آلوچه خانوم

 






Wednesday, October 20, 2010

این نوشته دوماه و هفت روز پیش در فضای خصوصی‌تری نوشته و همخوان شده بود. امروز آوردم‌ش اینجا به یادبود برای ادای دین به رفیقی که دو ماه و هفت روز پیش می‌پرسید چطور از دلش خبر شدم !

سارا کو ؟

لیوان نیمه پر وسط میز لیوان سارا است . همه لیوانهایشان را می‌زنند به لیوانش . به سلامتی سارا . لیوانها به دفعات پر و خالی می‌شوند . لیوان سارا دست نخورده خودش را توی قلب آدم فرو می‌کند و می‌شکافد . سارا کجاست ؟ ... سارا کجاست ؟ سارا کجاست؟ آرشِ سارا یک‌هو دم می‌گیرد " دلا خون شو خون ببار ... " سارا اشک میشود . از توی دل همه سر ریز میشود. همه با خودشان و همدیگر از آنی که هستند خودمانی تر می‌شوند ... حواسم به آرش ساراست .هرچه نزدیکتر می‌شوی, تنهایی آرش بی‌‌سارا به چشمت بزرگتر می‌آید... حلقه‌اش بدجوری خودش را نشان می دهد . می‌دانم حلقه‌ی سارا توی گردنش است , زیر پیراهن است . از بعد از ظهر نگاهش میکنم. یک چیزی را نمی فهمم . تعریف آرش بدون سارا شبیه به هیچ کدام از کلیشه‌هایی که می‌شناسیم نیست . مردی که همسر از دست داده ؟... مردی که زن‌اش را زنی که عاشقش بوده را از دست داده ؟ همخانه‌اش را؟ ... اینها همه هستند اما قواره‌شان یک طوری است که به تن آرش اندازه نمی شود . حال این پسر یک جنس دیگری دارد, جنسی که میفهمی‌اش اما برایش توصیفی نداری . شاید باید سارا را دیده بودم تا کلمه‌ی مناسب را برای تعریف آرش بی‌سارا پیدا میکردم ... شیطان است چشمهایش برق می‌زنند . این برق توی نگاهِ سارا هم بود وقتی از توی عکسش نگاهت میکرد ... تمام سعی‌اش را می‌کند این شب دورهم را گرم و زنده نگه دارد . می شود میزبان . می‌شود صاحب مجلس . انگار سارا سپرده مواظب مهمان‌ها باشد . میزبان خوبی است . مراقب حال همه است . فکر می‌کنم شاید راهش را پیدا کرده . با اندوه بازی میکند ! ... اما لعنتی باید بازی سختی باشد وقتی صبح ها تنها بیدار می‌شود, صدای نفس های سارا را کنارش ندارد و هر چقدر گوش تیز کند صدای پایی از آن یکی اتاق نمی‌آید... وقتی می‌خواند " قاصدک! ابرهای همه عالم شب و روز , در دلم می‌گریند" به خودت می‌لرزی , نکند دلش بترکد ؟ .

یک‌هو می‌گوید " کو ؟!!! " بعد سریع خودش را جمع و جور می‌کند . می گوید تحملم می‌کنید, می گویم نخیر این تویی که تنهایی , همه‌ی ما را باهم تحمل می‌کنی با همه‌ی این همدردی های گل درشتمان که ادایش را در می‌آوریم که یعنی می‌فهمیم‌ات . مگر می‌شود بفهمیم توی دلت چه خبر است پسر ؟... نگاهش را می دزدد . دنبال راهی می‌گردد بزند به شوخی, اما آن "کو" با تو می‌ماند ... فکر می کنی بعضی غم ها از ظرفشان بزرگترند و این خیلی بی‌انصافی است. انگار کسی بدون هماهنگی با خودت , نقشی برایت می‌نویسد . نقشی که هیچ وقت فکرش را نمی‌کردی ... نگاه می‌کنم این توی همه‌شان مشترک است . فکرش را نمی‌کردند یک روزی قرار باشد سارا در جاده جا بماند و نقش زندگی کردن در روزگار بی‌سارا به آنها سپرده‌شود ... اما این پسر حکایتش چیز دیگری است ... انگار پایه‌ی آتش سوزاندن‌هایش را ندارد . به بچه‌ای تخس و شیطان می‌ماند که هم بازیش را ازش گرفته‌اند . همبازیِ قدیمی , همانی که فقط او رازهایش را می‌دانست . همبازی‌ای که کنارش قد کشید و بزرگ شد. حالا آرش مانده بی‌همبازی و همه‌ی آن بازی‌های ناتمام ...

آخرنوشت ( بعد از دوماه و هفت روز / دقیقا چهارماه پس از جاماندن سارا در جاده ): آرشِ سارا کو ؟!!! کجایی پسر؟ آخر دلت ترکید؟



یادت , یادتان گرامی

 آلوچه خانوم | 4:55 PM 






Comments: Post a Comment


دفترچه‌ی یادداشت‌های آلوچه خانوم و همخانه‌اش



فید برای افزودن به ریدر


آلوچه‌خانوم روی وردپرس برای روز مبادا


عکس‌بازی


کتاب آلوچه‌خانوم


فرجام




آرشیو

October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 20009
September 2009
October 2009
November 2009
December 2009
January 2010
February 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
November 2010
December 2010
January 2011
February 2011
March 2011
April 2011
May 2011
June 2011
July 2011
August 20011
September 2011
October 2011
November 2011
December 2011
January 2012
February 2012
March 2012
April 2012
May 2012
June 2012
July 2012
August 20012
September 2012
October 2012
November 2012
December 2012
January 2013
February 2013
March 2013
April 2013
May 2013
June 2013
July 2013
August 2013
September 2013
October 2013
November 2013
December 2013
January 2014
February 2014
March 2014
April 2014
May 2014
June 2014
July 2014
August 20014
September 2014
October 2014
November 2014
December 2014
January 2015
February 2015




Subscribe to
Posts [Atom]






This page is powered by Blogger. Isn't yours?