این بود که آدمهایی هم را پیدا کردند از روی نوشته هایی و تصمیمشان را کمی زود گرفتند. نه این که آن نوشته ها دروغ باشد یا نباشد.

ما می نویسیم. چیزهایی را می نویسیم که دوست داریم. نه چیزهایی را که هستیم. حتی اگر از چیزهایی می نویسیم که هستیم، آن ها را می نویسیم که دوست داریم. و این گمان نکنم عیبی باشد برای هیچ کداممان. خواستگاری که نیامده ایم یا بازجویی. بنگاه دوست یابی و بایگانی اداره هم نبوده که یکی بیاید بگوید چرا ننوشتی وقت خواب خر و پف می کنی یا وقت خندیدن پلک چپت می پرد یا به دختر عمه ات حسودی می کنی یا چه و چه... بدیش این است که آدم دوست داشتی پشت این نوشته ها، فقط همین نوشته ها نیست. در دنیای واقعی کمی زیادی واقعی تر است و این می تواند دلت را ببرد یا حالت را به هم بزند. حتی شاید مقدر و مقدور نباشد کنار هم و با هم بودنمان. من آدم های زیادی را از این نوشته ها پیدا کرده ام. بعضی را صید کرده ام. بعضی صیدم کرده اند. بعضی را تحریم کرده ام و تحریمم کرده اند. فحش داده ام و فحش خورده ام حتی. اما هیچ کدام از این ها را امروز پشیمانی نمی دانم. حتی همه را دوست دارم. لااقل این همه یاد گرفتن را. حداقل فایده اش این است که فهمیده ایم به درد چه قماشی نمی خوریم و چه قماشی به درد ما. مگر این خودش سرمایه نیست؟ مگر سرمایه خودش داشتن نیست؟

ما گاهی کار بدی کرده ایم در نزدیک شدن به آدم ها. گاهی آدم ها کار بدی کرده اند. گاهی به ما بی انصافی کرده اند. گاهی ما بی انصاف بوده ایم. گاهی بی خود ملت را بازی داده ایم. گاهی بازی مان داده اند. بازی مان داده اند مثل همین که کاسه کوزه زندگی را بیندازیم سر نوشتن چهار خط در این صفحه صورتی که خودمان می دانیم پر و پا قرص ترین خواننده اش هستیم و هزار بار یواشکی دوباره و صد باره می خوانیم نوشته خودمان را یا هم خانه مان را. بازی می خوریم و می رسیم به سر گردنه گردن زدن این صفحه صورتی که شده قاتل آرامش و زندگی ما. غیر از این است که خودمان را گول می زنیم آلوچه خانوم عزیز؟

می رسیم به اینجا که در این صفحه قربان صدقه هم نرویم تا از رفقای سابق وبلاگی که دیده اند ما با هم دعوا می کنیم و گاهی حوصله هم را هم نداریم فحش نخوریم. می رسیم به این که ننویسیم تا گزگ به دست رفیقی که حالا اسمش رفیق سابق است ندهیم که خیال نکند این را می نویسیم به جواب فلان حرف و فلان جا. نمی نویسیم که ... نمی نویسیم که چه آلوچه خانوم؟ تعارف نداریم با این صفحه که. حال باغ آلوچه خوب نیست. خوب هم نبوده که هیچ افتضاح بوده. مثل حال خودمان. و ما گاهی مغرور تر از آن بوده ایم که قبول کنیم تقصیر خودمان بوده نه تقصیر رفقای سابق و غیر سابق. زورمان آمده باور کنیم یک چیزهایی را گم کرده ایم. گم کرده ایم که اینجا برای هم نمی نویسیم رفیق من. گم کرده ایم که دعوایمان می شود. گم کرده ایم که از خط می زنیم بیرون. گم کرده ایم وقتی که دیگرانی هست میان من و تو. گم کرده ایم که روزگاری دنیا هم جا نمی گرفت میان من و تو . فارغ از این که دیگرانی که هست چرا هست و چطور می گویم. گم کرده ایم که عاشقانه نوشتنمان نمی آید. وگرنه ما مگر از روز اول که ما شدیم و عاشقانه گفتیم و رفتیم، تلخ تر و تندتر از این کنایه ها را از نزدیک ترین و عزیز ترین آدم های زندگی مان نخوردیم؟ مگر تکانمان داد ؟ چطور است حالا که درخت باغ مان ده و پانزده را رد کرده و میوه داده و ریشه کرده، طعنه رهگذر هم طوفانیش می کند؟ عیب از خودمان است رفیق. می دانم و می دانی که هست. این را می نویسم که یادمان بیندازم که قبولش کرده ایم.

