آلوچه خانوم

 






Friday, September 09, 2011

فرجام پیشنهادی داده مثل یک بازی برای ده سالگی وبلاگ‌نویسی فارسی . نمی‌دانم اصلن جدی گرفته می‌شود یا نه ؟ اما خب نمی‌شود که با فرجام همراهی نکرد . من با یکی از پست‌های نارنج شروع می‌کنم . به تاریخ پنجم دی‌ماه هشتاد و شش قطعن این بهترین پستی نیست که می‌شود از آن وبلاگ دوست‌داشتنی انتخاب کرد اما فرصت کم است برای اینکه روزی یک پست انتخاب کنی باید سخت‌گیری را کنار بگذاری دیگر .

***

خر فرتوتی در راه...



همه این دویدن ها و رفتن ها و آمدن ها و تن به آب زدنها و هارت و پورت های الکی و بیخودی احساس مهم بودن کردن ها و و شعار ها و اضافه کار کردن ها به خاطر فرار از این است که مبادا به خیالم برسد که من آدم معمولیی هستم. در لحظه های بی هیاهو و ساکت و خلوت است که می فهمم که بیشترشان زر مفت بوده اند.

که من زن خیلی خیلی معمولیی هستم. فقط نمی خواهم اقرار کنم. لعنت می فرستم به آن اولین لحظه ای که در آن اتاق آبی جبرئیل به من نازل شد و گفت:" نارنج! تو آدم معمولیی نیستی. تو آمده ای برای نجات بشریت. تو آمده ای برای انجام کارهای مهم. تو آمده ای برای اینکه همه آدم های آزاده دنیا رابا خودت همراه کنی و راه بیندازی."

به گمانم اولین بار بعد از خواندن شعر پیامی در راه این وحی به من نازل شد.

تمام راه تا رسیدن به کلاس زبان شکوه فکر می کردم که تمام روح های آزاده دنیا از سر میدان تجریش در مسیر جاده قدیم از شمال به جنوب پشت سر من در حرکتند. و من رهبر نهضتم.

و حالا در این روز آرام و خلوت بعد از تقریبا بیست و سه سال و شش ماه و هفت روز می فهمم که من حتی نتوانستم کاری برای خودم بکنم.

و خودم را نجات بدهم.

خودم هنوز لنگ یک پروانه ای هستم که می رود و می آید. و من را الاف و اسیر خودش کرده. من آدم هزار کیلویی اسیر یک پروانه ام.

سال هاست.

من هنوز دور خودم می چرخم و بلد نشده ام که آرام و بی سرو صدا و بی هارت و پورت بتمرگم زندگی ام را بکنم. من هنوز با این سن و سالم باورم نشده است که آن آدمی که در خواب دیدم جبرئیل نبود و آن کلامی که در مغزم پیچید وحی نبود. حاصل خوردن خورش قیمه مفصل و یک پارچ دوغ بود در یک ظهر گرم تابستان و بس. و هیجان آدم به حساب آمدن یک بچه ای که تازه توی خیابان هیزانه نگاهش می کنن و بهش محل می گذارند و پسرهای دم چورک بهش متلک می گویند. و اینها هیچ ربطی به رسالت نداشته اش ندارد.

من، اما هنوز در توهم مانده ام. و بلد نیستم خودم را نجات بدهم از این سرگردانی و نفرین ابدی خدایان که به دست و بالم پیچیده است.

من فقط بلدم که آدم ها و پروانه ها را یه کم گول بزنم. و بعد خودم هم بنشینم و پا به پایشان متاسف گول خوردگی شان بشوم.

و بعد دلم برای خودم بیشتر از آنها بسوزد.

و بعد باهاشان لج کنم.

و بعد در را باز کنم تا پرشان بدهم تا بروند.

آن وحی قیمه ای در آن ظهر تابستان نه تنها بشریت را نجات نداد، بلکه پدر خود من را در آورد.

باعث شد که ریاضی ام بد بشود. باعث شد که حساب و کتاب از دستم در برود. و باعث شد که خسیس و پول جمع کن نباشم. باعث شد که خیلی دیر بفهمم که بلد نیستم حتی یک آدم معمولی مناسب باشم. بلد نیستم حرف گوش کن باشم.

و من آنقدر رد راه ماندم که نتوانستم به آنها که سبدشان پر خواب بود سیب بدهم. سیب سرخ خورشید! که همه سیب ها توی راه شل و وا رفته و لک زده شدند. و مجبور شدم که سیب ها را پوست بگیرم و ازشان مربا درست کنم. مربای درست و حسابی هم بلد نبودم درست کنم.
شکرک زد.

من خیال می کردم که سبد های همه پر خواب است. و مال من پر نور. هاه! گند زدم. می دانم.

هزار امید بی حاصل دادم به زن های زیبای جذامی. و حالا حتی گوشواره های خودم هم لنگه به لنگه هستند.

من گره خواهم زد، چشمان را با خورشید، دل ها را با عشق سایه ها را با آب؟

هاه!

و من به زور دارم هر روز گره می زنم بال های پروانه را که نرود و و بعد با دندان باز می کنم گره را به زور.

این را نمی نویسم که پروانه بخواند و دلش بسوزد. که من الان باهاش لجم.

آنهم به شدت.

اینها را می نویسم که بعدا وقتی می خواهم پاکنویس کنم یک بار بخوانم و از رویش بنویسم که بلکه باورم بشود که من خیلی معمولی ام. بهتر است خودم را گه نکنم. و بروم مثل زن همسایه بغلی برف ها را پارو کنم از دم پارکینگ. که فردا باکسینگ دی است، صبح می خواهیم زود برسیم به خرید...



نارنج
پنجم دی‌ماه هشتاد و شش

 آلوچه خانوم | 11:24 AM 






Comments: Post a Comment


دفترچه‌ی یادداشت‌های آلوچه خانوم و همخانه‌اش



فید برای افزودن به ریدر


آلوچه‌خانوم روی وردپرس برای روز مبادا


عکس‌بازی


کتاب آلوچه‌خانوم


فرجام




آرشیو

October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 20009
September 2009
October 2009
November 2009
December 2009
January 2010
February 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
November 2010
December 2010
January 2011
February 2011
March 2011
April 2011
May 2011
June 2011
July 2011
August 20011
September 2011
October 2011
November 2011
December 2011
January 2012
February 2012
March 2012
April 2012
May 2012
June 2012
July 2012
August 20012
September 2012
October 2012
November 2012
December 2012
January 2013
February 2013
March 2013
April 2013
May 2013
June 2013
July 2013
August 2013
September 2013
October 2013
November 2013
December 2013
January 2014
February 2014
March 2014
April 2014
May 2014
June 2014
July 2014
August 20014
September 2014
October 2014
November 2014
December 2014
January 2015
February 2015




Subscribe to
Posts [Atom]






This page is powered by Blogger. Isn't yours?