آلوچه خانوم

 






Saturday, December 10, 2011

یک جاهایی می شود عطف و بزنگاه زندگی آدم. نقطه‌هایی که خط و ربطت را معلوم یا عوض می‌کنند. مثل وقتی که به دنیا می‌آیی. وقتی راه زندگی‌ات معلوم می‌شود، شروع حرفه‌ای یا تحصیل رشته‌ای مثلاً. یا وقتی آدم زندگی‌ات را پیدا می‌کنی، آن‌جا که عاشق می‌شوی، یا دفتری را امضا می‌کنی یا لباس سپیدی می‌پوشی یا کنار لباس سپیدی می‌نشینی. این‌ها به قاعده لحظه‌های ماندگار زندگی است.

بعد از نه سال وبلاگ نوشتن معلوم است چه می‌خواهم بگویم دیگر؟ هر چه بوده قبلاً گفته‌ام. این که بالاترین‌اش وقتی است که آدمی را به دنیا می‌آوری. وقتی پدر می‌شوی یا مادر. قبلاً گفته‌ام که زندگی بخش شده برایم به پیش و پس از آن. قبلاً گفته‌ام که می‌فهمم این منطق را که به دنیا آوردن فرزند یعنی جنایت. قبلاً گفته‌ام چرا این کار را کرده‌ام. قبلاً گفته‌ام این موجود تنها کسی است که برای خودش عاشقش می‌شوی نه برای خودت. همه را قبلاً گفته‌ام. این که هشت سال پیش همین وقت‌ها بزرگترین اتفاق زندگی من رقم خورده و پسرکم به دنیا آمده و خانه‌ی هم‌خانگی من و آلوچه خانوم شما جایی شده شبیه یک باغچه. شبیه یک باغ آلوچه. با تلخی و شیرینی‌هایش.

اما یک چیزی هنوز مانده که بگویم. می‌دانید؟ پدر و مادرها انگار همیشه دریغ‌ها و آرزوهای خودشان را می‌سازند و نقش می‌زنند با بزرگ کردن بچه‌ها. آنها را که خواسته‌اند و نداشته‌اند، به هر قیمتی و به هر جان کندنی به چنگ می‌آورند و به دامن بچه‌ها می‌ریزند و منتظرند که کودکی در بهشت بزرگ شده تحویل بگیرند. پدر و مادرها همیشه یادشان می‌رود که این آرزوها و دریغ‌ها مال خودشان بوده، نه مال آن بچه. بچه‌ای که چیزی را دارد و حسرتش را نکشیده، آن را حق خودش می‌بیند نه هدیه. این اشتباه می‌دانید قرن‌ها عمر دارد. پدر در پدر که پیش برویم همین بوده. من می‌خواهم این قاعده را بشکنم و البته چشمم آب نمی‌خورد آخرش چیز دندان گیری از آب دربیاید، با این سابقه‌ی سنگین تاریخی.

من نخواسته‌ام پسرک دانشمند و نابغه باشد یا بشود. نخواسته‌ام آدم سرآمد یا متفاوتی باشد. همیشه کش آمده‌ام بین این دوراهی که بگذارم بچه بچگی‌اش را بکند و سخت نگیرم یا سعی کنم خودخواه و کم‌طاقت و نازپرورد نشود و گلیم خودش را از آب زندگی بیرون بکشد و پا روی حق کنار دستی نگذارد و پس سخت بگیرم. شده‌ام پدر سخت گیر و مهربان. تو بگو شترگاوپلنگ. اما راستش یک چیز را خواسته‌ام. این یک اعتراف است. من هم مثل همه‌ی پدر و مادرها یک دریغ و یک آرزو دارم و هرچند به روی خودم نمی‌آورم، خودم می‌فهمم همه‌ی هم و غم بزرگ کردنش برایم یک چیز است: بزرگ بشود، عاشق بشود و لذت عاشقی را بچشد. بی ترس و بی هراس و بی حسرت. آن چه سهم من است در این خیال پردازی آن است که این چند سال مانده تا عاشق شدنش را به هر جان کندنی هست کیسه‌ام را پر کنم و آماده باشم تا پشتش بایستم و راهش بیاندازم. آن چه سهم اوست این است که یاد بگیرد عاشق شدن را و لیاقت دوست داشته شدن را پیدا کند. باید موسیقی بداند. باید اهل شوخی و ادب باشد. طنز را بفهمد و سخت گیر باشد در خندیدن. زندگی را دوست داشته باشد و زنده‌ها را. خودخواه نشود. کم طاقت نباشد. از خودش خجالت نکشد. بوسیدن را دوست داشته باشد و در آغوش گرفتن را. ... هزار برنامه توی سرم چرخ می‌زند. هر کاری می‌کنم قطعه‌ای از یک نقشه‌ی بزرگ است.