اما می خواهم برای خودمان و برای هر کس که نگران یا منتظر خشکیدن این باغ صورتی است یادآوری کنم. این صفحه صورتی حاصل عشق آسمانی دو دلداده میان ابرها نبود. این صفحه روزی زاده شد که دو جوان معمولی و واقعی، خسته، شکسته و به بن بست رسیده که با همه دنیا جنگیده بودند برای داشتن هم، آن قدر کشیدند و تحمل کردند که بریدند. حتی از هم. این دو نفر که این صفحه را می نویسند گمان نکنم روزهایی بدتر و تلخ تر و سنگین تر از روزهایی که رسید به تولد این صفحه را حتی تا آخر عمرشان تجربه کنند. ما از هم بریده بودیم که تو به دنیا آمدی صفحه عزیز صورتی و تو کم کمک نکردی که ما باز هم بشویم آن چه باید بشویم. تو به دنیا آمدی که هر وقت مثل امروز کوچه به بن بست رسید، دری باشی برای رد شدن از دیوار و ادامه دادن. تو روزی که فقط دو نفر خواننده داشتی و ده نوشته این کار را کردی. چطور باور کنم چیز دیگری شده ای امروز با این همه خاطره و این همه نگاه آشنا. منظورم از نگاه آشنا حتی تویی رفیق. تو که شاید تا ابد جز بد هم را نگوییم و به هیچ قیمت هم را نبینیم و هنوز این جا را بی صدا می خوانی و مثل من شاید با چشمهای تر شده بروی تا آخر این نوشته.

جایی به کنایه نوشته بود برایت که تو با این وضع و اوضاع چه می فهمی که این همه عطر آنچنانی رنگ و وارنگ داری که هیچ وقت بویش هیچ کجا نمی آید... چرا دلگیر می شوی آنا؟ مگر تا به حال به کسی گفته ای که آرام ترین خواب فرجام در آغوش تو است با بوی آشنای تو؟ ما شاید از یک جایی اشتباه رفته ایم. اما گمان نکنم گم شده باشیم. اتفاقا جای آشنایی که این حوالی می شناسم برای برگشتن همین صفحه صورتی است با نگاههایی که مرا اینجا بهتر از خودم می شناسند. شاید مرا یاد خودم بیاورند دوباره. آلوچه خانوم عزیز. من تصمیم گرفته ام برگردم اینجا. قبولم می کنی؟

 Farjam ‌ | 10:40 PM 






Comments: Post a Comment


دفترچه‌ی یادداشت‌های آلوچه خانوم و همخانه‌اش



فید برای افزودن به ریدر


آلوچه‌خانوم روی وردپرس برای روز مبادا


عکس‌بازی


کتاب آلوچه‌خانوم


فرجام




آرشیو

October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 20009
September 2009
October 2009
November 2009
December 2009
January 2010
February 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
November 2010
December 2010
January 2011
February 2011
March 2011
April 2011
May 2011
June 2011
July 2011
August 20011
September 2011
October 2011
November 2011
December 2011
January 2012
February 2012
March 2012
April 2012
May 2012
June 2012
July 2012
August 20012
September 2012
October 2012
November 2012
December 2012
January 2013
February 2013
March 2013
April 2013
May 2013
June 2013
July 2013
August 2013
September 2013
October 2013
November 2013
December 2013
January 2014
February 2014
March 2014
April 2014
May 2014
June 2014
July 2014
August 20014
September 2014
October 2014
November 2014
December 2014
January 2015
February 2015




Subscribe to
Posts [Atom]






This page is powered by Blogger. Isn't yours?