|
|
Saturday, December 03, 2011
مثل این رفیقمان نوتهای گودریام را بالا پایین میکنم , این یکی را سه ماه پیش نوشتهبودم .
---------------------
دیروز تلفن زد. گفتم دو دقیقهی دیگر زنگ میزنم, نگفت کاری نداشتم بیخبر بودم میخواستم احوالپرسی کنم , گفت باشد ! حتی گفت خودش زنگ میزند. فهمیدم میخواهد حرف بزند سر فرصت . چند روزیست رفته زادگاهش برای استراحت , پدرم را میگویم ! دو دقیقهی بعد باربدک را به دوست و همسایهی دیوار به دیوار قدیمی رساندم و از مجتمع قبلی زدم بیرون, توی خیابان تماس گرفتم. صدایش میلرزید. گفت پیاده رفته محلهی قدیمی ! محلهی خیلی قدیمی .آن وقتها که مادرش زنده بوده . بعد رفت محلهای که همسایهی قدیمی بعدتر در آن ساکن شده. خانهی همسایهی قدیمی دست نخورده بوده . در زده, چهرهی آشنایی در را باز میکند. خواهر رفیق قدیمیاش بوده. مادر رفیق قدیمی زنده است هنوز. هوش و حواسش هم سرجایش است بابا را میبوسد یک عالمه ... یک روزی توی مهر ماه یک سالی اخر دههی چهل مادرش انگار پیش همین خانوم بوده باهم باقلا پاک میکردند برای قاتق ظهر, که مادرش ناغافل قلبش میایستد و تمام ! هفده ساله بوده . بعد دنیا خیلی عوض شده ... رفیق قدیمی درسخوانتر بوده حالا میداند رفیق قدیمی یک جایی در کانادا در یک بیمارستان کار میکند دکترای علوم آزمایشگاهی دارد بچههایش ازدواج کردهاند ... میگوید خانه همان خانه بوده. همان مبلها حتی ! همه چیز همان ریختیست , فقط آدمها چروکیدهتر شدند . بعد میگوید یک حالی شدمها ! کلمههایش جویده جویده و نیمه کاره هستند. میدانم بغضش ترکیده پیشانیاش چین میخورد اینجور وقتها , میگویم میدانم از آن قرصتهائیست که آدم فکر میکند هیچوقت دیگر در زندگی دست نمیدهد بعد انگار از آسمان تالاپ میافتد توی دامن آدم . میگوید آهان همینطور است اصلن در یک حال و هوایی هستم برای خودم ... همه چیز میآید جلوی چشمم همهی بچگیها ... میگوید عکس دوست قدیمی را دیده. پیر شده اما چشمانش همان چشمهاست . یکهو میگویم میگردم توی فیس بوک پیدایش میکنم خب ... صدایش جان میگیرد . میگوید حتمن بگرد, میآیم برایت تعریف میکنم حالا ... میدانم یک چیزهاییست که گاهی برای من فقط تعریف میکند. شاید چون فقط من علیرغم اینکه کلی سر به سرش میگذارم طوری که خودش هم نمیتواند نخندد , دل به دلش میدهم آن هم به خاطر اینکه فقط من بین آدمهای اطرافش تصویر محوی دارم, از آدمهای خاطرههایش! اگر آدمها را ندیده باشم هم, اسمهایشان را به دفعات شنیدهام . میدانم کی چه نسبتی دارد و به رویش نمیآورم که اینها را چندین بار شنیدهام ... میدانم برای گریز از حالایش, گذشته را لازم دارد گاهی ... حالا بعد از کلی گشتن و همه جور زدن نام خانوادگی که وسطش ژ دارد و دست آخر زدن هوشنگ با دبل او و نه با او یو پیدایش کردم ... دلم میگیرد , فکر میکردم فقط بابا پیر شده اما او هم پیر شده بیشتر از اینکه دوست قدیمی پدرم باشد - شبیه مردی که وقتی هشت ساله بودم یک بار مهمانشان بودیم یکبار هم آن ها مهمان خانهمان بودند - شبیه مردی مهاجر است که میان سالی را پشت سر گذاشته ... نمیدانم چرا همیشه فکر میکنم به پدر و مادرم از همهی هم دورههایشان سختتر گذشته و میگذرد اما انگاری دنیا به همه سخت میگیرد هیچکس از زیر دستش در نمیرود ... در انتهای یادداشت محترمانهام برای دوست قدیمی بابا یک عکس خانوادگی و یک عکس تکی از بابا ضمیمهی یادداشت میکنم بعد دوباره به عکس بابا نگاه میکنم صورت مامان در عکس خانوادگی و بعد دوست قدیمی ... دوست قدیمی را مجسم میکنم یادداشت ناشناسی را در فیس بوک دریافت کرده شاید نام فامیل را بشناسد . احتمالن از دیدن کلمات فارسی تایپ شده خوشحال میشود ... یادداشت را تا ته میخواند نگاهش سر میخورد روی تصویر بابا بعد مامان را نگاه میکند میگوید چه پیر شدهاند ... فکر میکنم کاش بعدش به پشتی صندلیاش تکیه دهد فکر میکند فقط خودش نیست که در آینه این ریختی شده ... پس او تنها نیست ...
|
|