|
Saturday, December 10, 2011
فردا که بیاید هشت ساله میشوی بچهجانم
وقتی زنده زنده پارهات میکند و میآید بیرون یک جور هورمون به خونت میریزد! وقتی تسلیم خودت را به تیغ جراح میسپری یک طور دیگر است ... نمیدانم واقعن همینطور است یا نه! اما همیشه فکر میکنم بروز مادرانگی بسته به نوع زایمان فرق دارد , درست است که فقط دومیاش را تجربه کردهام اما مطمئنم یک فرقهایی هست, جنسش فرق دارد, اندازهاش را نمیگویمها. مدل من ؟ سرخوش وسط کل کل با جراحِ نازنینم, دکتر بیهوشی ماسک را گذاشت روی صورتم , قبلش نرس اطاق عمل شکمم را با بتادین شسته بود . قبل از نفس عمیق آخر میدانستم تا چند دقیقهی دیگر از من میکَنَندَش , همانی را که نفهمیدم من به او چسبیده بودم یا او به من! از ته دل آرزو کردم اولین نفس تنهاییاش را بدون معطلی و آنطور که باید بکشد ... شاید از همانجا بود که آرزوهایم برایش همینقدر ساده و واقعی بودند ... خوشحال باشد . خوشحال باشد . خوشحال باشد ... خوشحال است ؟ نمیدانم ! امیدوارم ! ... یک عالمه چیز است که در موردش نمیدانم. اما انگاری من را مثل کف دستش میشناسد. گاهی میآید میچسبد میگوید "بغلم کن! احتیاج دارم بغلم کنی "... این عین کلماتش است . بزرگوار است . نمیگوید بغلم کن احتیاج داری بغلم کنی .
این یک اعتراف است . اعتراف زنی که گویا هشت سالیست مادر است , یا هشت سال و نه ماه قبلش یا هرچی ! زنی که قاعدتن باید بزرگ شده باشد اما نشد و کماکان یک خط درمیان دنبال خودش میگردد, زنی که یک روز همین اواخر, خودش را به مهربانی دستهای پسرک کلاس دومیاش سپرد به آن چیزی که بین خودشان دوتا بود پناهنده شد! اینطوری شد که کمر راست کرد و صاف ایستاد. اینها را اینجا نوشتم که همیشه یادم بماند, و هیچ وقت ادای چیزی غیر از این را که بینمان گذشته درنیاورم ... گر از عهد خردیت یادم بیاد که بیچاره بودم در آغوشِ تو, پسرجان !
|
|