همیشه دوست داشتم چند تا بچه داشته باشم. مثلاً سه تا. هنوز هم دوست دارم. اما دیگر می‌ترسم. و هر چه پیش می‌روم بیشتر می‌ترسم. حس می‌کنم وقت کم دارم. توان ندارم. یادم که می‌افتد چقدر کار مانده و نکرده برایش دارم، می‌فهمم که آدمِ راه بردن بچه‌ی دیگری نیستم. حجم دوست داستنش را که مزه می‌کنم هم می‌ترسم از آمدن کس دیگری که مبادا این همه دوستش نتوانم داشته باشم.

دائم یاد خودم می‌اندازم که پدرم و پدرش و پدرش هر چه بلد بودند کردند، تا آن چه فکر می‌کردند درست‌‌ترین است را به کار بزنند در تربیت و آخر هیچ کدام از پسرها راضی نشدند از آن چه پدرها کردند. سعی می‌کنم کنار بیایم که روزی پسرک خیره نگاهم می‌کند و یادم می‌یاورد چه کارها که نکرده‌ام را و چه کارها که نباید می‌کردم را. اما دروغ چرا؟ ته تهش قصه همین است که مثل پادشاه کارتون سیندرلا راه به راه می‌روم به هپروت و با لبخند پهن و شلی نگاهش می‌کنم که عاشق شده و عاشقی می‌کند و عاشقی را می‌فهمد. چون به نظرم بدیهی ترین اتفاق دنیا است. همان چیزی که خیلی دوست دارد بشنود را می‌گویم. این که مثل هری پاتر چشم‌های مادرش را دارد. هر چه بزرگ‌تر می‌شود بیشتر می‌فهمم دوست داشتن و دوست داشته شدن را از مادرش ارث برده. او عاشق شدن را می‌داند. و من مانده‌ام تا مجبور نباشد بیچارگی بکشد از عاشقی. فقط می‌ماند این که شانس بیاورم و بمانم و ببینم و یاد هم بگیرم حسودی نکنم به آن که عاشقش می‌شود.

پسرک ما هشت سال را تمام می‌کند در روزهایی که خوب نیست . در هوایی که صاف نیست. به امید فردایی که باید مال او باشد.

 Farjam ‌ | 6:50 PM 






Comments: Post a Comment


دفترچه‌ی یادداشت‌های آلوچه خانوم و همخانه‌اش



فید برای افزودن به ریدر


آلوچه‌خانوم روی وردپرس برای روز مبادا


عکس‌بازی


کتاب آلوچه‌خانوم


فرجام




آرشیو

October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 20009
September 2009
October 2009
November 2009
December 2009
January 2010
February 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
November 2010
December 2010
January 2011
February 2011
March 2011
April 2011
May 2011
June 2011
July 2011
August 20011
September 2011
October 2011
November 2011
December 2011
January 2012
February 2012
March 2012
April 2012
May 2012
June 2012
July 2012
August 20012
September 2012
October 2012
November 2012
December 2012
January 2013
February 2013
March 2013
April 2013
May 2013
June 2013
July 2013
August 2013
September 2013
October 2013
November 2013
December 2013
January 2014
February 2014
March 2014
April 2014
May 2014
June 2014
July 2014
August 20014
September 2014
October 2014
November 2014
December 2014
January 2015
February 2015




Subscribe to
Posts [Atom]






This page is powered by Blogger. Isn't yours?