آلوچه خانوم

 






Wednesday, September 29, 2010

چند سالی است سعی میکنم یادم باشد, یادش بیاورم. به پدرم تاریخ رفتن مادرش را. کار خاصی هم نمیکند, یک جعبه خرما میگیرد در خیابان میگرداند. خودش یادش نمی‌ماند. بس که گرفتار است . همخون دیگری هم نیست که یادش بیاورد. پدر تنها فرزندش بوده. مادرش خیلی زود رفت. پدر دبیرستانی بوده. مادرش را خیلی نمی شناسیم. همیشه فکر کرده‌ایم زن مهربانی باید بوده باشد. بدی درباره‌اش نشنیده‌ایم. کنجکاوی خاصی هم نبوده, هیچوقت! روایت تراژیکی از زندگی نسبتا کوتاهش در ذهنم دارم. نمی دانم چقدر درست است چقدرش تخیل من است. از پدر بزرگم بزرگتر بوده. پدر بزرگ میگفته خیلی بزرگتر. فکر میکنم بی ربط می گفته. شناسنامه ها دوسال تفاوت نشان می‌دهد . پدربزرگ میگفته بیشتر بوده. حالا فرض کن 5 سال. شاید هم اصلا بزرگتر نبوده آن وقت ها برای دخترها شناسنامه ی بزرگتر می گرفتند تازودتر شوهرشان دهند. نمی دانم. شان و طبقه‌ی اجتماعی متفاوتی با پدربزرگ داشته . وقت ازدواج زن جوانی به حساب نمی‌آمده از وقت شوهرش گذشته بود. نمی‌دانم چطور زن پدر بزرگم می شود, اینقدر می‌دانم به وقت بحران خانواده اش از پدربزرگم حمایت میکنند . پدر بزرگ با او خودش را بالا می‌کشد , بعدتر ها که شلوارش دو تا شده یادش آمده دلش زن کوچکتر سفید و تپل میخواهد. در یک فرصت چند ماهه که بابا ایران نبود نقشه‌اش را عملی میکند. مادربزرگ کمی میجنگد و قهر میکند , دست آخر حالی‌اش میکنند که همین است دیگر ... درست نمی‌دانم چقدر بعد شاید بیشتر از دو یا حتی یک‌سال دوام نیاورد که غصه بخورد و غرورش شکسته شود. قلب‌ش یک روز پیش از ظهر ناغافل ایستاد .

می‌گویند بین ما سه تا خواهر من بیشتر از همه شبیه به اویم. اخلاق و رفتارم را میگویند. عکسهایش نه به من شباهتی دارد و نه او را به من می شناساند. نمی فهمم چطور زنی بوده. روزها به چه فکر می‌کرده. رویاهایش چه شکلی بوده‌اند. دست‌پختش چطور بوده, مادرانگی‌اش ؟ درباره‌ی هیچ کدام هیچ نمی دانم. بابا هم خیلی درباره‌اش نمیگوید. یعنی دیگر خیلی یادش نیست انگاری . گفتم که حتی روز رفتنش را یادش نمی‌ماند . چند سالی است که می‌دانم کی رفته . تلفن می‌زنم یادش می‌اندازم . یک آخ میگوید, از آن آخ‌ها که دلت یک هو مالش می رود, از ته دل که دعایم میکند, می‌فهمم دوستش دارد, دلتنگ می‌شود, شرمنده است که یادش نمی‌ماند که یک نفر دیگر, یعنی من که ندیده‌ام و نمی شناسم باید یادش بیاورم . ‌

این بار شب قبل‌ش یک دفعه یادم آمد. زنگ زدم و گفتم فردا ششم مهر است . گفت یادم بود. خرما گرفتم . فردا هم چیزکی می‌پزیم . ممنون که یادت بود که باز یادم آوردی. می خندم سر به سرش می‌گذارم . می گویم ممنون که خودت یادت بود. من هم مثل مادرت یک دانه پسر بیشتر ندارم . یادت می اندازم تا یادش بیاندازند شمعی برایم روشن کند. می خندد از ته دل . می خندم از ته دل . گوشی را که میگذارم توی دلم میگویم الهی همیشه باشی, هرسال یادت بیاورم .

 آلوچه خانوم | 2:04 AM 






Comments: Post a Comment


دفترچه‌ی یادداشت‌های آلوچه خانوم و همخانه‌اش



فید برای افزودن به ریدر


آلوچه‌خانوم روی وردپرس برای روز مبادا


عکس‌بازی


کتاب آلوچه‌خانوم


فرجام




آرشیو

October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 20009
September 2009
October 2009
November 2009
December 2009
January 2010
February 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
November 2010
December 2010
January 2011
February 2011
March 2011
April 2011
May 2011
June 2011
July 2011
August 20011
September 2011
October 2011
November 2011
December 2011
January 2012
February 2012
March 2012
April 2012
May 2012
June 2012
July 2012
August 20012
September 2012
October 2012
November 2012
December 2012
January 2013
February 2013
March 2013
April 2013
May 2013
June 2013
July 2013
August 2013
September 2013
October 2013
November 2013
December 2013
January 2014
February 2014
March 2014
April 2014
May 2014
June 2014
July 2014
August 20014
September 2014
October 2014
November 2014
December 2014
January 2015
February 2015




Subscribe to
Posts [Atom]






This page is powered by Blogger. Isn't yours?