آلوچه خانوم

 






Tuesday, November 09, 2010

دارند می‌نویسند از رفتن و نرفتن , من اینقدر می‌بینم که همه یا دارند طلاق می‌گیرند یا می‌روند, آنهایی که دارند می‌روند نصف بیشترشان می‌روند که آنجا طلاق بگیرند. از یک چیزی می‌گریزند لابد, شاید دنبال "آن" خودشان می‌گردند و پیدایش نمی‌کنند . شاید آن "آن" را یادشان رفته چه ریختی بوده می‌خواهند بروند دور از هیاهو ببینند آن "آن" را به‌خاطر می‌آورند اصلن. ما هم اینجا حتمن گاهی از خودمان می‌گریزیم. من تنبلم, می‌گریزم زیر پتو.. در خانه را بسته‌ام , بیدار که میشوم یک دانه آهنگ, فرقی نمی‌کند دقیقا کدام, یک دانه‌ از آنهایی که انگار کسی دلم را گرفته توی مشتش, هی لوپ می‌شود با صدای بلند, خودش بس است و یک طوری کارم را می‌سازد که نروم سراغ خبر و فیلم و گزارش ... بعد می‌گویند یک فیلمی است در میدان کاج, دوستی پایش نوشته بعد از بیست و یک‌‌سال افسوس نمی‌خورد که اینجا نیست, نمی دانم درست, شاید هم نوشته غمگین نیست که اینجا نیست . همین جا را می‌گوید ... من که می‌دانم جان او به اینجا بسته است ... همین جایی که آخر زمستان گذشته خودم دیدم که کابوس حالا حالاها ندیدنش با او چه کرده ... او هم احتمالا دید که دلخوش بودن به رنگ سبز پاشیده شده به در و دیوار این شهر با ما چه کرده. او هم مثل ما چشمش سبزی و سبزینگی ها را یک طور دیگر توی خودش جا می‌دهد, اما سرد و گرم چشیده قد خودش, ما هم چشیده‌ایم قد خودمان. قدِ ما با قدِ او با هم قدری توفیر دارد. آنقدر توفیر دارد که عصر بیست و دوم خرداد با انگشت جوهری و دلی آویزان از اینجا رفت و تا آخرین لحظه می‌گفت نمی‌داند چرا چشم‌ش آب نمی‌خورد.

می‌خواهند از اینجا بروند, از اینجا که ساعتی بچه کرایه می‌دهند برای گدایی , توی کابین تلفن عمومیِ خیابان‌های شمالی شهر آگهی فروش کلیه‌ی جوان , سالم با گروه خونی کمیاب زده اند , با خودت فکر می‌کنی طفلی چقدر نشسته منتظر تلفن ! نمی‌داند مگر تلفن عمومی از رونق افتاده وقتی همه یک‌دانه گوشی همراه‌شان دارند .

می‌خواهند از اینجا بروند از اینجا که زن ها توی واگن های مترو دم‌کنی و ابرِجادویی می‌فروشند و جوانترها کلاه گیس چتری در رنگهای مختلف قابل سشوار کشیدن , از همانهایی که خودشان هم به سر دارند, مجسم‌شان می‌کنم جنس‌هایشان را فروخته‌اند کلاه‌گیس‌ها را برداشته‌اند دست و رو شسته‌, می‌روند خانه , خانه‌هایی که معلوم نیست چه شکلی‌اند و چه چیزی آنجا انتظارشان را می‌کشد .

می‌خواهند بروند, در مهمانی دست در گردن هم با دلی پر از خون و لبخندی به پنهایِ صورت, آواز می‌خوانیم ... با خودت می‌گویی , عیبی ندارد بگذار بروند دنبالِ آرزوهایشان, کاشکی آرزوهای همه یک جایی روی زمین منتظرشان باشد , دنبال آغوشِ گرمِ از دست‌رفته‌ای نروند جلوی چشمت زیر خاک دراز بکشند ... معلوم نیست لیوان چندم را بالا انداخته‌ای دیگر اثر نمیکند , دیگر هیچ چیز اثر نمیکند ... به صورت‌هاشان نگاه میکنی آدم‌هایی که زحمت کشیدی پیدایشان کرده‌ای , پیدایت کرده‌اند, تا کی دوباره‌! ... عیبی ندارد بگذار بروند. فیس‌بوک که هست, دیگر از فرودگاه بین راه هم عکس آپلود می‌کنند, انگار همین‌جا بغل گوش‌ت هستند. اصلن مگر اینجا آدم‌ها چقدر هم را می‌بینند؟ ... میدانی پوست کلفت شده‌ای , پیش‌تر از پشت شیشه‌ی فرودگاه که نمی‌دیدشان دلت تنگ می‌شد, می‌خواستی تا دم آخر باشی, جلوی چشمت راه بروند حرکت کنند تصویر به خاطر بسپری حالا ... اصلا نمی‌روی که ببینی رفتنشان را. بهانه داده‌اند دست‌مان, از "مهرآباد" نمی پرانندشان, اوضاع بنزین هم که این ریختی است, کسی راضی به زحمت کسی نیست ... وسط آن بیابان بی آب و علف , دیگر دمِ آخر از کنار برج میدان آزادی رد نمی‌شوند, نه مهری و نه آبادی! انگاری خواسته بودند سنگینیِ نگاه‌های مضطرب پشت شیشه را به حداقل برسانند تا دلشان را نلرزانیم دمِ رفتن , بروند پشت سرشان را هم نگاه نکنند .

آنها همین را می‌خواهند, بروید و برنگردید, دست هر کسی را هم می‌توانید بگیرید با خودتان ببرید هر‌طور شده , آدمهای شبیه ما یا دارند جدا می‌شوند یا می‌روند, کسانی که مانده‌اند جمعیت را با وسواس کنترل می‌کنند, بعد آنها, خودشان مثل گربه زاد و ولد می‌کنند تازه می‌خواهند قانون را عوض کنند چهارتا چهارتا زن بگیرند هی برای‌شان بزایند خودشان را و مثل خودشان را زیاد کنند و این سرزمین را مثل یک ملک مصادره شده غصب کنند... ما هم بیشماریم, لابد! .

 آلوچه خانوم | 11:53 AM 






Comments: Post a Comment


دفترچه‌ی یادداشت‌های آلوچه خانوم و همخانه‌اش



فید برای افزودن به ریدر


آلوچه‌خانوم روی وردپرس برای روز مبادا


عکس‌بازی


کتاب آلوچه‌خانوم


فرجام




آرشیو

October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 20009
September 2009
October 2009
November 2009
December 2009
January 2010
February 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
November 2010
December 2010
January 2011
February 2011
March 2011
April 2011
May 2011
June 2011
July 2011
August 20011
September 2011
October 2011
November 2011
December 2011
January 2012
February 2012
March 2012
April 2012
May 2012
June 2012
July 2012
August 20012
September 2012
October 2012
November 2012
December 2012
January 2013
February 2013
March 2013
April 2013
May 2013
June 2013
July 2013
August 2013
September 2013
October 2013
November 2013
December 2013
January 2014
February 2014
March 2014
April 2014
May 2014
June 2014
July 2014
August 20014
September 2014
October 2014
November 2014
December 2014
January 2015
February 2015




Subscribe to
Posts [Atom]






This page is powered by Blogger. Isn't yours?