آلوچه خانوم

 






Tuesday, November 10, 2009

یک وقتهایی که یاد مرگ میافتی یا مرگ یاد تو، همان وقتهایی که تلنگری می خوری و تکانی، فیلسوف می شوی و پوچی زندگی را با حرص جار می زنی، خودت را به زور در آغوش خدا می چپانی با منت که ببین خدا! یادت نرود چقدر به یادتم! همان وقتها را می گویم که سر و ته خط زندگی لمست می کنند و یخ می کنی. همان وقتها که می فهمی و می لرزی که همه این دم و دستگاه برای تو و من تا چند وقت دیگر سر پاست و بعد از آن، سر پاست.. بی من و تو...

فرق نمی کند، یک ترمز یک چشم به هم زدن زودتر. چند ثانیه دیرتر رسیدن. حادثه ای را به چشم دیدن. بهشت زهرا و هر قبرستان دیگری رفتن یا هر تماس نزدیک دیگری با دستان سرد مرگ داشتن. دو روز پیش بود برای من آخریش. سه نفر آدم، کارگر آواره از وطنشان که دنبال هم رفته بودند در مخزنی سوزان از حرارت و اسید و پر از گاز. صدای خر خر کردنشان هنوز می پیچد توی گوشم. امداد در راه بود و راه دور و اجل نزدیک. چوبی که دستم بود می خورد به تنشان و دستم نمی رسید. سرم را بردم توی مخزن به وسوسه پایین رفتن و بیرون کشیدن لااقل یکی شان. یک ثانیه کافی بود تا مرگ گلویم را بگیرد. نرفتم و نمردم و سه آدم جلوی چشممان مردند.

امداد که رسید و تن های سوخته و خشک شده شان را بیرون کشید به زحمت، نمی شد باور کنی چند دقیقه قبل این ها هم مثل تو صبح را آغاز کرده بودند برای بقیه زندگی. نمی شد باور کنی که فقط یک ماسک اکسیژن اگر در دسترس بود شاید بیرون می کشیدیمشان. اگر یک شیر را بسته بودند الان این همه آژیر و فریاد و خشم اینجا را برنداشته بود.

نمی دانم می ترسی از مردن یا نه. آرزوی مردن را داری یا نه. مردن را آغاز می دانی یا پایان یا یک پله. اما اگر آرزوی مرگ داری می خواهم یادت بیاندازم سه نفر کارگر افغانی دو روز پیش مردند اینجا. یکی انگار بچه یک ساله داشت و زنی و مادر و پدر علیلی. اگر هیچ دلیلی برای ادامه دادن نداری بد نیست بگردی و این خانواده را پیدا کنی و جای آدمی که مجبور بود زنده بماند برای تیمار این آدمها، زندگی کنی و تیمار کنی این چهار آدم بی سرپرست را. زندگی به این مفتی ها که ما حسابش می کنیم و جمع می زنیم و به خود کشی می رسیم نیست رفیق من. زندگی یک جنگ کامل است برای کسی که برای خودش نمی جنگد. خودکشی مال کسی است که فقط مال خودش است و خدا از این شانس ها به هر کسی نداده که فقط مال خودش نباشد تا زهر و طعم زندگی را با هم بچشد.

اما اگر از مرگ می ترسیم چه؟ نمی دانم. من واعظ و خطیب و قاضی نیستم. بهشت و دوزخ کسی را هم پای کسی بلد نیستم بنویسم. وقتی ترس و سرمای مرگ زیاد می شود اما به یک چیز فکر می کنم. این که روزی هست که روز و شب می گذرد بدون ما. درست که تلخ است. اما واقعی است. مثل صد سال پیش از این. آن قدر واقعی است که نمی شود انکار یا فراموشش کرد. اما گمانم نمی ارزد همه لحظه ها و روزهای مانده را بلرزی و ببازی از ترس چشم به هم زدنی که عاقبت می رسد و می گذرد و می گذریم. شاید حتی آن یک لحظه را هم بشود پر کرد با همه خاطره های خوش طعم گذشته، اگر داشته باشیم.

سرم را که کرده بودم توی مخزن به خیلی چیزها فکر می کردم. مثل نوشتن در این صفحه صورتی. مثل صدای شیطان پسرکی که پیله می کند با هم بازی کنیم. مثل آغوشی که هر صبح بدون استثناء در چارچوب در نگهت می دارد و صدایی که می لرزد زمزمه می کند: رسیدی زنگ بزن! و دو ساعت بعد زنگ می زند که بگویی رسیدم، یادم رفت زنگ بزنم... زندگی از مرگ واقعی تر است و بسیار بسیار طولانی تر. مثل یک نقطه پیش یک خط.

 Farjam ‌ | 10:53 PM 






Comments: Post a Comment


دفترچه‌ی یادداشت‌های آلوچه خانوم و همخانه‌اش



فید برای افزودن به ریدر


آلوچه‌خانوم روی وردپرس برای روز مبادا


عکس‌بازی


کتاب آلوچه‌خانوم


فرجام




آرشیو

October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 20009
September 2009
October 2009
November 2009
December 2009
January 2010
February 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
November 2010
December 2010
January 2011
February 2011
March 2011
April 2011
May 2011
June 2011
July 2011
August 20011
September 2011
October 2011
November 2011
December 2011
January 2012
February 2012
March 2012
April 2012
May 2012
June 2012
July 2012
August 20012
September 2012
October 2012
November 2012
December 2012
January 2013
February 2013
March 2013
April 2013
May 2013
June 2013
July 2013
August 2013
September 2013
October 2013
November 2013
December 2013
January 2014
February 2014
March 2014
April 2014
May 2014
June 2014
July 2014
August 20014
September 2014
October 2014
November 2014
December 2014
January 2015
February 2015




Subscribe to
Posts [Atom]






This page is powered by Blogger. Isn't yours?